آره دیشب دیدم دارم چرت و پرت تایپ میکنم این بود که خداحافظی کردم
میخواستم در ادامه بگم اونا خوششون نمیومد اما من رفتارم خیلی نسبت به اونا عادی و حتی اوکی بود
میگفتن اصن زشته که میان همه چیزشون رو به همه میگن
بعد من اینجوری شدم یه لحظه 
چون من واقعا همین شکلیم
همه چیزم رو میگم اینجا
حالا درسته شناخته شده نیستم و اینا ولی خب اینم یه جور سبک زندگیه دیگه
آدم یه سری حرفا رو نمیتونه بزنه به آدم هایی که باهاشون تعامل داره حالا یا وقت نمیشه یا اگر هم بشه به بعدش نمیارزه در نتیجه به نظر من آدم یه جا رو باید واسه خودش داشته باشه که بتونه خودش رو خالی کنه و از تفکراتش بگه
اتفاقا واسه من زندگی این بلاگر ها خیلی هم جذابه چون کلا دوست دارم بدونم بقیه چطور فکر میکنن چطور زندگی میکنن
بگذریم
آخر شب تر که شد یکی دیگه از بچه ها اومد
یه ذره حرف زدیم همچنان بعد نمیدونم چی شد گفتم امروز روز خوبی نبود
گفتن چرا؟
گفتم هیچی درس نخوندم همش هم عذاب وجدان داشتم
این جور موقع ها از خودم بدم میاد
اونا اهمیت ندادن زیاد یعنی گفتن عیبی نداره و اون دلداری های عادی
ولی من واقعا از خودم بدم میاد این جور موقع هایی که بیخیال و خونسردم
واقعا اذیت میشم میبینم اونی که باید مهم باشه رو من حتی با اجبار هم واسم مهم نمیشه ببین دیگه تا جایی رفتم خودم هم از دست این خونسردی و بیخیالیم حرص میخورم شما ها که دیگه جای خود دارین 


(تو پرانتز عرض میکنم که هیچی این نیشخند بلاگفا نمیشه هیییچی همه جا رفتم همه ایموجی ها رو دیدم اما هیچی این نیشخندش نشده 
)
آره خلاصه داشتم میگفتم تو روزایی مثل دیروز هر کاری میکنم نمیتونم درس بخونم حالا نه درس هر چیزی که قرار باشه انجام بدم و نمیتونم انجام بدم تو اون موقعیت ها حوصله هیچی رو ندارم حتی خودم... یه خمودی خاصی داره
توی اون موقعیت بدم میاد از خودم که نمیتونم باهاش کنار بیام نمیتونم به حالت عادی باشم
دیشب واقعا در حالت تنفر از خودم بودم
خیلی چیزا میخواستم بگم دیشب منتهی حالا که روز جدیده از خودم بدم نمیاد چون امروز یه روز جدیده :)
و من اون حس رو حداقل الان ندارم
ولی خب ...
دیشب هم یه قهر بچگونه کردم هنوزم قهرم
دارم میگم سر یه چیز کوچیك ولی خب اذیت شدم دیگه
به نظرم هم حق با منه هم حق با مامانم
به آبجیمم گفتم کار پیدا کردم گفت مبارکه یه ذره هم با هم حرف زدیم بش گفتم روز تولدم امتحان زبان دارم فقط ایموجی خنده فرستاد (اینو:😂) گفت تو که دیگه باید عادت کرده باشی گفتم اون که آره ولی امتحان زبان دارم بیشتر خندید 
تو گروه نقد یکی از رمان هایی که دنبال میکردم و تموم شده بود امروز یه پسری جواب یه پیامی رو داده بود پروفایلش رو دیدم عکس های قبلیشم نگاه کردم دیدم اصن خیلی کراشه 
ولی خب هیچ کاری نکردم یه ذره توی بحث شرکت کردم و رفتم(البته اون زود تر رفت و بحث کلا عوض شد) ولی پسره خیلی کراش بود کتاب نخونِ کراش لنتی
آخی حیف که از اوناش نیستم که هی دنبال بهونه باشم برم پی وی یه نفر و گرنه الان پی ویش بودم ... کاش خودش بیاد پی وی
بچه ها دست به دست کنید شاید برسه به دست جناب کراش
تازه توی گروه هم به دو نفر مشاوره دادم و یکی دو تا پیشنهاد دادم که خودشون خوششون اومد احساس میکنم مفید بود :)
خب دیگه من برم ظرف بشورم بعدش برم کلیپ های جناب کارفرما رو ادیت بزنم بعدش هم درس
ایشالا که موفق میشم
من باید موفق شم :)
مرسی که همراهیم میکنید