قرار بود که یه پست خفن بنویسم
دیشب یه چیزایی که توی ذهنم بود رو نوشتم و امشب ادیتش کردم
البته اون نکته ای رو که باعث شد بنویسم رو توی متن نگفتم اما همین هم خوشگل شد البته از نظر من ...
«توی زندگی هر آدمی شخصیت های زیادی هستند و روی خودش و طرز فکرش تاثیر میزارن
یه عده موندگارن
یه عده رفتنی اند
یه عده قطع و وصلن
یه عده هم نیستن
یه آدمایی هستن که هرچقدر دلت بخواد باشن مهم نیست چون خودشون نمیخوان باشن .... حالا تو هی تلاش کن هی برو تا وقتی خودشون نخوان هیچی درست نمیشه
یه آدمایی هستن که گاهی هستن گاهی هم نیستن
این آدما نه اینکه نخوان باشن یا مثلاً خودت نخواهی باشن فقط اونقدری نمیتونی باهاشون راحت باشی که بهشون بگی بمون
یه آدمایی هستن که رفتنی ان حالا هرچقدر هم که باشن آخرش رفتنی اند هرچقدر هم که خوش بگذره باز هم میرن اینا رو نمیشه نگه داشت ... هیچ وقت
بالاخره یه راهی پیدا میکنن که برن مثل اون قضیه بیدار کردن آدم خواب و...
یه آدمایی هم هستن که همیشه بودن این آدما طلان، طلا
اینا همونایی هستن که تو سختی ها کنارت بودن همونایی که حرفت رو از توی نگاهت میخونن همونایی که عزیزن واست همونایی که امیدوارم بمونن برات
خلاصه این که این آدما توی زندگی همه ما هستند و هر کدومشون یه تاثیر بزرگ روی زندگیمون دارن.
یه جوری زندگی کنید که تاثیری که روی زندگی بقیه میزارید باعث تخریبشون نشه ...»
امیدوارم خوشتون اومده باشه:)
پ.ن:صبحتون بخیر [ساعت ۵:۵۸دقیقه] جمعه شادی داشته باشید[گل]
[وی نت را خاموش میکند و به خواب فرو میرود]

عاغا من که حس نوشتن داشتم منتهی دیگه هرچی آن بودم بسه
ایشالا یه آهنگ غمگین دیگه گوش میدم
یه پست احساسی خفن مینویسم
شایدم یه آهنگ شاد گوش دادم
پستاحساسی خفن نوشتم
البته اینا در ظاهر یکی شدن در باطن فرق میکنن
خلاصه که نمیدونم درمورد چی بنویسم
حسش هست (واسه همینه که راه به راه پست میزارم ) اما متنش نیست خخخ
درمورد غیرت قبلا گفته بودم مینویسم اما خدایی اون باید موقعیتش پیش بیاد
حالا عصر هم دوباره سر میزنم
فعلا میخوام جزوه بنویسم
بعدش آمار باید تمرین های رو حل کنم بزارم توی سایت
بعدش هم دیگه ببینم چی پیش میاد:)
پ.ن:یکی تو گروه عمومی گفت کسی ترک نیست اینجا(چون بحث رسیده بود به لری و اینا) در کمال خباثت من هیچی نگفتم
بسی خوشحالم خیلی خوبه
هرچند لهجه های ترکی با هم فرق میکنه و من مثلا تبریزی ها رو کاملا نمیفهمم و مضمون رو متوجه میشم به نوعی اما درکل اگر کسی باشه که بخواد یه جوری بگه که من نفهمم میتونه و اینا
فعلا
الان میدونی توی این هوای سرد
خونه آقاجون اینا
چی دلم میخواد؟
کاهو سکنجبین
عاغا خیلی دلم میخواد
اما نیست
هق هق
دنبال پست خفنم ....یه ذره درس بخونم گوشیم شارژ بشه ...نه اشتب گفتم گوشیم شارژ شه یه ذره درس بخونم بعد دلم میخواد فرندز رو ببینم
خلاصه که تو فکر پست خفن هستم :)
یه چیز خفن پر ریزون(!) بنویسم بزارم اینستا همکلاسی ها کف کنن 


تو گروه دخترا دارن از کیک ها و دسر هایی که درست کردن میگن
قیافه من 
حالا چرا این شکلیم؟
چون خورش رو سوزوندم 

سر کلاس بودم آشپزخونه رو هم داشتم مرتب میکردم کارم تموم شد دیگه رفتم نشستم که درست گوش بدم حرف های استاد رو
به خودم که اومدم دیدم خورش ته گرفته
حالا موندم از شاهکار هام بگم یا زوده

البته من از اون دسته از آدم هایی هستم که اگر آبدوخیار هم درست کنن میسوزونن
پ.ن: خیلی نامردیه که میاید وبم نظر نمیزارید هیچ از این گفتینوی پایین وب هم استفاده نمیکنید
از اونجایی که پست قبلیم ناراحتی رو نشون میده و حس بدی بهم میده میخوام یه پست دیگه بزارم
و همون پستی رو میزارم که گفته بودم خفنه راستش وقتی نوشتمش خیلی زیاد خفن از آب در نیومد در نتیجه دیگه به بزرگی خودتون ببخشید 
«وقتی میگم بهار
شما نو شدن یادت میاد تولدی دوباره مثلا
وقتی میگم پاییز
شما افتادن یادت میاد اونی که رفته مثلا
اما میدونی من خاصم...
هیچ وقت با شنیدن بهار یاد اون عید و سیزده روز تعطیل نمیوفتم
یاد اون حس خوب تازگی
یاد نو شدنی که شما یادت میاد
اصلا هم فکرم نمیره به سمت تولدی دوباره
با شنیدن پاییز هیچ وقت یاد افتادن برگ های زرد و نارنجی نمیوفتم
یاد هوای ابری...
یاد بارون های گاه و بی گاه
یاد بغض
یاد اشک
من هیچ وقت یاد اونی که رفته نمیوفتم...
میدونی چرا؟
راستش من خودمم نمیدونم.فک کنم وقتی داشت میرفت حواسش به تقویم نبود.
آخه میدونی همه میدونن پاییز که میشه وقت، وقت ِ رفتنه
اما اون نمیدونست...
کنارش گرم بود... همیشه
قلبم رو میگم
کنارش قلبم گرما داشت شوق داشت
وقتی بود همه چی خوب بود ...
توی پاییز بود که با هم می پریدیم روی برگ های پاییزی
توی پاییز بود که زیر بارون قدم میزدیم
خش خش برگها رو گفتم؟
حتی اونا هم توی پاییز بود
هرکی گفته پاییز سرده دروغ گفته
پاییز گرمه... مثل عشق
اما هیچکی نمیدونه چی میکشم بهار ها...
گفتم که حواسش به تقویم نبود...
حواسش به چی پرت بود که بهار رفت؟
دلش کجا لرزیده بود که بهار رفت؟
پس چرا هر موقع اسم بهار میاد ته گلوم میسوزه؟
چرا غنچه ها رو که میبینم از خودم بدم میاد؟
چرا بهارا سرد میشه؟
قلبم رو میگم...خیلی سردش میشه
برش میدارم بغلش میکنم
ها میکنم توی دست هاش
اما قلبم هیچ موقع گرمش نمیشه
هیچ موقع ها همیشه لرز داره
واسه شما شاید بهار فصل نو شدن باشه و پاییز وقت رفتن
اما واسه من بهار بدترین فصل دنیاس...
پاییز پر از حس های خوبه
اما...
اما ....
من دیگه هیچ فصلی رو دوست ندارم
نه اون فصلی رو که اومد نه اون فصلی رو که رفت
نه اون فصلی رو که بود
نه اون فصلی رو که نبود
آخه میدونی این من دیگه اون منی که میشناختی نیست
یه تیکه اش نیست ...
یه تیکه....
یه تیکه...کدوم تیکه؟
میگم تو قلبم رو ندیدی؟ همین جا گذاشته بودمش که
همین جا بود
قبل از اینکه اون بره ... کنار دستش بود ها....
قلبم کو؟!»
پ.ن: خودتون بگید چقدر خفن بود...اصلا خفن بود؟
پ.ن۲: آمار خره... 🤦🏻♀️
تقریبا میشه گفت گند زدم😐
واااای اعصابم خورده
کامی پر شده بود
صبح نشستم پای کامی شروع کردم به حذف کردن درایو سی تا بتونم آفیس رو نصب کنم
الان نه دیگه مرور گر دارم و نه میتونم آفیس نصب کنم
یعنی یه مرور گر هست واسه خودش
اما خب من اپرای خودم رو میخوام
کرومم رو میخوام
من ناراحتمممم
کاش آبجی میومد واسم درست میکرد
من خیلی ناراحتم
سلام سلام
حال شما احوال شما
سیه روی شما سفی...چیز اشتباه شد مث اینکه
سیه موی شما...سفید روی شما
قرار بود من بیام یه پست درمورد دانشگاهمون بزارم...امروز روز دوم کلاس هامون بود و دو جلسه کلاس داشتم خوشبختانه فقط شنبه ها و یک شنبه ها و چهار شنبه ها کلاس دارم بقیه روز ها رو آزادم و در حال جزوه نوشتن
احتمالا...با این سرعت نوشتن من در جزوه نویسی... احتمالا تا پایان ترم من هنوز جزوه درس تاریخچه دانشمند هامون رو ننویسم


خلاصه که یه گروه بزرگ داریم توی تلگرام 58 نفر عضون...یه سری آدم ثابت داره....یعنی همیشه هستن
یکی دوتا پسر چند نفری هم دختر...
من خودم زیاد صحبت نمیکنم(که البته جزء عجایبه ...اما بهتر دیدم توی این یکی زیاد صحبت نکنم)
یکی از پسر ها هست همیشه خدا آنلاینه و ایجوری که من شنیدم انگاری چیزه...سال بالایی ماهاست حالا این که چرا توی گروه ماست خبر ندارم ولی بعدا میپرسم من اینجا ع.ش صداش میزنم
دیشب توی گروه یه چیزی گفتم ریپلای زد:ببخشید معرفی میکنید؟
اسم و فامیلم رو گفتم
ولی از اونجایی که توی تلگرامم اسمم رو زدم سارینا خب با اسم شناسنامه ام(هانیه) منافات داشت این جناب پی امم رو ریپلای زدن نوشتن: سارینا
بنده هم ریپلای زدم: دوستان سارینا صدام میزنن
(حالا دروغ فقط خودتون و مارینا و یکی دو نفر دیگه من رو سارینا صدا میزنن
)
ع.ش پررو پررو ریپلای زده که:از نظر من موردی نیست
بنده:واااو چه افتخاری

بعد هم پی ام بالاییم رو ریپ زدم نوشتم:یه بار می خواستم از یه نفر آدرس بپرسم گفتم ببخشید گفت خواهش میکنم بعد رفت
...میفهمید؟رفتتتت...الان یاد اون افتادم....(در واقع میخواستم بگم برو بمیر که اصلا گیرایی نداری
)
گفت اهل کجایین؟(میخواستم بگم به توچه گفتم گروه درسیه زشته نگفتم:|)گفتم استان فارس
و شما؟
اینجا اون پی ام چیز رو همون آدرس و اینا رو ریپ زد گفت:بخندم؟
(یکی از دوستان این رو بعد ریپ زد حرف نباشه)
بعد اون و شما رو ریپ زد :فوضولی
(شعورش از همین جا معلوم شد:|)
واسه اون بخندم گفتم:میل خودتونه و همون پوکره که چشماشو هم بسته زدم
اون دومی رو هم گفتم :شما فوضول بودی؟
گفت نه من زرنگم اول میشینم(حقیقتا نفهمیدم چه ربطی داشت شما اگر فهمیدید به من بگید از تاریکی های ظلمات نجات پیداکنمD:)
گفتم :اع خیل یهم خوب
میگن اونایی که زرنگن یه خصوصیت دیگه هم دارن
درسته؟(خخخخخ حقیقتا من نمیدونم اون خصوصیت دیگه چیه لطف کنید این رو هم بگید
)
ریپ زد : خودتی(بزرگوار خیلی پوکر میزاشتن پشت پی اماشون منم حوصلم نمیشه بزارم اینجا هم گذاشته بود)
گفتم:والا من که زرنگ نیستم ادعای زرنگی هم ندرم
شما گفتی زرنگم
بعدم من که نگفتم اون خصوصیت چی بود
گفت :پیشگیری بهتر از درمان است(پوکر)
نه ترو خدا بیا ادعای زرنگی هم بکن(پوکر)
گفتم:تا مدعی هایی مثل شما هست جایی واسه امثال من وجود نداره
همین رو ریپ زد گفت:سندش موجوده
زدم:؟
میگم که اگر هم بخوام ادعایی کنم
شما جایی نمیزارید
و درنهایت با یه پوکر و هوووووووففففف به بحث خاتمه داد
و اینجا بود که تصمیم گرفتم مثل همون قضیه گوسفنده که گفتم در موقعیت مناسب چنان بزنم که بچسبه به تاریخ و جغرافیا
میدونم بی نهایت بی پرستیژیه که من همچین چیزایی رو مینویسم و به شما میگم اما وب خودمه:|
دوست دارم بنویسم:|
وی از آمار بدش میآید:|
استاد گفته با کامی بیاید من کامیم جا نداره:|
چی کار کنم؟؟؟؟؟؟
ای خدااا عین چیز گیر کردم
درایو سی پره:|
من دیگه حوصلم نمیشه تایپ کنم برم حداقل یه ذره جزوه بنویسم(عین میرزا بنویس:|)
آها تا یادم نرفته بگم که الان با کامی اومدم از بین ورد هایی که قبلا داشتم قالب وبلاگ هم بود یکیش رو گذاشتم روی وبم:)
فعلا
امروز از اون روزاست که همه چی قشنگه :)
روزتون قشنگ:)
پ.ن:نمیدونم چرا منتظرم :|
پ.ن۲:اگر از جزوه نوشتن فارغ شدم میام واستون تعریف میکنم 
پ.ن۳: حالا من هی میخوام پست ندارم این پست تشکر از آقا هاتف بمونه بالا هی نمیشه 


امروز اولین روزی بود که دانشجو شدم به طور رسمی
کلاس صبح خوب بود اوکی و اینا
اما کلاس عصر رو دیر وصل شدم به سامانه وسطاش رو هم خوابم برد
خوشبختانه روی ضبط نمایشگر زده بودم
اما کلاس اولی رو نه باید از الان جزوه بنویسم
نزارم روی هم جمع شن:)
ولی فعلا که ظرفا دارن صدام میزنن بعد از اون شروع میکنم به درس خوندن ببینم چی میشه:)
سلام سلام
خوبید
عاغا اون مسابقه این من هستم بود ها
همون
من که برنده نشدم 😑🤦🏻♀️😐
اما رفتم وب آقا هاتف ضمن تبریک به اونایی که برنده شدن نمیدونم چی گفتم آقا هاتف گفتن که یکی از برنده ها گفتن یه کتاب رو به کسی که میخواد هدیه بدن و اینا
اول گفتم نه بابا نمیخواد ... بعدش هی یکی توی ذهنم میگفت کتابه ها تکراری هم باشه ارزش داره بگیر بگیر....خلاصه آدرس ایمیل و اینا رو دادم
واسم کتاب قلعه حیوانات اثر جرج اورول رو فرستادن دمشون گرم
کتاب چاپیش رو هم دارم چند بار هم خوندمش:)
خلاصه که دمشون گرم خیلی ارزش داشت کارشون :)
و البته که خیلی چسبید
عاغا نظرتون در مورد این نصفه شعر یا متن چیه؟
هی ابر کوچولو...!
توی دلت چی داری؟
توی اون بلوری ها...
چی ریختی که می باریم؟
پ.ن: گفت و گو آنلاین زدم ... کی میاد حرف بزنیم؟
پ.ن۲:به زودی یه پست من نوشت خفن مینویسم...
#هوای_باروونی
#صدای_باروون
#بوی_خاک
#حس_خوب
پ.ن:لعنت به من اگر دفعه دیگه به یکی گفتم که فقط ظرف میشورم😐
الان علاوه بر ظرف شستن ناهار درست کردن هم رفته تو پاچه ام😐🤦🏻♀️🤪
مامانم میخواد خیاطی کنه نمیرسه ناهار هم درست کنه واسه همین قرار گذاشته (خودش؛ من هیچ دخالتی توی این قراره نداشتم مخالفت هم کردم به دستگاه قضایی هم شکایت کردم منتهی مثل ترامپ راه به جایی نبردم
)که فعلا (خودش گفت یه هفته ولی قطعا بیشتر میشه) ناهار درست کنم....الان هم با کته شروع کردم
ایشالا که خراب نمیکنم...
امروز دیدم توی سایت سما همه چی اوکی شده
و 14مورد هم واسم انتخاب واحد کرده بودن
و با یه کوچولو پرسش فهمیدم که از این چهارده واحد یه واحد هم عمومی نیست و همش تخصصیه کی فکرش رو میکرد که معرفت شناسی عمومی نباشه؟
هنوز تاریخ شروع کلاس ها مشخص نیست اما به زودی شروع میشن
ایرانسل لطف کرد و بهم تماس رایگان داد منم زنگ زدم دو تا از همکلاسی هام کلی باهاشون صحبت کردم
تا الان بیدارم ....یعنی خوابم نمیبره و گرنه میخوابیدم
داشتم رمان پرستار مادرم رو میخوندم واقعا از جوش خوشم نمیاد اولش اوکی بود ها اما هرچی بیشتر میگذره هی درد و بلای بیشتری سر شخصیت اصلی میاد دیگه درد هم یکی باشه دو تا باشه اصلا سه تا و چهار تا هم قبول ولی این قدم برمیداره یه چیزی خراب میشه سرش ....حالا ببینیم چی میشه آخرش
یه جاش مسعود به سیاوش(نمیدونم چرا یاد رمان های م. مودب پور افتادم این اسم ها رو خوندم ....البته رمانه رو ایشون ننوشتن ....با این حال ایشون به بد ترین شکل ممکن گند میزنن به پایان داستان:) ) خلاصه یه جاش مسعود به سیاوش میگه که قابلی ندارم همش به خاطر کمک هایی بوده که خودت بهم کردی
بعد سیاوش توی فکرش میگه من که کاری نکردم نهایتا اگر توی یه پروژه ای پول کم داشت واسش واریز میکردم و کار دیگه ای نکردم
من یاد خودم و گاو صندوق افتادم
اون دفعه داشتیم حرف میزدیم یه چیزی با همین مضمون واسم نوشت (که البته در جواب تشکر من بود)
ولی من هرچی فکر کردم واقعا واسش کاری نکردم که بخوام بگم آره فلان کار رو کردم
توی دوستی چندین و چند ساله ما (با افتخار میگم ۱۲سال هرچقدر هم که خودش بگه ۱۱سال) واقعا زمانی رو یادم نمیاد که مثلا اون زنگ بزنه بگه هانی من ناراحتم
ولی من حتی اگر ناراحت هم نباشم از حس هام حتما بهش میگم یعنی اینقدر موشکافی میکنم حس ها و منشأ حس هام رو که اون من رو بیشتر از خودم میشناسه:)
جدی میگم ها چون کلا گاو صندوق اهل درد و دل کردن نیست و تا حدود زیادی هم کم حرفه واقعا توی دوستی ما -مثل اکثر دوستی های من- اگر حساب کنیم من بیش از چهار برابر اون حرف زدم
وقتی ازش تشکر کردم به خاطر بودنش (فک کنم به خاطر موضوع پست سرخوردگی بود ) گفتم که حواسم هست که بوده و اونم گفت که وظیفه ام بوده
اما از نظر من وظیفه نبود ....جدی میگم شاید لطف بوده باشه اما وظیفه قطعا نه
گفت که تو هم خیلی جاها کنارم بودی وظیفه تو هم نبوده (دقیقا یادم نمیاد ولی مضمون همین بوده)
ولی خدایی توی سخت ترین زمان زندگیش کنارش نبودم و بابتش خیلی ناراحتم هرچند بدون من هم تونست از پیش بربیاد اما هیچ وقت فراموش نمیکنم که توی اون موقع کنارش نبودم البته که این نبودن عمدی نبوده و خودشم چیزی نگفته اما خب این لطفش رو میرسونه که اینجوری میگه میگ که کنارش بودم هرچند که خودم این حس رو ندارم
دقت کردم یه ذره فرق کردم منی که از رمان نصفه بدم میومد الان توی تل نزدیک ۱۶تا کانال رمان دارم که همشونم جذابن یکی دو تا رو لفت دادم و یکی رو هم تموم کردم ....فک کن منی که یه رمان نصفه میخوندم کلی ناراحت میشدم که چرا نصفه هست اما الان عجبیبه که دارم اینطوری ادامه میدم البته هنوزم نصفه موندن ها ناراحتم میکنن هنوزم همونم اما تحملم بالا تر رفته فک کنم شاید اینا اثرات بالا رفتن سن هست بالا تر رفتن تجربه
میم میگفت که ظرفیت تکمیل رو بذاره بزنن و هفت هزار تای دیگه میخوان بگیرن
اما قسمت عجیب اینه که من واقعا وقتی فکر کردم دوست نداشتم برم تربیت معلم یعنی جدا از اینکه تدریس رو دوست دارم و استقلال مالی ای که به محض ورود به دانشگاه بهم میده (چیزی که به شدت این روز ها نیازمندشم) اما خیلی دلم میخواست توی دانشگاه خودم (شهید چمران اهواز) روانشناسی رو بخونم و ارشدم رو هم بگیرم و به معنای واقعی کلمه موفق شم
نمیدونم
ولی تصمیم گرفتم که همه چی رو بسپارم دست خدا
هرچی صلاحه همون بشه خدا توکل به خودت
فک کنم کم کم دیگه داره خوابم میاد
من میرم بخوابم
امیدوارم روز خوبی داشته باشید:)
فک کنم نم نم بارون رو دارم میشنوم خدایا زیر همین نم نم دلچسب حتی اگر توهم هم زده باشم هرچی صلاحه همون باشه و به اونایی که از این صلاح همین اول کار چیزی نمیفهمن از دلیلش صبر بده
خدایا کاری کن که هر راهی که توش باشم باعث افتخار باشم. و توش بهترین باشم
مرسی که طومار چرت و پرت هام رو خوندید (البته اگر خونده باشید) فعلا
چند روزیه یادت افتادم
هی میخوام پست بزارم واست هی نمیشه
ولی این رو نوشتم واست که اگر مثل گذشته به وبم سر میزنی
این رو ببینی و بدونی که بیادتم
مثل اون پست قبلی که نظر دادی و آروم شدم از اون همه استرس
نمیتونم از فکر کردن بهت دست بکشم ...
چون نگرانتم ...
کاش هرجایی حالت خوب باشه
-...تا قصه بعدی شما رو به خدای بزرگ میسپارم
+باشه من رو بفرست ولی آبجی مارال رو نفرست
پ.ن:واکنش مارینا در مقابل شنیدن صدای مجربی برنامه قصه ما مثل شد
پ.ن۲:از لحاظ زبان فارسی گذاشتن+برای دیالوگ ها اشتباهه
امروز رفتم پست مدارکم رو پست کنم
هرچی گفتم من رو هم بسته بندی کنید بفرستید برم دانشگاه نکردن
آخرشم به زور از توی کارتون ارسال درم اوردن




دو سه تا استوری گذاشتم توی پیج اینستام
یعنی اونجا از کویر هم خلوت تره
اما من چنان پرروئم که پا پس نمیکشم..همچنان با استوری هام شما رو زخمی میکنم 
و جالب اینجاست قشنگ مثل پیج شخصیم هر موقع از این فیلد های سوال میزارم یکی دو نفر بیشتر جواب نمیدن 
یه چیزی هم میخواستم بگم هرچی فکر کردم یادم نیومد فعلا همین رو داشته باشید تا بعد:)
هسنفریم (هندزفری) کاملا خر شده
با دخی خالم تماس تصویری گرفته بودم هی آهنگ پخش میکرد دیگه به جایی رسید که دختر خالم هیچی نمیگفت و فقط میخندید به قیافه ام 

رفتم تویتنظیمات عملکرد دکمه ها رو عوض کردم حالا هر چند بار یکبار صدای گوشیم رو کم و زیاد میکنه

نمیدونم چی کار کنم درست شه...احتمالا باید یه هسن فری دیگه بخرم ...اگر...بیخیال
ضمن اینکه دفتر تلفن گوشیم هم به جیمیلم وصله درنتیجه هرچی شماره پاک میکنم دوباره برمیگرده
دوست صمیمیم ایرانسل نداره وگرنه بهش زنگ میزدم رایگان داده بهم ...و جالبه هر دفعه هم دوباره ازش میپرسم خط ایرانسل نداره؟
جدا ترجیحم اینه که ایرانسل به جای تماس رایگان اینترنت رایگان بده بهم اما نمیده 😐
🤦🏻♀️
هووووم باید یه زنگ هم به خالم بزنم....مامان آیهان
راستی گفتم یه دختر خاله جدید دارم؟ اسمش رو گذاشتن نیلدا آیهان اولین باری که دیدش تا مدت ها ساکت نشسته بود و به نیلدا نگاه میکرد و اولین سوالی که پرسید این بود :«باباش کیه؟!»
اصلا توقع نداشت که آبجیش اون جوری باشه نه انقدر ریزه میزه
نهایتا فکر میکرد یکی باشه مثل خودش یا مارینا نه اینطوری
من خودم زیاد نیلدا رو بغل نکردم...(نیهان ولی اسم قشنگ تری بود از نظرم یعنی خیلی بیشتر به آیهان میومد اما خب صاحب بچه نظرش این بوده)
نه اینکه بگم از بچه بدم میاد ها نه اتفاقا خیلی دوست دارم
اما نه اینطوری... بچه ای که تازه دنیا اومده ...هنوز جوش نخورده و هر لحظه امکان داره بشکنه 
حقیقت ترجیح میدم یه ذره خوشگل تر شده بعد برم سمتش خود آیهان هم همینطوری بود البته مارینا یه ذره قضیه اش فرق میکرد
چند ماه اولی اصلا خونه نبود مامانم هم نبود و زمانی هم که میرفتیم خونه آقاجونم اینا خب بعد یه هفته یه ذره آدم ذوق میکنه دیگه نه؟
به این فکر میکنم نه تنها....بیخیال مهم نیست
فعلا
راستش رو بگم ناامید کننده اس
اینکه قبول نشدم
فرهنگیان رو میگم
من واقعا نیاز داشتم که فرهنگیان بیارم
و حالا که نیوردم واقعا احساس سرخوردگی میکنم
حتی اگر بروز ندم
میتونست باشه
اما نیست
خیلی نیاز داشتم که بشم یه خانم معلم
اما نشد و نتونستم
و اینکه مامانم اینا این رو مطرح میکنن چیزی از سختیش کم نمیکنه
درسته روانشناسی هم خوبه دانشگاهمم خوبه... اما باید ادامه دادش با کارشناسی تنها نمیتونم امیدوار باشم که یه کار. خوب گیر میارم
هرچند روانشناسی اونی بود که همیشه بهش فکر میکردم اما تدریس... یه دنیای جداست
...
از بیکاری دارم فرندز رو نگاه میکنم
جز فیلم های آبجیم بوده و قبلا ندیدم
فیلم تقریبا خوبیه یه جاهاییش واقعا خنده داره اما یه جاهایش رو الکی میخندن:|
زیرنویسش کامل نیست و یه سری چیزاش رو نمیفهمم اما اکثرا اون جاهایی رو که زیر نویس نداره مفهوم رو متوجه میشم
فکر کنم واسه تقویت زبانم خوبه واسه همین زیر نویس جدید دان نمیکنم
البته اینکه نتم هم آخراشه تاثیر گذار بود:))))
پ.ن:از معدود دفعاتی که بابام من رو بدون گوشیم دید
خیلی وقته از موهام حرف نزدم... موهام رو جمع کردم روی یه شونه ام و الان متوجه شدم یه موج خیلی خوشگل داره 


و خب احتمالا مو خوره هم داره
اما من درست نگاه نمیکنم به این امید که شاید اشتباه متوجه شده باشم 

ناراحتم
مثل اون دختری که فهمیده کراشش زن داره


نیاز بسیار زیادی دارم که دوستان واسم گلریزون بگیرن و با پول جمع شده یه بسته بخرم
اولین نفر کیه؟

حالم خوبه اون اولیه فقط یه تکست بود که فکر کردم باحاله خودم نوشتمش
آخه کی میتونه بعد از نوشتن یه شاهکار(آترا- زیر خاکستر) بد باشه آخه؟
خدایی سخته بخوام بنویسم
نظر آترا وقتی تکنولوژی رو میبینه بسیار کار سختیه
شاید به خاطر همینه یه ذره کم کاری میکنم
به هر حال درحال بازبینی فصل هفت هستم :))
آی امان قزم
کیسمیشم سنن
پ.ن:آهنگ ترکی گوش میدم واقعا میرم توی یه فاز دیگه مخصوصا اینکه بتونم بفهمم معنیاشون رو .... قشنگ میرم فضا
کاری هم ندارم چطور آهنگی باشه
دیروز رفته بودم واسه کپی مدارک
آقائه مدارکم رو(دیپلم و پیشدانشگاهی و ریز نمرات هر دو) رو میخواست کپی کنه با دقت نمراتم رو چک میکرد
همونجا داشتم زیر لب بهش فحش میدادم😐
چون سوم دبیرستان گفتم بهتون مریض شدم یکی دو تا از درسام رو مجبور شدم دوباره امتحان بدم
حالا نمره هام زیاد هم بد نبودن اما پونزده شونزده بودن اون آبرو بر ها زبانمم یازده و بیست و پنج بود
وقتی میخواست شناسنامه ام رو کپی کنه گغت: من ۷۹خدمتم تموم شد
نمیدونستم چی بگم فقط خندیدم (انصافا بامزه گفت)
آخرشم گفت که من بهترین نمره ام ده بوده توی دوران مدرسه
بعد رفتم عکس گرفتم قرار بود دیروز ساعت هشت شب برم که ساعت یازده یادم اومد 🤦🏻♀️😬 نرفتم
بعد هم رفتم دفتر خونه مدارکم رو برابری اصل با کپی زدم
دیگ اومدم خونه
دیشب بد خوابیده بودم دستم خواب رفته بود از خواب بیدار شدم
یه خواب میدیدم انقدر توی خوابه یه چیزی شد که همون طوری
خواب و بیدار خوابه رو تایپ کردم با چشم بسته بعضی جاهاش حتی
همون رو اینجا میزارم و ترجمه اش رو میبرم ادامه مطلب:
شما هم اینقدر فتایید ا نه فقط من اسنطوریم؟
ساعتذسه شب خواب میبینی از مصاحبه اومدی خسته و کوفته اما تا میخوای بری تو ماشین یکی میاد با اعمال وحی های پشت وانتی تا سر حد مرگ من رو ترسوند و آخرشم رفتم رسیدم خونه بخوابم دیدم شلوغه و اینا
حالا اینا به کنار
خولگابن
اما آیا شما خواب میبینی.د آخرشم عین این رمانا دیالوگ بگید؟
از بس دستام خواب رفته بودن بیدار شدم آخرین جمله ای که یادم بود چی بود از نظر شما؟
«و با احساس لبخندی خوابیدم» سا یه همچین چیزی
دارم چشم بسته تایپ میکنم
نصفش رو کیبودز گوشی درست میکنه نصف دیگ های رو خراب
فردا توی ادامه مطلب دلیترواقهعربمرضر رمثدم
سلام
از اونجایی که بنده یه قریحه ی داستان نویسی دارم
بصورت خود جوش تکیه بر جای بزرگان میزنم
و روز نویسنده رو به همه نویسنده ها و خودم(!) تبریک میگم
و امیدوارم یه روزی توی همین وبلاگ پست بزارم که زیر خاکستر چاپ شده ...(فصل هفتش رو هم کامل کردم ... من چرا انقدر دیر مینویسم؟)
به جان فلانگن هم تبریک میگم
خالق بهترین فانتزی ای که خوندم «کارآموز رنجر»
بنده هلاک تک تک جلد های این مجموعه هستم
بی صبرانه منتظرم جلد هشت رو بتونم بخونم
یعنی من میرم یه رل میزنم دانشجو مترجمی زبان باشه
باهاش قهر میکنم میگم واسه آشتی یه فصل از رنجر رو بهم بده😅😂 یعنی خودم هلاک این فانتزی هامم...حالا اینطوری میگما اما پاس برسه میکشم عقب
دوستان عزیز کسی ترجمه بلد نیست؟ فصل ۲۱ رو واسم ترجمه میکنه؟
اع اومدم روز نویسنده رو تبریک بگم دارم چی ها رو میگم
بیخیال ...کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
خودم میرم ترجمه میکنم شده باشه با مترجم گوگل 🤦🏻♀️😅😌😎
نیازی به رل و این مسخره بازیا هم ندارم:)
عاغا دیشب استوری گذاشته بودم اینستا پیج شخصیم
یه بنده خدایی اومدن بود ریپلای زده بود که آره مبارک باشه و این حرفا
یه ذره درمورد چیزی که قبول شدم و اینا صحبت کردیم بعدش گفت که من در شرف ازدواجم(😐)میای با هم آشنا شیم؟
میخواستم بگم خوش بحالت من نیستم😎😌😅🤦🏻♀️
البته با یه ادبیات محترمانه گفت که حال ندارم دقیق و واو به واو بگم ولی چون محترمانه گفت روم نشد بپرم بهش جدا از اینکه کلا بلد نیستم بپرم به یه نفر
گفتم بهش که بر نخورد اما ازدواج توی برنامه هام نیست متاسفم شرمنده (یا هم شرمنده متاسفم نمیدونم)
تازه اولش هم گفتم پیجم رو از کجا آوردی؟
گفت جر فالورام بودی
گفتم عجب (دروغ میگفت عین چی یکی از دوستام یه عکس ازم داشت که با ماسک بودم و مارینا کنارم وایساده بود -خودم از اون عکسه خوشم نمیاد- تبریک و اینام گفته بود تگمم کرده بود این یارو از اونجا دیده بود قطعا
خلاصه گفت هم دیگه رو بشناسیم واسه موقع خودش
منم گفتم شما قصدش رو داری من همون رو هم ندارم
گفت آشنا شیم بشناسیم قصدش رو پیدا میکنیم مرحله شناخت رو پیش بریم از توقعات و خواسته های همدیگه با خبر بشیم و از همین چرت و پرت ها
گفتم وقتی من قصدش رو ندارم توقعی هم ندارم
گفت انشالله قصدش رو پیدا میکنی وقتی هم دیگه رو شناختیم( بزرگوار خیلی به هنر مخ زنیش چیز داشت چیز...چی میگن ...خیلی به هنر مخ زنیش مطمئن بود که اینطوری میگفت)
وقتی گفتم درنتیجه هیچی نمیتونم بگم
گفت تا مرحله شناخت که عیبی نداره
بعدم در جواب هیچی نمیتونم بگم گفت که نمیگم همین فردا ازدواج کنیم
گفتم شما بگی هم من قبول نمیکنم
گفت باید شرایط رو سنجید بعد تصمیم گرفت
گفتم درسته(از اونجایی که من عادت ندارم توی یه پی ام عین آدم کل حرفم رو بزنم همش وسطش میفرستم فک کرد خام شدم اما زهی خیال باطل:) )
گفت که پس مرحله شناخت و آشنایی پیش بریم
بعد من گفتم من شرایط خودم رو سنجیدم و طبق اون سنجش دارم میگم خیر
خلاصه هر چی گفت منم گفتم نه
گفت شناخت و آشنایی مگه بده؟از توقعات هم دیگه با خبر بشیم و از این چرت و پرتا
منم گفتم نه بد نیست اما درصورت توافق دو طرفه
گفت پس قبول کن خواهشاً
گفتم وقتی اصلا قصدش رو ندارم چرا الکی شما رو معطل کنم(هنوزم نمیدونم این املاش درسته یا نه)
گفت معطل نیست که وقتی هم دیگه رو بشناسیم تا هروقت که بگی صبر میکنم
دیگه کلافه شدم گفتم ای بابا من میگم نره شما میگی بدوش واسه همین آشنایی هم باید به یه نتیجه ای چیزی برسه شما رو نمیدونم ولی من تا به یه سری چیزا نرسم به ازدواج و آشنایی حتی فکر هم نمیکنم من نمیخوام الکی علافتون کنم
گفت مزاحمت نمیشم گفتم صاف و صادق بهت بگم و وارد حاشیه نشم
و خلاصه آخرش یه ذره از این حرفای الکی زد که دلم بسوزه ولی دید که نسوخت یه فیلم چند ثانیه ای فرستاد که توش آهنگه میگفت نروووو دستامو ول نکن یا یه همچین چیزی منم سین کردم ج ندادم و بعدا واسه این که جلوی هر راهی واسه برگشتش رو بگیرم چیز کردم بلاکش کردم
اول اینکه از همون دوستم که استوری کرده بود پرسیدم گفت این آدم کثافتیه به یکی از دوستام قول ازدواج و اینا داده بود و رفته بود
من مشکلی با اینکه رابطه قبلا داشته نداشتما اما این آدم نامرد حساب میشه منم با نامرد ها کاری ندارم در نتیجه خیلی هم خوب کاری کردم
دوم اینکه حس کردم این داره ایستگام میکنه و دونفری با یکی نشستن میخوان مخ بزنن که بعد با دیدن یه پیج دیگه که ریکوئست داده بود بیشتر شک کردم.
فقط واسه اطمینان اجازه دادم صفحه م رو ببینه اما فالو نکردم (بعد چند ساعت ریکوئستش رو قبول کردم)
امروز دیدم نوشته : بیا روانشناسی دانشگاه ز...(محل زندگی قبلیم) اینقده خودت رو اذیت نکن اهواز شهری نیست که بخوای بری
خدا وکیلی چرا شما پسرا اینقدر حق به جانبید آخه
یکی نبود بهش بگه آخه به تو چهههههه به تو چه من مجبور شم هم نمیام برم همونجایی که تو میگی خیلی خیلی خیلی کثافت بود عوضی می خواستم در جوابش فقط فحش بدم اما دیدم نچ فحش بلد نیستم در نتیجه بلاکش کردم تا بیشتر بسوزه والا به تو چه مردک یه ریکوئستت رو قبول کردم چه پررو پررو میاد اظهار فضل میکنه و در افشانی میکنه والا عوضی کثافت
دیگه اینکه اینم از این شعور نداشت
ولی دارم دوباره کارآموز رنجر رو میخونم واااااای کارآموز عشقهههه ویلللل عالیههههههههه 





بالاخره انتظار ها به سر رسید و من هم یک عدد دانشجوی ترم بوقی شدم






یعنی همین که نتایج اومد صفحه لود شد دیدم یه چیزی آوردم باری از روی شونه هام برداشته شد
اما دروغ نگم اولش خورد توی ذوقم
که تربیت معلم نیوردم
آخه کم خیالپردازی نکرده بودم واسه انتخاب شدنم توی تربیت معلم
حیف شد که نشد
اما شکر خدا قبول شدم
دانشگاه شهید چمران اهواز
رشته روانشناسی :)
یعنی از بس رفتم سایت سنجش
نمیدونم چرا خجالت نمیکشه زود تر جوابا رو تحویل نمیده
امروز هم نیومد:(
جواب نتایج رو میگم
کل بستم رو سازمان سنجش خورد
عصبیه همش
هی میرم سایت هی هیچی نیست
ولی بده خدایی
ایشالا که خدا هیچ کس رو بلاتکلیف ول نکنه
قالب وبم رو عوض کردم😐
همینطوری الکی از این قالب های آماده بلاگفا زدم
حوصلم نمیشه برم دنبال قالب بگردم
البته شایدم رفتم نمیدونم:|
وان دی (one day ) رو دیدم تا وسطاش رو فهمیدم
بقیش رو چون زیرنویس نداشت کاملا نفهمیدم ولی یه چیزایی گرفتم :/(نه ترو خدا بیا و نگیر)
هیچ کس زبونم رو نمیفهمه :(
و من علاوه بر نتایج کنکور به خاطر اینم بسیار بد اخلاق گشته ام
هیچی نمیدونم
اما
حال دلم خوب نیست:(
کاملا به حس پوچی نزدیک شدم
زندگیم بی هدف شده
و بد تر از همه مامان بابام درکم نمیکنن
(میخواستم کرونا رو هم لعنت کنم دیدم خیلی تکراریه چرا بنویسمش؟:|)
همه درگیر زندگی خودشونن ... حق دارن
خب طبیعیه که کسی به من توجه نکنه
وقتی این همه گرفتاری و مشغله وجود داره:)
واقعا حس مزاحم ها رو دارم
جدی میگم
من عادتمه هر از چند گاه یکبار از دوستام خبر بگیرم
اگر کسی حالش خوب نباشه سعی میکنم کنارش باشم و کمکش کنم حداقل اینه که واسش یه گوش باشم تا غر غر هاش رو به من بگه
اما
الان به هرکی بگم (غزل از این چیزی که میگم مستثنی هست و البته یکی دیگه از دوستام ) زنگ بزنم یا بزن یه ذره با هم حرف بزنیم استرسم شاید خوابید شاید حواسم پرت شد یه بهونه ای میاره
خب منم دیگ نمیگم خب اما حس میکنم یه پشه ام که با دست میزنن که بره
آدم که نمیشم بازم یه مدت دیگه اگر بی خبر باشم از هر دوستی باز میرم پی ام میدم بهش
از دوستای دبیرسنانم که کاملا قطع امید کردم
خیلی ح فا میخواستم بزنم
اما نمیشه
بیخیال