داستان اینجوری شروع شد که من اینجا گیر کردم 

اینجا کجاست؟ 

خونه مادربزرگه ... 

همونی که هزار تا قصه داره 

همونی که شادی و غصه داره 

همونی که گیاه و سبزه داره 

همونی که همه چی داره 

اما آنتن نداره 

[ریتمیک بخوانید]

و وقتی موندن توی خونه مادربزرگه سخت تر شد که از اداره پست یه بشه پستی رو آوردن دم در خونه و چون بابام خواب بوده برگشته خورده 

یعنی اون بسته چیه 

واسه کیه؟

دوستام زیر بار نرفتن 

اما یه چیزی ته دلم میگه واسه خودمه 

ایشالا که چیز خوبی باشه 

خب دیگه خواستم اینو داستان کوتاهش منم خوابم میاد نمیکنم 

فعلا 

خدافظ 

به بابام گفتم باطری گوشیم خراب شده ...می‌خوام بیام خونه برم بپرسم چشه (گفتم داغ میشه و زود شارژ های می‌کنه ) ...جلو مامانم نگفتم ...و یه جورایی احساس میکنم دارم تنبیهش میکنم 

تلافی این همه حرص و جوشی که خوردم 

وقتی بابا راهی شد و اومدم تو خونه گفت چی می‌گفت بابات گفتم هیچی گفت این همه اونجا بودید هیچی؟ گفتم آره هیچی 

اصلا دلم نمی‌خواست بهش بگم 

نمیتونم یه جورایی نمیتونم بهش اعتماد کنم 

اصلا نمیتونم 

به خالم میگه میخواد برگرده خالم هم میگه میخواد برهچیدکار درکشو بکنه؟؛

دوست داشتم میتونستم بهشون بگم به شما چه 

عاغا راحت نیستم اصلا 

بشدت ناآروم میشم مخصوصا وقتی که اینجوری حرف میزنن 

تازه اینترنت رو دیگه نگم 

جدا از تنبیه کردن مامان و نگفتن قضیه شکم به خراب شدنش مسئله اینه که اصلا نمیخوام مامانم بفهمه چرا؟ چون سریع به خاله اینا میگه (نه اینکه آدمی باشه که گزارش بده اما مثلا حرف رو حرف بشه اونم میگه )اونام که کاسه داغ تر از آش آره از بس که فلان کردی از بس که بستن مردی از بس سرت تو گوشیه و...

 

مخصوصا شوهر خاله که بدم میاد از تیکه های بی مزش  

 

خیلی خوابم میاد شب خوش 

+  یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰  8:8  ❤✮سارینا✮❤