واپسین لحظات امتحان پایان ترم 

اوووف 

خسته شدم (نه که درس خوندم:|)

من گشنمه به شدت اما هشت امتحان دارم 

و اینکه اصلا نمی‌تونم یه چیزی بخورم 

اهههه 

 

پ.ن: خب خب خب امتحان من رو ترکوند .. اما پاس شدم 😂😐

+  سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹  7:36  ❤✮سارینا✮❤   

حقیقتش رو بخواید من اصلا دوست ندارم پیر بشم 

اصلا دوست ندارم بی دست و پا بشم 

اصلا دوست ندارم اینقدری ضعیف بشم که سر بار بقیه بشم 

حتی اگر اون بقیه بچه های خودم باشن

(حالا انگار شوهره رو پیدا کردم گیر دادم به بچه ها خخخ)

نه ولی جدی 

اصلا دوست ندارم عمر زیاد داشته باشم 

عمر باید مفید باشه (#سخن_بزرگان #قال_سارینا)

به نظر من همون وقتی که بدنم شروع می‌کنه به تحلیل رفتن

همون وقتی که کم کم درد و مرض ها شروع میکنن بیان سمتم

دقیقا همون وقت وقتی هست که باید برم و نباشم 

عمرا اگر سربار بودن رو بپذیرم 

اووووف من اگر مادربزرگ بشم از اون حساس های لجباز میشم 

از اونا که منتظرن یه نفر بگه بالا چشمت ابروئه تا پاشن برن 

البته هنوز مطمئن نیستم که اونجوری باشم 

باید پیش بیاد 

حالا سوال اینجاست تا اون موقع بلاگفا هم وجود داره 

که بیام از رفتار بچه ها و نوه هام شکایت کنم؟

ولی فک میکنم من از اون مادربزرگ های پایه میشم :)

+  دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹  10:17  ❤✮سارینا✮❤   

خب باشه 

من واقعا میترسم دیگه نتونم ساعت هشت بیدار بشم و امتحانام رو خراب کنم😑😑😑😑

فردا اگر سه شنبه اس اولیشه 

ایشالا که به خیر بگذره 

منم از ساعت هفت بیدار شم 

هشت آخه امتحانه و امروز نه و ربع بیدار شدم 

+  دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹  9:19  ❤✮سارینا✮❤   

سلام صبح بخیر 

مارینا بیدارم کرد 

:(((((

من می‌خوام بخوابم 

دیشب ساعت هشت کلاس جبرانی داشتم 

اگر یک ذره اش رو گوش داده باشم (چرا گوش دادم اما خب)

رفتم تو تل وبلاگ ها هم مشکل داشتن 

احتمالا یه چیزی رو درمورد خودم فهمیدم اما نمیگم به دو دلیل: 

۱.احساس میکنم خیلی خودم رو میگم و دیگه زیاد هم نباید بگم خودم رو 

۲.هنوز تثبیت نشده این چیزی که حس کردم 

یعنی باید یه چیزی بشه واسم جا بیوفته شاید اون موقع تونستم بگم 

آره خلاصه 

من برم ببینم میتونم بخوابم یا نه

+  شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹  7:37  ❤✮سارینا✮❤   

تو ی یه کانال دیدم نوشته بود :

‏شنیدنِ جمله‌ی «تو جون بخواه»، سه تا جون به آدم اضافه میکنه =)))

و خودم این رو اضافه میکنم :

به همون نسبت شنیدن جمله«کیه که بده»شیش تا جون از آدم کم میکنه

+  جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹  9:52  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا توی پست بعدی خیلی و بشدت اعصابم خورد شده بود که نمیتونستم اصلا کاری بکنم 

اما خب خدا نگه داره دوستام رو واسم 

یکی از دوستام اومد یه ذره چت کردیم بعد از اون چت حالم کاملا عوض شده بود 

زندایی اینا واسه ناهار خونمون اومدن 

بعدش ساعت چهار و نیم من رو رسوندن موسسه و خودشون رفتن خونه 

با دوستم قرار گذاشته بودیم با هم بریم موسسه آقای «ث»و آقای «ر» رو ببینیم 

تقریبا دو ساعت اونجا بودم سلفی گرفتیم 

اومدم خونه 

سلفی ها رو ادیت کردم(چون دوستم گفت که عکسش رو توی اینستا نزارم - دو تامون ماسک زده بودیم - )

بعد یه پست اینستا گذاشتم 

بعد فصل ها رو مشخص کردیم 

بعد سر ظرف شستن اعصابم خیلی به هم ریخت چون واقعا میخواستم بخونم اما مامانم نذاشت 

من نیمدونم چرا اینجوریه 

انگار بهش الهام میشه 

عاغا چشمام داره 

میرهههه 

خیلی مرسی خدایا بابت دوستای خوبی که دارم 

چقدر خوشحالم که همچین کسی هست اینه

 

 

 

 

+  پنجشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۹  2:49  ❤✮سارینا✮❤   

یعنی من متنفررررررررررررررررررمممممممممممممممم 

خیییییلیییییییییی

بدم میاددددددددددددددد 

اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه

بزنم همه رو بشکونم دیگه ولم کنن

عاغا ولم کنید دیگه هععععهه 

خیلی اعصابم نازک شده 😑☹️☹️☹️☹️

 

+  چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹  22:58  ❤✮سارینا✮❤   

ساعت اینه که شروع کردم به تایپ 

توی آشپزخونه نشستم و می‌خوام شروع کنم به نوشتن 

از کجا بگم؟

نمیدونم مثل بقیه وقتا چرت و پرت مینویسم 

البته که حرف های من در و گوهرن ولی خب 

به روز رسانی ای رو که منتظرش بودم واسه گوشیم اومد و دو و خورده ای گیگ از نتم رو خورد و هنوز‌جاش میسوزه 

ولی لامصب به درد میخوره مخصوصا اون پنجره شناورش 

بعد خوابم برد (تازگیا دوباره خوابم به هم ریخته )

بعد بیدار شدم گوشیم شارژ شده بود زدم به روز شد 

بعد هم دندونم درد می‌کنه هق هق هق هق 

بعدش رو بگم ثنای بیشعور باهام یه شوخی کرد (اگر میخونی باید بهت بگم از شرطام عقب نمیکشم)

ولی خوشم اومد ها فهمید هیچ جا مث من پیدا نمیکنه 

بعله این جوری هاست 

دیگه بگم دلم نوشابه خواست مامانم زد تو ذوقم 

مارال نمیتونه بخوره باید من جورش رو بکشم :((( 

خیلی بدم میاد 

هر موقع میخوام درس بخونم 

مامانم یادش میوفته بهم کار بده 

بعد یه جوری هم هست که مثلا هیچی نمیگه یا میگه من نمیتونم انجام بدم بعد میگه کافیه دیگه 

خیلی وقته کاری نکردی الان باید انجام بدی 

یعنی یه جوری هم هست که نباید حرف بزنه چون حتی اگر حرف بزنه و من نرم خراب میشه همه چی چون عذاب وجدان میگیرم یه جوری میشه که درس نمیخونم 

بد بختی گیر افتادما 

کاش خوابگاه بودیم 

ترم بعد هم مجازیه 

خیلی ناراحتم 

دندونمم داره درد می‌کنه 

چشمم ضعیف تر شده 

دلم میخواد جیغ بزنم 

بزنم زیر همه چی 

نابود کنم 

نمیشه 

بدم میااااااااااد 

+وسطش رفتم یه دور با بچه ها صحبت کردم 

نامزد یکی از دوستام اومده بود تو گروه همه یه دور زهر چشم گرفتیم ازش ... (مثل اینکه هنوز از چالش ثنا جو گیر شدم خخخخ)

فعلا

+  سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹  23:26  ❤✮سارینا✮❤   

چرا بلاگفا خراب شده؟ 

وبلاگ ها رو باز نمیکنه 

+  دوشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۹  0:8  ❤✮سارینا✮❤   

نکنه امروز جمعه اس که اینقدر خلوته:(((


دیدی یه وقتایی یه چیزی داری 

سرو کارت زیاد باهاش میوفته 

به خاطر یه چیزی 

بعد یه مدت دیگه نداریش

بعد اون موقع اس که میفهمی 

این رو خیلی دوست داشتی 

اون موقع اس که فکر میکنی 

چی شد که دیگه ندارمش

اما بدیش از اونجا شروع میشه که 

به خودت که میای انقدری توی ذهنت 

از خوبی های اون وسیله واسه خودت

تعریف کردی اصلا یادت می‌ره 

که این یه خصوصیت بد هم داشته 

چرا ما آدما فراموش کاریم؟

+  یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹  8:23  ❤✮سارینا✮❤   

ساعت دو امتحان دارم 

همون امتحان مذکور 

واسم آرزوی موفقیت کنید 

پ.ن:

امتحانم رو دادم...

حوصله ام نمیشه تعریف کنم 

فعلا

+  شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹  13:49  ❤✮سارینا✮❤   

 

انسان ذاتا فراموشکاره

حالا بستگی به اهمیتت داره 

که بیان توی شادی هاشون سهیمت کنن 

یا اینقدری مهم باشه واسشون که ناراحتیت رو بفهمن

 

پس اگر کسی از خوشحالی هاش واستون نگفت 

اگر  از ناراحتی هاتون نپرسید 

حتما توی خاطرش نیستید ... 

 

پ.ن:اتفاق خاصی نیفتاده ولی فکر میکنم همین طوریه 

+  جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۹  12:22  ❤✮سارینا✮❤   

فردا دور دوم امتحان شفاهی آماره 

هنوز دو تا فصل مونده 

استاده زده زیرش 

یه سری چیزایی که گفته بود حذفه رو باز گفته بخونید 

ببین یه ذره خوبه استاده ها 

اما ... 

هعععععی هیچی نگم بهتره 

با این شانسی که من دارم یهو میبینی خود استاد وبلاگم رو پیدا می‌کنه 

استاد اگر پیدا کردی بدون خیلی نامردی 

همه فامیل ها و دوستا و آشنا های من تو رو میشناسن 

امروز دو نفر درمورد شما بهم هشدار دادن 

خخخخ 

از اثرات امتحان شفاهی هست 

نگران نباشید 

خوب میشم 

پ.ن:بچه ها لطفففف کردن امتحان رو انداختن شنبه ساعت دو 

هووووووف دو تا درس رو باید بخونم به غیر از آمار 🤕😑

نمیدونم وقت میشه یا نه :( 

یه فصل آمار مونده 

امروز تنبلی کردم نخوندم 

چهار فصل از مباحث 

می‌خوام اگر وقت شد علم النفس رو هم بخونم 

ایشالا که میشه 

فعلا

+  پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۹  18:29  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا با دوستم صحبت کردم حالم خوب که نه بهتر شد 

عاغا بزار بگم

یه استاد داریم پایه اس یعنی سوژه رو سریع میگیره و یه ذره هم رو داده بهمون 

استاد آمار 

در کل خوبه ها منتهی چون مجازیه من ناراضیم فقط از مدل درس دادنش که اونم مهم نیس چون خودم باید بخونم در نهایت

بعد مثلا توی گروه سوال ازش میپرسن میگه نمیدانم 

دیگه هیچی نگم از شاه کار آخری امتحان شفاهی آمار 

جمع شدیم زنگ بزنیم بهش بگیم کتبی بگیره 

‌دیروز 

دیروز نوشتما منتهی زیاد پست گذاشته بودم اون رو نذاشتم :

«امروز عصر قرار شد زنگ بزنیم به استاد آمار مون باهاش حرف بزنیم که آمار رو شفاهی نپرسه کتبی بگیره 

بعد یهویی من و یکی دیگه از بچه ها و یه نماینده تصویب شدیم واسه حرف زدن با جناب استاد 

زنگ زدیم اینجوری که تماس گروهی میزنن ها اونجوری بعد چون اینترنتی نبود استاده گیج شده بود اولش که چطوری چهار نفر باهم میتونن همزمان حرف بزنن 

بعد هیچی شروع کردیم نماینده که فقط گوش میداد ولی من و اون یکی که اسمش «م»بود شروع کردیم 

استاد اگر یادتون باشه امتحان دادیم و خراب کردیم 

کتبی بگیر بهتره و....

از ما اصرار از استاد انکار 

اومدیم گفتیم استرس میگیریم(در واقع م گفت که استاد ما قیافه شما رو ببینیم استرس میگیریم) گفت عادی میشه الان ببینید زنگ زدین به من استرس ندارید

گفتم نه استاد ما هنوز استرس داریم الان ویدیو کال نیست و گرنه نشون میدادم دستم می لرزه 

تازه دمای بدنمم دو درجه کم شده

یه ذره دلیل و منطق و اینا آوردیم 

بعد گفتم استاد شما رو همه فامیلا و آشنا ها و دوستام میشناسن 

(کلی سر این قسمت خندیدیم )

اون یکی هم تایید کرد 

گفت پس من خوشبختم 

گفت حالا به خاطر این خوشبختی کتبی بگیر 

از نیما هم پرسیدم(نیما پسر استاده)

خخخخ

اولش زبونش سخت بود می‌گفت نه نه بود 

آخرا دیگه زیر زبونش شل شده بود ولی نیما اذیت میکرد گفت اجازه بدید برم به نیما برسم 

ما هم گفتیم باشه 

آها راستی وسطش گفت میتونیم یه کاری کنیم از بقیه شفاهی میگیرم از شما سه نفر کتبی 

گفتم استاد این دور از جوانمردیه اصلا راه نداره 

چون این چند وقته خیلی پست گذاشتم این رو میزارم بعدا پست میکنم»

امروز هم زنگ زدیم 

زیر بار نرفت :|

امتحان شفاهی موند :(

 

+  دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹  0:31  ❤✮سارینا✮❤   

یه پست آماده دارم 

اما 

یاد اون کلیپه افتادم که پارسال دیدم 

اونی که معلمه داشت به پسره می‌گفت بشین پسره هم گریه میکرد می‌گفت آقا غلط کردم آقا ..خوردم 

حالم خیلی زیاد گرفته 

یاد اون افتادم و بیشتر حالم گرفت 

دیدید یه کاری میکنید میدونید باعث میشه یکی دلخور شه اما نتونید کار دیگه ای بکنید؟

توی همون وضعیتم 

و هی یادم میاد 

هی ناراحت میشم 

هی یادم میندازن 

هی عذاب وجدان میگیرم 

هی هی 

هعععععی 

میدونم کار درست همون بود 

اما نمیتونم بفهمونمش و به خاطر این که نمیتونم بفهمونمش و چیز هایی که بعدش پیش میاد واقعا اذیت میشم 

ناراحتم:(

حالم خوب شد یه پست آماده دارم مینویسم اینجا :)

باز دید ها که خیلی پایین اومده و نظر ها 

با این حال هستن مرسی از بودنتون :)

+  یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹  15:27  ❤✮سارینا✮❤   

من 

در حال خوندن 

یکی از دوستام میخواد شب اون یکی دوستم رو سوپ غاز کنه 

اگر بیشتر از خودش هیجان زده نباشم 

کمتر از اون هم هیجان ندارم 

خب بزار رو راست باشم قطعا اون بیشتر از من هیجان داره 

پنجشنبه گذشته یکی از هم کلاسی های دبیرستانم عقدش بود با دبیر زیست سال دوم دبیرستانمون اگر بگم که کل کلاسمون منتظر عقد این دو نفر بودن دروغ نگفتم 

هرچند خودمون به اون دبیر میگفتیم «ملخ» 

خرده نگیرید بهم گاهی وقتا همچین چیزی رو میگفتم ... 

مثلا وقتایی که اون همکلاسی از طرف خیلی صحبت میکرد خوشبخت بشن 

ولی خودم خیلی دوست دارم با یه زوج دوست باشم بعد اون دوتا تعریف کنن که چطور شد که بهم علاقه مند شدن 

تازه اون وسط یه ذره هم مرض بریزم 

وای که چقدر خوبه 

ولی فک نکنید من یادم رفته ها حواسم هست این مدت خیلی کم سر زدید و نظر ها هم که ریزش داشته 

بسه دیگه زیادی حرف زدم 

برم یه چایی بریزم ربع ساعت برم توی شبکه های اجتماعی ببینم بچه ها چی گفتن بعد از اون هم میرسیم به معرفت 

فعلا

+  شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹  18:31  ❤✮سارینا✮❤   

نمیدونم چرا هر وقت اول میخوام توی یادداشت های گوشیم بنویسم چشمه نوشتنم خشک میشه

الان از اون وقتایی هست که دلم میخواست یکی باشه باهاش صحبت کنم

میتونم بگم یکی بیاد باهام چت کنه من آنلاینم اما نمیگم 

چرا؟ 

چون تجربه ثابت کرده هر کسی مناسب حرف زدن نیست...

و اینکه خسته ام و باید بخوابم 

اما از اون وقتایی هست که دلم میخواد انقدرررر بنویسم که آخرش چرت و پرت تایپ شه خیلی خوبن وقتی بعد برمیگردم میخونم کلی میخندم 

یکی از دوستام به مناسبت سال نو میلادی واسم یه هدیه خرید 

نمیگم چی بود اما خیلی چسبید مخصوصا اون آخرش خخخخخ 

دمت گرم دوست عزیز 

هووووم این رو یادم رفت بگم 

اون دفعه داشتم با یکی از دوستام(از دوستای دانشگاه) حرف میزدم بعد توی کانال شایان یکی از آهنگ هاش رو پلی کردم خوشش اومد گفت که واسش بفرستم بعد بهش گفتم که مدیر کانال یه وبلاگ داره و بهش یه ذره توضیح دادم 

گفت آدرس رو بده 

گفتم باشه 

بعد یادم اومد منم بهش نظر میدم 

گفتم نه نمیدم 

تا بیاد بپرسه چرا یادم اومد که شایان آدرس وب اونایی رو که بهش نظر میدن رو برمیداره سریع گفتم نه میفرستم واست 

دست من باشه آدرس وبم رو نمیدم اما دوست دارم خودم اگر یکی از آشنا ها خونده بیاد بگه 

خلاصه که اینجوری ...

در نهایت با غربال کردن کل کلاس به یه گروه پنج نفره رسیدیم 

احتمالا  اکیپ خودمون رو پیدا کردیم 

میگم احتمالا چون هنوز اول راهیم ممکنه کم یا زیاد بشیم هر چند مطلقا تا حضوری شدن دانشگاه چیزی اضافه و کم نمیشه 

امروز به فائزه پی ام دادم بعد یه سال 

صمیمی بودیم با هم ... از توی یه گروه آشنا شدم باهاش 

اما الان اون صمیمیت نبود 

و خب اینجوری 

دیگه امروز تحقیق معرفت رو واسش نوشتم فرستادم

فردا هم باید معرفت بخونم 

بعد از اون جامعه شناسی 

بعد از اون هم مباحث 

خدایا من خودم رو میسپارم دستت 

ایشالا که کمکم کنی امتحان هاش رو خوب بدم 

شبتون بخیر عزیزان

پ.ن: از اسم گذاشتن بدم میاد ... رو آدما اسم ندارید خواهشاً:(((

+  شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹  0:59  ❤✮سارینا✮❤   

سال نو میلادی رو به عزیزان مسیحی تبریک میگم 

اما خب فقط تبریک میگم نه درخت کریسمس میارم تزئین کنم 

نه منتظر اومدن پاپا نوئل هستم و نه چیز هایی از این قبیل 

نه اینکه باهاش مخالفم نه فقط احساس میکنم منتظر اومدن عمو نوروز باشم خیلی بیشتر بهم مزه میده تا منتظر یه آدم جدید باشم 

حتی اگر قرمز بپوشه 

حتی اگر مهربون باشه 

حتی اگر کادو بیاره 

من با همون افسانه ساده ننه سرما و عمو نوروز خوشم 

بیاید مناسبت ها رو با هم قاطی نکنیم لطفا 

...

نمیدونم اگر چیزی بگم خودم احساس میکنم که دچار سو تعبیر میشیم پس هیچی دیگه این بحث رو می‌بندم 

عاغا مدتی بود میخواستم از یکی از دوست های جدیدم بگم گفته بودم احساس میکنم نمیتونم دوست بشم؟ 

الان میبینم که نه میتونم منتهی محتاط تر شدم 

اینا رو بیخیال 

این دوستم وقتی برای اولین بار باهاش حرف زدم گفتم صد درصد این یا روانشناسی میخونه یا یه درسی مثل اون اما بعد فهمیدم نه بابا 

گفتم از من قطعا بزرگ تره ...ببین چقدر عاقلانه اس حرفاش 

اما زهی خیال باطل یه سالم ازش بزرگ ترم 

خیلی کمکم کرد... توی انتخاب هدف.. حرفاش من رو به فکر فرو برد 

و خب میگم که اون  دوستی بهت کمک نکنه که پیشرفت کنی با اون دوستی که مشوق اصلی پیشرفتته خیلی فرق می‌کنه 

خلاصه که ایشون دوست خوب منه 

مرسی عزیزم که هستی 

+تا اینجا هم هستم از غزل هم تشکر میکنم که همیشه بوده کنارم 

شبتون خیر بخیر

+  جمعه ۱۲ دی ۱۳۹۹  2:57  ❤✮سارینا✮❤   

امتحان رو دادم 

بهم گفت مسلط نیستی 

یه «نیاز به تلاش بیشتر» بهم داد 

فقط به چند نفر گفته بود خوب بود 

ولی سوالات سخت نبود اما قبول دارم یه ذره گیج شدم یه دونه رو درست جواب ندادم ولی بقیه اش رو خوب جواب دادم که 

از دیشب هر سوالی میپرسن ازش میگه «نمیدانم» نمیدونم هم نه نمیدانم 

نویسنده مبهم گفته است 

چی بگم بهش؟

البته بعضی بچه ها هم قشنگ تلافی کردن گفتن نمیدونم🤐😂😅

 

پ.ن: مارینا کرانچی داشت همونجا بود ناهارشم نخورده بود کامل آوردم گذاشتم جلو دیدش میگم اول اون رو بخور بعد بهت کرانچی میدم.

کل غذاش رو خورد بعد اومد کنارم کرانچی بخوره منم زدم فرندز هم زمان با فرندز داشتم میخوردم(اصن این فیلم رو  نمیشه خالی نگاه کرد😑🤦🏻‍) طفلکی تا به خودش بیاد کلش رو خورده بودم (البته اونم خورد منتهی محو تلوزیون میشد یادش می‌رفت ) 

دلم سوخت اصن ایشالا رفتم سر کار واسش میخرم 

+  پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹  16:44  ❤✮سارینا✮❤   

می‌خوام بخونم 

اما نمیشه🥺🥺🥺

اصن نمیتونم تمرکز کنم 😑

عصرتون بخیر 

+  چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹  19:14  ❤✮سارینا✮❤   

دلم واسه مقنعه تنگ شده خو 

چرا دانشگا بسته اس؟

اگر باز بود مینوشتم از مقنعه متنفرم 😐😂

کلی موضوع دارم واسه نوشتن اما حسش نیست 

شبتون خوش

+  دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹  23:31  ❤✮سارینا✮❤   

از وقتی گفتم پست نمیزارم انقدر پست به ذهنم رسیده که نگو و نپرس

از نظر نسرین بگییییر تااا اس ام اس ایرانسل

حالا هم تحمل نکردم و شروع کردم به پست نوشتن. 

هوا هم سرد شده که 

با این وجود نگرانی ای از بابت میزان گرمای اهواز ندارم والا 

تنها نگرانی من از شرایط جوی می‌تونه وجود ریز گرد ها باشه همین و بس 

اینا به کنار چرا مصرف نتم اینقدر اومده بالا؟

(سواله میپرسم؟خو جناب کمتر برو اینستا ولی اینستا که میرم در حد دیویست مگ میرم )

هووووم نسرین؟ کجایی تو یه نظر نصفه نیمه میدی و میری؟ خجالت نمیکشی؟ همین؟ فقط همین؟ واقعا که .... هعییی باشه هرجور خودت راحتی ... امیدوارم خوب باشی 

حالا اینا رو ول کن

صبح زود بیدار شدید حتما آهنگ شاد و انرژی بخش گوش بدید 

اون دفعه تو وب گردی ها به وب یه نفر بر خوردم که کنکوری بود و داوطلب رشته انسانی 

کمک لازم داشته یه نظر پر فرستادم .. یه ذره راهنماییش کردم - تا جایی که محدودیت نظر های بلاگفا اجازه میداد - بعد هم گفتم بیا وبم اگر میخوای بیشتر راهنماییت میکنم ولی هنوز نیومده... آدرس وبش رو که یادم رفته اما دو تا فرضیه هست اولی اینه نظرم نرفته واسش دومی هم اینه که نظرم رفته ولی اون نیومده با اینکه دوست داشتم بیاد ولی در هر صورت موفق باشه...

(این رو نمیگم که شمایی که داری میخونی بگی عجب دختر خیر خواهی و اینا نه... من که شما رو درست حتی نمیشناسم... چرا باید خونه امن خودم رو ناامن کنم؟ اصلا منطقی نیست)

دیشب هم تو گروه بزرگه توی تل بحث سر زبون شد زبون ترکی و کردی و اینا 

منم در نهایت خباثت باز هم نگفتم ترکی بلدم و اینا فقط به یکی از بچه ها که می‌گفت من ترک افشارم منتهی ترکی بلد نیستم فقط آنا و آتا و اوت بلدم گفتم من بیشتر از تو بلدم که بیا یادت بدم البته بحث رو کشوندم به فیلم و گفتم فیلم ترکیه ای دیدم یکی دیگه هم گفت آره خیلی تاثیر داره فیلم من دیگه فیلم ترکی بدون زیر نویس میبینم و اینا ... 

من مرض دارم میدونم خخخخخ

حقیقتا خیلی ناراحتم که حضوری نیست دانشگاه هعیییی

من برم یه ذره درس بخونم 

فعلا

 

+  دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹  8:22  ❤✮سارینا✮❤   

در رابطه با کراشم هرچی فکر میکنم میبینم اون یه مهره سوخته اس

ایشالا حضوری بشه کراش جدید بزنم 

(اینی که هی میگم نه اینکه خیلی مهمه ها منتهی چون جدید بود -الان دیگه جدید نیست عادی شد- هی گفتمش) 

ولی در کل توی هیچ کدوم از کراش هایی که داشتم جدی نبودم 

اما الان راهکار جدیدی پیدا کردم اگر ذره ای در یک مورد جدی بودم میتونم از اون روش امتحان کنم خخخخخ 

ولی فک کنم کم کم دارم به اون قسمتی که کم فعالیت میشم نزدیک میشم 

کم فعالیت فقط به معنای کاهش تعداد پست هاست نه تعداد بازدیدم از بلاگفا

پنج شنبه امتحان شفاهی آمار 

جمعه آخرین وقت تحویل تحقیق معرفت شناسی

یه مسلمون نیست کمک کنه واسم تحقیق بنویسه؟ ( 1- دیدگاه معرفت شناسی جریان معتزله را با اشاعره مقایسه کنید(منبع معرفت، ابزار معرفت، ارزش معرفت ...)

2- معرفت شناسی غزالی و ابن رشد را با یکدیگر مقایسه کنید.) 

این دو تا سوال هایی هست که باید درموردشون تحقیق کنم. 

آخخخ کی هست که پیدا کنه با منبع؟

فعلا که باید تاریخ مکاتب بخونم بعدش هم بشینم مباحث رو بخونم 

خلاصه که حواستون باشه که حواسم بهتون هست 

منتهی ممکنه کم پست(!) بشم 

+  شنبه ۶ دی ۱۳۹۹  20:56  ❤✮سارینا✮❤   

سلام 

شبتون بخیر 

عاغا من میخواستم دوازده بخوابم 

اما ملت دارن سوسیس درست میکنن و منم باید یه ذره کمک کنم (در حد کارآفرین ) حالا یه ذره هم از کار آفرین بیشتر 

ولی خب من حکم تدارکات رو دارم ظرفا رو می‌شورم این رو میدم اون رو میدم  و اینا مارال هم با این که واسش بده همچین نشسته وسط نمیزاره آدم کاری کنه 😒😐😑

گوشی رو برداشتم ...

کلی نوشتم وسطش نت قطع شد نمی‌دونم چی گفتم 

ولی خب الان دارم با نخ سوسیس ها رو می‌بندم 

(یادم اومد میخواستم بگم گوشی رو برداشتم تو گروه ها دیدم که آمار توصیفی امتحان شفاهی داریم پنج شنبه آخ آخ آخ)

من برم فعلا

+  شنبه ۶ دی ۱۳۹۹  2:15  ❤✮سارینا✮❤   

دیروز اومدیم خونه آقاجونم اینا 

امروزم یه کوچولو تمرین های آمار رو به معنی واقعی کلمه کپی() کردم دیگه یه ذره فصل یک (!) خوندم 

بعد با عسل رفتیم باغ آقاجون یه ذره عکس گرفتیم 

آخ که کلی آخر سر خندیدیم خخخخ 

بعد برگشتیم یه ذره پفک و کیک و اینا گرفتیم اومدیم خونه با رعایت اصول بهداشتی و در خفا(!-به خاطر مارال-)تمومشون کردیم شام خوردیم (درواقع اول شام خوردیم بعد از مدتی اونا رو خوردیم ) اندازه ده دقیقه فرندز رو دیدم 

یه ذره عکسامون رو ادیت کردم 

یه دونه عکس بود نصف صورت من توی کادر بود (کاملا عامدانه ) اون رو کات کردم گذاشتم پروف واتم

الآنم با اینکه خوابم میاد اما می‌خوام برم آمار بخونم 

+  جمعه ۵ دی ۱۳۹۹  21:21  ❤✮سارینا✮❤   

بریم که داشته باشیم خوندن معرفت رو 

درس جلسه دوم 

همین دیگه اگر کسی بهم کاری نداشته باشه میخونم 

فعلا

+  پنجشنبه ۴ دی ۱۳۹۹  8:54  ❤✮سارینا✮❤   

نمیدونم آخرین بار کی پست گذاشتم 

اما بزار از این چند روز بگم 

عاغا من یه دوست دارم دوست وبلاگی بعد اون دوستم یه دوست داره که پشت کنکوریم ولی داره روانشناسی میخونه 

یعنی ثبت نام کرده ولی داره واسه کنکور میخونه 

اون دوستم گفت میتونی به جای این دوستم امتحان بدی؟ 

منم گفتم آره سه تا از درساش با من یکی بود و از الان دارم واسه اون میخونم دوست ندارم نمره اش کم بشه با این که منابعش رو نمیدونم ولی خب واسه خودمم خوبه 

و یه چیز عجیب عاغا من ازش نپرسیدم کجاییه باید حتما بپرسم خخخ 

امتحانامون رو هم عقب انداختن یوهوووو یعنی من تو دبیرستان امتحان عقب نمینداختم اما دانشگاه جوگیر شدم رفتم گفتم بندازین عقب و انداختن خخخخ 

بعد کلا من یه روز تصمیم به خوندن بگیرم همه ی موجودات و کائنات و همه دست به دست هم میدن که من درس نخونم خدایی میگما دیروز میخواستم بخونم اصلا نشد دو خط فقط خوندم 

اول که اتاقم و خونه رو جمع کردم و جارو زدم بعد اومدم بشینم درس بخونم مامانم زنگ زد گفت آماده شو مارینارم آماده کن بیایم دنبالت بریم بیرون همین که آماده شدم زنگ زد گفت نمیخواد

خلاصه شب هم دیر خوابیده بودم صبح هم زود بیدار شدم (نزدیک چهار خوابیدم و هفت و نیم بیدار شدم) دیگه خیلی خسته بودم بعد از ناهار اومدم درس بخونم دیدم نچ نمیشه خیلی خوابم میاد دوغم خوردم آخه واسه ناهار دیگه بد تر زدم گوشیم رو روی ساعت نیم ساعت بخوابم اما مثل اینکه زنگ خورده بود خاموش کردم و خوابیدم با این حال چهل و پنج دقیقه بیشتر نشد خوابم بیدار شدم گفتم برم بخونم مامانم گفت حالا که صبح نرفتیم الان آماده شو بریم منم گفتم باشه رفتم یه هودی خریدم اینجوری هم که میگم نبود ها دوسه دست تن زدم اصن خوب نبود همشون گشاد و اینا به درد نمیخورد یه هودی طوسی مشکی خریدم کفشمم خاکستری بود خیلی جلوه داشت خوشم اومد دیگه برگشتیم خونه خسته بودم درس نخوندم 

امروز هم مامانم رفته با داییم اینا واسه گاز و اینا بخرن فک کنم شب بیاد رفتن پیش آبجیم کاش بره مبل هم نگاه کنه بخره یه دست مبل 

آها دیشب ظرف هم شستم اما قابلمه و ایناش موند که هنوز هم نرفتم بشورم 

صبح بیدار شدم رفتم درس خوندم بعد صبحونه درست کردم مارینا و بابام و من خوردیم با هم (مارال سفره اش جداست ) بعد دیگه بابام رفت و میوه خرید بعد دیگه من یه ذره استراحت کردم بعد با دوستام چت کردم بعد کلاس معرفت شروع شد 

بعد همراه کلاس داشتم با یکی از دوستام چت میکردم بدین صورت که هندزفری تو گوشم بود صفحه روی چت دوستم صدای استاد میومد ولی من با اون حرف میزدم به مارال گفتم سیب‌زمینی و پیاز رنده کنه کتلت درست کنم سیب زمینی رو رنده کرده بود گذاشته بود همونجا رفتم دیدم گفت پیاز چشمم رو میسوزونه رنده نکردم 

انگار چشم من قابلیت ضد سوزش داره 

به دوستم میگم میگه حقته تو بیشتر میخوری باید بیشتر کار کنی میگم اون بیشتر میخوره قربونش برم کم هم نمیاره میگه تو سن رشده باید بیشتر بخوره 

خلاصه با دوستم خدافظی کردم هم زمان که کتلت رو درست میکردم کلاس هم گوش میدادم دیگه الآنم یه اومدم پست بزارم 

یه ذره ول بچرخم بعد میرم درس میخونم 

نچ هنوز ظرفا مونده باید ظرفا رو هم بشورم اههه

حالا بزار یه ذره استراحت کنم بعدش برم ببینم حس چی هست بعد تصمیم میگیرم 

چند روزه هی میخواستم پست بزارم هی نمیشد 

خلاصه که اینم از این چند روز من 

فعلا

+  چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹  17:0  ❤✮سارینا✮❤   

ایرانسل این همه خسیس؟

خجالت نمی‌کشه دو گیگ میده همش داخلی تا ساعت شیش 

خو از اول نده دیگه 

این چه کاریه؟

+  دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹  17:43  ❤✮سارینا✮❤   

خب دیگه یلدا هم تموم شد 

امشب (به یاد مجموعه آشیانه افسانه) شب اعتدال زمستانی هست -چون امسال سال کبیسه هست میشه امشب و گرنه که دیشب بوده- و طبق همون مجموعه امشب تمامی اهریمن ها و سایه ها و موجودات پلید و اینا در تاریکی ها بیرون میان و هرکسی که تنها باشه یا مثلاً بیرون باشه رو میگیرن میخورن (حالا خوردن که نه ولی خب ) پس در نتیجه مواظب خودتون باشید خخخ 

یکی از فواید این که ‌واسم من مناسبت ها زیاد مهم نیست اینه که وقتی یه مناسبتی اون جوری که باید پیش نمیره زیاد ناراحت نمیشم یعنی مثلا توی همون شادی ها هم میگم اینم یه روزه مثل بقیه روزا ولی فرقش اینه که کنار همیم بعد با همون بیشتر شاد میشم 

دیشب گوشیم پر پر شده بود ترسیدم بزارم بمونه خراب بشه سریع کامی رو روشن کردم خالیش کردم الان درست شده ولی یه ذره بخوام تلاش کنم بخوابم خوابم می‌بره ولی نباید بخوابم می‌خوام اسکرین ریکوردر هایی که گرفتم رو ببینم حذف کنم ... 

هعییی کار زیاده و دو روز کلاس ندارم امیدوارم بتونم حداقل فیزیو رو بخونم ...

پ.ن:یه بررسی کردم امشب اعتدال زمستانی نبود انقلاب زمستانی بود و مثل اینکه ربطی به شب یلدا و سال کبیسه نداره اولین روز زمستون میشه یعنی شبش

+  دوشنبه ۱ دی ۱۳۹۹  11:34  ❤✮سارینا✮❤