خیلی وقت بود میخواستم سعدی بخونم موقعیتش جور نمیشد 

تا اینکه دیشب طی یه سری جریانات موفق شدم 

از ساعت تقریبا یک و نیم تا چهار و نیم غزلیات سعدی رو خوندم و ویس گرفتم واسه دوتا از دوستام فرستادم 

بد نیست صدام در حالت عادی نمیگم در حد گوینده هاست چون نیست و تمرین هم ندیدم ولی خوبه 

آره خلاصه گفتم اینو هم ثبت کنم 

صدام حس میکنم باید گرفته باشه تا الان  

سین های استوری هام واسم مهم شده ... دیشب بیدار بودن 

این همه من خوندم شما هم یه بیت بخونید ❤️:

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن 

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود ... 

 

+  شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰  10:36  ❤✮سارینا✮❤

اصن مگه غیر از اینه که رسالت دوست اینه که وقتی سوتی بدی خووووب بهت بخنده بعد هم بهت بگه چیزی نشده اصلا به روی خودت نیار؟

اگر آره که من دوست خوبیم :)))))

 

پ.ن: به خاطر یه سری دوستام البته بهتره بگم به بهونه یه سری دوستام با یکی دیگه بحثم شد ... پشیمون نیستم از اینکه بحث کردم فقط دوست نداشتم با اون یه نفر بحث کنم ... بعد بگید فلانی دوست بدیه ... خدایی خیلی منطقی بودم ... 

راستش منتظرم همه چیز دوباره استارت بخوره ... اما خب نشد هم نشده دیگه ... همه چیز رو سپردم به خدا و امام حسین ... گفتم هرچی که خودتون میدونید اگر آخر این تعامل و هم صحبتی بده شروع نشه بهتره ...ایشالا که هرچی خیره همون میشه :)

 

پ.ن۲: کم کم دارم برمیگردم به شیوه سابق و دوباره سعی میکنم پست بزارم ... یه مدتی رو نیاز داشتم که نباشم ... 

+  جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰  19:26  ❤✮سارینا✮❤

فکر نمی‌کردم یه روزی تفاوت ها دردناک باشن :)

+  پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰  13:25  ❤✮سارینا✮❤

نه که از وبلاگ نویسی بدم اومده باشه ها 

فقط احساس میکنم یه مدت باید اینجا رو ببندم 

یه مدت متمرکز شم رو به سری کار هایی که باید انجام بدم 

ممکنه بعدا بیاید ببینید وب سر جاش نیست 

یا اصلا حذف شده یا هم که نه باشه 

فقط خواستم از قبل آمادگی داشته باشید. 

مرسی که تا اینجا کنارم بودید :) 

پ.ن: نظر هم دارم .. اما اینقدری خسته ام که نمی تونم تایید کنم 

پ.ن۲: اتفاق های زیادی افتاده 

اینقدر زیاد که نمیتونم همشون رو بگم 

پ.ن۳:کنکوریای عزیز خسته نباشید چه از رتبه تون راضی بودید که تبریک میگم چه نبودید که خسته نباشید میگم بهتون ....فقط من  خوشحالم که کنکور دیگه واسه من تموم شد 

 

+  سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰  2:22  ❤✮سارینا✮❤   

اینقدر خسته ام که هیییچ 

خوابم نمیبره 

ولی می‌خوابم

وااای فردا بد تر از امروز کار داریم 

اهههه 

.لی احساس میکنم ضعیف شدم مدتیه سریع خسته میشم :(

حالا بعدا تعریف میکنم 

اینقدر خسته شدم که این هییییچ 

خدافظ 

بخوابم که صبح باید زود بیدار بشیم هععععی

+  یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰  4:21  ❤✮سارینا✮❤   

امروز ...(درواقع دیروز )

نمی‌دونم شب دیر خوابیدم 

خوشحالی کردم بابت یه اتفاقی 

توی گروه چت کردیم 

کلی ویس کال گرفتیم نزدیک دو ساعت البته کمتر از دو ساعت 

خالم اومده خونمون 

یه پست زدم 

اتفاق رو واسه چند نفر تعریف کردم 

بعد از مشورت با یکی از اونا واقعا نیازمند بودن ثنا شدم 

میشه گفت یه کار خوب کردم 

یه دونه پست دیگه هم الان تموم کردم 

خیلی سخته .... تصمیمی که باید در مقابل اون اتفاق بگیرم 

واسم خیلی سخته

خدایا خودت کمکم کن بهترین تصمیم رو بگیرم 

یه چیزی که بعدا وقتی فکر کردم بهش پشیمون نشم 

 

+  جمعه ۱ مرداد ۱۴۰۰  3:6  ❤✮سارینا✮❤