مدتی از شوک خوندن خبر مرگ فجیع کارگردان برای من میگذره 

جوری شده بود که انقدر مغزم داغ کرده بود که فقط خوابیدم تا بتونم قوای خودم رو بدست بیارم 

واسه منی که به هیچ عنوان عصر ها نمیخوابم 

این یعنی فاجعه ... یعنی از چی رسیدن به چی 

انقدری خبر شوکه کننده بود که واقعا نمیشه هییییچ گونه حرفی زد 

از اون بد تر شوخی ها و جک هایی هست که با این موضوع میسازن

 بشدت روحم رو آزرده میکنن 

یه جورایی میخوان از شوک دربیان واسه مقابله باهاش جک میسازن 

اما(به نظر من ) با این کار هم زمان دارن ابهتش رو اون قبحش رو میریزونن 

قبلش خیلی توی بحر جزئیاتش بودما کلی هم فرضیه ساختم 

اما دیگه به خودم اومدم 

نمیخوام چیز دیگه ای بدونم 

آدما یه ظرفیتی رو دارن ...

واسه هر چیزی 

واسه یه سری چیزا آدم باید کم ظرفیت باشه 

ترسیدم از خودم که ظرفیت شنیدن این جنایاتم بیشتر شده باشه با نامردی ها تعجب نمیکنم 

و این واسم یه جورایی هشدار بود 

بابا مگه نمیگفتن تن آدمی شریف است به جان آدمیت؟

مثل اینکه همین لباس زیباست نشان آدمیت ...

آدما ظرفیتشون توی هرچیزی زیاد باشه خوبه 

اما به نظرم توی این مورد آدم باید کم ظرفیت ترین آدم روی زمین خودش باشه ... 

اصلا هیچی درمورد اون پرونده کثافت گرفته نمینویسم 

اما مغزم سوت کشیده، واقعا سوت کشیده 

بیاید حواسمون باشه ظرفیتمون رو توی چه چیز هایی زیاد میکنیم :)

مرسی که هستید 

+می‌خوام برم پیاده روی اما باد میاد باد شدید نمیدونم شاید رفتم یه ذره درس هم بخونم (گفتم دیگه تصمیم گرفتم زمان پیاده روی یا ظرف شستن ویس گوش بدم ) خلاصه ... امتحان ها نزدیکه باید به خودم بیام ‌‌‌‌‌...

+  پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰  17:55  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا از دیشب نخوابیدم 

مرض دارم انگاری 

یه جلسه درس گوش دادم انگاری زیادی شده دارم رمان میخونم بشوره ببره 

هیچی فقط دلم خواست اینم ثبتش کنم :)

+همیشه صبح های زود پست میزارم آقای ج حتما نظر میدن ... 

صب بخیر آقای ج

+  پنجشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۰  7:7  ❤✮سارینا✮❤   

مامانم رفته پیش آبجیم 

حالا نه به این صورت ولی خب 

مامان نیس 

منم موندم با مارال و مارینا 

رفتم حموم 

یه جلسه دیگه هم گوش دادم مشاوره رو 

یه جلسه دیگه با پاور پوینت گوش بدم بعدی هاش رو اع نه سه تا دیگه با پاور پوینت گوش بدم باید بعدی هاشو توی ال ام اس گوش بدم

گشنم نیس ...

باید از بچه ها بپرسم رشد تا کجا درس داده رشد رو برسونم  تا برسه به ویس هاش 

تااازه باید احساس و ادراک رو هم بخونم 

هوووم اینا که کتابشون رو دارم برسونم (هق هق سانتراک زیاده خدایی) تا ویس هاشون رو هم یواش یواش گوش بدم 

نه آخه میدونید یکی از راه هایی که میتونم گوش بدم اینه که دستم بند باشه مثلا ظرف بشورم یا مثلا برم پیاده روی (تصمیم دارم هر روز عصر برم پیاده روی ....میگم صبحا بهتره آدم بره پیاده روی یا عصرا؟) نزدیک یه ساعت هم ویس گوش بدم خوبه باز 

یه ذره خوابم گرفته 

هیچکسی هم نیس عاخه 

خب دیگه من برم 

فعلا 

+  چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰  14:40  ❤✮سارینا✮❤   

همین الان داشتم جلسه یک مبانی مشاوره رو گوش میدادم (توی چه وضعیتی بماند... بعد همشو میگم ) 

بعد استادمون می‌گفت ترتیب مراجعه افراد (عموما) اینجوریه که وقتی با یه مشکلی بر میخورن اول میرن پیش دعا نویس بعدش که حل نشد میرن پیش روان پزشک یه مشت قرص و دارو  بده اونم حل نشد میرن پیش روانشناس 

حالا کاری ندارم این که عموما دلیل عمده مراجعه افراد به روانشناس بروز تغییر و تحول توی زندگی افراده یا اینکه حتی اگر بعد از این توالی هم به روانشناس مراجعه کردن معمولا تا آخر پیش نمیرن و اینا 

فقط اینکه آخرین گزینه باشی یه ذره اذیت می‌کنه 

مخصوصا این که توی این مورد واقعا باید به فرهنگمون بها بدیم و این مشکل رو حل کنیم 

حالا اگر از اول امروز رو بگم اینجوری بود که خالم اینا بیدار شدن صبحونه خوردیم منم تصمیم گرفتم درسم رو بخونم 

بعدش هم هی این ور اون ور رفتم با گوشیم بعدش هم که دیگه ناهار آماده شد و آخرش هم خاله اینا رفتن 

(عینکم کثیف شده دستمال عینکم هم دوره .... خیلی رو مخه ها اما حوصلم نمیشه پاشم و برش دارم تمیزش کنم )

دیشب بود یا پریشب دختر داییم بهم پی ام داد یه متن فرستاد که می‌خوام رمان بنویسم و بیا اینو بخون ببینم چطوره 

گفتم من خوندم نقد کردم نگاه نمیکنم دختر داییمی ها 

گفت اتفاقا منم همینو می‌خوام (عینکم واقعا رو مخه)

دیگه خوندم نقد کردم آخرشم بش گفتم چیزی رو که می‌نویسی باید درموردش تحقیق کنی و اینکه چیزی که میخوای بنویسی باید حرفی برای گفتن داشته باشه باید به یه نکته ای چیزی اشاره کنه 

الآنم سین نکردم اما دیدم انگاری میخواد پشیمون بشه از نوشتن 

اصلا هم عذاب وجدان ندارم 

مردم از بس رمان های مسخره خوندم والا طرف هر و از بر تشخیص نمی‌ده میخواد قلم دست بگیره

خیلی خوابم میاد 

بالشمم مثل همیشه نیست جاش خوب نیست واقعا داره اذیت می‌کنه 

یه چیزی رو میخواستم بگم 

اصلا یادم نیست چرا یه دور با بچه ها ویدیو زدم 

غزل هم ویدیو زد

حوصلم سر رفت 

شب بخیر. 

خداحافظ 

+  چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰  2:13  ❤✮سارینا✮❤   

حوصلم نمیشه سه تا نظر رو تایید کنم 

کلا حوصلم سر رفته ...

دو ساعت با مارینا حرف زدم ویس گرفتم 

واسه یکی از بچه ها هم فرستادم تا الان که سین نزده 

رفته بود حمام تمیز و جیگر اومده بود زبون می‌ریخت منم نامردی نکردم تا میتونستم بوسش کردم (گاز فراموش نشد خخخ)

دیگه گفتم بره 

باید یه متنی رو بنویسم ایمیل کنم ببینم جواب میگیرم یا نه 

احتمالا بعد از پست کردن این پست میرم سراغش 

ببین من خیلی دوست دارم 

خیلی 

یکی از این رابطه دوستی هام رو خیلی دوست دارم 

رابطه دوستی ای که با ثنا دارم رو خیلی زیاد دوست دارم 

(نمیگم که بقیه اشون رو دوست ندارم -مثلا غزل یا حالا هرکس دیگه ای- همه شون رو به یه نوعی دوست دارم)

امروز که با هم صحبت کردیم توی طول صحبت هامون فهمیدم که خیلی این نوع تعامل رو دوست دارم 

رابطه مون یه نوع انرژی مثبت خاص داره 

یه جور .... اممم چطور بگم؟ ...یه جور پر انگیزگی همراه با واقع بینی 

در حالی که میدونیم ممکنه در یک موضوعی ضعفی داشته باشیم عقب نمیکشیم حداقل من وقتی که باهاش حرف میزنم تا مدتی واقعا به فکر میوفتم (اونم کی منِ بیخیال) 

اینکه خودش میگرده مشکلاتش رو پیدا می‌کنه 

اینکه تلاش می‌کنه در جهت حل مشکلاتش کار کنه این واقعا جذابه و انگیزه میده به آدم 

خلاصه که اینجور آدم ها رو دوست دارم 

موفق باشید همگیتون :)

+  سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰  0:21  ❤✮سارینا✮❤   

به کلی ها می‌خوام نظر بدما 

نمیشه 

یعنی حوصلش نیس 

شب ساعت سه دوباره خوابم برد 

تا ده و نیم خوابیدم 

بیدار هم که شدم هنوز چشمام یه ذره درد میکرد و سرم 

بعد که از مارینا پرسیدم چرا بیدارم کردی؟ گفت همه خواب بودن ترسیدم گفتم خب مارال که بود گفت آبجی مارال رو نمی‌خواستم تو رو میخواستم  حالا آدم هم میمونه قربونش بره یا بزنه له بشه 

درس هم نخوندم طبق معمول 

در اطراف خونه پیاده روی کردم با غزل تماس صوتی گرفتم آخراش

 یه نکته ای رو درمورد رمز وبش گفت که فهمیدم نه تنها تمام رمز های من یه چیزیه بلکه تمام رمز های اونم همون چیزه و رمز هامون یکسانه این که رمز چیه هم خودش نکته قابل توجهی بود که بنا به دلایل امنیتی نمیگم چی بود 

صبح به جای نسرین رفتم سر کلاسش 

عصر هم هم زمان با پیاده روی سر کلاس آمار بودم 

۶۳۸۹تا گام به روایت گوشی برداشتم در حدود یک ساعت و ربع چیزی نزدیک سه کیلومتر 

۲۵۵کیلو کالری هم مصرف شد 

باید درس بخونم ها ولی حوصلم نمیشه 

حالا میرم یه مقدار ظرف هست میشورم 

اگر حوصلم شد دوباره درس میخونم 

فقط یه مسئله ای هست 

تصمیم گرفتم که واسه تقلب به بچه ها بگم من نمیام 

و خودم بخونم و دیگه نرم تقلب نکنم 

اما هنوز نگفتم 

نمیدونم اصن بگم یا نه 

کاری ندارم به نمره ها 

فقط نمیدونم ... 

نظر شما چیه؟

+  یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰  21:29  ❤✮سارینا✮❤   

از اونجایی که امروز ساعت هشت و هفده دقیقه بیدار شدم

در حالی که ساعت سه و نیم خوابیدم 

الان چشمام داره درد می‌کنه کم کم 

آهنگ توی گوشمه می‌خوام پست بزارم و بعد بخوابم 

عاغا پیرو اون دعوا یه چیزی شده بود اسکرین گرفته بودم فرستادم واسه دو تا از دوستام جون کلی استیکر کنار هاش گذاشته بودم قشنگ شده بودن نشون دختر خالم هم دادم 

بعد گفت تو هم واسه همه گفتی حتما 

در لحظه من به این فکر کردم که قبل از هر کاری اونو اینجا ثبت کردم 

گفتم نه فقط واسه این دونفر فرستادم و اینا 

ولی ببین هدفم از نوشتن و به اشتراک گذاشتنش فقط این بود که خودم رو آروم کنم که کار اشتباهی نکردم 

با اینکه واقعا میدونم که دلخوری یا قهرم صحیح بوده 

اما خب آدما همیشه نیاز دارن که تایید بشن 

مثلا در مورد اون دعوا شاید اشتباهم این بوده باشه که گذاشتم بحث ادامه پیدا کنه 

(هم زمان توی گروهمون همون کوچیکه ل.ک داره یه بحثی میشه که جذابه اما خب بیخیالش مینویسم و میخوابم )

حالا نمیخوام دنبال مقصر بگردم و بگن چی میتونست بشه و چی نشه فقط یه ذره...

بزارید اینجوری بگم ... از طرد شدن بدم میاد شاید به خاطر همین هم هست که قهر بلد نیستم ...

با اینکه میدونم کار درستی میکنم (توقع شنیدن یه معذرت خواهی توقع زیادی نیست ... هرچند که دیگه هم رو شناختیم ) با اینکه میدونم چی به چیه 

اما اینکه حس میکنم طرد شدم یه کوچولو اذیتم می‌کنه و یه دختر کوچولو هست ته قلبم دلش میخواد بره بهش بگه ول کن این حرفا رو بیا با هم بازی کنیم ... لطفاً دیگه کشش نده ....

دختر بچه بغض کرده ... دوست نداره تنها باشه ... از کم محلی بدش میاد ... 

البته که کوتاه نمیام 

لازم باشه حتی میرم گوش اون دختر بچه رو هم می پیچونم که همچین کاری نکنه ... نمیکنه ... میدونم که اجازه همچین کاری رو نمیدم بهش ... شکر خدا اینقدری دوست دارم که نیاز مند به اون تنها نباشم ... 

همین امشب با کلیشون چت کردم ... غزل، نسرین و کلی های دیگه 

دیشب هم باز با یکی دیگه از دوست هام که واسش احترام زیادی قائلم چت کردم واسش از مارینا ویس فرستادم  از طرفش هم لپ شو گاز گرفتم (هرچند که اونم روی بازوم ساعت درست کرد ) و ببین توی همین دو سه روز با کللللی از دوست هام حرف زدم 

کلا مریضم نمیتونم قهر باشم ..‌‌. تا حالا اون دختر بچه رو ندیده بودم ... اما این بار کامل میبینمش 

باید برم پیش یه مشاور .‌‌‌‌‌...

عصری رفتیم با دختر خاله پیاده روی داشت با دوستش حرف میزد تماس تصویری بود بعد نمی‌دونم چی شد داشت از من می‌گفت می‌گفت این خیییلی منطقیه وسط دعوای من و فلانی میخواد وسط رو بگیره  

هستم واقعا منطقی و واقع بین هستم 

چون همون موقع ها زمانی که اندازه همون دختر کوچولو بودم فهمیدم که رو به رو شدن با واقعیت خیلی بهتر از دروغ های شیرینه که دلت زده میشه از شیرینی زیادشون 

اصلا قرار نبود این حرفا رو بزنم کلا 

آهنگی که دارم گوش میدم رفت توی فاز دپ منم انگار خیلی عمیق رفتم تو فاز نوشتن  

باید بخوابم ... تا یک (نه دقیقه دیگه ) می نویسم و بعدش میخوابم 

یه مدته زیاد از دختر خالم گفتم دلیلش این بود که زیاد میبینمش یه مدتی هم هست که اومده اینجا و وقتی مامان باباش اومدن باهاشون میره خونشون. 

مسئله اینجاست که مدتی که اومده اینجا همش خونه عمش (داییم) اینا مونده و نیومده اینجا بمونه و مامانم هم ناراحت شد اولش که چرا نمیاد (فقط اولش بعدشم گفت هرجور راحته اصن نیاد - حالا اینی که میگم نیومده نه اینکه نیومده اومده اما در حد یک ساعت و اینا بوده ) منم به مامانم گفتم اگر خاله اومد اصلا نگو که فرناز اومد یا نیومد اونم گفت نمیخواستم هم بگم ... یه جورایی از چشمش افتاده 

یکی از دوست هام هم ۲۲ اردیبهشت تولدش بود ... 

الان نیست ... 

تولدش مبارکش باشه ... 

یهو الان یادم اومد .... هرچند که وبلاگم رو نمیخونه اما خب گفتم که گفته باشم 

دو دقیقه از اون نه دقیقه مونده 

باید برم بخوابم چشمام دیگه بیشتر از این ظلمه که باز بمونه 

باید خوابم رو تنظیم کنم 

خیلی حرفا بود که قرار بود بگم که وقت نمیشه 

کلی چیز هم گفتم که نباید میگفتم اما خب 

شبتون بخیر .‌‌‌‌‌...

پیوست پنجاه و پنج دقیقه بعد : مارینا بیدارم کرد علاوه بر اینکه خوابم پرید چشمام هم درد می‌کنه ... 

خلاصه که هرچی دق و.دلی داشتید اگر حرصی داشتید اوکی شد بشدت اعصابم خورد شده 

+  یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰  1:0  ❤✮سارینا✮❤   

یکی بیاد به من بگه بیا اینم صبح زود 

میخواستی چی کار کنی؟ 

بیا دیگه بیا 

بیا کامروا شو

دارم سعی میکنم خوابم رو تنظیم کنم دوباره در همین راستا ساعت هشت و هفده دقیقه بیدار شدم در حالی که ساعت سه و بیست دقیقه خوابیدم 

ایشالا که درست میشه 

+  شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۰  8:46  ❤✮سارینا✮❤   

بیاید تعریف کنم واستون 

اولین دعوای جدی توی دوران دانشگاه 

عاغا عصری دختر خالم زنگ زد به من که پاشو بیا بریم بیرون با هم دور بزنیم منم آماده شدم رفتم (حالا فاکتور میگیرم از داستان آماده شدن) 

فرناز قرار بود سر یه چیزی بهم بستنی بده 

جاتون خالی رفتیم که حسابش رو صاف کنه 

هرچند که ایس پک گرفتیم و آیس پکشم آب آب بود ولی خب 

آره خلاصه موقعیت ها جوری شد که پیاده رفتیم خونه عموی فرناز 

وقتی رسیدیم هم یه لیوان آب خوردیم دوباره رفتیم پیاده روی (با کالری شمار گوشیم که حساب کردیم ۲۵۰تا کالری سوزوندیم توی یه ساعت ) آخرش که داشتیم میرسیدیم خونه عموی فرناز  یکی از بچه های دانشگاه ویس فرستاده بود (همون صدا قشنگه) بعد دختر خالم گفت کیه این فلانیه (اسم آورد) گفتم آره 

دیگه ویس دادم که صدات اینقدر بلنده که بقیه میشنون میگن کیه این و اینا 

اونم جواب داد دیگه نمیدونم چی شد با دختر خالم بحثش شد (حالا دوتاشون هم بهمنی ... مغرووور ) نه این کوتاه میومد نه اون 

بعد اون فلانی (حتی نمیخوام اسمش رو ببرم) در اومد گفت که میخواستی گوش ندی و از این چرت و پرتا 

دختر خالمم گفت می‌خوایم گوش ندیم اینقدری که صدات بلنده از تو دستشویی هم میشنویم و اینا (مثل اینکه اینجا بهش بر خورده بود) دیگه شروع کرد فحش دادن دختر خالم هم از اون بد تر جوابش رو داد دیگه بالاگرفت وسطش یه بار ویس رو حذف کردم (چون اون از این وات های غیر اصلی داشت حذف نشده بود واسش گوش داده بود ) بعد از اینکه حذف کردم گفتم گوشیم رو گرفت خودش ویس داد فلانی گوش نده جواب هم نده دیگه اون ول نکرد گوش داد جواب داد و اینا هیچی بعدم از گروه لفت داد آوردمش دوباره لفت داد دیگه نیوردمش رفتم پی وی گفتم این بچه بازیا چیه یه حرفی زدی جواب گرفتی این مسخره بازیا چیه؟ 

حالا ببین کاری ندارم با فرناز دعواش شد فحش داد در اومده میگه آره تو گه خوردی صدای من رو فلان کردی و اینا 

(تو پرانتز میگم که این کلا با داد حرف میزنه وقتی ویس میده باید صداش رو کم کنی اینقدر که جیغه صداش ) بعد این ویس بلاکم کرد 

منم رفتم تو اون یکی گروه گفتم کن مسئول کم ظرفیتی تو نیستم و اینا بعدم حذفش کردم یکی دیگه از بچه های گروه اومد گفت که چرا حذفش کردی ؟ و اینا گفتم (اون یکی گروه فقط من مدیر گروه بودم) همون یکی رو مدیر کردم گفتم اوکی دیگه خودم لفت دادم از گروه 

داشتم تو گروه به بچه ها میگفتم که دوباره با پیوند دعوت وارد گروه شد گفت تو با چه حقی منو از اون گروه ریمو کردی و از این چرت و پرتا یعنی ببین واسم مهم نیس که حتی یادم بیارمش یادم نمونده منم جواب دادم حرفاشو ویساش رو هم گوش نکردم اصلا 

گفتم اون وقتی که از همین دختر خالم مشورت لپ‌تاپ میگرفتی بد نبود اون وقتی که از خواب بیدارم کردی دو ساعت درمورد جی میل پرسیدی اینا همه هیییچ؟ الان شد بد؟ من حرفی ندارم نوش جونت دوستم بودی باید میکردم اما خوبه آدم گربه کوره نباشه 

دو سه بار جواب ندادم فک نکن که بلد نیستم و از این حرفا 

خلاصه که فعلا اینجوری دعوا کردیم 

واقعا میگم میخواد واسه من شاخ بشه؟ بشه اون جاش رو سر گاوه نه کنار من 

دوستام رو واقعا دوست دارم خودتون هم شاهدید که کم نمیزارم واسه دوستام 

ولی وقتی من نهایت فحشم عوضی و کوفت و مرضه 

وقتی میاد به من این حرف رو میزنه معلومه که بهم بر میخوره 

ظرفیت دعوا نداری جواب نده اینقدری شعور نداری ساکت شی؟ فقط تو عزیز بابا مامانتی ما هیچ؟ ما پشم؟ میتونستم بیشتر جوابش رو بدم تازه فرنازم بود (از اون شلیطه هاس) میتونست کمکم کنه بیشتر جواب بدم ولی هم مهمونی بودیم هم واقعا ارزش نداشت ک بیشتر از این حرف بزنم 

من دیگه با این آدم حرفی ندارم 

ببین درسته من دوستام رو دوست دارم اما سر غرورم حتی اونی رو که عاشقشم رو ول میکنم چه برسه به کسی که بهم توهین کرده 

من درسته اهمیت نمیدم اما دیگه گاو هم نیستم که تو روم بهم فحش بدن و هیچی نگم 

اگر معذرت خواهی نکرد که نکنه به جهنم من با این حرفی ندارم که 

اگر کرد هم جوابش رو میدم اما سر سنگین دیگه یه جوجه هشتادی میخواد واسه من شاخ بشه ... برو عموجون برو سد معبر مانع کسبه

البته اینم بگم درسته شاید کار من اشتباه بوده که اینقدر احساس صمیمیت کردم که گذاشتم دختر خالم ویس بده اما این کار کار عجیبی نبوده قبلا هم شده که ویس همین آدم هم دختر خالم هم عسل و اینا رو گرفتم فرستادم اگر بد بوده اوکیه زبون نداشتن همون موقع بگن؟ همون موقع میگفتن اگر حرفی میزدم اگر دفعه دیگه دیگه ویسی به غیر از ویس خودم رو میفرستادم 

دختر خالمم وقتی داشت میرسوندم گفت اگر معذرت خواهی کردی گفتی اشتباه کردم بلاکت میکنم تو روتم نگاه نمیکنم اگر اینجا کوتاه بیای که کلاهت پس معرکه اس فردا هرکسی از راه رسید سواران میشه 

این امثال فلانی رو من میشناسم این از اوناس که فردا سر یه پسر میفروشتت 

آره خلاصه اینجوری 

ولی اصلا پشیمون هم نیستم 

تا کی اون یه چیزی بگه و من سکوت کنم؟ صبر هم حدی داره 

مگه خرم؟ 

والا 

(هرچند میدونم اگر دختر خالم هم نبود این دعوا سر نمی‌گرفت اما خوب که بود اونو شناختم کسی که اعصاب خوردیش رو سر یکی دیگه خالی می‌کنه و اصلا هم واسش مهم نیست که توهین کرده یا هرچیزی  به درد نمیخوره )

+  جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰  0:8  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

از دیشب تا حالا می‌خوام پست بزارم نمیشه 

هی یه چیزی میشه 

عاغا دیدید بعضی وقتا از یکی خوشت میاد شیرینه واسش؟

واست جذابه خیلی الکی الکی دوسش داری؟

بعد من تاحالا اون طرف قضیه نبودم ... چرا راستش بودم یکی بود که دقیقیادم نیس ولی بود 

تازگیا یکی از دوستام هست که متوجه شدم عین اون مدلیم واسش 

آخه خودش گفته گفته خیلی دوست دارم ... در حالی که من اصلا تعامل زیادی باهاش نداشتم 

حالا در این مورد بعدا بیشتر میگم 

مهم ترین بحث بحث دیشبه

که بعله برون نسرین بووووود 

وووش خیلی یهویی هیجان زده شدم

آشنایی من و نسرین برمیگرده به همین بلاگفا  

توی دوران کنکور 

انقدر این ادامه پیدا کرد که حالا خبر بله برونش رو شنیدم و از ته دل خوشحال شدم واست 

امیدوارم خوشبخت بشی عزیز دلممم 

دیشب سحری کم خوردم الان هم گشنمه 🙄🙄🙄

یه چیز دیگه میخواستم بگم که یادم رفت ایشالا بعدا میگم

خدافظ

+  چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰  18:2  ❤✮سارینا✮❤   

امروز (همین چند دقیقه پیش ) داشتم با یکی از دوستام چت میکردم 

بعد در مورد اخلاق بد یکی از آشنا هام ازش مشورت میگرفتم که چی کار کنم بهتره و اینا ( غیبت حساب میشه؟ )

هیچی یه ذره صحبت کردیم و اینا 

آخرش که صحبتامون داشت تموم میشد گفتم من چقدر خبیث موزمارم 

یعنی هدف هام رو که شمردم دیدم هر جوری نگاه کنم آخرش من خیلی مارموزم (مارموز یا موزمار؟)

به قول همون دوستم تفرقه بنداز و حکومت کن 

حالا نه به این شدت ها ولی خب .... به خودم خرده نمیگیرم چون واقعا حقمه ... 

آدم دعوایی نیستم اما به وقتش یه جور دیگه کارم رو میکنم 

اون هدف ها رو هم که میگم واسه اولین بار بود که واسه یکی میشمردم 

آره خلاصه اینجوری ( اینم دقت کردم تازگیا شده تیکه کلامم) 

آقای ج هم رفت از بلاگفا ... نظرا رو هم بسته نمیشه چیزی گفت

آقای ج هرجا هستید شاد و سلامت باشید :)

+  دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰  14:34  ❤✮سارینا✮❤   

سر شب ...

سر شب که نه عصری یه مقدار فیلم گناهکاران رو دیدم به پیشنهاد یکی از دوستان دانلود کردم و نگاه کردم ... خوب بود بد نبود 

قضیه در مورد یه قتل بود که قبل از اینکه قاتل پیدا بشه من خودم حدس زدم که قاتل کی بود و درست هم حدس زدم دیگه شب دیدم و تمومش کردم 

همون موقع که این و دانلود کردم مارمولک رو هم دانلود کردم  

صبح که بیدار شده بودم دیر بیدار شدم به روزه نرسیدم یعنی خواب موندم در واقع شروع کردم که درس بخونم مامانم یادش افتاد باید بهم کار بده 

یعنی اینقدر این موضوع با اعصاب من بازی می‌کنه که کلا قید درس خوندن رو میزنم ... حالا کاش یکی دو تا بود بعدش هم مامان بزرگ اینا اومدن 

هیچی دیگه خلاصه نتونستم تا نهار درست درس بخونم بعد ناهار اومدم تو اتاق یه ذره درس خوندم بعدشم که رفتن اومدم گرفتم خوابیدم بعد از بیدار شدن هم که رفتم ویس های همون مبحثی رو که خونده بودم گذاشتم و ظرفا رو شستم (انقدر تاثیر داشت که گفتم دفعه های دیگه هم وقت درس خوندن بیام ظرف بشورم  البته اینکه توی خونه هم فقط من تنها بودم بی تاثیر نبود ) 

البته کل ویسا نشد نزدیک ده دقیقه از ویس آخری رو دیگه چون ظرفا تموم شد نتونستم تمرکزم رو حفظ کنم  و دیگه هیچی 

شبم دیگه خوابیده بودم خوابم نیومد یه ذره خوندم نه زیاد بازی کردم دو سه صفحه رمان خوندم 

مارمولک رو دیدم بعدم رفتم سحری خوردم و اینا 

الآنم درخدمت شمام 

فقط نمیدونم چرا حس همین رضا مارمولک رو توی گروه دخترامون دارم وقت سحر تو گروه نوشتم ما رو هم دعا کنید وقت سحر 😅😅😅

عاغا من خوابم میاد 

نمیتونم بیشتر از این تعریف کنم شب بخیز 

+  یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰  4:59  ❤✮سارینا✮❤   

بابام کنار اپن وایساده بود داشت قرصاش رو برمیداشت بخوره منم رو مبل دراز کشیده بودم (مبل کنار اپنه)

به بابام میگم سی و شیش روز دیگه تولدمه 

میگه کی؟

میگم سی و شیش روز دیگه 

میگه چه خبره؟

میگم تولدمه ...واسه تولدم چی میخری؟ 

هیچی نمیگه می‌ره آب برداره تا قرصاش رو بخوره 

بنظرتون بگم واسم پاور بانک بخره؟ 

یا مثلا گزینه بزارم رو میز 

لپ تاپ ... پاور بانک ... دیگه هیچی به ذهنم نمی‌رسه 

+  شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰  11:37  ❤✮سارینا✮❤   

ولی میدونی 

من یه اخلاق خاصی دارم 

وقتی وارد یه محیط جدید میشم 

اون محیط رو یا آدم های توش رو جدا میکنم 

در واقع واسه خودم یه منطقه امن می‌سازم که توش راحت باشم 

جدا از اون منطقه امن ... یه جور ماسک دارم ماسک که نه یه جور خویشتن داری ... یه چیزی بین این دو تا 

و توی اون منطقه امن راحتم بدون اون ماسک یا خویشتن داری که گفتم 

مثلا وقتی دوستام وارد این منطقه امن میشن ... خب تفاوت های فاحشی پیدا میکنن 

مثلا به من میگفتن مغروری ... میگفتن اصن فیست غرور داره 

حالا وقتی با یکی از دوستام که توی همین منطقه امن هست صحبت میکنم بشدت راحتم ... تا جایی که بعضی وقتا وقتی بهش فکر میکنم احساس میکنم که واقعا یه چیزایی رو چرت و پرت گفتم 

به نظرم این منطقه امن رو همه دارن ... منتهی واسه هر کسی قانون هاش فرق می‌کنه 

می‌دونی یه جورایی انگار مثلا جلوی استادت یا معلمت یه حرف هایی رو نمیزنی اما جلوی دوستت هرچی میخوای میگی .... یه همچین چیزی منظورمه 

البته که بلاگفا هم واسه من یه منطقه امن بوده 

+مدت ها بود که به این قسمت از اخلاقیاتم واقف شده بودم منتهی چت امشب با دوستم (#اسفندی_شاخ) ترغیبم کرد که اونو هم اینجا ثبتش کنم ...

باشد که متوجه شده باشید وقتی اینجا هر چرت و پرتی میگم در مورد مدل موهام درمورد گرسنگیم یا سیریم یا هر اتفاق کوچیک دیگه ای فقط دلیلش اینه که بلاگفا نقطه امنمه و من توی نقطه امنم هر چرت و پرتی به زبونم میاد مینویسم :)

+  جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰  3:8  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا گفتم یه دونه استوری گذاشتم 

که یه بیت شعر نوشته بودم آخرم نوشتم ت بده ها 

یکی از بچه ها ریپ زده بود توانا بود هرکه ...

هیچی شروع کردیم به مشاعره کردن 

مسئله حیثیتی شده بود 

اماااا 

معلوم بود که طرف کپی کرده 

میگی چطور؟

خب معلومه دیگه کی وسط مشاعره دو ساااااعت وقت می‌زاره حروف رو میکشه؟

یا بین دو مصرع به جای اینکه بره خط بعدی این         قدر فاصله میزاره؟ 

هیچی منتظر بودم ببازه به روش بیارم 

باخت گفتم بگو باختم تا بگم یه نکته ای رو 

یه ذره حرف های فلسفی گفت که آره درس گرفتم و از این چرت و پرتا منم گفتم حوصله ندارم بگو باختم 

بالاخره گفت باختم منم در کمال خباثت گفتم میدونم کپی کردی یه سرچ بزنم آدرس سایتی که کپی کرده بودی رو هم واست پیدا میکنم

بعد که دید کوتاه نمیام گفت کوفت فهمیدم فهمیدی

دیگه آره خلاصه منم گفتم همون اول فهمیدم منتهی دلم نیومد روند بازی رو خراب کنم ...

حالا بگما منم همچین همه شعر ها رو از ذهن نگفتم یا از زنداییم کمک گرفتم یا از رو حافظ نگاه کردم ( ولی خدایی وقتی یادم نیومد از اونا کمک گرفتم اول فک کردم ) ولی اون گفت کلا از اول رفته سرچ کره به جز دوتا بیت بقیه همشون کپی بوده اونجا بود که به خودم غره شدم 

آره خلاصه دو تا شات هم از صفحه چت گرفتم یه ذره پیش استوری کردم 

واتم وات اصلی نبود یو واتساپ بود بعد هی به روز رسانی میخواست هرچی بروز رسانی کردم چیزی نیومد هیچی دیگه جی بی نصب کردم همه چیزام پریدن خاک تو سرشون 

ولی یه چیز جالببببببب 

عاغا من همیشه دوست داشتم یکی رو که باهاش توی یه روز دنیا اومدم ببینم (نمیدونم چرا  فانتزیه دیگه ) هیچی دیشب میخواستم جواب نظر آقای حباب رو بدم رفتم وبشون دستشون رو هم خوندم یه جاش نوشته بودن که خردادی هستن 

از روی کنجکاوی پروفایلشون رو نگاه کردم و در کمال تعجب دیدم اع ایشونم خردادین 

واسم خیلی جالب و جذاب و اینا بود 

ولی من یادم میاد امسال تولدم پایانترم متون دارم از هرچی امتحانه متنفر میشم جالبه که متون رو هم اصن نخوندم خعاااک 

برم ویس اجتماعی رو پر کنم واسش بفرستم 

فعلاً

+  پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰  15:25  ❤✮سارینا✮❤   

.....

التماس دعا 

ادامه مطلب رمز داره ....

+  پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰  2:27  ❤✮سارینا✮❤   

ساعت دو و چهل و سه دقیقه 

خوابم ... چرا یه ذره خوابم گرفته اما وسط مشاعره ام نمیتونم آف شم ... 

قضیه این بود که حوصلم سر رفته بود 

بعد میخواستم استوری بزارم که یکی بیاد باهاش حرف بزنم از حالش یه خبر بگیرم (تو وات) هر چی فک کردم چیزی به ذهنم نرسید 

در واقع بزار اینجوری بگم 

حوصلم سر رفته بود نمیدونستم چی کار کنم حوصله گروه ها هم نداشتم میخواستم با یکی هم حرف بزنم استوری گذاشتم که یه جورایی مضمونش حوصلم سر رفته بود بعد دیدم نچ این اون نیس که ریپ خورش بالا باشه 

استوری زدم 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست طاقت بار فراق این همه ایامم نیست 

و به خاطر دوری از هر گونه حرف اضافه پایینش نوشتم ت بده 

هیچی دیگه یه ذره غزل اومد باهاش حرف زدم و مشاعره کردم یکی از بچه ها هم یه بیت گفت و ادامه نداد اونی هم که میخواستم ریپ زد گفت بگیر بخواب اون چیزی رو که میخواستم بپرسم ( کرونا گرفته بود حالش رو میخواستم بپرسم) پرسیدم هیچی الانم دارم با یکی دیگه از بچه ها مشاعره میکنم 

خوابم گرفت بهتره سین نکنم بخوابم 

قبلش هم باید کل ساعت های گوشیم رو خاموش کنم چون دخی خاله کنارم خوابیده 

عصری اومد خونمون منو هم برداشت اومدیم خونه داییم اینا ..‌ 

حوصلم نمیشه بیشتر از این از جزئیات بگم خوابم گرفته

 

شبتون خوش 

پ.ن: شعر رو اشتباه تایپ کردم دیشب خوابم میومد اشتباه تایپ شده بود متوجه نشده بودم 

+  چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰  2:58  ❤✮سارینا✮❤   

یه مدتیه چشمام یه چیزایی رو میبینن که من قبلا با اینکه دیده بودمشون باز بیخیال رد شده بودم ازشون ...

البته تقصیری هم نداشتم ...بهتر از این بود که هی جلو چشمم باشه و هی به خاطرش پرخاشگر شم 

شاید شعار گونه بیاد 

شاید بچه بازی 

ولی واقعا به محدودیت هایی که یه دختر داره دقت کردید؟

حالا من خوبشونم 

توی خیلی از زمینه ها عادیم 

دوستام هستن که خیلی محدودیت ها دارن 

از ازدواج اجباری ( منم فکر میکردم فقط توی رمان هاست و دوره این چیزا تموم شده ) تا بیرون رفتن و اینا 

یکی هست که با اینکه تک دختره اما اجازه نداره تنهایی از خونه بیرون بره همه چی داره ها ولی مثل اون پرنده ایه که توی قفس طلایی گذاشتنش که آب و دونش توی ظرف های طلایی و خوشگله 

واسه اون اینجور نمودی داره این محدودیت 

تیکه هایی هم که میشنوه از مثلا دوستاش به درک 

می‌دونی چیه 

اوایل همین دوستم رو می‌دیدم میگفتم وااو خوشبحالش تک دختره همه چیز واسش مهیاس همه نازش رو میخرن 

بعد تر که صحبت کردیم بعد تر که صمیمی تر شدیم اینقدری که بیاد این حرفا رو بزنه شکر کردم بابت داشتن همچین خانواده ای ... محدودیت واسه من هم هست ولی اگر بخوام با اونا مقایسه کنم خیلی آزادم ...

اول میخواستم دلیلش رو به دانشگاه رفتن بابام ربط بدم اما اون دوستم که تک دختره باباش تحصیل کرده اس پس یعنی چی؟ اینا برمیگرده به منطق، منطق و دیدگاه هر آدم 

نمیگم من خیلی ازادما نه 

منم مشکل های خودم رو دارم اما مثلا اگر حوصلم سر بره میتونم بگم که آره من حوصلم سر رفته میرم تا سر خیابون و میام 

یا خودم برم اگر یه چیزی لازم دارم بخرم 

اتفاقا در این زمینه بابام تأکید داره که با شهر آشنا شم دو تا راه جدید ببینم گم نشم 

وقتی اون رو میبینم واقعا اون محدودیت هایی که حرفشون رو شنیدم درک میکنم ...

ببین درسته پدر و مادر ها هم حق دارن ... ولی دیگه نباید جلوی زندگی کردن دختراشون رو بگیرن .... تازه من داداش ندارم ... اونایی که داداش دارن .. نگم دیگه بیشتر از این ... نه حوصله دارم نه وقتش رو ...

خلاصه که تف به این محدودیت های الکی 

دیروز الکی الکی استرس گرفتم 

نمیدونم چرا ... دلیل نداشت شاید بهتره بگم اضطراب 

اما خب رفع شد 

فردا کوییز داریم 

کامی تو کماس باید بگم این رو درستش کنن 

واسه پایانترم لازم میشه 

من برم دیگه ... 

فعلا 

پ.ن: دیروز روز معلم بود استوری گذاشتم میخواستم مستوره رو هم تگ کنم منتهی پیجش رو پیدا نکردم ... نمیدونم پاک کرده یا چی اما دلم واسش تنگ شده بود 

+  دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰  13:45  ❤✮سارینا✮❤   

امشب شب قدره 

امیدوارم من رو هم یادتون باشه و دعام کنید...

ادامه مطلب رمز داره

+  یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰  2:48  ❤✮سارینا✮❤   

هییییی 

هاو آره یو؟؟؟

«هرچی که باید اتفاق بیوفته میوفته یه روزی ... 

نگران نباش ...

به خط های مستقیم مسیرت خیره شو و هیچ وقت اسیر پشت سر نشو!

تو خاطره نرو!

مثل باد از کنار آدما رد شو ...

بزار پشت سرت بگن این دیوونه رو ... 

بگن این دونه رو !

فقط تو خلوت ...

بگو با خودت همش بگو 

بگو هر سقوط یعنی شروع پروازم 

تموم دنیا اگه 

دست به دست هم بدن سر راه تو یه سد بشن بازم ...

هرچی که باید اتفاق بیوفته 

میوفته یه روزی 

نگران نباش ...»

خلاصه که الان انرژی مندم! 

دنبال بهونه اید؟ 

چه دلیلی از این بهتر که روز منه 

روز روانشناسه 

از سر ساعت دوازده تا الان داشتم جواب تبریک ها و تگ شدن هام رو میدادم 

لحظه آخری هم یه چیزی در مورد امروز نوشتم تا بمونه 

یه کلیپ بود من و دوستم درست کردیم وقتی واسه بچه ها فرستادیم همه خوششون اومد 

الآنم خوابم میاد اما خوابم نمیبره ..

اینم یه متنی که به مناسبت امروز نوشتم :

نوبتی هم باشه نوبت روانشناسیه 

دیگه حداقلش اینه که دانشجو این رشتم و باید یه جور ویژه امروز رو تبریک بگم خب 

نهم اردیبهشت ماه اولین نهم اردیبهشتی که وارد رشته روانشناسی شدم 

هرچند که فقط یه دانشجوی ساده ام 

نمیدونم توی چند تا نه اردیبهشت دانشجوی روانشناسی میمونم اصلا روانشناس میشم یا نه 

اما این رو میدونم که همیشه اولین ها جذابیت خاص خودشون رو دارن 

واسه همین تصمیم گرفتم این اولین سال رو پست کنم شاید که در آینده وقتی به عقب برگشتم و امروز رو یادآور شدم از راهی که انتخاب کردم خوشحال و راضی باشم و از خودم ... 

یه جمله هم بگم از پدر رشته ام و کوتاه کنم صحبت هام رو :

نگاهت را متوجه درون کن

به اعماق خود بنگر

بیاموز که 

اول، خودت را بشناسي

#زیگموند_فروید

امروز رو به همه روانشناس ها تبریک میگم ... 

و فکر میکنم که واسه روانشناس بودن نیازی به داشتن مدرک نیست!

من برم تلاش کنم بخوابم ...

شب همگی خوش 

روز همه روانشناس ها هم مبارک 

+  پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰  3:18  ❤✮سارینا✮❤   

گفتم که هر از چند گاهی خبری از دوستام میگیرم ... 

دیروز یکی از اون روزا بود ...

به چند تا از دوستام پی ام دادم و با معرفت بازی در آوردم 

گوگل کرومم مشکل داره هی گیر می‌کنه ... دارم پشیمون میشم از آخرین به روزرسانی کردنش

داشتم چی میگفتم ؟ آها ... نه اینکه بخوام بگم همش الکیه ها 

اما دیگه مدل من اینجوریه 

دارم فکر میکنم که این چند وقته خیلی زیاد تر از حد معمول از گرسنگیم حرف زدم و این باعث شده یه عده واقعا من رو در حد تراکتور تصور کنن  و فک کن اگر بدونن به زور ۴۵ کیلوئم

دیگه این که دیشب خیلی خوابم میومد به مارال گفتم خواستی بخوابی بیدارم کن من می‌خوابم ... 

هیچی مارال بیدارم کرده بود اما من با اینکه جواب داده بودم بهش اما اصن یادم نیس یه چیز خییییلی محو یادمه 

تاااااازه فقط اینم نیس آخه به دوستمم گفتم زنگ بزنه بیدارم کنه 

بنده خدا زنگ زد  من هم هوشیار شدم اما دوباره خوابم برد ... فقط پلکام رو واسه یه لحظه و بوووم ساعت هشت بیدار شدم ... 

دیگه هیچی عصرم رفتم اتاقم رو مرتب کردم ... 

به فرناز پی ام دادم گفتم: فقط فرناز ببینن من تازه اتاقم رو مرتب کردم ... پیشنهاد میکنم تا قبل از اینکه بد تر از این شه زود تر بیای و گرنه با چیز های خوبی رو به رو نمیشی  

خلاصه که اینجوری ...

عصرم خوابیدم دیگه شب هم بیدارم که درس بخونم ... 

فعلا 

+  یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۰  22:25  ❤✮سارینا✮❤   

من خوابم میاد الان ‌...

نمیدونستم واسه سحری چی بخورم که یهویی از تخم مرغ رسیدم به کته

درست کردم و الان هم آماده اس 

ولی بشدت خوابم میاد میدونم هم اگر بخوابم خوابم می‌بره و واسه سحر بیدار نمی شم 

پس با این حساب باید الان سحری بخورم و بخوابم 

امروز زنگ زدم به سمان البته از لحاظ فنی میشه دیروز... نزدیک دو ساعت با هم حرف زدیم 

گفت هنوز توی وبلاگ حضور فعال داری؟ گفتم صد در صد 

از جمله معدود دوستامه که می‌دونه وب دارم ... معمولا نمیگم .‌.‌

کرونا گرفته ... کلی با هم صحبت کردیم ... و خب خوب بود ... 

فقط باید یادم باشه که به فاطمه هم زنگ بزنم بعدا ...

با یکی هم حرف میزدم ... شک کرده بودم که از اون آدم هایی هست که هی قپی میان و لاف میزنن ... مطمئن شدم بعدش و این شد که کلا ازش قطع امید کردم .... 

شب هم یه سر رفتم گفتینو .... وسطش نت رفت ... 

نه اردیبهشت روز مشاور و روانشناس هست کل عصر رو من و دوستم درگیر نوشتن و ادیت متن بودیم ... و خب خروجی یه چیزی بود که خودم خوشم اومد ... 

دلم واسه چیل تنگ شده ... من ویییل می‌خوام .... 

دیگه اینکه .... نچ حرفی نمونده ...

برم سحری بخورم بخوابم ..... خیلی خوابم میاد ... انگار بدنم دیگه بیشتر از این نمیتونه کم بخوابه الان توی فاز جبرانه .... 

فردا هم هر وقت بیدار شدم باید درس بخونم اینجو ی نمیشه .... اتاقم رو هم بایدذمرتبذو تمیز کنم ..... 

شبتون بخیر 

+  شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۰  3:11  ❤✮سارینا✮❤   

ساعت ۸:۵۴ دقیقه صبح روز ... نمی‌دونم چند شنبه ایم ...

دیشب خوابم برد ... و بدین ترتیب واسه سحر بیدار نشدم 

بزار از اول بگم ... دیروز روز سختی بود ... چون سحری چیز زیادی نخوردم و بیشتر آب خوردم بدین ترتیب من از ساعت دوازده ظهر گرسنه بودم (به روی خودم هم نمیارم که ده و نیم بیدار شدم )

پریروز صبح فنی داشتم درس میخوندم توی کتاب "روانشناسی رشد" یه عکس دیدم و یه دفعه یه ایده به ذهنم رسید ... 

بلافاصله کتاب رو کنار گذاشتم و با اتد خوشگلم شروع کردم نوشتن نتیجه کار شد یه داستان کوتاه که از نظر خودم ناقص بود ... 

واسه چند نفر از دوستام فرستادم ... اما خب اونام فقط تعریف کردن نه که تعریفی نباشه ها ... تعریفی بود ولی انگار یه چیزیش کم بود واسه همین عقب نشنستم... واسه چند نفر دیگه هم فرستادم ... واسه ه.ط هم فرستادم ... همونی که گفتم میخواست نشریه بزنه و گفته بود منم برم همکاری کنم ... بعد هیچی دیگه تماس گرفت و مدتی باهم حرف زدیم و دونه دونه و خط به خط داستانم رو تحلیل و نقد کرد ... خیلی خیلی مفید بود و ایده هاش هم خوب بود کمک کرد... متن رو واسه آبجیمم نوشتم و اونم دو تا نکته پایانی رو گفت و حالا حس میکنم کامله ... اما باید باز بعد از مدتی یه بررسی کلی بکنم ... 

دیشب برای مدتی رفتیم خونه داییم اینا اونجا زندایی قهوه درست کرد و من هم که میخواستم تا صبح بیدار بمونم ازش استقبال کردم 

منتهی وقتی برگشتیم خونه بعد یه مدت بیهوش شدم و پنج و نیم یا شیش ربع کم (دقیق نمیدونم) بیدار شدم ... خب از دستم در رفت ...

بعدم به خاطر هوای جیگر بیرون یه ذره آهنگ زدم رفتم آرایش کردم ... یه کوچولو 

نگاه به آسمون کردم دیدم ابر نداره دیگه بیخیال رفتن بیرون شدم ... 

الآنم می‌خوام اگر تونستم یه ذره بخوابم ... خستمه و مدتیه که خوابم کم شده 

باید کمبود خوابم رو جبران کنم .... 

شب بخیر 

+  جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰  9:9  ❤✮سارینا✮❤   

این چند روزه رو شبا تا صبح بیدارم درس میخونم ... 

دیشب خواب موندم تا دو و نیم - سه بیدار بودم بعدش بیهوش شدم از خواب و سحر رو از دست دادم ...

صبح میخواستم برم حمام اما مامانم اینا نبودن و مارینا میترسید...

پس گذاشتم عصر بشه ..‌. عصر هم باز رفتن بیرون و نتونستم برم که وقتی برگشتن دایی و زندایی هم همراشون بودن سریع پریدم تو حمام و سریع اومدم بیرون ... 

مدتیه از موهام حرف نزدم تا پایین کفم شده 

پایینشم مو خوره داره لنتی 

بعد از حمام شونه و کش دادم به زندایی مو هام رو تیغ ماهی بافت ... دوست دارم ببینم وقتی باز شد فرش چه مدلی میشه چون نم بود که موهام رو بافت ... 

وااای هوا چقدر گررررم شده ... تازه می‌خوام یه چیزی هم بخورم خوابم بپره لنتی میپزم

خب مسابقه آقای ج هم توی وبلاگ « زندگی همین است گاهی تلخ و گاهی تلخ تر» شروع شد 

ابتکار عملی هم که نشون دادن این بود که اسم فرستنده ها رو برداشتن و نگفتن کدوم ویس واسه کیه 

این خیلی بهتره .... اونجوری ممکن بود یه ذره ناعادلانگی هم پیش بیاد (به صورت کلی میگم) خلاصه که وبلاگ دار ها برید ویس ها رو گوش بدید و به بهترین ویس رای بدید 

رمز پست قبلی رو هم نمیگم تا مسابقه تموم شه بعد از اون رمزش رو برمیدارم ... 

کاری باری؟

فعلا 

+  پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰  2:2  ❤✮سارینا✮❤