بر خلاف تمام مخالفت هام و میلم

مجبور شدم برای تموم شدن این قائله که هر ماه حرفش پیش میاد ( بعد از مشورت با آبجی و دوستم ) به مامان بزرگ بگم فقط به احترام خودت قبول میکنم باهاش حرف بزنم 

 

 

ولی من نمی‌خوام ازدواج کنم حتی نمی‌خوام حرفش بیاد وسط 

اصلاً من نمیدونم باید به چیا دقت کنم

نمیدونم چیا مهم ترن

چیا نیستن

نمیدونم تا چه حد ملاک هام داغونن (البته که توشون سه چهار تا داغون پیدا میشه)

نمیدونم باید چی بپرسم ازش 

ولی اصلاً به دلم نمیشینه

یعنی واقعاً دوست ندارم

با این حال هرچی خدا بخواد

ولی نمیخوام

الآن واقعاً نمیخوام مخصوصا اینو

البته هنوز هیچی نشده و طرف پیام نداده

یادم رفت یه چیزی به مامان بزرگ بگم اونو هم فردا قبل رفتن بهش میگم

 

 

کاش میتونستم یه نظر آینده رو ببینم واقعاً شک دارم ولی به دلم هم نیست واقعا و از ته دل

 

با این حال نمیخوام با گارد بسته برم جلو 

باید ببینیم اصن حرفش چیه و برنامه اش

ذهنیت خوبی ندارم ازش فقط به خاطر اطرافیان که این همه تعریفش رو کردن

اما ازش خط قرمز هاش رو میپرسم و دیگه نمیدونم چی 

شاید علایقش

 

 

هنوز که چیزی نشده شاید اصن زد زیرش گفت من بچه بودم یه حرفی زدم الآن نمی‌خوام (البته اینو نمیگه) 

+  یکشنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۱  2:27  ❤✮سارینا✮❤   

از گوش دادن آهنگ با صدای خیلی بلند خوشم نمیاد 

ولی الآن دارم با بالاترین صدایی که هندزفری اجازه میده آهنگ گوش میدم فقط برای اینکه صدای فکر کردنم رو خفه کنم 

+  چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۱  23:27  ❤✮سارینا✮❤   

خالم اینا رفتن

و قبل رفتن دیدم داره دل دل می‌کنه 

گفتم نه 

چند بار هم گفتم نه 

ولی همه موافقن بار ها هم اشاره کردن

دختر خاله می‌گفت تو شعور نداری نمی‌فهمی 

هیچی نگفتم ولی به جهنم نمی‌خوام مگه مجبورم ؟

که در نهایت چی؟ آره مجبورم 

گفتن شیش ماه دیگه نه یه سال دیگه هم میگی نه پنج سال دیگه چی؟

گفتم نه مگه مجبورم؟

گفتن آره هستی 

 

حالم از همشون به هم میخوره 

بدم میاد از همشون 

خب دلم نمی‌خواد برین به جهنم همتون 

+  چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۱  20:7  ❤✮سارینا✮❤   

چرا اینا نمیرن

از دیشب تا حالا انگار پاشون رو گذاشتن رو گردنم دارن فشار میدن

چرا؟

بله معلومه دیگه

دوباره در مورد کیس مورد نظر خودشون حرف زدن 

یادم نمیاد کی ولی گفتم که اگر موضوعی اذیتم کنه و ناراحتم کنه سکوت میکنم 

در حدی ناراحتم که تو دنیای عادی هم سکوت میکنم 

یعنی واقعا نمیتونم حرف بزنم به زور

ریلی؟ پول نمی‌ده برم موهام رو رنگ کنم

مگه چی میشه 

اههههههههه

دلم گریه میخواد 

حس بدی دارم 

می‌دونی چطور میگن ؟

این همه اصرارشون دقیقا من رو یاد وقتی میندازه که فال حافظ میگیری بعد اونی نمیشه که دلت میخواد دوباره میگیری 

اینقدری میگیری که نتیجه فال اونی باشه که تو دلت میخواد

 

اینام همونن 

میگن حالا کسی که مجبورت نمیکنه هرچی خودت بخوای ولی با هم حرف بزنین یه ماه دو ماه شیش ماه بعد هرچی خودت گفتی 

خالم میگه فلانی میخواد واسش آستین بالا بزنه و فلان گفتم نه خاله من نمی‌خوام 

بعد دو دیقه بعد با مامانم میان میگن باز فکر کن 

من هزار سالم فک کنم نمیتونم جوابم رو به اونی که میخواین تغییر بدم نمی‌خوام

فکر من چیه ؟ 

اینه: نمیخوام نمی‌خوام نمی‌خوام نمیخوام نمیخونم کیکیکیکمیمبننبهبهپتغزففصذیتیپ نمیخوااااااااااااممممممممممممممممم

 

 

 

دختر بودن مضخرف ترین اتفاقیه که می‌تونه وقتی تو ایران زندگی میکنی سرت بیاد 

مسخره ترین شوخی قرنه 

و من حاااااامممممم به هم میخوره از تمام شون

 

 

حالا مامانم هم نمی‌ذاره برم موهام رو رنگ کنم 

بدم میاد از همشون 

 

 

دلم میخواد بمیرم 

حالم بده 

 

خوبه خودشون میگن ما تا دو سال دیگه ام توانایی نداریم فلان کنیم و اینا 

بعد یه جوری فشار میارن که انگار رو دستشون موندم 

+  چهارشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۱  16:42  ❤✮سارینا✮❤   

وای دیروز خیلی حوصلم سر رفته بود

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی

 

الان باز بهتره ولی باز بی حوصله ام 

 

فردا میریم عروسی

بعد کلی وقت امسال هی عروسی داریم

 

همه چیز رو ول کردم 

حتی روتین پوستیم رو هم ادامه نمیدم ولی درستش میکنم 

ایشالا بعد نوزدهم همه چیز اوکی میشه

تا اون موقع به خودم وقت میدم بعدش شروع میکنم 

+  یکشنبه ۱۹ تیر ۱۴۰۱  2:17  ❤✮سارینا✮❤   

اومدم غر بزنم

واقعاً دیگه دارم کم کم خسته میشم 

قدیمی ها چطور چند سال کنار هم زندگی میکردن؟

چقدر خوب که واقعاً

 

مراسم آبجی تموم شد به جز یه سری چیزای کوچیک و اینا مورد دیگه ای نبود 

موهام رو لایت کردم  کم ولی دلم میخواد زیادش کنم ولی فک نکنم پول‌داشته باشیم 

از مدل موهام واسه مراسم خوشم نیومد اصلاً

ناخن هم که کاشتم من که نمیدونم ولی اونا که میدونن میگن بد کاشته البته طرحش رو تقریباً خوب در آورد دوسش داشتم

ولی ناخن های مارال رو بد کاشته واقعا که از ناخنش کنده شد 

 

می‌خواستم بلافاصله بعداز مراسم آبجی شروع کنم درس خوندن ولی متأسفانه نشد چون که هنوز خالم اینا خونمونن و  رو مخمه که اول وسایلام رو جمع کنم بزارم سر جاشون و اینا بعد شروع کنم به خوندن که متأسفانه نمیشه 

باید پی دی اف تاریخ مکاتب رو پیدا کنم بشینم بخونم

 

دیشب وسط تایپ این خوابم برده بود🤣💔

+  پنجشنبه ۱۶ تیر ۱۴۰۱  10:16  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

مث اینکه زود تر اومدم 

چون خیلی هیجان دارم و اینکه تاریخ رو نمیدونم تصمیم گرفتم یکم حرف بزنم واستون 

 

جونم براتون بگه که طبق معمول دیشب بیدار بودم 

داشتم با خالم واسه کیک مراسم فوندانت قالب میزدیم

بعدش که تموم شد هم دیگه ساعت پنج بود تا شیش تو گوشی بودم 

بعد از شیش هم دیگه نخوابیدم

الآن هم دارم میرم با آبجی آرایشگاه که ناخن بکارم

دعا کنین مثل همون طرحی که دادم در بیارن تمیز و قشنگ

 

پریشب هم تا ساعت چهار بیدار بودم و دوباره با خالم داشتیم کیک درست میکردیم البته که زود تر از اینا باید تموم میشد 

اما چون فرمون حرارتش استاندارد نبود کیک اولی رو که پختیم داشت می‌سوخت (سالم موند کیک ولی بوی سوختگی داشت واسه همین گذاشتم کنار که بعداً خودم خامه کشی و ایناش رو بکنم درستش کنم)

دیگه فعلا همین 

برم 

+  چهارشنبه ۸ تیر ۱۴۰۱  10:22  ❤✮سارینا✮❤   

به زودی در اینجا پست جدیدی گذاشته میشود ...

 

 

سوختم سوختم من از غم دل او پی یار دیگری بود 

که عمر رویای من به سر رسید

باختم باختم من به او همه ی عمر دلدادگی رو

که غربت به خانه ام سرک کشید

+  شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱  4:10  ❤✮سارینا✮❤