قبل از هر چیزی اینو میخواستم پست کنم 

میذارمش بعد حرف می‌زنیم 

هر از چند گاهی خصوصیت های خودتون رو از بقیه بپرسید 

به آدم انرژی میده شنیدن خوبی ها 

و آدم رو به تفکر وادار می‌کنه شنیدن بدی ها

خودتون رو با خوبی ها و بدی هاتون قبول کنید 

تغییر خوبه ها 

ولی هر تغییری خوب نیس

امیدوارم سال جدید که میاد اگر قراره تغییری ایجاد کنه تغییر های خوبی باشه و تأثیر گذار

آره خلاصه

دیشب ساعت یه ربع به یک خوابیدم 

تا ساعت یازده و خورده ای بیدار شدم اونم با صدای زنگ!!! 

کی بود؟ نمیدونم! 

گفتم شما؟ گفت شما اهل ساری هستی؟ گفتم نه گفت کجایی؟ گفتم فکر میکنم همین که اهل ساری نیستم کافی باشه شماره من رو از کجا آوردین؟ گفت تو دیوار! گفتم من تو دیوار چیزی نداشتم! گفت سیو بود گفتم لطفاً مزاحم نشید گفت باشه ببخشد حلال کن و این حرفها و بعد هم قطع کرد 

کاش بهش گفته بودم شماره ام رو پاک کنه ..‌. 

ولیییییی مشکوک بود که ... آخه این شماره بچه های دانشگاس کسی هم از آشناها نیست که ساری باشه 

نمیدونم شاید من زیاد فکر میکنم 

من همچنان منتظر بسته ام هستم 🥲😂

ثنا می‌گفت من بیشتر از تو ذوق دارم ولی باور کن که خودم خیلی هیجان زده ام 

دیگه بگم که عااا امروز جارو زدم همه جا رو 

گل هامون رو جا به جا کردم بخار شوی زدم 

هنوز هم مونده یه ذره جارو دیگه و بخار شو کشیدن 

بعدش هم میرم سراغ چیدن سفره هفت سین 

گفتم آبجی گفته یه هفت سین خوشگل بچینید؟

بچه ها هم میگن شاید بعد عید حضوری بشه امتحانا هم حضوریه 

نچ این وضعیت زشته بده مستهجنه

ولی نچ بابا از نصف فروردین که ماه رمضونه بعد هم دوباره کرونا (به خاطر سفر های نوروزی) اوج میگیره

کی حضوری می‌کنه؟

به هر حال من که نمیخوام برم 😎🤣😌

آره خلاصه 

صدای کیبوردم بعد از اینکه آپدیتش کرده بودم عوض شده بود و یه صدای مزخرفی داشت کلی رفت رو مخم

امروز یکی از دوستام هم آپدیت کرده بود منم روشن کردم صدای کیبوردم رو روشن کردم و از شنیدن صداش خرسند شدم 

دیگه اینکه من برم سراغ چیدن سفره ببینم چطور میشه :)

فعلا 

پیشاپیش هم عیدتون مبارک 😁❤️✨

+  پنجشنبه ۲۶ اسفند ۱۴۰۰  19:47  ❤✮سارینا✮❤   

قبل از اینکه برم آشپزخونه رو مرتب کنم و ظرفا رو بشورم و اینا می‌خوام این پست رو بنویسم 

 بعد از گذاشتن پست هم میرم به کارم میرسم 

تلویزیون روشنه و خندوانه میزاره... راستش رو مخمه

من معمولاً آخر شبا وب رو چک میکنم (اونم اگر بکنم) واسه همین متوجه نظر ثنا نشده بودم وقتی که گفته بود میخواد باهام حرف بزنه 

به هر حال شکر خدا توجهی نکرده بود به اینکه جواب ندادم و زنگ زد 

و صحبت کردیم 

بین حرفاش گفت که میخواد واسم بولت ژورنال بخره واسه تولدم و عید و این صحبتا

منم اولش گفتم بیخیال بابا نمی‌خواد 

بعدش نتونستم توی تعارف بمونم و گفتم دستت درد نکنه 😂😐

اصولاً آدم پرروئی هستم 

هرکسی هم گفت نه دروغ گفته ... البته کسی هم جرأت نمیکنه اینو بگه 

کلی هم ذوق کردم 

تازه بهش هم گفتم هر موقع دلت خواست واسه کسی هدیه بگیری من هستم 😐😂

عاغاااا من خوابم میاد ینمیمیننیتبتمبگشگوژتبتب

نمی‌خوام آشپزخونه رو مرتب کنم 

کاش اون فرشته مهربونه میومد یه بار چوبشو تکون میداد آشپزخونه مرتب میشد 

شت شت شت شت 

تف تو اجبار 

از اونجایی که من کمال گرا هستم وقتی برنامه میریزم و بهش عمل نمیکنم اعصابم خیلی به هم می‌ریزه

الآنم اعصابم به همین دلیل به هم ریخته 

میگید چرا درس نمیخونم؟

چون هر موقع میام درس بخونم مامان یه کاری میندازه رو دوشم 

واسه سلامت روانی خودم درس نمیخونم... 

اهههه اعصابم خورد شددددد 

ولی جدی دلم خیلی واسه ثنا تنگ شده بود وقتی زنگ زد و با هم حرف زدیم خیلی خوب بود .... تازه همش داشتم به صداش گوش میدادم 😁

بزار تابستون بشه کلی با هم حرف می‌زنیم 

شب همتون بخیر 

 

+  سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۰  0:57  ❤✮سارینا✮❤   

به یک عدد ثنا نیازمندیم

هستما

+  دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰  20:15  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

چی بگم؟

یه مدت مدیدیه که درست و حسابی نیومدم 

الآنم نمی‌خوام زیاد بمونم 

فقط اومدم یه چیزی پست کنم و برم 

راستی میگفتن عید نزدیکه 

عبد رو هم پیشاپیش تبریک میگم 

بدیش اینه که دیگه هیچی باقی نمونده

نه ذوق و شوق نه شور و اشتیاق (به روی خودتون نیارید که همه شون توی یه مایه هستن)

خلاصه که زندگی خیلی بد شده 

شایدم خودم بدش کردم 

دلم خیلی میخواد یکی ترک باشه بعد باهام صحبت کنه (ترکی و فارسی) 🤣🤣

ثنا زنگ نمیزنی؟ دلم تنگ شده 😍😂

اینم محض خالی نبودن عریضه:

همه توی کارهاشون یه امضایی چیزی دارن که بگن فلان کار رو انجام دادن 

مثلاً یکی از خاله هام توی مرتب کردن خونه خیلی عالی کار می‌کنه یه جوری که اصلاً چیز اضافی نمیمونه و حتی فاصله بین مبل ها هم زیبا مینمایه و این صحبتا

یا مثلاً آبجیم وقتی عروسک نمدی می‌دوخت کوک هایی که میزد هم خیلی مرتب بود انگار که گذاشتن زیر چرخ 

شاید کنجکاو بشی که امضای من چیه؟

امضای من توی ظرف شستن اینه که محاله ممکنه من ظرف بشورم و یه چیزی نمونه... 

😅😁

روزای خوبی در پیش داشته باشید 

یا حق

+  دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۰  15:55  ❤✮سارینا✮❤   

فقط خواستم بگم رفع شد اون  داستان تپش قلب و اینا البته صب یه ذره حالتش رو داشتم ولی به روی خودم نیوردم ( همونطور که گفتم اینطوری نشده بودم و به خاطر همین یه ذره اذیت شدم با این حال ولش کن بابا شاید حساس هم شدم )

دیگه بگم بهتون 

رفتیم با مامانم اینا بیرون 

کرم ضدآفتاب خریدم بعد مدتها 

موچین هم گرفتم با یه بالم لب و در آخر هم کش خریدم بالاخره 

یه مدت هم قراره اگر بتونم تحمل کنم کافئین نخورم (ولی چایی خوبه کاپوچینو عالیه 🥺🥺)

دیگه بهتون چی بگم؟

آها فردا قراره بریم خونه آقاجون اینا

اینکه یکی یهو بیاد بهتون بپره و یه سری چیزا هم بگه بده ها تجربه اش رو نداشتم ...

دیگه در مورد درس بگم که یکه جلسه رو خوندم و بدت بردم( از لحاظ فنی اینی که میگم درس نیس ولی خب مهم اینه لذت بخشه و من هم خوندمش) 

درس های دانشگاه رو هم نخوندم هنوز 

ایشالا فردا نیم ساعت میخونم 😌

برم بخوابم 

امیدوارم روز خوبی داشته باشید

+دو روزه هم درس نخوندم

+  جمعه ۲۰ اسفند ۱۴۰۰  0:26  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا دیروز که کلا افسرده شدم هیچی 

تا صب هم بیدار بودم رمان خوندم 

صب هم تقریباً زود از خواب بیدار شدم و حالم بهتر بود 

عصری سرم گیج رفت جلوی چشمام هم سیاهی رفت

تپش قلب گرفتم و یه ذره هر از چند مدتی گرگرفتگی 

قبلاً هم همینطوری شده بودم 

ولی هیچ وقت اینقدر طول نکشیده بود 

الآنم انگار تازه دوییدم نفس نفس میزنم 

بد نباشه؟! 

چرا اینطوری شدم؟؟؟؟؟

+  چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۰  21:20  ❤✮سارینا✮❤   

آبجیم دیروز اومد 

دیشب در واقع

قرار شد بریم خونه آقاجون اینا ولی نرفتیم 

چون دهم تولدش بود دوست داشتم که مینی کیک کوچیک بگیرم 

واسش کیک بزرگ به خاطر مارال انتخاب خوبی نیست 

مینی کیک انتخاب مناسبیه

از قبل به بابام گفته بودم من پول می‌خوام بهم پول بده منتهی گفت قراره پول بریزن ریختن بهت پول میدم 

و خب وقتی ریخته بودن نتونسته بود بهم بده 

و فکر نمیکنم هم باز بهم پول بده 

شب قبل قرار شد بریم خونه آقاجون اینا ولی صب گفتن نمیریم 

وقتی آبجی نبود به مامانم گفتم پول بده شروع کرد به اینکه واسه چی میخوای منم دیدم حوصله ندارم دو ساعت توضیح بدم آخرشم بگه نمی‌خواد و حالا مارال نمیتونه بخوره و بلا بلا بلا بلا گفتم ولش کن رفتم 

بعد یه مدت مامانم اومده میگه پول واسه چی میخواستی؟ 

گفتم هیچی دیگه نمی‌خوام

میگه چرا یه چیزی میگی و میری؟ یا نگو یا درست همه رو بگو 

گفتم هیچی میخواستم واسه آبجی یه کیک کوچیک بگیرم دیدم میخوای بگی مارال میبینه و فلان نمی‌خوام 

و رفت 

الآنم با آبجی و مارال رفتن بیرون 

حتی اگر مامان بره کیک هم بگیره اون کارش لذتی به من نمی‌ده چون حس میکنم یه جور دزدی از ایده امه شاید مسخره به نظر بیاد اما هست حتی اگر بگه فلانی گفت 

طبق معمول هر وقت آبجی میاد من میمونم خونه و اونا میرن بیرون آبجی کم میاد خونه چون کار داره و نمیتونه زیاد بیاد از مثلاً سه دفعه یه بارش باهاشون رفتم بیرون خب من که می‌دونم بعد از اینکه یه بار باهاشون برم بیرون دیگه دلم نمی‌خواد همراهشون باشم 

اینا همش تقصیر خودشونه

منو یاد قبلاً میندازه 

من دیوونه شدم انگار 

بدم میاد از همه چی 

خدافظ

+ حالا که اومدن به یه احساس بی تفاوتی رسیدم 

نسبت به همشون ‌‌... 

 

+  پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰  12:48  ❤✮سارینا✮❤   

چرا هیچکی هیچی نمیگه ؟

نمیگید شما ساکت میمونید من ناراحت میشم؟

امروز یه قدم به درس خوندن نزدیک شدم 

میزم رو مرتب کردم 

ایشالا از فردا درستش میکنم 

+  یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰  0:16  ❤✮سارینا✮❤   

یه حالت غروب جمعه گرفته منو... ولم هم نمیکنه لامصب 😔

دیروز که نه پریروز (عه بعد از دوازدهه میشه دیروز پریروز) بعد از کلی فکر و مشورت و این داستانا همین که خواستم برم موهام رو کوتاه کنم 

مامانم گفت که حق ندارم برم دست به موهام بزنم 

(از اونجایی که سر چیزی که حق با من بود اون قهر کرده بود منم بشدت از این ری اکشنش حرص خوردم به حدی حرص خوردم که اگر همراه بابام نمی‌رفتم بیرون و میموندم خونه قطعا قیچی -قیچی که چه عرض کنم- برمیداشتم کل موهام رو میزدم) 

بعد هم رفتم بازار یه گل گوش نگینی کوچولو گرفتم

فرداش اومدم برم بیرون دیدم عه مامانم اینا زود تر رفتن بیرون و من موندم و مارینا 

و بالاخره فرداش که بشه دیروز برای« بخوانید به بهانه» انجام یه کاری (یه کارت به کارت کوچولو ) و پیاده روی از خونه جیم زدم 😑😂😅😌

و خوشحال و شاد و خندان رفتم اول کارت به کارتم رو کردم 

بعدم دوان دوان رفتم به آرایشگاه نزدیک خونمون (قبلش تحقیق کرده بودم میگفتن کارشون خوبه) به جهت یه قیمت گرفتن ساده رفتما یهو دیدم عههه نشستم رو صندلی طرف داره قیمت میده منم دیگه بسم الله گفتم و نوک گیری موهام رو آغاز کرد 

دیگه بیشتر از اون نمیتونستم کوتاه کنم چون خیلی کوتاه میشد مو هام و دیگه ضایع بود ولی همونم موخوره های سطحی رو کامل زد حالت هم گرفتن موهام جدا از اون هم یه احساس رضایت عمیقی هم از خودم دارم 

(دلیل مخالفت مامان رو هنوز نمیدونم چون هنوز باهاش قهرم ولی احساس میکنم به خاطر مراسم های پیش رو هست که اونقدر جدی اولتیماتوم داد ... عید دو سه تا عروسی داریم اردیبهشت هم که عقده)

خلاصه با تمام این ها اصلاً هم از کارم پشیمون نیستم شده باشه ده بار دیگه هم میرم انجام میدم ... حیف که به نسبت به دلیل منطقی پیدا کردم واسه کوتاه نکردن وگرنه امروز که رفته بودم کامل کامل کوتاه میکردم ... همون مدلی که دوست داشتم 

خلاصه که اینجوری 

ولی حالا نصفه شبی حس غروب جمعه رو گرفتم خیلی یه جوریه:(((

+  سه شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰  1:25  ❤✮سارینا✮❤