من ژانر مورد علاقه ام در تماشای فیلم و سریال و حتی خوندن داستان و رمان ماجراجوییه و خب این روحیه اکتشاف رو در خودم دارم
تصور میکنم اگر فقط کمی زود تر دنیا اومده بودم تا الآن به جای کریستف کلمپ اسم من ورد زبان جهانیان بود
و خوشحال و مفتخرم که اعلام کنم یکی از هم کلاسی هام هم دقیقا همین روحیه رو در خودش داره و عالیهههه
تا الآن تقریباً به همه جای خوابگاه سرک کشیدیم و خیییلییییی خوش گذشته
در پست بعد داستان دو ماجراجوییمون رو تعریف میکنم
الان چون دلم چایی میخواد باید برم چای درست کنم
میام
به سراغ من اگر می آیید از این واشی ها و کاغذ کرافت ها واسه ژورنال واسم بیارین خیلی دوست دارم
کتابم بیارین البته قبلش در مورد کتابش بهم بگین
بعضی از کتابا رو دوست ندارم
آخرین باری که پست گذاشته بودم خونه بودم و گوشیم رو تازه ریست فکتوری کرده بودم
الان اهوازم و فعلاً زیاد مشکلی با گوشیم ندارم شکر خدا
18 شهریور ساعت هفت عصر رسیدم خوابگاه
اسکان موقت گرفتم توی بلوک دکتری ها
صبح روز 21 شهریور هم منتقل شدم به بلوک های کارشناسی و بعد از اون هم رفتیم دانشگاه واسه دریافت کارت دانشجوییم (بالاخره منم دانشجو شدم)
امروز هم سر شارژرم رو گم کردم :))))))
اسکان موقت گرفتیم و امروز صبح رفتم درخواست هم اتاقی شدن دادم
ظهر دوباره رفتم واسه دوستم که میخواست با چند نفر هم اتاقی بشه درخواست دادم
تخت بالا به پستم خورده که بشدت اذیت کننده اس
دیروز با هم اتاقی های جدیدم رفتیم تا خیابون نادری
در نهایت متوجه شدم که خیلی رفته تو پاچمون
هم اینکه باید با اتوبوس میرفتیم به جای تاکسی
و هم اینکه یه بطری (قمقمه) آب گرفتم چهل تومن ولی یه مدل دیگه اش بود دست فروش ها میفروختن بیست تومن
البته من واسه خودم رو بیشتر دوست داشتم
اگر میخواستم بگیرم هم باید از اون فلاسک ها میگرفتم ولی خب فقط همین بود دیگه خلاصه که گرفتم.
اون راننده تاکسی هم که اولش ما رو برد فهمید دفعه اولمونه هرجا رد میشد میگفت اینجا فلان جائه بهش فلان میگن
از کنار یه خیابون رد شد ... گفت اینجا لشکره اصن نیاین اینجا
( لشکر اینجوری که هم خودش میگفت هم من قبلاً از بچه ها شنیدم امنیت نداره و پاتوقه)
دیگه ؟
همین دیگه
دلم واسه مارینا تنگ شده
میگم میخواد آدرس کانالم رو بدم بهتون؟
فک نکنم .... نمیدونم
اگر خواستین بیاین بگین میدم آدرس رو