سال هم داره تموم میشه 

سفره هفت سین رو بالاخره چیدم 

البته نصفه هست هنوز 

عکسش روتوی پیج میزارم 

دیروز طرف های ظهر خبر دار شدیم که دختر همسایه قدیمی مون کرونا گرفته و فوت کرده بنده خدا سی و دو سالش بیشتر نبود ... سه تا بچه داشت ... خدا واقعا به خانواده اش صبر بده ... دم عیدی به جای لباس های نو و رنگا رنگ باید سیاه بپوشن

همه انگار منتظر بهونه ان تا یه چیزی رو جشن بگیرن 

والا که حق دارن 

توی سال جدید واستون آرزوی سلامتی دارم 

که مهم ترین چیز همین سلامتیه چه سلامتی جسمی چه سلامتی روحی 

دوم هم جیب پر پول و دل خوش 

سوم هم راضی بودن از خودتون :)

+  جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۹  19:32  ❤✮سارینا✮❤   

قفلی زدم رو آهنگ مسکن صادق لو 

از دیروز تا الان بیدارم 

همین الان که میخواستم بخوابم 

یهویی دلم خواست بریم خونه آقاجون اینا بعد اونجا با فرناز و بقیه 

بریم سمت کوه توی کوه این آهنگه رو بزاریم بعد با هم داد بزنیم بخونیمش 

خیلی خوبه کلا این مدلی ... دوست دارم آهنگ های مورد علاقه ام رو با فریاد بخونم 

میم هم از آموزشی داره میاد که بره خونشون ... 

نمیدونم میاد خونه یا نه 

ولی حقیقت از وقتی شنیدم اونجوری به خاله گفته بود خیلی کیف کردم 

دمش گرم داره دیگه نه؟

قرار بود عید عقد باشه منتهی به خاطر اموزشیش افتاده واسه یه سال و نیم دیگه 

هرچی خیره همون بشه ایشالا 

موفق باشه همیشه 

دیدم خیلی وقت بود پست نداشته بودم 

گفتم به این بهونه پست بزارم 

خروس ها هم بیدارن برم بخوابم دیگه 

صبح همگی خوش 

شب بخیر

پ.ن: یادم رفت چهارشنبه سوری رو تبریک بگم امیدوارم خودتون رو نسوزونده باشید :)

پ.ن۲:تلافی کردم یه قضیه ای رو که الان حوصلم نمیشه بگم فردا یا پس فردا یادم بندازید بگم خیلی خوب بود 

دیگه جدی شب خوش

+  چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۹  4:53  ❤✮سارینا✮❤   

واقعا چرا کسی نظر نمیزاره؟

هوووف

+  یکشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۹  0:13  ❤✮سارینا✮❤   

راستش رو بگم دیگه اون حس خوبی که از جمع اکیپ دانشگاه میگرفتم نمیگیرم 

فقط هم به خاطر رفتار یکی از بچه ها 

حرف میزنم و اینا 

اما خب یه ذره خورده توی ذوقم 

من گفتم از سین کردن پیام و بی جواب گذاشتنش بدم میاد 

به شدت هم بدم میاد 

بعد وقتی یه نفر همچین کاری می‌کنه توقع دارم حداقل یه ببخشید بگه 

وقتی توی گروه کلی میگه هرچقدر میخوای قهر باش مهم نیست و اینا خب آدم اینا رو میبینه یه ذره میخوره تو ذوقش البته من اینقدری تو دار هستم که تا وقتی خودم نخوام کسی نمیفهمه واقعا چمه تازه میتونم یه جوری رفتار کنم که کلا هیچی نفهمه طرف اما از این مدل رفتار بدم میاد این یک دوما احساس میکنم واسه اون دوستام وارد اون فازم شدم اون یکی که هیچی نمیگم و منتظرم خبری بگیرن از من 

احتمالا زود میشه چون معمولا یکی دو بار ملت رو تگ میکنن (تو گروه کوچیکمون) 

اگر دیدم این دلخوری میخواد اذیتم کنه و ممکنه رفتارم رو تحت الشعاع قرار بده حتما میگم ...

فعلا سکوت میکنم که ببینم ‌چه رفتاری از خودشون نشون میدن بعدا تصمیم میگیرم که چی کار کنم

ولی من همیشه میگم مارال دستپختش از حداقل من بهتر میشه 

داره واسم سیب‌زمینی سرخ می‌کنه چون حوصلم نمیشد خودم درست کنم واسه همین خودش به صورت داوطلبانه رفت درست کنه 

تو پذیرایی نشستم تلوزیون داره محله گل و بلبل نشون میده بعد این قسمت داستانش اسباب کشی خانواده عمو پورنگ بود یاد اسباب کشی خودمون افتادن که وقت اسباب کشی همسایه رو به روییمون با وجود اینکه من خودم به شخصه زیاد باهاش رفت و آمد نداشتم ولی وقت رفتنمون اسپند دود کرد که چیز زیاد غیر معمولی نیست اما این که گریه کرد واقعا تعجب بر انگیز بود واسم ...

هم تعجب هم به نوعی خوشحالی از اینکه همسایه های خوبی بودیم که همسایه هامون از رفتنمون انقدر ناراحت شدن که گریه کنن (اون موقع دو تا از همسایه هامون کامل حضور داشتن یکی از اونا نصفه یکی دیگه هم کلا نبود قشنگ گریه کردنشون کامل متاثرم کرد با وجودی که خوشحال بودم از این نقل مکان اما بشدت تحت تاثیر قرار گرفتم 

و به نوعی غرور از اینکه مامانم انقدر خوبه (چون قطعا من باعث اشک ریختن زن های همسایه نشدم 😑) که واسه اونا خواهر و دختر شده و از این داستان ها ... 

وقت بخیر 

+  پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹  19:43  ❤✮سارینا✮❤   

سلام به همه 

چطورید؟

منم خوبم 

شکر خدا 

میگم یه مدتی بود پست نذاشته بودم 

هی میومدم هی نگاه میکردم هی میرفتم 

(البته این مدتش کم بود چند بار بیشتر نبود) 

تولد کیانا هم هست ها اگر میخونی تولدت مبارک باشه عزیزم ... بوس بهت گل دختری که تو یه گپ کنکوری با هم آشنا شدیم و تا الان با هم در ارتباطیم ... یادمه منتظر یه پی ام بود و گفتم که میرسه و رسید .... واسه تولدش گفتم هوا خوبه و بود .... کسی که وب داره اما کسی نمیبینتش .... کسی که یه شبه موهاش رو زد و پسرونه اش کرد ... بچه گلی که روانشناسی میخونه عین خودم ولی از من یه سال زود تر شروع کرده ... کسی که می‌تونه بهترین توصیه های منطقی رو بهت بده ... کسی که یه اقتدار خاص داره یه جور چی میگن اممم یادم نمیاد اما بچه خوبیه 

تولدت مبارک 

خلاصه که اینجوری

نسرین بهم یه فیلم معرفی کرد 

یعنی عالیییی شاهکار پرفکت اصن چی بگم از لذتی که موقع دیدن این فیلم بردم 

واااااای یعنی از فیلم همون چیزی رو که میخواستم بهم داد 

فقط تنها بدیش این بود که کامل نیست لعنتی 

اسم فیلم بی خانمان بود که شونزده قسمت بود درمورد یه پسره بود که اسمش چا دال گون بود که حضانت برادر زاده اش رو دوشش بوده بدلکار هم بوده کمربند مشکی و از این داستان ها ... برادر زاده اش واسه یه مسابقه سوار هواپیما میشه قبلش هم با عموش دعوا کرده بوده بعد هیچی تو هواپیما بوده که فیلم میگیره به عموش میگه که چرا اونجوری کرده بوده میزاره تو اینترنت فک کنم ... میزنه و تو هواپیما یه دونه مزدور کثافت بوده که هواپیما رو میترکونه ۲۱۱نفر میمیرن واسه مراسم یادبود اینا از طرف سفارت میرن مراکش که توی فرودگاه این آقای چا اون مرده مزدوره رو میبینه و میوفته دنبالش و باقی ماجرا 

این قدری این چا دال گون مصره در پیدا کردن مقصر این سقوط و پیگیری می‌کنه این اتفاق رو که به بالا دستی ها میرسه، رئیس جمهور و یکی دو تا دیگه از سران دولتی و دستگیر می‌کنن و اینا (رئیس جمهور فقط کناره گیری می‌کنه) و خلاصه بگم که این فیلم عالی بود تنها مشکلش فقط این بود که نصفه اس و من ندیدم این ادامه ای داشته باشه .... عاغا خیلی خوب بود 

و من بغض کردم واسه اینکه نصفه اس (دروغ میگم اصلنم بغض نکردم ) ولی خیلی ناراحتم که نساختن قسمت بعدیش رو 

یه ذره اومدیم خونه آقاجونم اینا فردا برمیگردیم خونه اما حالا نمیدونم کی 

میخواستم برم کلاس آمار بخرم رایم رو زد فرناز 

کراشم رو هم آنفالو کردیم ...

حقیقتش زاویه توی عکس خیلی مهمه ... نکنه مهمیه این زاویه درست و پیدا کن و تمام 

شب همگی پرستاره :)

پ.ن: خوابم نمیبره یه ذره گلوم درد می‌کنه سرمم بد نیست از گلوم کم نمیاره ... کمه البته سردردم 

ساعت ۴:۵۴دقیقه اس 

می‌خوام یه ذره آهنگ گوش بدم ببینم خوابم می‌بره یا نه ... احتمال نود و نه درصد اوکیه اگر نشد میگم بعدا

پ.ن۲: هنوز نخوابیدم آهنگ هم گوش ندادم ساعتم پنج و نیمه (عاغا داشتم رمان میخوندم کافیه یا بیشتر بکم؟ یعنی دلیل بیدار بودنم این رمان خوندن نیست تا حدی هست در حد بیست و هفت درصد)

فقط یاد یه چیزی افتادم که خیلی واسم لذت بخش بود گفتم اینجا بنویسمش هرچند که به نظرم لیاقت داره یه پست جدا داشته باشه اما خب چون یادم اومد میگم 

عاغا گفته بودم یکی هست اندازه داداشم دوسش دارم و اینا ها از فامیلامونه (کلا کسی رو داداش حساب نمیکنم داداش هم ندارم اما دو نفر رو به طرز عجیبی حس خواهرانه دارم بهشون یکی پسر خالم امین اون یکی هم میم که هر دو واسم عزیزن) بعد الان یهویی یاد این افتادم که اون دفعه فرناز داشت از یه چیزی حرف میزد که حرف. رو حرف شد تعریف کرد که مامانش به میم گفته آخی شما خواهر ندارید و اینا بعد میم گفته پس هانیه و فرناز چین؟ خواهرامن دیگه 

آی کیف کردم 

آی کیف کردم 

اصن جیگرم حال اومد همچین پسری گل نیست؟ 

آخ آخ آخ دلم واسش تنگ شده .... حیف که دم دست نیست خخخ 

هر جا باشن سلامت باشن دوتاشون واسه من کافیه :)

راستییییی همین سر شب فرناز بهم گفت تو دوست خوبی هستی خیلی دوست خوبی هستی و من هیچی نگفتم لبخند زدم تو دلم گفتم میدونم خخخ 😅😅😅 گفت که من از اون دوستام که تا تهش باهاتن گفت هر دیوونه بازی ای می‌خواستی بکنی تا تهش همراه میمونی ... این هم واسم لبخند داشت :)

اونایی که من رو میشناسن بگن به نظرشون چه طور آدمی هستم؟

+  پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۹  3:0  ❤✮سارینا✮❤   

سلام

انگار عادت کردم قبل از شروع کردن هر متن سه تا خب تایپ کنم 

انگار اگر اون خب ها رو ننویسم نمیتونم ادامه بدم 

عیبی نداره یه امشب رو زیاد سخت نمی‌گیریم آخه میدونید چیه ؟ امشب (در واقع ساعت ۱:۲۵دقیقه روز پنج شنبه چهاردهم اسفند ماهه) دارم متن تبریک مینویسم تبریک تولد البته 

حرفش رو زدم توی پست های قبلی البته

نمیدونم چی شد 

یهویی بود اصلا 

نگاه کردم یه نظر دارم 

خوشحال شدم و باز کردم 

و دیدم بعله یه نظر طولانی (از همون نظر هایی که دوست دارم) 

هیجان انگیز بود دیگه - حداقل واسه خودم - این که یکی نوشته هات رو بخونه هیجان داره اما این که یکی واسه اون ها نظر بده و در موردشون نظرش رو بگه از اون هیجان انگیز تره 

این که همه پست هایی که پیشنهاد داده بودم رو خوند و واسه همه شون یه نظر داد و من رو به چالش کشید خوب بود حداقل از نظر من بهم کمک کرد که اگر یه نظری رو غیر منطقی داشتم بتونم اونا رو پیدا کنم 

نمیدونم چی شد ... 

یهویی بود شاید 

اما همین که کنار هم تعامل میکردیم (و میکنیم) واسه من خیلی خوب بود (و هست)

لحن صمیمی ای که داشت آدم رو مجبور میکرد که خودش هم راحت باشه

سوال هایی که می‌پرسید و منی که سعی بر قانع کردنش داشتم

و مگه من رو دست کم گرفتید؟ معلومه که قانعش میکردم (البته در مورد این قانع شدن هم یه سری دلایل وجود داشت که در ادامه بحث شد در موردش یکی از دلایل هم عدم اهمیت زیاد موضوع بود و دومی هم عدم حال اعلام مخالفت) 

الان که فکر میکنم نمیدونم دقیقا کی بود که اولین نظرش رو دیدم ولی توی ترم قبل بود 

و با سوزوندن یه خورش از طرف من شروع شد فکر میکنم (و هنوز هم ادامه داره)

اوم نه 

از کیک و شیرینی هایی که هم کلاسی ها میذاشتن شروع شد

اصن مگه مهمه کی شروع شد؟ مهم اینه که هنوز هم ادامه داره 

حتی همین شوخی هاش در مورد سوزوندن غذا هام 

هرچند تا که دلت میخواد واسش سند رو کنم 

چه فایده وقتی قبول نمیکنه .... 

خودش هم فهمید که هی میگه ها اما قول داد که دیگه نگه هرچند گفتم این قضیه نیاز به شفاف سازی داره و شفاف سازی میکنم در آینده هرچند که چشمش آب نمی‌خورد که شفاف سازی کنم اما دارم میگم اینجا 

بالا تر گفتم قبول نمیکنه باید بگم که در واقع نمیخواد قبول کنه 

و خب این من رو اذیت نمیکنه 

بالاخره بین دو تا دوست باید یه چیزی باشه که باهاش سر به سر هم بزارن، من این قضیه رو اون قضیه حساب کردم و بابتش اصلا ناراحت نمیشم 

اصن مگه چیه خب 

خوب میکنم میسوزونم بازم میسوزونم ... والا 

حالا میتونی ایستاده برایم دست بزنی هر سی ثانیه یه دقیقه 

تایم بگیر خسته نشی 

از همون اول گفت مدلم جوریه که یهو میرم 

این موضوع من رو اذیت می‌کنه 

رفتن 

همیشه اذیتم کرده 

منتهی وقتی که از همون اول گفته بود (بابت هشدارش واقعا ممنونشم) آدم می‌دونه چی به چیه 

تاریخ رفتنش هم معلومه دیگه یه روز قبل تولدم میره خخخخخ 

میگید چرا؟ 

چون در جواب تشکرش از یاد آوری تولدش اینجا گفتم من به اینا قانع نیستم دیگه گفت که حتما یه روز قبلش میره البته گفت یه هفته قبل 

میدونید نمیدونم سِرِش چی بود که یهو این همه باهاش احساس صمیمیت کردم و واسم شد عین غزل دوستی که بیشتر از ده ساله با هم دوستیم 

به غزل هم گفتم ... واسم عین توئه منتهی ورژن پسرونه اش 

در این حد دیگه معلومه 

اون یه جاست فرند واقعیه که از تعامل و حرف زدن باهاش کیف میکنم 

دوست دارم نره اما خب اگر هم رفت گاهی وقتا سر بزنه یه خبر از خودش بده هر از چند گاهی 

از اونجایی که آدرس و اینا ندارم نمیتونم کار خاصی انجام بدم شماره کارت هم نداد بهم 

پس برگشتم به روال خاص خودم 

کاری از دستم بر نمیاد به جز نوشتن 

کاری که معمولا انجام میدم و فکر میکنم توش خوبم

هرچند که این متن هم زیاد چیز خاصی نداشت 

اما همش تفکر های من بود نسبت به یکی از بهترین دوست هام کسی که شاید بر خلاف غزل مدت زمان طولانی نگذشته باشه اما در حد همون غزل عمق داره 

میگن زیبایی در سادگیست 

و میگن که آنچه از در برآید لاجرم بر دل نشیند 

و امیدوارم این متن هم زیبا باشه و هم به دل بشینه 

خلاصه که خیلی ساده میگم (تا زیبا باشه) تولدت مبارک رفیق امیدوارم همیشه شاد و پیروز و موفق و خوشبخت باشی چه وقتی که با هم حرف میزنیم و چه زمانی که قراره یهویی غیب بشی 

هر چند اینی که میگی من می‌خوام برم خیلی خوبه ها آدم بیشتر قدر می‌دونه خخخ 

کسی که میگه چند تا پست آخری همش رو نوشتی: «خوابم میاد شب بخیر» شبت بخیر چون خوابم میاد 

تولدت هم خیلی مبارکت باشه 

+  شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹  0:0  ❤✮سارینا✮❤   

همین الان(ساعت سه و ده دقیقه) یه فیلم دو ساعت و نیمه رو تموم کردم در جست و جوی شهر گمشده زد

یا یه همین چیزی 

در واقع قرار نبود این رو دان کنم اما نمیدونم چی شد که دانلودش کردم 

فیلم درمورد یه مرد بود به اسم پرسی که قرار شد بره نقشه کشی تو جنگل های آمازون که اتفاقی یه سری شواهد رو بر وجود تمدن در جنگل آمازون پیدا می‌کنه و تو کل عمرش دنبال رفتن به آمازون برای پیدا کردن اون مکان که بهش می‌گفت زد گذشت یه بار دیگه بعد از اون رفت برای کشف اما امان از همسفر بد طرف گند زد تو نقشه هاشون و مجبور شدن برگردن همگی (طرف خیلی بز بود همه آذوقه هاشون رو خراب کرد ) بعدش هم که جنگ شروع شد و مرده که اسمش پرسی بود با یه گاز سایکونمیدونم چی چی مصدوم شد و بیناییش رو به طور موقت از دست داد وقتی بهش گفتن نمیتونه برگرده آمازون تو بغل پسر بزرگش گریه کرد و من تا خود آگاه یاد اون متن خودم افتادم ... هیچ دردی به اندازه مرگ رویاهای درد ناک نیست آخرم که بعد تموم شدن جنگ پسرش رایش رو میزنه و با هم میرن دنبال شه. گمشده زد آخرشم باز بود پایانش یا بومی ها کشتنشون یا هم بر نشون به شهر زد اما یه جوری هم بود که انگاری بردن به شهر زد چون اون قطب نمایی که قبل سفر به عنوان نشونه قرار داده بود رو یه پرتقالی میاره می‌ره به زنش 

هیچ وقت هم برنمی‌گردن 

فیلمه دوبله بود ( میدونم خیلی داغونه و چند ساعت پیش با دوستم داشتیم در همین مورد حرف میزدیم و گفت حواست باشه دوبله نباشه ) درواقع من نمیدونستم که دوبله اس نوشته بود زیر نویس چسبیده من از کجا می‌فهمیدم که این یارو دوبله هم کرده و فقط قسمت هایی که سامسورش کردن رو زیر نویس گذاشته ؟؟؟

ولی فیلمه یه جور ملال آور بودن اکتشاف و ماجرا جویی رو واسه من به تصویر کشید و باعث شد یه ذره تصورم راجع به اون چیزایی که از ماجراجویی فکر میکردم متزلزل بشه حق هم دارم چیز هایی که من دیدم یه چیزی تو مایه های مومیایی بود یا مثلا چهار شگفت انگیز و اینا قطعا ماجراجویی هاشون خیلی فرق می‌کنه 

با اینکه از دانلود فیلم پشیمون شدم اما فیلم باعث شد که یه سری چیز ها درمورد آمازون به ذهنم برسه که توی آترا کمکم می‌کنه 

فردا تکلیف احساس و ادراک رو تایپ میکنم و تحویل میدم بعد میرم جزوه مینویسم در مورد فلسفه 

کامی هم رفت تو کما باید ببرمش ویندوزش رو عوض کنم ... روشن نمیشه کیبورد لازمه اما کیبورد روش کار نمیکنه در نتیجه نیاز داریم یه متخصص بیاد نگاه کنه 

خب دیگه خیلی حرف زدم 

منم با این فیلم انتخاب کردنم ... حالم گرفته شد 

دو تا فیلم نگاه کردم دوتاشون هم مسخره بود 

این که اینجوری اون قبلی هم همشون مردن 

اه اه اه اصن فیلم باید جومانجی باشه خخخخ والا 

یعنی نه میتونم بگم صبح بخیر نه میتونم بگم شب بخیر میگم وقت بخیر 

شب هم میگم به خیر و میرم میخوابم 

شبتون پر رویا

+  جمعه ۱۵ اسفند ۱۳۹۹  3:30  ❤✮سارینا✮❤   

سلام سلام 

میدونید از عصری یهویی یاد یه پیام اممم شاید بهتره بگم نوشته افتادم 

بشدت دلم واسه اون نوشته تنگ شده بود 

متن درمورد یه سری خصوصیات من بود از نظر صاحب نوشته 

اون رو حذفش کردم مدت ها پیش اما امروز احساس کردم نیاز دارم که یه بار دیگه اون متن رو بخونم چون اون متنی که میگم واسه من پر بود از انرژی مثبت و واقعا واسم شیرین بود 

خب میدونید ما دخترا ... بهتره بگم همه آدما ‌نیاز دارن که بفهمن واسه یکی مهمن

یکی که بهشون دقت کنه 

بحث سر دقت نیست ها بحث سر اون اهمیته هست 

اینقدری واست ارزش قائل بشه که فکوس کنه روت و اکت هات رو بفهمه درکشون کنه بدون اینکه حرفی بزنی خودش بفهمه یه چیز هایی رو 

اون متنی که میگم واقعا برام ارزش داشت 

به خاطر تمام ریز بینی هایی که توی نوشتنشون به کار برده شده بود به خاطر تمام حرف هایی که نزده بودم و شنیده شده بود و به خاطر تمام چیز هاییش که درست بودن

دلیل حذف رو فقط خودم میدونم و گاوصندوق شاید بقیه هم بتونن درکش کنن اما همین کافیه که بگم متنی که مد نظرم بود پر انرژی مثبت بود و واسم به خاطر تمام چیز هایی که گفتم ارزشمند بود 

اما وقتی گشتم دنبالش یادم اومد که حذفش کردم با اینکه متن رو یادمه اما اون موقع نیاز داشتم که متن رو دوباره بخونم مثل رمانی که قبلا خوندم و با وجودی که میدونم چی میشه باز هم میخونمش دقیقا یه نوع از تجدید خاطره 

اما جدا از تمام این ها واسم جای سوال داشت که چرا یاد اون افتادم چی شد یهویی دلم تنگ شد؟!

جوابش رو گرفتم دقیقا موقعی که میخواستم ظرفا رو بشورم و ویس استاد رو گوش بدم که به خاطر اینکه سامانه خراب بود مجبور شدم طبق معمول همیشه آهنگ بزارم (واقعا در سکوت نمیتونم ظرف بشورم ) وقتی به یه آهنگی که جدیدا دانلود کردم رسیدم به جوابم رسیدم 

اون آهنگ انقدر تاثیر گذاشته بود روم که بطور ناخود آگاه یاد اون نوشته افتادم و دلم واسش تنگ شد 

پس تصمیم گرفتم دفعه بعدی هرکسی که گفت آهنگ هیچ تاثیری روی ما نداره و این هایی که میگن فقط چرت و پرته رو بگیرم و تا جا داره بزنمش تا دیگه جرات نکنه الکی حرف بزنه :)

+  دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹  20:17  ❤✮سارینا✮❤   

اول این رو بگم واسه تبریک تولد آبجیم یه متن نوشتم گذاشتم استوری خوشش هم اومد کلی قلب و اینا واسم فرستاد 

البته که هدیه اش رو قبلا بهش دادم گفتم بهتون؟

یه باکس با کاکائو و پاسوئیچی و یه دونه از این جینگیلی های تزئینی با یه رژ لب شبیه باکس های ولنتاین شد ولی خب خودم خیلی خوشم اومد ازش

عکسش رو دارم اگر میخواید بگید بزارم اینستا (میدونید که واسه این وب پیج اینستا هم زدم؟ ادرسشم اینه : dokhtari.azbahar)

نمی‌خواستم متنی رو که واسه آبجیم نوشتم رو به صورت کامل بزارم ولی وقتی با دوستم صحبت کردم رایم رو زد و تصمیم گرفتم توی ادامه مطلب متن رو بزارم هرچند که احساس میکردم یه جوری خودم رو نشون دادنه که حالا هر چی 

روز پدر بود ایرانسل دو گیگ به من داد بعد من دو تا خط ایرانسل دارم دستم با هم شد چهار گیگ یه دان کردم ۱۸قسمت کره ای بود

نمی‌دونم چرا دلم خواست کره ای نگاه کنم ... به هر حال که دان کردم نگاه هم کردم یه قسمت مونده (سریال تموم شده یه قسمت مثل اینکه جایزه داره) اون رو هم نگاه میکنم از فردا شروع میکنم دونه دونه از بالا درس هام رو میخونم میام پایین فردا ساعت هشت آمار آنلاین کلاس هست ایشالا که خواب نمونم 

این چند روزه اصلا حوصله ظرف شستن ندارم 

مامانم عصبی شده از دستم 

اما واقعا می‌خوام بشورم نمیشه 

میشینم به سینگ نگاه میکنم دوباره میرم تو گوشی اما خب 

چی بگم؟ 

۱۶ تولد پوریاس خودش‌ گفت کادو میخواد اما راهی واسه فرستادن هدیه نشونم نداد فک کنم باید با دود واسش پیغام بذارم (چون قراره کلا یهویی بره نامرد تازه قبل تولدم هم می‌ره که کادو هم نده ... شواهد نشون میده که به خاطر شنیدن(و در واقع خوندن) پی امم مبنی بر اینکه من کادوی تولد میگیرم ازش تصمیمش قطعی تر شده. )

.وسط تایپ خوابم برد شب بخیر 

+  دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۹  1:40  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا یه کاری کردم 

امروز آدرس وب فیلتاب رو دادم به یکی از بچه ها واسه دانلود فانتزی

بعد الان یادم افتاد لینکم کرده 

دعا دعا میکنم نره تو لینک ها رو نگاه نکنه 

هرچند فک نمیکنم 

اما احتمالش زیاده خیلی 

اینا رو ول کن 

آبجیم امروز رفت 

بعد ناهار بود تازه سفره رو جمع کرده بودیم (خودمون تنها نبودیم دایی اینام هم بودن) یهو رفتم تو اتاق یه باکس خوشگل در آوردم بهش گفتم تولدت مبارک 

کلی ذوق کرد 

(عکس باکس رو میزارم توی پیج وب : dokhtariaz.bahar) 

توش سه تا کاکائو بود یه دونه از این چینگیل بینگیلی های تزئینی یه دونه پاسوئیچی گوگولی و یه رژ 

میخواستم لاک هم واسش بخرم یه لاک خوشگل ندیدم 

البته چون پرستاره اجازه نمیدن تو محیط کار لاک بزنه پس خیلی بد هم نشد 

فقط دوست داشتم یه مینی کیک هم بگیرم همراهش که نشد

این رو نگفتم 

مارال میخواست کیک بپزه نمیدونم چطوری درست کرد که کیکه خراب شد 

اصلا خیلی عجیب بود کیکه داشت قل قل میکرد توی فر یه دور خراب کرد کلی گریه کرد و اینا ولی باز قالب هاش رو عوض کردم و اینا باز درست نشد 

نمی‌دونم چی اشتباهی ریخته بود که اینجوری شده بود یا کم و زیاد ریخته بود 

چون موادش رو دو برابر کرده بوده مثل اینکه 

حالا بعد که در آوردم اون دو تا رو گفتن بزار بیرون سرد شه گفتم بزار درش بیارم گفتن نه 

رفتیم و اومدیم کیکه شده بود آجر انقدر که سفت شده بود 

ولی مارال کلی ناراحت شد 

منم از ناراحتیش متاثر شدم 

میخواست آبجیم رو خوشحال کنه با کلی ذوق درست کرد آخرشم هیچی به هیچی

امروز روز مرده روز مرد ها مبارک 

نمی‌دونم چرا یه مدته هی میگم حوصله ندارم پس ساده میگم فلان 

امروز به این نتیجه رسیدم که یه نسبتی با بانجی جامپینگ دارم 

حالا غزل میدونه چرا (پوریا هم احتمال فهمیدنش هست )

خیلی وقت بود میخواستم این رو بگم اما وقت نمیشد یا حال نداشتم 

اون دفعه داشتم فکر میکردم دیدم من کلی وب میرم دنبالشون میکنم 

حالا اینا به چند دسته تقسیم میشن اول اونایی که خودشون هم سر میزنن به وبم

دسته دوم اونایی که فقط یه خواننده ان 

و یه عده هم هستند که یا وب ندارن یا اگر هم دارن من دنبالشون نمیکنم 

حالا خوابم میاد باید برم بخوابم 😒💔 اما بعدا بیشتر در موردش میگم

فقط قبل خواب این رو بگم که کامی هم بالاخره خراب شد 🥺😭😭😭😭😭😭

روشن نمیشه خیلی بده لنتی کلی چیز میز توش داشتم 

یعنی مارال شانس آورده که یه بک آپ از آترا دارم 

وگرنه گردنش رو میزدم 

بی تعارف

شبخوس دیگه نمیتونم درست بخوابم شب خوش

+  پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۹  3:17  ❤✮سارینا✮❤   

چند وقتیه که انگار چشمه نوشتنم خشک شده 

به هر دری سر میزنم 

به هر پنجره ای میکوبم 

باز نمیتونم یه موضوع قشنگ رو پیدا کنم برای نوشتن 

نه که موضوع نباشه ها 

اما موضوعی که ارزش داشته باشه

خب حقیقتش اینه که کمه

اصلا میدونی چیه ؟

موضوع همیشه یه چیز مهم بوده 

همونی که مدت ها ذهنت رو مشغول کرده و بالاخره خودش رو رسونده به صفحه سفید کاغذ

همون اصل حرفی که میخوای بزنی

اون خیلی مهمه ... 

حرف من هم نیست ها ... 

کسای زیادی بودن که از اهمیت موضوع نوشته گفتن 

میدونی وقتی شروع میکنی به نوشتن 

یه چیزی رو داری میگی 

به خواننده 

و هرکس متنت رو میخونه بهش فکر می‌کنه 

«افکار زندگی رو جهت میدن»

تو مسئولی!

واسه اون تفکری که بقیه-حتی یه نفر- بر اساس چیزی که تو نوشتی قراره شکل بدن 

انتخاب با خودته 

فکر کن قراره چه چیزی رو واسه مغز های همیشه فعال مینویسی :)

+  یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹  20:46  ❤✮سارینا✮❤   

دو تا متن جدید نوشتم 

تو پیج شخصیم گذاشتم 

اینجا یادم رفت بزارم 

تازه امروز خونه اومدیم 

عصر هم رفتیم بازار 

شب بیشتر میگم بتون 

پست بعدی یکی از اون دو تا نوشته هامه

+  یکشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۹  20:26  ❤✮سارینا✮❤