عاغا من میخوام برم خونه
احتمالا بعد یه ماه از خوابگاه موندن بگم خب دیگه آمدیم هم رو هم دیدیم دیگ پاشید بریم خونه هامون
والا
واقعا حالم الان دپه
یه چیز دیگه یادمه قبلا یه پست گذاشته بودن توش نوشته بودم هیچ مرگی به اندازه مرگ رویاهات درد ناک نیست
کی حوصله داره بره پست های من رو بخونه اون رو پیدا کنه؟
مامانم اینا هم نمیخوان بیان اینجا
حالم به هم میخوره از این جو سمی بدم میاد :/
من میخوام برم خونه
فعلا
سلام سلام
اول از همه بگم چند تا نظر دارم اما حقیقت حوصلم نمیشه تاییدشون کنم جواب بدم
بسی عذاب وجدان دارم بابت تایید نکردنشون
به زودی تاییدشون میکنم
چی میخواستم بگم؟
آها دیدم کلی تعجب کردید که رقص بلد نیستم (البت اگر شلنگ تخته انداختن رو جز رقص حساب نکنیم ) بعد من به خودم گفتم این که رقصه تعجب کردید اگر بدونید من در حال حاضر لاک ندارم و چند سال هم هست که لاک ندارم چی میگید؟


یعنی نه اینکه بدم بیاد ها ... فقط اینکه خیلی اهمیت نمیدم بهش
ملت دارن استوری خالم رو نگاه میکنن گیر میدن به تو گوشی بودن من
هم خوبه که اینجام هم دلم میخواد برم خونمون دیگه
اینجا راحته ها
اما دلم اتاق خودم رو میخواد
ولی کلا سعی میکنم بچه خوب بی حاشیه ای باشم
دختر خالمم بهم گفت خودشیرین 

چی بگم والا شاید با شوخی حرفش رو گفته و بعضی اخلاق های من اینجوری نشون میدن که خود شیرین هستم
از این لوس بازیای ولنتاین و اینا هم خوشم نمیاد ولی تبریک میگم بهتون :)
بعدا نوشت:
وقتایی که بد خواب میشم خیلی بد اخلاق میشم دو کیلو هم اخم میکنم
یه گفت و گویی هم با یکی از دوستام داشتم ایشالا بعدا میگم ک چی گفتم و چی شنیدم
میخوام برم خونه ... آقاجونم کار داره نمیتونه من رو ببره خونه ... من دلم خونمون رو میخواد
من سردمه ... کنار پنجره ام سوز میاد پتوی من هم نازکه نه که نازک ولی خب نازک 

خلاصه که من رو راضی نمیکنه
اعصابم خورد شد ک خوابم پریده یه کوچولو سردمم هست نمیتونم کاری هم بکنم داشتم فکر میکردم ک کاش یکی میومد یه پتو مینداخت روم خیلی میچسبید :)
بزارید تا اینجام یه نصیحتی بکنم و برم
هیچ وقت تو یه جمع نشون ندید نمیترسید 
پدرتون در میاد ...
خلاصه که خیلی داغونه
دو ساعت هم داشتیم خاطرات عروسی هایی که رفتیم رو زنده میکردیم
نتیجه اش شد اینکه دلمون عروسی خواست
الآنم صدای آهنگ یه عروسی میاد
تو این کرونا
عسل آهنگ زده میگم پا میشی برقصیم (ب دخی خاله) میگه آره میگم یادم میدی؟ میگه نه
بلد نیستم خب 
ولی گفت بعدا یادت میدم 

شما هم مثل منید؟
من پست میخوام بزارم باید نظرام رو حتما جواب بدم اصن عذاب وجدان میگیرم اینجوری نباشه
اومدم خونه آقاجونم اینا بعد با دخی خاله و عسل و خودم اومدیم پایین خونه قبلی آقاجونم اینا به خاطر اینکه حواسمون به یه چیزی باشه
تجربه جدیدیه دعوا و اینا که نه بحث هم نه اما کری خوندن هست که اون رو هر جا باشیم هم داریم
دلم خوابگاه خواست 
البته دختر خالم میگه که خوابگاه زمین تا آسمون فرق میکنه با این ا (منظورش همین جایی هست که هستیم و تنهاییم )
دیشب یه گربه کنار پنجره بود یه صدای خاصی میداد (میو نبود نمیدونم چه صدایی بود) هی به اینا میگفتم بابا بیخیال ول کنید اینا هم گوش نمیدادن هی میترسیدن
رفتم نگاه کردم باز چیزی ندیدم
داشتیم هتل دل لونا هم نگاه میکردیم بعد اونا ترسیدن آخرشم زنگ زدن خاله (خونشون کنار خونه آقاجون ایناس)
حقیقت آخرش داشتم میترسیدم خو جو میدادن اما اصلا به روی خودم نیوردم
بعدم که خاله اومد گفت گربه بوده (خودمون نمیدونستیم چیه هر چند ثانیه یه بار صدا میده )
خلاصه که اینجوری
واسه همینه کم پیدا شدم
من دلم تنگ شده واسه یکی که نیست
یکی که نبوده
و یکی که فکر نمیکنم در آینده بیاد
نمیدونم اما جای خالی یکی هست توی زندگیم ...
یکی که بعضی وقتا نگرانش بشم
یا گاهی دعوا کنم باهاش
جای های خالی به این سادگی ها پر نمیشن
و به نظرم زندگی ظرفیت خاص خودش رو داره
وقتی اون جای خالی پر میشه که یه جای پر خالی بشه
واسه همین زیاد اصراری ندارم روی پیدا کردن یکی که این جای خالی رو پر کنه
ترجیح میدم از جاهای پر زندگیم لذت ببرم و زیاد در گیر اون جا های خالی نشم چون طبق چیزی که بالا گفتم به نظرم وقتی جاش پر میشه که یه جای پر خالی شه
مثل جای قاب عکسی که بعد از چند سال از دیوار برش میدارن توی چشم میزنه
و من آمادگی رو به رو شدن با اون جای پری که خالی شده رو ندارم
(واسه روشن شدن موضوع میگم منظورم از جای خالی رل و عشق و حتی همسر آینده نیست کاملا به یه شخص خاص فکر میکنم که نقش خاصی داره ولی نمی خوام بیشتر از این توضیح بدم در موردش )
من حتی واسه جاهایی هم که نرفتم دلم تنگ شده (مثلا دانشگامون
)
این رو هم نوشتم همین الان این رو نوشتم ولی به نظرم خوب نشده نظرتون در این مورد چیه؟
یه وقتایی آدم دلش تنگ میشه احساس
واسه یکی که نیست
یکی که هیچ وقت نبوده
یکی که شاید هیچ وقت نیاد
این دلتنگی نه فقط مربوط به آدماس
که مربوط به مکان ها هم هست
یه وقتایی دلت تنگ میشه
واسه جایی که هست اما اونجا نیست
واسه جایی که حتی ندیدتش
واسه اونجایی که دلش میخواد باشه
فرقی نمیکنه کجا باشه
دله دیگه
کارش از روی حساب کتاب و منطق نیست
بالاخره در جست و جوی دلتورا رو خوندم
تا حدودی ساده بود
یعنی از نارنیا پیچیده تر بود و حالت نوجوون پسندی داشت ولی در حد کارآموز رنجر شیک و خوشگل نبود (دلم واسه کارآموز رنجر تنگ شده)
مسئله هایی که توش بود ساده بودن خیلی هاش هم تکراری بودن
اکثرش رو درست حدس زده بودم و واسم قابل پیشبینی بود
در کل کسی که عاشق ژانر معمایی و فانتزی هست میتونه باهاش کنار بیاد و در کل اثر خوبی بود
پ.ن:شنیدم براندون مول هم یه مجموعه جدید پنج جلدی نوشته که تا جلد چهارمش اومده و یه جورایی ادامه آشیانه افسانه اس (مطمئن نیستم زیاد)
هیچی دیگه همین
روزتون خوش(در واقع شبتون)
راستش رو بگم دوست داشتم برم همراهشون
اما میدونید اینکه یه ذره نیومدن بالا بشینن بی احترامی بود
(نمیخوام بد بگم ازشون هر چقدر هم که بد باشن واسه همین اسم نمیبرم )
فقط به خاطر اینکه نگفتیم خریدیم قهر کردن
هه
قهر بکنن به جهنم ... حس میکنم از حسودی ترکیدن که این طوری کردن
مگه خودشون خریده بودن به ما گفتن؟ اصلا ما رو آدم حساب کردن؟
برن راحت باشن ... واسم ذره ای اهمیت نداره که نرفتم ... و قهرشون هم از اون بیشتر
میگه مگه اجازه ندارید بیاید میگه آره
آخی نازی شما که اجازه تون دست خودتون نیس بمیرم واستون
ذره ای واسم اهمیت نداره ... این هم یه جورایی تخلیه حرفامه
که نمونه تو دلم
انگار از دماغ فیل افتاده ... حیف ک نمیتونم چیزی بگم وگرنه خوب میتونستم جواب بدم
گفتم دیگه جایی که نخوانم نمیمونم اینم همون
فقط یه ذره پیچیده تره یه سری ملاحظات هست که باید انجام شه
در هر صورت ... گذشت
یه چیزی میخواستم بگم که یادم نیست
روزتون بخیر
داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه دلیل پست گذاشتن یکی باشی
من خودم ذوق میکنم اینجوری میبینم
حالا بقیه رو نمیدونم
خلاصه دلیل این پست مستوره عزیزه که کلی به هم انرژی مثبت میدیم و کلی هم رو دوست داریم
+آقای ج که هر موقع صبح زود پست میزارم نظر میدن
قول دادم دیشب امروز پست بزارم با کلی انرژی پشتش
هفته تون پر از اتفاق های خوب باشه :)
من معمولا دلتنگی هام رو مینویسم
و حیفم اومد این رو هم ننویسم
فقط واسه اینکه ثبت شه اینجا هم مینویسم
ولی یه پست خوب به ذهنم رسید گفتم اون رو بنویسم اما نشد
تو مایه های همونی بود که توی اینستا توی پیج دختری از بهار زدم بود
خلاصه
دیشب یه چیزی شد دلم میخواست واسه یه نفر بفرستم یکی از دوستام
اما خب از اونجایی که قبلا گفتم گفت خداحافظ و منم گفتم برو به سلامت دیگه نفرستادم
میدونی چرا؟
چون موندن زوری نیس وقتی یکی به جایی میرسه که میگه خداحافظ هرچقدر هم که بگی باز تهش میشه خداحافظ
فقط خواستم دل تنگی دیشبم رو اینجا ثبت کنم تا یادم نره
دلتنگی ها واسه من ارزش دارن
خیلی زیاد ...
حتی میشه گفت دلتنگی ها مقدسن
زمان خوبی نیست برای گفتن از دلتنگی
اول صبح(!) هست و وقت کار و تلاش
روز تون عالی بگذره
مرسی که هستید مخصوصاً مستوره جونم که اومد
نمیدونم چرا حس میکنم خیلی وقته پست نذاشتم
انگار تا سه- چهار نفر(چون میدونم بیشتر از این کسی حوصله اش نمیشه بیاد نظر بده و بازدید کنه) نظر ندن این حس میمونه
داشتم به این فکر میکردم که خداحافظی های من خیلی طول میکشه
یعنی من دارم با دوستام چت میکنم مثلا نیم ساعت چت میکنم بعد میگم خب دیگه باید برم خدافظ
اگر حس میکنید که بعد از اون خداحافظی من آف میشم و دیگه پی ام نمیدم سخت در اشتباهید
چون خداحافظی که نمیکنم هیچ یه چیز دیگه میگم که خودش یه بحث جدیدی رو باز میکنه
کلا معمولا چت های من به دو بخش تقسیم میشه
۱:از سلام تا اولین خداحافظی
۲:از اولین خداحافظی تا اخرینش (که معمولا اون اخریه فعلا هست)
البته این قضیه واسه همه نیست واسه اون دسته از دوستایی هست که دوسشون دارم و چت کردن باهاشون باحاله واسم
البته یه چیز دیگه ام هست که در یکی دو مورد هم خیلی سعی میکنم دوباره ادامه ندم بحث رو مثلا اگر طرف کار داشته باشه
و یا انقدری حرف زده باشیم و بحث و اینا کرده باشیم که دیگه حرفی نمونده باشه :)
+مارینا یکی از رژ لبام رو خراب کرد و کلی عصبی شدم
عصر خوابیدم الان خوابم نمیبره (دو ساعت خوابیدم کل وسایلام رو کن فیکون کرد:/)
احتمالا بشینم هیلگارد بخونم
شایدم یه برنامه نوشتم نمیدونم
(آخرشم فردا میام میگم گرفتم خوابیدم:|)
دوباره رسیدیم زمستون و نزدیک عید این خواب منم شروع شد
عین چی میخوابما .... یعنی به خرس گفتم برو که من جات هستم نگران نباش چرا انقدر میخوابم؟(دو سه بار هم الان خمیازه کشیدم کسی ندونه فک میکنه سه ساله چشمام رنگ خواب رو به خودش ندیده )
شبتون بخیر
امروز به نسبت خوب بود
ساعت پنج بیدار شدم
دوباره خوابیدم تا حدودا هفت(دقیقا یادم نیست شایدم هشت)
جارو و بخارشو زدم
تو گوشی بودم
برنامه نوشتم
رفتیم با مارینا و مارال و بابام بیرون
عین این بی فرهنگا ماسکم یادم نبود بزنم و خیلی خجالت کشیدم
هی به خودم میگفتم بی شعور. ولی به روی خودم نیوردم
خوراکی خریدیم رفتیم تویه فضای سبز خوردیم پاشدیم
تولد مارینا بود راستی
واسش یه مداد رنگی شیش رنگ و یه دفتر نقاشی خریدم
خیلی خوشحال شد
رفتیم خونه
مارال کیک درست کرد
یه کاری کردم که پشیمون نیستما اما از اینکه مارال ناراحت شد ناراحتم اما از کارم پشیمون نیستم
یه ذره عذاب وجدان دارم :/
یه برنامه نوشتم
آبجیم و خالم ویدیو کال زدن
تو گوشی بودم
نصف قسمت اول فرندز رو دیدم
الآنم خوابم میا
این ترم هم تموم شد
ببینیم معدلم چند میشه
دیگه الان یه ذره استراحت میکنم
بعد میرم تو کار نوشتن برنامه
امتحان این دفعه ای هم خوب بود
ولی نزده چند گرفتم
خب من برم
فعلا
واقعا ساعت دوازدهه؟
اصن معلوم نیس
صب ک زود بیدار شدم بعد از اومدن ب وب رو میگم
درس خوندم بعد خوابیدم (شدم مث زمان کنکور لامصب زود بیدار شم دو ساعت بعد گیج میشم باتری خالی میکنم میخوابم نمیدونم چرا واقعا)بیدار شدم
رفتم بیرون کمک مامانم یه ذره مبل ها رو جا به جا کردم آخرشم شد همونی که از اول بود
تایم استراحت و کار های روتین
دیگه شد عصر
میخواستم درس بخونم گفتم بزار اول ی خط چشم بزنم بعد درس میخونم
خط چشم رو زدم(ایده ای ندارم ک چطور بود)
بعد یه ذره درس خوندم
بعد چای دم کردم
بعد درس خوندم و چای خوردم و با گوشی سرمو گرم کردم
بعد مامانم گفت گوشی رو بده زنگ بزنم
بعد یه ذره برنامه نوشتم و یه سری کار های معمولی و روتین
بعد ماسک آب سیب زمینی زدم به صورتم
بعد دیگه گوشی رو گرفتم دیدم دو تا از دوستام هی صدام زدن
جواب دادم دیگه قرار شد ویدیو کال بزنیم (انقدر خودم رو اذیت کردم سر اینکه اتاقم مرتب نیست گفت ببین ما که اتاقت رو نمیبینیم راحت باش )
کال زدیم حرف زدیم باحال بود
مارینا که خیلی مسخره بود اومده بود هی نمیزاشت ما حرف بزنیم
بعد قطع کردیم (البته یه دور هم مجبور شدم دوباره زنگ بزنم چون مارینا گریه کرد )
بعد تو گوشی بودم یه ذره رفتم بیرون دوباره اومدم دوباره تو گوشی به سوال های بچه ها جواب دادم
(+بچه ها
کلیات راصرف الفاظ میدانست یعنی چی
من:کلیات جمع کلیه اس یعنی دو تا کلیه
صرف هم که یعنی میل کردن
الفاظ هم یعنی لفظ ها این مجازه از کسی که همش ادعاس
یعنی کلیه ها رو میداده به اون یارو که پر ادعا بوده بخوره
دیگه ببخشید بد توضیح دادم فقط در همین حد بلد بودم)
یه همچین سوال هایی مثلا
دیگه الآنم برم یه چیزی بخورم و درس بخونم
بعد اگر شد برنامه رو کامل کنم و تمام
فعلا
سلام و صد سلام
این چند روزه پست نداشتم احساس میکنم کلی حرف نگفته دارم
اول بگم از امتحان دیرزچ که شدم 14.5
امتحانش خیلی ریز بود و خب وقت هم کم بود اما همینم خوبه ترم دوم بهتر میشن نمره هام
قبل از اونم یکی از دوستام (دوست های مجازی) گفت که خداحافظ گفتم باشه خداحافظ و خداحافظی کردیم ... هرچند یه چیزی موند که نفهمیدم اما خب آدمی هم نیستم که مزاحم بشم و از این کارا بکنم
دارم به همتون میگم من دوست خوبیم ... اگر باشید هستم ... اگر میخواید برید پشت سرتون آب میریزم واستون آرزو های خوب میکنم ... فقط اگر میخواید برید درست برید جنجال درست نکنید... والا دیدم که میگما .. یه دهن بنویسید خب دیگه سارینا خیلی رو مخ بودی دیگه نمیتونم تحملت کنم من دیگه میرم خداحافظ
اینک بی خبر برید پی ام سین نکنید و هر چیزی خیلی رو مخه و بی احترامی به وقت و انرژی ای هست که واسه اون دوستی گذاشتم
و خب منم آدمی نیستم که بی احترامی ها رو بربتابم خخخ
نه جدی کلا سعی میکنم کسی رو مجبور نکنم اگر میخواد بره بره میخواد بمونه بمونه (هرچند که زندگی بی من خیلی بیهوده و بیخوده اما خب آدما باید اشتباه کنن تا درس بگیرن خخخخ)
تازه باید نشون هم بدید که همون قدری که من وقت میزارم و انرژی میزارم شما هم به من وقت میدید و انرژی یعنی اصن وقتی دوستی دو طرفه نباشه به چه دردی میخوره اون که دوستی اسمش نیست
حالا هرچی
اینا چیزایی هست که نسبت به یه دوستی سالم مجازی (و حتی حضوری بهشون اهمیت میدم )
باید بیشتر درمورد دوستی و قانون هایی که دارم بنویسم اما
سر قضیه مشاوره یه ذره سرم شلوغ شده
چند نفر گفتن برنامه پیشنهادی بنویس باید بنویسم (دو نفر)
یکیشون گفت ویس مشاوره ای بنویس هر کاری کردم رو کاغذ نتونستم چیزی بنویسم کامی رو روشن کردم شروع کردم به تایپ و یه متن (با درصدی باحالی) نوشتم و بعدش خاموش کردم و به ادامه کارم رسیدم
چند نفر گفتن نه(دو نفر)یکی از اینا قبل از پرسیدن درمورد رتبه گفت کلا نیرو نمیخوایم اون یکی رتبم رو دید گفت برو به سلامت :/
یه نفرم گفت خبر میده
حالا من چند تا برنامه بنویسم ببرم پیش دوستم کم و کاستی هاش رو بهم بگه بفرستم واسشون ببینم چی میشه
البته به چند تا دیگه هم باید درخواست بدم و اینکه دو سه تا از درخواست هام اصلا خونده نشدن :/
بعدا یه دور درمورد دوستی مینویسم اگر نشه مثل پست غیرت و بمونه (البته بگما واسه پست غیرت منتظر یه اتفاق هستم که بعد اون همه چیزایی که در مورد غیرت هست رو میتونم بیارم روی وب در غیر این صورت بدون اون اتفاقه که نمیدونم چی هست نمیتونم دست به کیبورد(!)بشم )
دارم کم کم صبح زود بیدار میشم :)
خوبه امروز شیش و نیم دیگه بیدار شدم
من برم فعلا
بعدا بیشتر حرف میزنم
پ.ن:ببخشید که زیاد فعال نیستم و نمیام وباتون سعی میکنم یکی نظر میده حتما سر بزنم و اگر حوصلم شد نظر بدم اما معمولا حوصلم نمیشه
صبح همگی بخییییییر
حال دلتون خوش
ساعت شیش و ربع بیدار شدم :)
ده امتحانه
ایشالا که خوب میدیم :)
چقدر خوبه ها
هر روز صبح باید پست بزارم
کلا امروزم خوب بود
انقدر خوشم میاد میبینم انرژی هایی که میدم واقعا انرژی میدن:)
صبحونه تخم مرغ خوردم
بعدم رفتم سراغ انتخاب واحد
بیست واحد برداشتم
گروهم رو هم عوض کردم
یه ذره انسجامش کمتره هر روز دو تا کلاس داریم
ولی گروه قبلی که بودم سه روز بکوب درس میدادن
بقیه استراحت
این ترم اینجوری بود که گروه قبلیم از شنبه تا دوشنبه کلاس دارن
گروه فعلیم از شنبه تا سه شنبه به نظرم بهتره این موضوع
راحت تره و خب مجازیه دیگه
بابام که گفت حتی اگر هم تونستی بالا تر از بیست واحد برداری ۲۴واحد بر ندار
بعد انتخاب واحد ساعت های دوازده ربع کم بود خوابیدم که تا دوازده بیدار شم اما چون خیلی خستم بود دوازده و بیست و پنج دقیقه بیدار شدم... بعدم یه ذره خوندم بعدم شد دو دیگه امتحان بود
امتحان علم النفس هم خوب بود اولین امتحانی که ازش راضی بودم
کلا ۳۲سوال بود
چهار تاش رو غلط زدم
یکیش رو که کل سوال غلط بود یعنی کلا غلط بود
دو تاش رو اشتباه زدم
یکیش رو خودم درست زدم اما اون اشتباه ثبت کرده 🥺🥺🥺
سایت خر ... سر جامعه هم واسه همین خیلی کم شدم
خیلی از معدلم میترسم
ایشالا که این دو تای بعدی رو خوب بدم یه ذره معدلم بیاد بالا تر
سلام سلام
خوبید؟
مرسی منم خوبم
ساعت شیش و نیم بیدار شدم
فقط امیدوارم نخوابم تا دیگه ساعت بیولوژیکیم بمونه رو همون شیش
هشت و نیم انتخاب واحده
دو هم پایان ترم
آخ آخ آخ
من برم دیگه
هووم؟
نچ راستی ادامه عنوان هم پرتقالی بود
دیشب هم داشتم ده دقیقه به یه چیزی فکر میکردم وسطش خوابم برد
هدف هام رو هم نوشتم
اما هنوز مکتوب نکردم ک هر روز چی کار میکنم
اون رو هم به زودی (از امروز) شروع میکنم به مکتوب کردن
فعلا
امروز ساعت شیش و نیم دوستم زنگ زد بیدار شدم
یعنی خوشم میاد رد تماس هم میزنم باز میزنگه که مطمئن شه بیدارم
باید جواب بدم
خخخ
سایت مشکل داشت
امتحان امروز رو خراب کردم راستش
نمره هام داغون
معدلمم گند میخوره توش
سایت خودش چند تا از جواب هایی رو که زده بودم عوض کرده بود
ینی اینقدر اعصابم خورد شد که سرم درد گرفت
رفتم یه ذره خوابیدم بعد مارینا بیدارم کرد
یعنی نگا من خواب بودم مارال تو اتاق بود بعد اومده من رو بیدار کرده که بلند شو برام بزن پویا یه ذره جیغ زدم سر مارال (بله من زور گوئم ولی این دیگه خدا وکیلی زور نگفتم خواب بودم خو ) بعد من اگر خواب باشم بیدارم کنن سرم درد میگیره اعصابم به هم میریزه
دوباره بعد از اون خوابیدم دوباره مارینا اومده بیدارم کرده
دیگه هیچی از خیر خواب گذشتم ولی اعصابم خورد شده بود
عصری هم دیدم یکی از دوستان خداحافظی کرد
اصلا آدمی نیستم که سریع گریه ام بگیره و اینا ولی وقتی داشتم پستش رو میخوندم بغضم گرفت چشمام به ذره خیس شد (اشک نه فقط یه ذره خیس شد) نمیدونم شاید این که تلوزیون شبکه آی فیلم بود و داشت تیتراژ پایانی سریال باران نشون میداد هم بی تاثیر نبود اما خب
واسش آرزوی موفقیت کردم
شخصیتش جوری بود که واقعا دوست داشتم یکی از اونا بود که همیشه دنبالش میکردم
حالا هم داییم اومده خونمون با دخترش
ولی ظهر با یکی از دوستام حرف میزدم
گفتم بهش نیاز به استقلال دارم و الان که کرونا هست و نمیتونم برم دانشگاه خیلی واسم سخته و بهم فشار میاد و این باعث میشه که یه سری رفتارام با مامانم اینا بد باشه
حتی تا حدی هم جمع گریز شدم (احتمالا این یکی تاثیر مجازیه... باشه احتمالا نه حتما) ولی خب به خودم هم حق میدم که اینجوری باشه رفتارم ... میدونید نیاز دارم خودم باشم ... آقای خودم و نوکر خودم ... جواب پس ندم ... اما نمیشه هم به خاطر اینکه دخترم و هم به دلایل دیگه
به هر حال قراره شروع کنم به این پیج های اینستا و درسی و مشاوره درخواست بدم احساس میکنم کمکم کنه خیلی کمکم میکنه
مشکلم هر چی که هست باید یه تکونی به خودم بدم
در اولین قدم باید صبح ها زود بیدار شم
میخوام دوباره اون صابونه رو بزنم یه روز درمیون
یه ذره شل گرفتم یادم رفت
خلاصه که اینجوری باید برم درس بخونم
فعلا
پ.ن:اگر از این پیج ها که مشاور نیاز دارن
یا از اونا که کار تایپ میخوان سراغ دارید بهم معرفی کنید ممنون میشم :)
پ.ن۲: یه چیزی داره گوشیم آسایش دیجیتالی زدم اینستام رو قفل کردم بیشتر از نیم ساعت باز نشه واسم تازه بعدا میخوام کم تر هم کنم ولی فعلا همین بسه
هنوز گوشیم رو برنگردوندم به تنظیمات کارخانه :((دلم نمیاد
حقیقتش خیلی بده منتظر باشی
اما ندونی منتظر چی هستی
حس کلی چیزا داشتم ... اما پرید
چرا واقعا؟
گوشیم رو باید ببرم ب تنظیمات کارخانه
دس دس میکنم
چند تا برنامه اس باید فایلش رو داشته باشم که ندارم
بک آپ هم گرفتم منتهی چند تاشون رو ندارم
از دست خودم عصبانیم و ناراحت
فک کنم همون طوری که به دو تا از دوستام گفتم مشتبای من (مجاز از کیس مناسب ) انگار فوت شده که نیس
لطفاً همگی یه فاتحه بفرستید واسه روح پر فتوحش
هرچند انقدر که فحش دادم بهش فاتحه هام فک نکنم زیاد بیاد اون که هیچ کم هم میاد
رد دادم ....:((((
- آیا من خواهر بزرگ تر زور گویی هستم ؟
+ بله
- آیا از این موضوع شرمسارم ؟
+ خیر
- آیا بازم زور میگم؟
+ بله
پ.ن: من ترجیح دادم خودم رو بکشم بیرون از قضیه اعتراض و به بقیه اکیپمون (چه هنوز نرفته اکیپ راه انداختم) رو هم به این کار تشویق کردم والا نرفته واسه خودم شر بخرم چرا
همینم مونده اول کاری امضا بدم شماره دانشجویی هم پایینش بنویسم دیگه چی 
میگن یکی از استادامون خوب نیست
خیلی استاد بدیه
و مشکل داره
اعتراض میخوان بکنن گویا
از یکی پرسیدم هنوز جواب نداده
ولی ترجیحم اینه که توی این قضایا هنوز نیومده قاتی نکنم خودم رو
ولی اگر قرار شد همه اوکی باشه و اعتراض کنن منم اعتراض میکنم
هوووم
میدونید
وقتی به یه چیزی فکر میکنم
باید درموردش بنویسم
به این فکر کردم که من اینهمه واسه حال خوب داشتن دوستام
تلاش میکنم نه واسه اونا که واسه خودمه
میگیرید چی میگم؟
من بشدت به اینکه زمین گرده اعتقاد دارم
اینکه از هر دستی بگیری از همون دست میدی
اهم اهم
فهمیدید خودتون که منظورم چی بود دیگه ادامه نمیدم
میگم از یه جایی به بعد وقتی دیدم خوب کردن حال خوب بقیه حالم رو خوب میکنه دیگه داوطلبانه خودم میرفتم حال دوستام رو خوب میکردم وقتی که ناراحت بودن
و خب در جواب تشکر هاشون میگم واسه تو نکردم
واسه خودم کردم
چون میدونید ته ذهنم انگار دارم آدم جمع میکنم واسه روزای سختی هام
یه ذره ممکنه اذیت کننده باشه
این که خب آره من به خاطر خودمه که با بقیه دوستم و اینا
اما خب ...
ولی در کل دارم میگم آدم هم خسته میشه وقتی همش شروع کننده باشه خب ...
خوابم میاد
درس نخوندم
گوشیم رو چند بار فونتش رو عوض کردم (باید خاموش روشن میشد ... احساس میکنم که گند زدم توش )
به مامانم اینا هم نمیگم
کلا داغونم
با مستور هم حرف زدم
:)
خیلی خوب بود
یه چیزی میخواستم بگم
اما یادم نیست
من برم فعلا
سر شب احساس افسردگی کردم
اون که گذشت رفتم تو خط تغییر فونت گوشیم
گفته بودم مرض تغییر تم دارم
از پوریا مرض تغییر فونت گرفتم
سه چهار بار عوض کردم
بازم این اونی نیس که میخوام
ولی خیلی بهش شبیه هست
یه ذره ریزه که اونم درست میشه
عادت میکنم یعنی
فعلا حوصلم نمیشه که
برم یه تم دیگه دان کنم
با ثنا چت کردم
یکمی با این یکمی با اون
فردا ساعت نه امتحان آمار دارم
رسما احساس میکنم بلد نیستم
اما به قول مستوره اپن بوکه که
نهایتا جزوه باز میکنم
حالا هرچی هم که هاشمی
توی توضیحات نوشته باشه از باز کردن جزوه و کتاب بپرهیزید
حقیقت رو بگم من که نمبپرهیرم
اینا رو بذار کنار.
واسه یه چیز دیگه اومدم
بابا واقعا حق دارن بگن جهان سومیم
حقیقتا راس میگن
میگفتم دیگه دوره ازدواج اجباری گذشته
اما نه
هست هنوز هست
بابتش متاسفم
خیلی زیاد
حتی نمیخوام اون اندک جزئیاتی رو که دارم رو بگم
واقعا نمیفهمم چرا باید یه همچین موضوعی هنوز هم هست چرا نسل ازدواج اجباری منقرض نمیشه؟
نه آخه ۱۸-۱۹سال تفاوت سنی؟
خود دختره رو هیچی نمیگم
اما اون بچه ی بدبختی که بعدا فرارخ بیاد توی خانواده چه گناهی کرده؟
نمیتونم یا نمیخوامش رو نمیدونم
اما
نمیتونم جزئیات بیشتری بدم.
متنفرم از این افکار پوسیده
بدن میاد از اینکه این همه ضعیفم
این همه بی دست و پا که نمی تونم کاری انجام بدم
لعنت به اجبار
واسش نگرانم ...
خیلیییی
کاش میتونستم کمکش کنم
هیچی...
هیچ کاری از دستم بر نمیاد
واقعا ناراحتم واسش
خدایا خودت کمکش کن
خودت باش
خدا خودن کمکش باش
نشون بد که هستی
کمکش کن
بچه ها شما هم اگر میتونید واسه دعا مناسب. ا