یلداتون طولانی ❤️
+ خستمه
++ دندون عقلم داره رخ نمایان میکنه و فک پایینم درد میکنه ...
+++ بطور جدی دارم روی رمز دار کردن پست هام فکر میکنم. :)
یادم اومد میخواستم چی بگم
میخواستم بگم مو هام خیلی میریزه
و بایتش عمیقاً ناراحتم
دلیلش مهم نیست ولی قطعا ضعیف شدن بدنم بعد از کرونا هم اگر دلیل اصلیش نباشه حداقل یکی از دلایل هست
یکی از بچه های دانشگاه یه کار پیدا کرده حالا درسته ولی جیییغ و از این صحبتا
ولی واااااقعاااا واااااقعاااااا غبطه خوردم ...
خب کارش به رشته مون هم مربوطه حق بدین خب
البته باید اینم اعلام کنم که اوکی مزد زحمت هاش رو گرفته و کلی کشته .. دیگه به هرحال هرچقدر پول بدی همون قدرم آش میخوری
دوست ندارم اسم حسم رو بزارم حسودی چون واقعا حسودی نیست حتی دلم هم نمیخواد جای اون باشم (با وجود همه برتری هایی که توی بعضی از موارد میبینم ازش) فقط دوست داشتم منم شاغل میبودم
اممم این مسئله کار واقعا داره داستان میشه ...
فعلا من صبر میکنم ... ایشالا که حل میشه ...
اصن میدونی چیه؟
باید یه قانون بزارن که همه لباسا جیب داشته باشن
یعنی چی آخه ؟ لباس بدون جیب که لباس نیست 😑🚶🏻♀️
به نظر من هرگونه لباس بی جیب مایه عذابه 


خب اوکی شدم
حداقل وقتی ذهنم اونقدری آروم میشه که دارم به یه مسئله ای مثل جیب لباس فکر میکنم یعنی که اوکی شدم دیگه
یه چیز دیگه ام میخواستم بگم یادم نمیاد
ولش کن
شبتون بخیر
خب باشه بزار اعتراف کنم
من واقعا حال روحیم میزون نیست ( قدم اول همیشه قبول کردن بوده) از امروز صبح فشار زیادی هم به خاطر امتحان ها دارم تحمل میکنم هم شرایط خونه هم چهار شنبه
همه اینا دست به دست هم دادن که واقعا خسته بشم
هرچند به خاطر برخورد صبح هست که حالم گرفته شده و یه ذره پرخاشگر شدم و ببین اصلا تصمیم ندارم ناراحتیم رو توی وبلاگم (نه فقط وبلاگ حتی با دوستام هرچقدر هم صمیمی باشن) داد بزنم
شاید نیاز داشتم ازم پرسیده میشد شاید اگر میپرسیدن میگفتم (نه هر کسی) و اصلا هم قصد ندارم که چیزی رو که باعث ناراحتیم شده بگم
خب چه فایده داره؟
چیزی که درست نمیشه فقط اعصاب بقیه خورد میشه...هوووم؟
به خاطر همین اعصاب خوردی هست که هرچی ذوق داشتم تموم شد
الآنم بعد از اندکی درس خوندن و تکلیف حل کردن و انجام ۱۴ آزمون نهاد هم سرم درد میکنه هم چشمام و هم کمرم باز سردردم کمتره
بیخیال
چند پست قبلی رمز دار بودن
دو تای قبلی فقط یه تخلیه کوچیک روانی بود
سومی هم اتفاقی بود که افتاده و دوست نداشتم همه بخونن
آقای مستر نظر داده بودن همش رمز داره که خب شرایط اینطور ایجاب میکرد
اما فکر کنم بهتره که همه پست هام رو اونجوری بنویسم شاید بهتر تونستم مدیریت کنم واکنش های دریافتی رو
گیر یه استاکر افتادم 🥲 که نمیدونم چه واکنشی درسته که نشون بدم میون صد تا درگیری اینم شده مشکلی رو مشکلا
خب خب خب اینجوری شد که یه ذره درس خوندم
از استادم چند روز پیش یه سوالی پرسیدم که هنوز سین نزده
البته میدونم که بنده خدا مشغله هاش زیاده
ولی من یکی از تصمیم گیری هام رو نگه داشتم بعد از جواب دادن به سوالم یه دونه تصمیم درست بگیرم
امیدوارم زود تر بخونه و جواب منو بده
حیف که نه اهل ریائم نه اهل پز دادن
و گرنه میگفتم
دیروز رفتم بیرون با یکی از دوستام خوش گذشت
درگیرم یه مدت ... ایشالا بعدا میگم واسه چی
همچنان دنبال کار میگردم
دیگه اینکه خوابم نمیبره احتمالا درس بخونم ممکنه هم بهم بیهوش بشم
پ.ن: رمز رو به کسی نمیدم ... فقط یه یادبوده واسه اینکه خودم یادم بمونه
آدم گاهی وقتا از گفتن یه سری چیزا هم خسته میشه
دیگه چه برسه به گوش کردنشون
میدونی
اینو همه گفتن که هیچ چیز مانا نیست ... .
بار اولی نیست که میخونیدش و قول میدم که بار آخری هم نیست که میخونیدش
منم خیلی وقتا خونده بودمش ...
قبولش داشتم [و دارم] ...
همیشه هم بهم ثابت شده ...
فقط الان که گوشیم رو ریست فکتوری زدم و تمام چیزام پریده
(با وجود اینکه از کلی چیزام بک آپ گرفته بودم اما باز یه چند تا چیز جا موندن
مثلا پیج های اینستام همه پریدن چون رمزشون رو یادم رفته بود و نتونستم برگردونم
یا یادداشت هایی که سیو کرده بودم
کلی از چیزایی که سیو کرده بودم رو نمیتونم برگردونم چون از منبع پاک شده و بابتش واااااقعاااااا ناراحت و مغموم و غمگینم)
بیشتر بهش رسیدم
نه که از قبل نمیدونستما نه
فقط اون یادداشت ها خیلی واسم ارزش معنوی داشت :(
عب نداره همشون توی ذهنمه ...
امیدوارم بمونه :)
یه چیزایی هم هست که نه میشه گفت
نه میشه نگفت 
متأسفانه من الان تو اون وضعیتم
نه اونقدر ارزش داره که بگم
نه اونقدر بی ارزشه که ولش کنم
یه حد وسط مسخره که نمیشه هیچ کاریش کرد :)
یاد اون شعره افتادم:
من دهان بستم
تو باقی را بخوان
یه مسئله ای پیش اومده که واقعا فکرم رو مشغول کرده
یه پروفایل نصفه نیمه هم دارم و سعی دارم که یه اختلال از توش در بیارم به یکی از استاد/دوست هام گفتم نمیدونم پیدا میشه یا نه
دیشب با یکی از دوستام (که خیییلی براش احترام قائلم) حرف میزدم بعد بهش گفتم که دنبال کار اینترنتی هستم
بهم گفت که اگر چیزی پیدا کرد بهم خبر میده
اینقدر خوشحال شدم که انگار استخدام شدم حقوق دو ماه رو هم جلو جلو بهم دادن

باید درس بخونم
نظرا رو هم خوندم منتهی الان حوصلم نمیشه تاییدشون کنم
اگر شرایط اجازه داد اول اتاقم رو مرتب میکنم بعد جزوه مینویسم
بعد درس میخونم
فعلاً
چقدر از اینکه حوصلم سر رفته گفتم
چقدر از حال گرفتگی هام
نسبت به حال های خوبم خیلی بیشترن
گفتم فقط ذکر کنم که احساس خوبی دارم
:)
امشب از اون شبا بود که از خستگی خوابم نمیبره
رفتیم عروسی
خوب بود
خوش گذشت
زیاد هم نبودن در حد نهایتا دویست نفر ... قشنگ عین عروسی های قبلی بود
تعریف از خود نباشه گوش شیطون کر خوشگل شده بودم 
ساده و شیک
کلی از آدمایی رو که یه زمانی هرروز یا حداقل هر چند وقت یه بار میدیدم رو دیدم
البته اکثرا رو هر چند وقت یه بار میدیدمشون
ولی نمیدونم دیگه...
میدونید
خیلی چیزا میخواستم بگما ولی دیگه راحت نیستم اینجا حرف بزنم 😑😑😑اصلا راحت نیستم اصلا اصلا
شاید اصلا آدرس وب رو دوباره عوض کردم 😑🚶🏻♀️
شب بخیر
تصمیم گرفتم از این به بعد تا جایی که میتونم از ابراز کردن حال بدم خودداری کنم
نه یعنی ابراز کردنش که نه
از اینکه هی چپ برم راست بیام بگم وای حالم خوب نیست همه چی خره و اینا
مقاله رو کامل کردم
و حتی تا دو سه صفحه چیزای مهمش رو یاداشت کردم
قبل از خوابیدن ولی به این فکر کردم که چقدر ارتباط آدما پیچیده و گسترده اس
هر عمل ما روی اون یکی مستقیم و غیر مستقیم اثر میذاره
چشمای خواب آلودم اجازه نمیده که مثال های جذابی بزنم
فقط گاهی وقتا از اینکه نتونم اینا رو هندل کنم میترسم
اینکه خیلی وقته از فلان دوستم خبر نگرفتم
اینکه اون چی کار میکنه
اینکه نکنه به کاری کنم که کمتر از گند زدن به نظر نرسه
اینکه توی تالار سر بخورم و بخندم
اینکه اشتباه کرده باشم
اینکه قدم هایی که برمیدارم پر از احتمال این باشه که من به بقیه آسیب نمیزنم ولی ....
اینکه نکنه در زمان نامناسب و در مکان نامناسب دیدیم ...
برم بخوابم خسته ام
شب خوش
بعد از اینکه یکی از رمان هایی که دلم میخواست بخونم رو خوندم (تموم شد)
نتونستم بخوابم چون از سر شب توی این فکر بودم که باید مقاله ای رو که دانلود کردم ترجمه کنم(هرچند که با گوگل ترنسلیت باشه اون ترجمه) و خب الان اومدم با آهنگ های تو یپلی لیستم به ترجمه مقاله جالبی که تصمیم داشتم اضافه کنمش به روتین روزانه ام میپردازم
انتخاب های زیادی داشتم
دنبال کردن سریالی که واسم خیلی جذاب بود(هرچند که با شروع فصل دومش یه ذره خورد تو ذوقم ولی باز قشنگه و دوسش دارم ... حداقل از دیدن لباس ها و ساختمون های قرن 18 که خیلی خوشم میاد)
کامل کردن یه ریدینگ زبان (واسه ارتقای سطح زبانم و البته سطح فعالیتم توی کلاس)
حرف زدن با دوستم که هم صحبتی باهاش بسیار دلچسبه (هرچند فکر میکنم الان دیگه خوابه)
ولی اونی که خواب رو از چشمام گرفت همین مقاله بود
فک کنم با تموم شدن دیروز حال منم بهتر شد
البته هنوز به صورت قطعی چیزی نمیگم ...
ولی الان اوکیم
امیدوارم به اون سطح از انرژی برسم که هم میخوام و هم لیاقتش رو دارم:)
روز خوبی داشته باشید.
پ.ن:از موضوع پست خوشم اومد![]()
![]()
phgh nvsji lk il,k\v,hcl
,gd hghk j,d rslj sr,xal
هر کسی حوصلش میشه اینا رو فارسی کنه فارسی کنه
من حوصله ندارم
وقتی تموم شد دیدم
خب اوکی
یه ذره کسلم
واسه خودم یه روتین روزانه در نظر گرفتم که حتما این روتین رو انجام بدم
خوبه انجام میدم هم روتین رو هم کمی درس خوندن
قبلا درس میخوندم و کار هام رو انجام میدادم حس خوبی بهم میداد
الان وقتی انجام میدم حسی بهم دست نمیده
الانم خوابم میاد ولی قصد ندارم بخوابم
آخه الان وقت خوابه؟
خسته شدم؟
I don't now
همه چی اوکیه
کامی از کما در اومده
خوشحالم
دیگه نمیشه گفت کامل کامله ولی حداقلش دیگه ناقص نیست.
سعی دارم دیگه بیوفتم رو روال درس خوندن
سخته مخصوصا اینکه یه سری جزوه دیگه به جز دانشگاه هم دارم که بنویسم
ولی از پسش برمیام:)
میتونم بگم؟
میتونم؟
میتونم از اینکه یهویی دلم تنگ نامرد ترین رفیقی که داشتم شد بنویسم؟
نامرد نالوتی حداقل یه دلیل میدادی بهم ... توقع زیادی بود؟
من معمولا توی ایجاد ارتباط هام مرحله به مرحله پیش میرم
عین خیلی های دیگه ...
من کم کم گاردم رو پایین میارم
قبل از اون نگاه میکنم و انتخاب میکنم کیا توی اون دایره اعتمادم باشن
کم کم خودم رو پیشش راحت میکنم بدون تکلف
بدون دلیل نگه میدارم بدون من و تو کردن بدون سپر و بدون دفاع
حالا فکر کن رفیق ... ببین تویی که کنارت کم کم داشتم اون سپر رو زمین میذاشتم ... داشتم فکر میکردم که دیگه تو هم روی خط اعتمادی یه فقط یه قدم دیگه مونده بود تا بری توی دایره ...
بوووم بدون هیچی غیب شدی؟
بابا دسخوش
شاید دلیلی داشتی شاید خوشت نیومد ازم شاید شاید شاید
مهم نیست ... واقعا مهم نیست
فقط دلتنگ اون صمیمیت نصفه نیمه ای که شاید بینمون بود شدم ... ممکن هم هست همه چی فقط توهم من بوده باشه ...
فقط خواستم بلاگفا هم ازش بدونه :)
یه وقتایی واقعا فکر میکنم چطوری شد ؟ دلیلش چی میتونه باشه ولی بعدش میگم مهم نیست واقعا ... مهم اینه اونی که دوست حسابش میکردم اندازه سر سوزن بهم اهمیت نداد که یه توضیحی بده ... در نتیجه
به جهنم :)
+شاید گفتنش ضرورتی نداشته باشه ولی به خودم قول دادم هییییچ وقت به خاطرت چشمام رو خسته نکنم ... خواستم بدونی هنوزم روی قولم هستم
شب بخیر
سلام سلام سلام
چطورین یا نه؟
من که خوبم
بالاخره کامی از کما در اومد و منم کلی ذوق کردم
کلی از عکس های قدیمی رو نگاه کردم
دو سه روزه میخواستم بیام اینجا منتهی به خودم قول داده بودم پست بعدی ای که مینویسم باید با کامپیوتر باشه
احتمالا یه خبر خوشی هم در راه باشه زیاد معلوم نیست
خب موس کامی از اونجایی که بی سیم بود گم شده و به سختی با کیبورد کار میکنم
یه مدتی هم کلا از هرچی درس و بحثه دور بودم
در چند روز آینده هم یه ذره دور میمونم از درس بعدش شروع میکنم به درس خوندن و در جهت هدفم قدم زدن
+کسی فیلم یا سریال خفن سراغ نداره؟