واقعا حس میکنم توی حالت عادیم نیستم
انگار به غیر از اون همه دلایلی که گفتم
یه چیز دیگه اس که نمیخواد من اینجا باشم
اونا همه بهونه ان
هرچی میگردم چیزی پیدا نمیکنم
نمیدونم ترس از سرکوفته
یا پذیرفته نشدن
شایدم هیچ کدومشون
فقط میدونم رفتار های لجبازانه الانم اصلا رفتار هایی نیستن که قبلا از خودم نشون میدادم
خسته شدم با دو دست لباس تکراری
خسته شدم از حموم کردن های سرسری
خسته شدم از خونه آقاجون
خسته شدم ...
حالا چرا ؟
نمیدونم کاش یکی بود کمک میکرد منو تا به حالت عادی خودم برسم
واقعا توی این چند روزه هرچی فکر میکنم دلیل اصلی چیه میرسم به اینکه دلم میخواد
چرا باید دلم بخواد ؟
شاید کم کم داره از تیکه ها و «زرنگ شدی» های شوهر خاله بهم بر میخوره
چرا باید دلم نخواد خونه آقاجون بمونم ؟
میدونی چیه ؟
اتاقم شده واسم عین یه مکان امن
که وقتی زیاد ازش دور میشم احساس اضطراب میکنم
الآنم ازش دور شدم و احساس ناامنی میکنم
واسه همین هی میخوام برگردم
احتمالا همینه
عین یه معتاد که از موادش دوره ...
باید بیشتر فکر کنم ...