واقعا حس میکنم توی حالت عادیم نیستم 

انگار به غیر از اون همه دلایلی که گفتم 

یه چیز دیگه اس که نمیخواد من اینجا باشم 

اونا همه بهونه ان 

هرچی میگردم چیزی پیدا نمیکنم 

نمیدونم ترس از سرکوفته 

یا پذیرفته نشدن 

شایدم هیچ کدومشون 

فقط میدونم رفتار های لجبازانه الانم اصلا رفتار هایی نیستن که قبلا از خودم نشون میدادم 

خسته شدم با دو دست لباس تکراری 

خسته شدم از حموم کردن های سرسری 

خسته شدم از خونه آقاجون 

خسته شدم ... 

حالا چرا ؟ 

نمی‌دونم کاش یکی بود کمک میکرد منو تا به حالت عادی خودم برسم 

واقعا توی این چند روزه هرچی فکر میکنم دلیل اصلی چیه میرسم به اینکه دلم میخواد 

چرا باید دلم بخواد ؟ 

شاید کم کم داره از تیکه ها و «زرنگ شدی» های شوهر خاله بهم بر میخوره 

چرا باید دلم نخواد خونه آقاجون بمونم ؟

میدونی چیه ؟

اتاقم شده واسم عین یه مکان امن 

که وقتی زیاد ازش دور میشم احساس اضطراب میکنم  

الآنم ازش دور شدم و احساس ناامنی میکنم 

واسه همین هی می‌خوام برگردم 

احتمالا همینه 

عین یه معتاد که از موادش دوره ... 

باید بیشتر فکر کنم ... 

+  دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰  1:36  ❤✮سارینا✮❤   

احساس میکنم زیادی حساس شدم 

اما دست خودم نیست 

جدا از اینکه یه ذره هم لجبازی هست 

به مامانم می‌گم می‌خوام برم خونه 

میگه لازم نکرده بیخود 

دیکتاتور لنتی 

واسه لجبازی باهاش هم که شده باز اصرار میکنم 

داستان اینکه نت هم اینجا بده 

باتری گوشیم خراب شده 

باید برم بانک حساب باز کنم 

دستمم درد می‌کنه 

یه چیز دیگه هم هست اینکه یه جورایی یه جور حالت تدافعی گرفتم نسبت به افراد اینجا 

از بس که مامانم گفته آره مامان بزرگت اینو میگه حالا اونو گفته این فلان گفته 

ببین من واقعا به حرف مردم اهمیت نمیدم اما مهم ترین فرد زندگیم هرچی میشه اسم حرف مردم میاره مردم هم نه فامیل 

این که حرفای بقیه رو واسم میاره و تحلیل می‌کنه باعث میشه که من ذهنیتم نسبت به اونا عوض بشه وقتی هم عوض شد دیگه نمیتونم بیشتر از یه حد خاصی باهاشون و نزدیکشون بمونم 

یه مدتی هم هست که کلا نسبت به همه چیز حالت تدافعی دارم ...

پ.ن: راستی اون بسته هم واسه من بود 

بعدا میام تعریف میکنم :)

+  دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰  0:2  ❤✮سارینا✮❤   

داستان اینجوری شروع شد که من اینجا گیر کردم 

اینجا کجاست؟ 

خونه مادربزرگه ... 

همونی که هزار تا قصه داره 

همونی که شادی و غصه داره 

همونی که گیاه و سبزه داره 

همونی که همه چی داره 

اما آنتن نداره 

[ریتمیک بخوانید]

و وقتی موندن توی خونه مادربزرگه سخت تر شد که از اداره پست یه بشه پستی رو آوردن دم در خونه و چون بابام خواب بوده برگشته خورده 

یعنی اون بسته چیه 

واسه کیه؟

دوستام زیر بار نرفتن 

اما یه چیزی ته دلم میگه واسه خودمه 

ایشالا که چیز خوبی باشه 

خب دیگه خواستم اینو داستان کوتاهش منم خوابم میاد نمیکنم 

فعلا 

خدافظ 

به بابام گفتم باطری گوشیم خراب شده ...می‌خوام بیام خونه برم بپرسم چشه (گفتم داغ میشه و زود شارژ های می‌کنه ) ...جلو مامانم نگفتم ...و یه جورایی احساس میکنم دارم تنبیهش میکنم 

تلافی این همه حرص و جوشی که خوردم 

وقتی بابا راهی شد و اومدم تو خونه گفت چی می‌گفت بابات گفتم هیچی گفت این همه اونجا بودید هیچی؟ گفتم آره هیچی 

اصلا دلم نمی‌خواست بهش بگم 

نمیتونم یه جورایی نمیتونم بهش اعتماد کنم 

اصلا نمیتونم 

به خالم میگه میخواد برگرده خالم هم میگه میخواد برهچیدکار درکشو بکنه؟؛

دوست داشتم میتونستم بهشون بگم به شما چه 

عاغا راحت نیستم اصلا 

بشدت ناآروم میشم مخصوصا وقتی که اینجوری حرف میزنن 

تازه اینترنت رو دیگه نگم 

جدا از تنبیه کردن مامان و نگفتن قضیه شکم به خراب شدنش مسئله اینه که اصلا نمیخوام مامانم بفهمه چرا؟ چون سریع به خاله اینا میگه (نه اینکه آدمی باشه که گزارش بده اما مثلا حرف رو حرف بشه اونم میگه )اونام که کاسه داغ تر از آش آره از بس که فلان کردی از بس که بستن مردی از بس سرت تو گوشیه و...

 

مخصوصا شوهر خاله که بدم میاد از تیکه های بی مزش  

 

خیلی خوابم میاد شب خوش 

+  یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰  8:8  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا یکی دو روزیه حس میکنم گوشیم زیاد شارژ خالی می‌کنه 

و به بیانی دیگه باتریش خراب شده 

خاک تو گورش 

مثلا من این رو ساعت دوازده و یک دقیقه از شارژ با ۸۶٪کشیدم الان که ساعت پونزده و دوازده دقیقه اس ۵۰٪ شارژ داره 

در صورتی که در این حدود پنج ساعت حدود دو ساعت و خورده ای بیشتر دستم نبوده  

وقتی هم دستم بوده فقط یه ذره توی تل و وات بودم و یه دونه برنامه اینترنتی یه ذره اینستا بقیشم تو پی دی اف خوان بودم 

بعدش هم دیگه دارم سکته میکنم 

الان ساعت ۱۵:۱۶ شارژ گوشی ۴۹٪ واقعا طبیعی نیست هق هق 

اصن حقمه هی گفتن تو شارژ کار نکن تو شارژ کار نکن 

حقته بکش  تا تو باشی از این کارا نکنی 

حالا من دو تا سوال واسم پیش اومده 

یک: اگر از این به بعد عین آدم باهاش کار کنم و تو شارژ باهاش کار نکنم این درست میشه؟ 

دو: عوض کردن باطری گوشی شیاامی نوت هشت چقدر طول می‌کشه ؟ اگر یکی دو ساعت باشه اوکیه اما اگر یه روز باشه نمیتونم 

احتمالا به مامانم اینا بگم 

شایدم به آبجیم بگم 

اصن دوست دارم اگر میشه نگم 

چی کار کنم؟ تففففففففففف 

وای خدا 

تف خاک تو سرم 😐🥺🤦🏻‍♀️💔

+  شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۰  15:22  ❤✮سارینا✮❤   

خب بزار یه توضیحی بدم بهتون 

صبح ... صبح که نه ظهر خیلی اعصبانی بودم 

بیشتر به خاطر بحث دیروز 

و مقدار زیادی به خاطر اینکه نذاشتن کاری رو که می‌خوام بکنم 

از یه طرف هم ضعیف بودن اینترنت خیلی خیلی خیلی اذیت میکنه 

واسه همین دیگه خیلی حرصی شدم و کجا بهتر از اینجا واسه تخلیه 

یه عادتی دارم وقتی ناراحت میشم اول سکوت میکنم 

حالم دپ میشه بعدش کم کم حواسم میشه که حالم بده و ناراحت شدم 

دیگه حرص میزنه بالا و دوست دارم به عالم و آدم فحش بدم 

بعد از اینکه خوب حرص خوردم دیگه شروع میکنم به تعریف کردن  حالا ممکنه تو کاغذ باشه اینجا باشه یا تایپ کردن واسه یه دوست حالا اونجوری که من اعصابم خورده همه چی میگم دلیل اعصاب خوردیمم میگم بعدش دیگه آروم میشم 

تو این جور موقع ها دوست دارم اونی که میخونه بگه میفهمم چی میگی حق با توئه 

چهار تا پست قبلی رو ثبت موقت کردم چون که توی عصبانیت حرف زدم دوست ندارم این وجه از من بمونه توی خاطرتون 

مرسی که کنارم بودید و مرسی بابت نظر هاتون :)

+  پنجشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۰  23:21  ❤✮سارینا✮❤   

یعنی یه کاری کردم 

وااای خدا 

متاسفانه قول دادم هیچی نگم 

تنهایی هم نکردم اون کار رو 

هنوز هم از نتیجه اش خبر ندارم 

نمیدونم چی میشه 

ولی انقدر خندیدم من و همکارم (!) که یعنی وااای خداااااا 

فقط امیدوارم بعدا نفهمه و گرنه یه ذره ابهتم می‌ریزه 

وای خداااا 

منتظرم ساعت سه شه برم ادبیات بخونم 

+  چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۰  1:58  ❤✮سارینا✮❤   

خاک تو سر نت 

خاک تو سر ایرانسل 

همه پست طولانیم پرید 

تففف 

حالا بی خیال 

همه دیروزم رو ریز به ریز گفته بودم 

از اینکه استقبال همکلاسی های دانشگاه بی نظیر بود 

بر خلاف هم کلاسی های دبیرستان که به استثنای غزل و یکی دیگه از بچه ها هیچ کسی به روی خودش نیاورد البته از قلم نندارم یه عده ای هم استوریم رو ریپلای کردن (کلا اندازه پنج نفر هم نمیشدن) 

اینم گفتم که من اصلا دیگه توقعی از اونا نداشتم 

خیلی وقت بود که ازشون قطع امید کردم 

پارسال هییییچ کسی واسم استوری یا تبریک نگفت (از بچه های دبیرستان) و چون دایره ارتباطاتم هنوز اینقدر بزرگ نشده بود دروغ نگم غصه خوردم به خاطر اینکه کاری نکردن 

منم دیگه قطع امید کردم ازشون ... جایی که نمیخوانم نمی مونم عاغا جان مگه زوره؟ 

شکر خدا که انقدر استقبال زیاد بود که الان یادم افتاده یعنی اصلا بهشون فکر نکردم که بگم آره فلانی فلان نکرد و اینا 

یعنی ببین ما حدود شصت نفر هستیم 

بیشتر از بیست نفر از دخترا تو اینستا و وات استوری تبریک گذاشته بودن 

از پسرای فعال و غیر فعال گروه ها هم تبریک دریافت کردم چه در گروه و چه در پی وی 

بشدت این پاسخ دادن به استوری ها و اینا وقت گیر بود بعد در طی نیم ساعت اول تعارفام تموم شد 

بعدشم که امتحان متون بود اونو هم به سلامتی با تقلب تموم کردم 

آمار رو هم شدم ۱۹.۵

روانشناسی اجتماعی رو هم بهم داده بود ۱۸ خیلی بز بود من همه تکالیفم رو سر وقت انجام دادم اما خب نداد 

شکر خدا همینم البته اجتماعی گفته که یه نمره اضافه می‌کنه به همه 

احساس و ادراک خوب نبود ولی 

متون هم خوب بود 

مونده ۲۶که امتحان فارسی و مباحث دو داریم 

توی پستی که نوشته بودم گفتم که تلاش کردم یه متن جالب بنویسم اما نشد کلمه ها کنار هم چفت نمی‌شدن 

یه ذره عصر احساس دو بودن داشتم کاری نکردم 

درس هم نخوندم 

بعد امتحان متون ناهار خوردم آهنگ گوش دادم نت گردی کردم رمان خوندم ولی باز دپ بودم 

کاری نکردیم 

بعد هم خاله و مام بزرگ اومدن و عسل رو دعوا کردن منم یه ذره گفتم که این موضوع اصلا درست نبود اینجوری مطرح بشه (درحال آماده سازی شام بودیم )

اونام سر دلشون باز شد و همه چی رو گفتن منم تا جایی که بتونم ارومشون کردم 

بعد شام هم خود جوش همه رفتن گندم هایی که مونده بود رو توی گونی ریختن و البته که منم کمک کردم ... شما چی در مورد من فکر کردید؟ 

 آره خلاصه بیشتر از پونزده تا گونی(حدودی گفتم چون وقتی داشتم می شمردم لامپ رو خاموش کردن نفهمیدم چند تا بودن) پر کردیم با هم 

بعد هم من بعد از مام بزرگ رفتم حمام 

دیگه بیرون که اومدم با کیک سوپ غازم کردن 

عکس از کیک رو نذاشتم چون اولا دیگه ۲۴نبود دوما دوست ندارم پز بدم و خوراکی بزارم فقط تو گروه کوچیکه واسه بچه ها فرستادم ( چند نفر بیشتر نیستن) 

شوهر خاله هم لطف کرد پنجاه تومن واسم هدیه تولد داد 

بعدشم یه ذره گروه ها رو چک کردم دیدم چی به چیه ساعت سه و ده دقیقه اومدم بلاگفا تایپ کردم اینا رو به گونه ای دیگر سه و چهل دقیقه هم تف تو نت همشون پریدن الآنم چهار و ربعه که این یکی تموم شد

منم باید برم بخوابم که داره چشمام در میاد 

خب دیگه شب خوش 

کلی حرف نزده موندا 

ولی به محض اینکه سرم خلوت شد میگم همشونو 

خدافظ شما 

پ.ن: امشب از اون شبا بود که تا صبح بیدار موندم ... خوابم نبرد فک نکنم خوابم ببره 

یعنی نمیخوام که خوابم ببره  بعد از اینکه همه بیدار شدن و صبحونه خوردم باید درس بخونم ...

+  سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۰  4:15  ❤✮سارینا✮❤   

تولدم مبارک شد 

از در و دیوار تبریک بود که میریخت 

یه استوری باحال گذاشتم اما الان خوابم میاد 

فردا میام میگم همشو 

پارادوکس جان عزیزم مثل اینکه میخواد بره 

کلی حرف دارم واست کلی هم نوشتم اما نمیدونم نظرم اومد یا نه ...

شب بخیر 

+  دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰  3:17  ❤✮سارینا✮❤   

سلام سلام

خوبید؟

دیروز اومدم خونه آقاجونم اینا 

مامانم اینا میخواستن برن یه دور آشنا ها و فامیل ها رو ببینن اما من به مدد امتحانا نتونستم همراهیشون کنم 

تففف 

حالا هم با این وضعیت نت داغون مجبور شدم که بیام خونه مامان بزرگ اینا 

فقط دعا میکنم که نت سر امتحان نره 

فردا هم امتحان دارم  

ساعت دو 

دیروز که اومده بودم به مامان بزرگم گفتم مام بزرگ من فردا تولدمه سوپ غازم کنید 

یعنی سال به سال از پارسال پررو تر میشم 

صحبت هام اون موقع با مام بزرگ خیلی خوب بود 

می‌گفت حالا کیک میخوای چی کار کنی ؟ مگه روز تولد من کسی کیک گرفت؟ 

گفتم آره گرفت پس فلان موقع چی بود؟ گفت اون واسه روز زن بود گفتم حالا دیر نشده که امروزم روز دختره واسه روز دختر کیک بگیر 

از غزلم کادو تولد گرفتم 

خیلی چسبید ​​​​

از نسرین هم یه لیست طلبکارم از عیدی بگیر تا همین تولدم 

عسل میخواست نت بخره نزدیک سی تومن داد از همراه اول نت خرید وقتی فعال شد دید که صبحانت فعال کرده 

انقدر اعصابش خورد شده بود که 

داییم اینا هم اومدن البته خود داییم نیومده فقط زندایی و پسردایی و دخترداییم اومدن 

ولی من کیک می‌خوام 

دیگه اینقدر با زنداییم اینا (و حتی خاله) راحت نیستم که باهاشون از این شوخی ها بکنم 

پرروئمخودمم کودک درونم هم فردا دنیا میاد 

آره خلاصه ویدیو ها و اینا رو آماده بزارم 

سر ساعت دوازده استوری کنم

جناب حباب هنوز که فردا نشده ولی پیشاپیش تولدمون رو تبریک میگم ایشالا به هرچی می‌خوایم برسیم 

من برم دیگه 

فعلا 

+  یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰  22:43  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا یکی از دوستان توی اینستا واسم آرزوی یه خبر خوش کرد 

و من مشتاقانه منتظر اون خبر خوش بودم 

شاید دیوونه بازی باشه

اما واقعا ته دلم یکی می‌گفت منتظر یه خبر خوشحال کننده باش

و من بودم ... 

دیروز دوستم زنگ زد گفت کجایی تو؟ گفتم خونه ام چطور مگه؟

گفت یه شماره میدم زنگ بزن بش

گفتم کیه اصن چی بگم؟

گفت تو خودتو معرفی کن خودش می‌دونه 

هیچی من زنگ زدم یارو برداشت گفتم فلانیم 

گفت فلانی ؟ گفتم آره گفت یه بسته پستی داری من دیگه فلان جام میتونی بیای بگیری؟ گفتم نه نمیتونم نمیشه برگردی گفت نه گفتم خو پس چی کار کنم؟ گفت فردا برو پست بگیر بستت رو 

گفتم باشه 

دیگه صب که نه ظهر مامانم رفت بسته رو گرفت و آورد 

دیگه ببین من میدونستم که واسه خودمه  دیگه ولی به روی خودم نمیوردم 

واسم دو تا کتاب ملت عشق و خودت باش دختر با دو تا پیکسل واسه ماه خرداد و دو تا لاک و از اینا که میزنن کنار کتاب جدا بشه رنگی رنگیه (آبروی خودمو بردم انگار ) از همونا خریده بودن از دیجی کالا  فرستاده بودن مثل اینکه قرار بوده ۲۴برسه به دستم منتهی خیلی زود رسیده بوده خخخ

آره خلاصه امروز دیگه حالم خووووب بود 

خدایا شکرت 

خدایی خیلی خوب بود امروز 

+  چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰  22:6  ❤✮سارینا✮❤   

هزار تا پیج و فیک پیج داشته باشم 

سه هزار تا اکانت تلگرام و واتسپ هم که داشته باشم 

باز هم وقتایی که حالم گرفته اس میام اینجا 

...


بلاگفا جان 

بر جانم نشستی 

خر بازی هم داری نه اینکه نداشته باشی 

ولی باز مثل همان سوسکی که قربان دست و پای بلورین بچه اش می رود هوایت را دارم

راستش را بخواهی

هوایت عزیز است

:)

اینم یه متن احساسی واسه بلاگفا


حالم تعریفی نداره 

از دیشب دو تا پست موقت گذاشتم 

شاید بعدا تیک موقت رو برداشتم 

فقط نمیدونم چرا چند شبه خیلی دپم 

امیدوارم هموطوری توی اینستا یه دوست واسم آرزوی خبر خوش کرد زود تر بشنوم اون خبر خوش رو :)

+  سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۰  1:23  ❤✮سارینا✮❤   

یه جوری گرممه که دلم میخواد در یخچال رو باز کنم برم توش بشینم 

کولر هم روشنه اما من باز هم گرممه🥵🥵🥵

+  یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰  18:45  ❤✮سارینا✮❤   

بزار یه اعترافی رو بکنم 

رفتارم با مارال اصلا درست نیست باید خیلی بهتر از اینا باشه 

ولی نمیدونم چرا نسبت بهش یه حالت تدافعی خاصی دارم 

و رفتارم باهاش مناسب نیست 

باید رو این موضوع هم خیلی کار کنم اینجوری نمیشه 

+  یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۰  13:2  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

خیلی وقت بود پست هام رو با خب خب خب شروع نکرده بودم. دلم تنگ شده بود 

دوستان عزیز بیاید واستون از امتحان آمارم بگم 

عرضم به حضور انورتون که امروز ساعت دو امتحان آمار داشتیم 

بابام نبود که گوشیش رو بده 

نیم ساعت بعد از شروع اومد که دیگه به درد نمی‌خورد 

منم با همین یه دونه گوشی مشغول سؤاستفاده بودم 

شرم بر من ولی دیگه شروع کردم به سؤ استفاده شیش تا سوال بود در مدت سه ساعت باید حل میکردیم 

با اینکه یه کلمه هم نخونده بودم اما طولانی بودن 

من که در نهایت همش رو کپی پیست کردم (شرم بر من باد) ولی هی به بچه ها میگفتم بچه ها به من جواب ندید من بیوفتم ترم بعد هم بردارم همینو 

دیگه بچه ها جواب هایی دادند که در خور این محیط نیست و گرنه میگفتم 

تو روانشناسی یه چیزی هست به نام تعارض

مثلا وقتی یه نفر عقیده داره که مثلا سیگار کشیدن بده ولی سیگار می‌کشه دچار تعارض میشه ...وقتی دچار تعارض شد فشار بهش میاد و کلا حس بدی داره 

واسه اینکه این تعارض رو کم کنه یا از بین ببره دو راه داره 

یا عقیده یا رفتارش رو عوض کنه (یا دیگه سیگار نکشه یا دیگه نگه سیگار بده ) 

یا هم بیاد یه سری دلایل رو در جهت تأیید کار خودش اضافه کنه (درسته که سیگار بده ولی به آدم آرامش میده ) 

حالا چرا اینا رو گفتم؟

چون احساس کردم خوندن این کار من ممکنه یه ذره دچار تعارضتون کنه 

توضیح میدم اینجا که من دچار تعارض نشدم ... چون کار بد خودم رو قبول دارم و با عقلم تصمیم گرفتم که اون کار رو بکنم 

اما در جهت تأیید رفتار خودم به عنوان مثالی از حل فشار تعارض باید بگم که همه تقلب میکنن (این توجیه نمیکنه کارم رو اما یه جور تقلیل فشار هست ) 

فک کنم اگر یه ذره دیگه ادامه بدم دیگه مغزم گیرپاژ می‌کنه واسه همین ادامه نمیدم 

ولی امتحان هم فک کنم خوب بود ... من به اونایی که سوال ها رو فرستادن اعتماد دارم 

ایشالا که استاد هم نمره کامل بده (میدونم خیلی پرروئم) 

خلاصه که پس فردا هم احساس و ادراک رو باید امتحان بدم 

امشب بخش بینایی رو میخونم 

فردا فصل دو امشب از رو هیلگارد میخونم 

فردا از رو پی دی اف

عصرم با مامان و مارینا رفتیم پیاده روی ۲۱۹کیلو کالری سوزوندیم ولی یه دونه شیرینی خامه ای خوردم کالری هام برگشت 

نمیدونم یه دونه چقدر کالری داره 

خب برم یه چیزی بخورم (از عصر که برگشتم هرچی آب میخورم سیرآب نمیشم) بعد بیام احساس و ادراک رو بخونم (این سری چون می‌خوام درس بخونم تعارضی هم که قراره ایجاد بشه خیلی خیلی کم تره ) تااازه اتاقمم انگار توش بمب ترکیده اول باید اونو مرتب کنم بعد بشینم بخونم 

فعلا 

+  شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰  22:27  ❤✮سارینا✮❤   

واقعا نمیدونم چه فعل و انفعالاتی توی مغز من رخ میده 

که قبل از امتحان میرم زنگ میزنم یک ساعت و نیم حرف میزنم 

و بعد باید حواسم باشه که سوتی ندم هیچی (به معنای واقعی کلمه هیچی) نخوندم 


مکالمه من و بابام:

+بابا فردا گوشیتو میدی به من ؟

-میخوای چی کار کنی؟+

امتحان دارم 

-پس گوشی خودت چی؟میخوای سؤاستفاده کنی؟

+آره 

-سؤاستفاده نکن

بابام دقیقا همین روحیه رو داره به همین آرومی 

[یاد اون اسکرینی افتادم که طرف رفته بود پی وی یه دانشجوی ترم هفت روانشناسی گفته بود میتونی مشاوره بدی گفته بود آره گفته بود استرس دارم دانشجوئه گفته بود استرس نداشته باش]


گفتم استرس میگه دو دسته آدم واسه امتحانا استرس ندارن 

۱)اونایی که انقدر خوندن که مطمئنن خوب بلدن

۲)اونایی که چنان نخوندن که مطمئنن بلد نیستن 

اگر دقت کنیم از بین این دو دسته یه وجه اشتراک پیدا میکنیم اونم واقف بودن به نتیجه اس 

در نتیجه می‌خوام اینجا نتیجه گیری کنم که ابهام عامل استرسه 

 به به چه حرفایی میزنم ... اینا اثرات امتحانه ها امتحان آدم رو به درجات جدید عرفان میرسونه 

قال من 

جزوه بردارید 


تو گروه هم  فاز فاز عرفانیه 

کاری ندارم 

می‌خوام آف شم اونجا 

فعلا همگی 

روز خوبی داشته باشید:)

+  شنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۰  2:12  ❤✮سارینا✮❤   

همه وبلاگ اینجوری شدن؟

چرا بعضی وبلاگا باز نمیکنن؟

با فیلتر شکن رفتم 

عجیبه 😐💔

مثل اینکه تولد پارادوکس جانه ....تولدت مبارک باشه خردادی عزیز 

دیگه چی بگم؟

هیچی فعلا همینا 

روزتون بخیر باشه فعلا 

+  پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۰  13:7  ❤✮سارینا✮❤   

آره دیشب دیدم دارم چرت و پرت تایپ میکنم این بود که خداحافظی کردم 

میخواستم در ادامه بگم اونا خوششون نمیومد اما من رفتارم خیلی نسبت به اونا عادی و حتی اوکی بود 

میگفتن اصن زشته که میان همه چیزشون رو به همه میگن 

بعد من اینجوری شدم یه لحظه 

چون من واقعا همین شکلیم 

همه چیزم رو میگم اینجا  حالا درسته شناخته شده نیستم و اینا ولی خب اینم یه جور سبک زندگیه دیگه 

آدم یه سری حرفا رو نمیتونه بزنه به آدم هایی که باهاشون تعامل داره حالا یا وقت نمیشه یا اگر هم بشه به بعدش نمی‌ارزه در نتیجه به نظر من آدم یه جا رو باید واسه خودش داشته باشه که بتونه خودش رو خالی کنه و از تفکراتش بگه 

اتفاقا واسه من زندگی این بلاگر ها خیلی هم جذابه چون کلا دوست دارم بدونم بقیه چطور فکر میکنن چطور زندگی میکنن 

بگذریم 

آخر شب تر که شد یکی دیگه از بچه ها اومد 

یه ذره حرف زدیم همچنان بعد نمیدونم چی شد گفتم امروز روز خوبی نبود 

گفتن چرا؟ 

گفتم هیچی درس نخوندم همش هم عذاب وجدان داشتم

این جور موقع ها از خودم بدم میاد 

اونا اهمیت ندادن زیاد یعنی گفتن عیبی نداره و اون دلداری های عادی 

ولی من واقعا از خودم بدم میاد این جور موقع هایی که بیخیال و خونسردم 

واقعا اذیت میشم میبینم اونی که باید مهم باشه رو من حتی با اجبار هم واسم مهم نمیشه ببین دیگه تا جایی رفتم خودم هم از دست این خونسردی و بیخیالیم حرص میخورم شما ها که دیگه جای خود دارین 

(تو پرانتز عرض میکنم که هیچی این نیشخند بلاگفا نمیشه هیییچی همه جا رفتم همه ایموجی ها رو دیدم اما هیچی این نیشخندش نشده )

آره خلاصه داشتم میگفتم تو روزایی مثل دیروز هر کاری میکنم نمیتونم درس بخونم حالا نه درس هر چیزی که قرار باشه انجام بدم و نمیتونم انجام بدم تو اون موقعیت ها حوصله هیچی رو ندارم حتی خودم... یه خمودی خاصی داره 

توی اون موقعیت بدم میاد از خودم که نمیتونم باهاش کنار بیام نمیتونم به حالت عادی باشم 

دیشب واقعا در حالت تنفر از خودم بودم 

خیلی چیزا میخواستم بگم دیشب منتهی حالا که روز جدیده از خودم بدم نمیاد چون امروز یه روز جدیده :)

و من اون حس رو حداقل الان ندارم 

ولی خب ... 

دیشب هم یه قهر بچگونه کردم هنوزم قهرم 

دارم میگم سر یه چیز کوچیك ولی خب اذیت شدم دیگه  

به نظرم هم حق با منه هم حق با مامانم

به آبجیمم گفتم کار پیدا کردم گفت مبارکه یه ذره هم با هم حرف زدیم بش گفتم روز تولدم امتحان زبان دارم فقط ایموجی خنده فرستاد (اینو:😂) گفت تو که دیگه باید عادت کرده باشی گفتم اون که آره ولی امتحان زبان دارم بیشتر خندید 

تو گروه نقد یکی از رمان هایی که دنبال میکردم و تموم شده بود امروز یه پسری جواب یه پیامی رو داده بود پروفایلش رو دیدم عکس های قبلیشم نگاه کردم دیدم اصن خیلی کراشه  ولی خب هیچ کاری نکردم یه ذره توی بحث شرکت کردم و رفتم(البته اون زود تر رفت و بحث کلا عوض شد) ولی پسره خیلی کراش بود کتاب نخونِ کراش لنتی 

آخی حیف که از اوناش نیستم که هی دنبال بهونه باشم برم پی وی یه نفر و گرنه الان پی ویش بودم ... کاش خودش بیاد پی وی بچه ها دست به دست کنید شاید برسه به دست جناب کراش 

تازه توی گروه هم به دو نفر مشاوره دادم و یکی دو تا پیشنهاد دادم که خودشون خوششون اومد احساس میکنم مفید بود :)

خب دیگه من برم ظرف بشورم بعدش برم کلیپ های جناب کارفرما رو ادیت بزنم بعدش هم درس 

ایشالا که موفق میشم 

من باید موفق شم :)

مرسی که همراهیم میکنید 

+  چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰  14:30  ❤✮سارینا✮❤   

امروز توی گروه دو تا حرف زدیم که دوست دارم واسه تخلیه خودم هم که شده باشه اینجا بگم 

اولی یه نوع لایف استایله در واقع 

دومی هم یه ذره غرغر از خودمه 

(حالا تو پرانتز بگم تو این جمع شیش نفره من معمولا هر کسی حرفی میزنه معمولا من زود تر از بقیه می‌گیرم یا اگر نگیرم میرم میپرسم یه ذره هم اطلاعات عمومیم بالا تره یعنی بچه ها یه چیزی بخوان بدونن اول میان از من میپرسن.... و یه عادتی هم دارم اینه که بعضی وقتا تو بعضی بحثا حتی اگر منظور رو هم بفهمم واسه مطمئن شدن میپرسم که کامل و درست درک کنم )

بعد یکی از بچه ها اومد گفت که چقدر بلاگر زیاد شده 

منم راستش تصور میکردم که بلاگر هم کسی هست که از روزانه هاش میگه و هم کسی که از این کلیپ و ویدئو و داب اسمش درست می‌کنه اس 

واسه همین پرسیدم بلاگر کی بود؟ 

اون یکی گفت چه عجب بالاخره تو یه جیزو ندونستی 

منم گفتم نه میدونم دقیق نمیدونم و توضیح دادم که گفتن مورد اول بلاگره 

آره خلاصه یکی گفت اصلا نمیتونم بلاگر شم اصن رشته یه ملت از کوچک ترین جزییات زندگیت باخبرن اونایی که بودن تایید کردن ولی من موافق نبودم 

گفتم زشت نیست که اینم یه لایف استایله (معلومه خیلی کلمه قلمبه سلمبه استفاده میکنم در زندگی؟ تازه بعضی وقتا به ولی هم میگم ولیکن)

بعدم اونا که همه چیزشون رو نمیگن 

به مورد دوم نمیرسم 

فردا میگم چون امروز خیلی خوابم میاد 

عنوان نمبزنم که نره تو به روز شده ها  

شب بخیر  چشام داره می‌ره 

+  چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰  3:1  ❤✮سارینا✮❤   

اون مرضی که کتاب بازه جلوت 

ولی نمیخونی 

فیلم هم هست ولی نمی بینی 

کتاب هم هست 

ولی نمیخونی 

کلا حال انجام هیچ کاری هم نداری و امتحان هم چند روز دیگه شروع میشه چه مرضیه؟ 

من در حال حاضر به اون مرض دچارم

 

+  سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰  20:43  ❤✮سارینا✮❤   

دو سه تا نظر دارم که تایید کنم و جواب بدم 

ولی از بین خوندن روانشناسی اجتماعی نت رو روشن کردم که فقط اینو بگم بهتون 

سر شب داشتم با یکی از دوستام صحبت میکردم بحث جذابی بود 

ولی یه جاش یه چیزی گفتم که به نظرم درست بود (حداقل الان به نظرم درسته) 

بحث درمورد تفاوت بین ما و مامان ها و مامان بزرگا مونیم این که تربیت ما این مدلیه و تربیت اونا اون مدلی 

یه جاش گفتم : ببین به نظرم نسل اونا نسلی بودن که هی منتظر بودن درست بشه ...یکی بیا درستش کنه ... اما نسل ما خسته شده از انتظار .... فهمیده که تا خودش بلند نشه کسی نیست که کمکش کنه ....

نسل ما دنبال یه نفر نیست تلاش می‌کنه خودش اون یه نفر باشه :)

نظر شما چیه؟

آیا درست نمیگم؟

+  سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۴۰۰  2:47  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

بزار اینو بگم و بلند شم برم درسام رو بخونم که اینا واسه من نون و آب میشه  

بله نون و آب میشه چون بنده از الان رسما یک عدد شاغلم 

کل دیروز رو هم داشتم واسه کارفرمام() کاور میزدم و فیلم ادیت میکردم حالا هر وقت گذاشت لینک پست رو میزارم برید ببینید نظر بدید بهم 

عاغا تا کجا گفته بودم؟ 

تا اونجایی که اون بچه ترسش از حقوقش بود 

هیچی دیگه فرداش دوستم زنگ زد گفت که مخشو زدم شماره ات رو هم دادم بهش قراره زنگ بزنه 

مدتی بعد زنگ زد نزدیک یه ساعت حرف زدیم و گفت که دقیقا چی میخواد 

بعدش دوستم گفت از حقوقت راضی هستی گفتم نپرسیدم گفت اونم هیچی نگفت؟ گفتم نه قرار شد بپرسه بگه بعد پرسید گفت خوب بود من راضی بودم 

بعدش هم که بدیشب به مامانم گفتم یه همچین کاری کردم و اینا 

گفتم می‌خوام حساب باز کنم نظرش نبود و یه ذره گیر داد 

ولی خب حالا که زوده نزدیک به دادن حقوق ها شد میرم یه حساب باز میکنم واسه حقوق هام 

فقط یکی بیاد درمورد حساب ها به من توضیح بده بدونم باید چیکار کنم 

آره خلاصه خواستم شما رو هم در خوشحالیم شریک کنم 

من برم که کلی کار دارم 

فعلا 

پ.ن: دو سه تا نظر دارم منتهی چون کار دارم بعد میام تایید میکنم 

مرسی بودید:)

+  دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰  11:34  ❤✮سارینا✮❤   

یعنی واقعا که من دو سه روز نبودم نباید یه نظر تایید نشده داشته باشم؟

نچ نچ نچ 

خب حالا اینا رو ول کنید 

میخواستم واستون از عاقبت اون کار  و اینا رو بگم 

منتهی خوابم میاد درواقع باید بخوابم پس میرم بخوابم هیچی هم نمیگم اصن 

حالا فردا صبح که خوابم 

ظهر هم که می‌خوام درس بخونم 

از بازه عصر تا شب میام میگم چی شد و اینا 

+  دوشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۰  3:30  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا امروز بچه مثبتی بودم 

کار خوب کردم 

از ساعت دوازده ظهر بیدار شدم بعد یکی از بچه ها چون کتابش چاپ قدیم بود گفت که کی می‌تونه واسه من پی دی اف کنه این دو تا فصل رو ؟ 

قبل از اینکه من بگم خودم میرم یکی دیگه گفت من می کنم 

بعد توی اون گروهی که اون آدم نبود گفت که بچه ها من کار دارم کی می‌تونه پی دی اف کنه؟ من گفتم خودم میکنم اولش گفت فصل پنج رو که کمتر بود پی دی اف کردم بعدش دیدم نچ کار داره دیگه فصل یک رو هم پی دی اف کردم فرستادم اونم تشکر و این داستانا

بعدش هم (درواقع در فاصله بین پی دی اف کردن دو فصل) رفتم پیش مامان چند تا مدل مانتو آبشاری ببینم و واسش الگو پیدا کنم که موفق نشدم 😑 

ایشالا که یه مانتو واسم میدوزه بعد یه سال 

بعدش هم بچه ها گفتن فارسی این سه جلسه رو نمی رسیم جزوه بنویسیم منم گفتم دو تاش رو جزوه میکنم میفرستم 

عصری به مامانم میگم بیا بریم کامی (کامپیوتر) رو ببریم ویندوزش رو عوض کنیم لازمش دارم 

گفت میخوای چی کار؟ گفتم می‌خوام واسه امتحان لازم میشه 

با اون می‌خوام امتحان بدم

گفت حتما باید کامپیوتر باشه ؟

گفتم یه گوشی دیگه هم باشه ردیفه

مارال گفت واسه تقلب ؟

گفتم آره 

مامانم از اون مدلا بهم نگاه کرد که انگار داره میگه واقعا واست متوسطم 

گفتم خب زیادن همشون رو میخونیم اما دیگه اونو هم میکنیم 

ولی احتمالا پونزدهم که امتحانای ما شروع میشه مامانم اینا می‌خوان ده روز برن پیش آبجیم من گفتم باشه من نمیام یا اصن منم میام مهم نیس

دارم فکر میکنم که اگر بتونم نرم اصلا لباس ندارم خو 

اره خلاصه در حال تایپ کردن جزوه اول فارسی بودم که یکی از دوستام بهم پیام داد گفت کارت دارم کاری نداری بگو 

دیگه یه ذره استپ کردم تایپ جزوه رو و زنگ زدم به دوستم 

توضیح داد که یه تیم مشاوره تحصیلی هستن که یه دانشجوی دندان پزشکی مسئوله و میخواد کاور بزنه واسه فیلم هایی که توی پیجش میزارن و اینا 

خلاصه تا مدتی درگیر دانلود برنامه و ادیت عکس داغون این دکتر شدم (مدت زیادی و یه گیگ هم رفت بیشتر از یه گیگ البته ولی خب ) گفته بود اگر قبول کنه حقوق هم میده 

منم دیگه جورگیر شدم خواستم دو سه تا کاور بزنم واسش که دوستم گفت نمیخواد فعلا فلانی رو درست کن اونجوری که میگم بعد بقیه اش رو بعدا 

منم اونو اوکی کردم همون‌جوری که میخواست چند تا فونت زدم فرستادم دوستم هم فرستاد واسه دکتر هیچی اولش دکتره گفته بود حله بعدش گفته بود باید فکر کنم 

اینجوری که دوستم می‌گفت این بچه ترسش از حقوقه که نمیتونه حقوق بده گفتم به دوستم که من لنگ پول نیستم اوکی بده با حداقل پول هم میتونم باشم و اینا 

آخرشم گفت رفت خوابید 

گفتم بهش فردا بره رو مخش نظر مثبتش رو جلب کنه 

ایشالا که میتونه  اینم از این 

ولی خدایی اگر اوکی بده و اوکی بشه واقعا خیلی بهم کمک میشه 

نه که لنگ پول باشما اما مستقل شدن خیلی جذابه آزادی عمل بیشتری دارم واسه خودم و اینا خیلی خوبه اونجوری و واقعا همیشه دوست داشتم مستقل باشم ایشالا که بشه 

اون دوستم که از وبلاگی ها بود و خبری ازش نبود امشب پیام داد و گفت که چرا نبوده وقتی پیامش رو دیدم تازه فهمیدم چقدر نگرانش بودم همچین تپش قلب گرفته بودم ...آروم شدم 

یکی دیگه از بچه ها هم کم پیداس اما اونو میدونم کار داره واسه همین هیچی دیگه عب نداره 

عاغا دعا کنید اون کاره جور بشه من خیلی دوست دارم جور بشه 

پ.ن: پیرو اون پست قبلی بگم که از تعداد نظر های کم وبلاگم ناراحت شدم و اون رو پست کردم تا ببینم کی میاد نظر میده 

پ.ن۲:سه تا نظر دارم ولی حوصله تایید ندارم ایشالا فردا تایید میکنم 

برم بخوابم که فردا باید نیم ساعت حرف های استاد رو جزوه کنم 

استاده هم سرما خورده بوده وقتی اونا رو ضبط کرده بوده خیلی بده ... حالم به هم میخوره وقتی بعضی جاها رو میگه 

خب دیگه شب بخیر 

روز خوبی داشته باشید :)

+  شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰  2:56  ❤✮سارینا✮❤   

ناراحتم ... 

+  جمعه ۷ خرداد ۱۴۰۰  3:31  ❤✮سارینا✮❤   

یه جوری میگن آدمی شیر خام خورده 

انگار گاو و گوسفند صبح به صبح میرن شیرشون رو میجوشونن واسه بچه هاشون 


بزار هنوز عرق پست قبلی خشک نشده یه پست دیگه هم بزارم 

درمورد درس و فرجه ها و امتحانا

عاغا از اونجایی که انتخابات نزدیک امتحاناس امتحانا رو فشرده تر گرفتن (تف که از اول دانشگاه همه امتحانامون رو فشرده گرفتن)

بعد یه عده از دانشجو ها که پیج و این داستانا دارن اومدن گفتن میایم درخواست میدیم که امتحانا عقب بیوفته و یا حداقل فرجه بدن 

منتهی مسئولین محترم همش لب و دهن بودن چون درخواست بعد سه هفته حتی به دست واحد مربوطه نرسیده و با پیگیری های بیشتر اینجوری گفتن که نمیشه تغییر داد 

بیچاره ما  

آره خلاصه 

از این طرف استاد ها هم گفتن که از آموزش بهشون نامه اس دستوره چیه از همونا اومده که باید تا 13درس بدن (حالا امتحانامون ۱۵شروع میشه) همه دارن عین چی درس میزارن یکیشون که یهویی از صفحه ۶۵رفت رسید به صفحه ۱۴۰

همشو هم فشرده درس داده بوده 

خلاصه که باید زیادی حواسم جمع باشه 

یکی دو تاشون که قبلا خوندم میتونن برسم اما اون یکی دو تای دیگه .... امان از اونا مخصوصا متون ... یعنی باز نکردم 

تفففففففف 

آره خلاصه من برم یه چیزی بخورم برم رشد بخونم فصل پنجش رو تموم که شد دونه دونه درس ها رو مرور کنم .... هععععی 

+  پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰  11:56  ❤✮سارینا✮❤   

میخواستم پست بزارم دیدم موضوعی که قابل گفتن باشه ندارم که بعد دیدم عه یه موضوعی هست (حالا کی گفته من باید رگباری هر شب هر شب دست بزارم ؟)

نظر هم که ندارم (کم دارم-ایهام داره- )

آره خلاصه داشتم به این فکر میکردم که بیام یه پست بزارم بعد چیزی به ذهنم نرسید تا اینکه یادم اومد امروز عصر مامانم اینا رفتن خونه یه نفر که من نمیشناسم کی؟ 

خب قضیه بر میگرده به چند روز پیش 

خاله بابام اومده خونه ما که بره دکتر و اینا بعد یه روز عصر مامانم بی بی رو برداشت برد دکتر مثل اینکه وقتی داشتن برمیگردن خونه توی خیابون چند نفر از شمشاد های بلوار میان که رد بشن برن اون طرف دو نفر اولی رد میشن آخری مثل اینکه می‌ره تا وسط ها دوباره میبینه عقب افتاده دوباره برمیگرده خلاصه یکی دو بار چرخ میخوره همون وسط خیابون که مامانم هم ترمز میگیره اما همون لحظه ترمز این دختره دوباره برمیگرده  این میشه که یکی از پاهاش (پای چپ) می‌ره زیر تایر ماشین کفشش کشیده شده بوده و پاره !

مامانم هم یه چیزی به دختره گفته بوده تو مایه های اینکه چرا عین آدم رد نشده و هی برگشته و اینا (حرف دقیقش رو یادم نیست متاسفانه)

دیگه دختره کلی جیغ و اینا ماشینمون رفته پارکینگ

آمبولانس هم دختره رو برد بیمارستان که اونجا عکس گرفتن بعدش گفتن انگشت کوچیکه دختره شکسته (راست و دروغش پای خودشون) 

حالا امروز مامان و بابام و به قول بی بی پیرزن مارال رفتن به نوعی عیادت 

به خاطر اینکه حرفی داشته باشم و به شما هم بزنم بر خلاف کار عادی خودم که هیچی نمی پرسم آخرش رفتم از مامان و بابام پرسیدم 

بابام که گفت هیچی رفتیم نشستیم یه شربت خوردیم و بلند شدیم اومدیم 

مامانم هم شنیده بود چطوری بابام چواب داده گفت رفتیم ده دقیقه نشستیم اومدیم 

ولی پرسیدم دختره چطور بود و اینا ؟ گفت که ما که رفتیم پتوش رو کشیده بود رو سرش هیچی نمیگفت (که یعنی مثلا ناراحته و اینا) بعدش هم مثل اینکه به مامانم اینا گفتن که دختره همون روز خیلی گریه می‌کرده که چرا مامانم اونجوری گفته بوده (حالا دختره تا جایی که مامانم بوده فقط جیغ می‌کشیده )

خلاصه که در اینکه یادش دادن چی کار کنه (مثلا موقع اومدن مامانم اینا پتو رو بکشه رو سرش و اینا )شکی ندارم اما در مورد بیمارستان و عکس و دکتر؟

نمیدونم شاید الکی هم گفتن که انگشت پاش شکسته تا بتونن از بیمه و اینا استفاده کنن  نمی‌دونم واقعا الله و اعلم 

فقط میدونم که اگر اینجوری باشه دعا میکنم تو گلوشون گیر کنه

از نت جهرمی کمتر از یه گیگ مونده 

سخته بعد این همه مدت بخوام دوباره نت بخرم تف 

یکی از وبلاگ هایی رو هم که دنبالش میکنم مدتی هست که فعالیت نداره امیدوارم حال صاحبش خوب باشه واقعا ...نگرانش شدم آخه هیچ وقت بدون خبر نمیرفت

خب دیگه زیاد حرف زدم ...شایدم من مدتی برم تو فاز سکوت نمیدونم شایدم نرفتم

کاری باری چیزی ندارید؟

شبتون خیلی بخیر :)

+  پنجشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۰  2:10  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا اون سری گفتم دندونم درد می‌کنه ها 

تو آینه نگاه کردم مثل اینکه میخواد یه دندونم در بیاد که به احتمال نود درصد دندون عقلمه 

امروز خواستم ویس روانشناسی اجتماعی رو بگیرم که از بس سر و صدا بود نشد فردا اولین کاری که بعد از بیدار شدن و شستن دست و صورت و صبحونه خوردیم میکنم همینه پر کردن ویس تکلیف 

حالم از خونه به هم میخوره 

نه فقط خونه خودمون کلا از هر خونه ای حالم به هم میخوره 

چرا ما تو بیابون رو چمن ها نمیخوابیم؟ چرا طبیعت رو زدیم نصف کردیم؟

هعععی 

تف تو کرونا 

گمونم افسرده شدم دوباره 

هعی 

ایشالا که خوب میشه

+  چهارشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۰  2:7  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا میدونی چیه؟

بدیش اینه خواهرت بهت بگه گاو تو نتونی بگی عمته 

نه بزار از اول بگم 

صبح ساعت هشت مامانم بیدارم کرد من می‌خوام برم بیرون و بیا واسه بی بی (مادربزرگ مامانم) صبحونه بده 

کارش از عمد بود میخواست من بیدار شم و یه کاری کنم ...مجبورم کرد ... منم خوابم میومد اما نمیتونستم که کاری نکنم بالاخره بی بی هست و احترامش واجب ....من بد خواب ک میشم وقتی هنوز خوابم کامل نشده باشه چون دیگه خوابم نمی بره تا شب خیلی اعصابم خورد میشه و کلا خیلی اعصابم فشار میاد بهش

با چشم های خواب آلود به سختی بلند شدم و رفتم واسه بی بی یه دونه تخم مرغ درست کردم (کتری رو گاز بود زدمش کنار تخم مرغ ک درست کردم یادم رفت بیارمش سر جاش جوش بیاد ) سفره رو انداختم و ب بی بی گفتم بیاد صبحونه بخوره 

من یه عادتی دارم صبحا اگر بیدار شم دوست ندارم حرف بزنم خوشم نمیاد 

با اینکه دست و صورتم رو هم شستم اما باز رو مود حرف زدن نبودم 

مارال گفت که چرا کتری رو برداشتی بهش اهمیت ندادم خب این چه سوال مسخره ای هست خب یادم رفته دیگه اینم پرسیدن داره؟

دستم رو تکون دادم و رفتم تلاش کنم بخوابم ( که نشد متاسفانه ) تو راه برگشت به اتاق بهم گفت گاو  

دختره بز  هیچی منم به خاطر بد خواب شدنم بد اخلاق بودم  گفتم مارال میام میزنم تو دهنتا  بی بی پرسید چی شده اونم مارموز فقط گفت که آره من فقط ازش پرسیدم فلان 

خو مرض خو کوفت بیشعور گفتم راست میگی بگو چی گفتی 

خب ببینید جدا اعصابم خورد بود (الآنم چشمام درد می‌کنه واقعا حوصله کل کل و جز و بحث ندارم) 

هیچی فحش های که میخواستم بدم بهش موند رو دلم 

اون استاده هم بیشعور هیچ چیزی مبنی بر خوشش اومدن از اون خلاقیت نشون نداد بیشعور (عاغا دیگه به این که میتونم فحش بدم خالی شم) 

نمی‌دونم خوابم می‌بره یا نه چشمام خواب دارن اما هوشیارم 

بعد از این پست تلاش میکنم ببینم چی میشه 

واقعا خوابم مسخره بازی در میاره 

خلاصه یه ذره هم تو تل وقت گذروندم کانال ها رو چک کردم 

تو وات هم با بچه ها چت کردیم کتاب ها رو مبحث بندی کردیم 

ولی هنوز اعصابم خورده نمیتونم بخونم بعد از اینکه خوابم برد شاید بخونم 

اگر نبرد هم (ایشالا که می‌بره) یه کاریش میکنم 

دیروز یکی از دوستام تو وات بهم پیام داد 

درد و دل کرد افسرده شده بود کنکور هم داشت دیگه بد تر 

یه ذره راهنماییش کردم 

عاغا من در طول روز انقدر فکر میکنم که چی بنویسم 

ولی وقتی میام بنویسم از بس تو فکرم حرف زدم و تحلیل کردم یادم می‌ره دیگه بنویسم اینجا هم خخخخ 

واسه دفعه بعدی یادم بیارید درمورد هندونه خریدن های بابام بگم و یه چیز دیگه هم بود ...چی بود؟ آها درمورد درون گرا یا برون گرا بودنم اینا هم در پست های آتی حرف میزنم فعلا که می‌خوام برم بخوابم 

تازه برقا هم رفته ۳۹٪شارژ ندارم 

آها صبحی هم کیبورد گوشیم هنگ کرده بود ... خیلی کند کار میکرد نه فقط اون بلکه مدیریت فایل هاشم همین طوری کند بود 

هیچی یه ذره خالیش کردم شد ۶۵درصد دیدم باز همونجوریه زدم راه‌اندازی دوباره درست شد 

من برم 

فعلا 

+  سه شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰  13:21  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا من میخواستم در مورد اون دعوائه بگم 

چند روز پیش دو تا از دوستام تماس گرفتن (تماس کنفرانس شده بود ... اینم خودم یادشون دادم ) بعد شروع کردن به هندونه گذاشتن زیر بغلم که بزرگی و اینا 

حالا طول نمیدم صحبت ها رو اما گفتم من آدم کینه ای نیستم بیاد معذرت خواهی کنه به خاطر توهینی که به من کرده منم میگم باشه 

دیگه اونو هم وارد کردن من اولش هیچی نگفتم فقط گفتم سلام و سکوت کردم 

دیگه هیچی یه ذره حرف زدن آخرشم گفتن بیاید با هم معذرت بخواید و اینا خلاصه بگم که آخرش معذرت خواهی کردیم از هم بعدم دیگه یه ذره در مورد اون دعوا حرف زدیم که دیگه بعدا اصلا درموردش حرف نزنیم 

الآنم ... .الان که نه یک ساعت پیش بچه ها خواستن برن از استاد فارسی درمورد امتحان بپرسن و اینا من گفتم بچه ها صبر کنید اینجوری نه یه متن مینویسیم می‌فرستیم 

اول نظرشون نبود زیاد استقبال نکردن گفتم یه ذره صب کنید مینویسم می‌فرستم اگر بد بود خودتون برید اونجوری بپرسید 

هیچی دیگه یه متن نوشتم بعد بیست دقیقه فرستادم بقیه تایید کردن استاد رو تگ کردم گفتم استاد یه متنی نوشتم نظرتون رو نسبت بهش بگید 

ساعت دوازده و نیم بود فرستادم و تا الان هم سین نزده اما بچه ها بابت این داستان زیبا ازم تشکر کردن خخخخ

دیگه چی؟

دیگه این که درسا زیاده نمیرسم اصلــــــــا همشو بخونم 

مخصوصا اینکه همش ویسه 

بده ... خیلی بده 

اوووف 

مدتیه خیلی کم درس میخونم 

تفففف باید بیشتر درس بخونم 

مغزم هنگ کرده تفففف

چی کار کنم؟ به نظرم هر روز ده تا صفحه از دو تا کتاب 

یه ویس از دو درس رو بخونم اینجوری بهتر میشه نظر شما؟

پ.ن: چند وقتیه نت داشتم جهرمی بهم نت داده بود و مدتی بود که من چیزی در این باره نگفته بودم به خاطر همین واسه اینکه دلتنگ نشید از اعلام شروع میکنم به نالیدن از نداشتن نت آخی من یه گیگ بیشتر ندارم آخیییی چقدر بد و اینا 

+  سه شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰  1:21  ❤✮سارینا✮❤   

سلام سلام 

مدت زیادیه که پست نذاشتم دلم دیگه از پست آخری گرفته بود با اون فضای گرفته ای که داشت

همین الان دارم احضار رو نگاه میکنم 

همین الان دندونم درد گرفت شروع کرد به درد گرفتن 

تفففف 

کلی حرف میخواستم بزنما 

یادم رفت همشون 

درمورد خرداد هم میخواستم بگم 

تو فامیلمون یه داییم و پسرش و اون یکی پسرداییم و یه شوهر خالم خردادین 

مخصوصا اینکه یکی از فانتزی هام این بود که با یکی که روز تولدش با من یکی باشه رو ببینم 

نمی‌دونم دیگه فانتزیم بود 

(آخ دندونم) 

داشتم چی میگفتم ؟ 

آها مخصوصا اینکه امسال یکی از فانتزی هام حل شد و بالاخره یکی رو پیدا کردم 

خلاصه که بی خیال هم احضار داره 

هم دندونم درد می‌کنه 

هم برم بعدا بیام  

فعلا 

+  یکشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۰  23:35  ❤✮سارینا✮❤