گوشیم رو ریست فکتوری کردم به این امید که فریز شدنش درست بشه
نه تنها درست نشد

بلکه الان اینترنتش هم مشکل پیدا کرده و گوگل و ایناش وصل نمیشه :))))))))

زندگی خیلی قشنگه

+  شنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۱  19:56  ❤✮سارینا✮❤   

احساس میکنم به بلاگفا کم لطفی کردم

کم میام

همش تو تلم

ولی با این حال دوسش دارم

من جا زیاد دارم واسه حرف زدن

هر کدومشون یه جورن

اما بلاگفا همیشه واسم یه جای آروم و بی سر و صدا بوده

امشب حالم خوب نبود

یه خورده اذیت بودم از رفتار هایی که دیدم و اینا

راستشو بگم حرصم گرفت اینکه چرا با اینکه حق با منه حقی ندارم (مسئله اون اعصاب خوردی قبلی نیست اون فعلاً پرونده اش بسته شده تا ببینم خدا چی میخواد این یکی یه غر غر ساده بود)

نخواستم جایی بگم به خودم اومدم دیدم عه دارم پی وی دوستم گله میکنم از چیزای کوچیکی که دیدم

راستش کودک درونم یه خورده مریض شده بود بهونه گیری میکرد که هیشکی منو دوستم نداره بهم بی توجهی میکنن هرچی هم بهش میگفتم عزیزم من هستم من خودم یه تنه هم دوستت دارم هم توجه میکنم بهت باز راضی نمیشد

همین که موقعیت رو مناسب دید سریع چغلی کرد تازه آخرش هم وقتی دید یکی هست که بهش گوش میده میگه آره تو راست میگی بغض کرد چشمام رو اشکی کرد

دوست خوب خیلی خوبه

شکر خدا من کم ندارم دوستای خوبی که همیشه کنارم بودن از همشون هم بامعرفت

راستی سر شبی خوردم زمین خواستم برم لباس بندازم رو بند، جلوی در آب ریخته بود این پام رو گذاشتم همین که خواستم اون پام رو بزارم این پام سر خورد

و در نهایت ترکیدم

البته هیچی نشد فقط یه خورده درد می‌کنه ولی خب در کل آسیب جدی ای ندیدم

دیگه اینکه بزار بمونه یادم

دوستام بودن کنارم

برچسب : لان‌جان
+  پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱  5:49  ❤✮سارینا✮❤   

جمعه برگشتیم

مارینا سرما خورده

بقیه ام کم و بیش مریضن

اتاقم در عین مرتب بودن نامرتبه

اذیتم می‌کنه

فردا پیام میدم ببینم این دوره فن بیان کی شروع میشه لنتی من شهریور باید برم اهواز نمیشه که

ایشالا تموم بشه درست و حسابی هم بشه

+  دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۱  18:24  ❤✮سارینا✮❤   

بدون شک مامانم برای گیر دادن به من پول گرفته!!!

بشدت خوابم میاد 

داریم میریم برای خاکسپاری

 

+  سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱  8:35  ❤✮سارینا✮❤   

علی رغم میل باطنیم که سکوت و دور بودن از جمع رو خواستار بودم 

مجبور شدم جمع کنم وسایلم رو 

اصرار هام مبنی بر نیومدن کارساز نبود و حتی گم شدن کوله هم اثر نکرد چون مامانم تو دو دیقه پیداش کرد متاسفانه

و در نهایت رسیدم به اینجا ...

توی ماشین به مقصد بوشهر هرچند که برای مراسم ختم یکی از فامیل ها داریم میریم 

+  دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۱  12:51  ❤✮سارینا✮❤   

یه بارم نظر دادم به دوستم 

به جای اسمم نوشتم عشق اول و آخرت 

بعدا بهم گفت قلبم اومد تو دهنم یعنی کی نوشته نظر رو که زده رو آدرس وب دیده وب من بالا اومده 😂💔😜

 

مامانم هنوز بابت لایت موهام شاکیه

گفتم پول بده واسه ثبت نام گفت پول نداریم می‌خواستی نری موهات رو رنگ کنی بری بدی به این 

گفتم این پول واسه همین بود 

گفت بی خود کردی مثلاً به چی میخواستی برسی 

گفتم به اون چیزی که میخواستم رسیدم 

 

واقعا میگم رسیدم دیگه 

میخواستم واسه روحیه خودم موهام رو رنگ کنم 

میخواستم کاری رو بکنم که دلم میخواد 

میخواستم یکم بزرگ باشم 23 سالمه و هنوزم باید لنگ سوال جواب باشم مرسی خدا:))) 

 

آها تازه میخواستم جلو دختر خالم هم در بیام چون گفته بود آره فلانی (همون فلانی مورد نظر) رو قبول کن بعدش همه غلطی میکنی موهاتم رنگ میکنی سفر هم میری 

ولی خونمون جهنم هم باشه نمی‌خوام واسه فرار از این جهنم برم به یه جهنم دیگه در نتیجه هر غلطی میخوام همینجا میکنم 😬😂😜

ولی مامانم خیلی حرص خورده از این کارم 

به نظر خودم که چیز بدی نبوده 

ضمن اینکه تا آخر سال حتما پسرونه کوتاه میکنم 

 

 

پ.ن: دیروز کارایی رو که می‌خوام تو این تابستون بکنم (علی رغم گذشتن تقریبا نصف تابستون) نوشتم امیدوارم که بتونم بهشون برسم 

نصف لیست مربوط به خوندن کتاب هایی که داشتم بود یه موردش هم نوشتن آترا که یه مقدار نوشتمش 

 

+  دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱  16:1  ❤✮سارینا✮❤   

مو هام رو تونستم با هر ضرب و زوری شده لایت کنم 

جلوی موهام رو که قبلاً لایت نکرده بودم رو مخم بود اون رو اوکی کردم و بقیه رو رنگساژ زدم 

خیلی خوشحالم

یه آموزشگاه نزدیک خونمونه می‌خوام یه کلاس فن بیان هم برم 

دوست داشتم فتوشاپ هم برم ولی خب با توجه به خرج های مراسم و فلان فعلا فقط به همین فن بیان قناعت میکنم تا ببینم چی میشه 

فردا هم اتاقم رو مرتب میکنم هم میشینم پای نوشتن و خوندن 

+  شنبه ۱ مرداد ۱۴۰۱  23:0  ❤✮سارینا✮❤