میخواستم یه پست بزارم یه چیزی بگم و برم
حال نظر هام تایید کردن رو نداشتم
با این حال تایید کردم و ببخشید بابت تأخیر در پاسخ گویی
موضوع اینه که به نظرم یه هدف جدید پیدا کردم
نه که قبلش نداشتم ... داشتم اما خب هیچ موقع اندازه الان این حس رو نداشتم که اینی که میخوام همونه که از ته دلم میخوام
به اون حس فدا کردن علایق تفریحاتیم نرسیده بودم
نمیخوام از هدفم بگم نه تا وقتی که حداقل نصف مسیر رو نرفته باشم
فقط خواستم اینجا پیدا کردن هدف و تلاش برای رسیدن بهش رو ثبت کنم تا بماند یادگاری
یادم باشه دقیقا از کی شروع کردم
اگر از این به بعد دیدین کمرنگم بدونید میخوام واسه رسیدن تلاش کنم و از مسیرم لذت ببرم
البته که توی این مسیر گاهی یه قدم جلو میرم و گاهی ده قدم حتی ممکنه توی این راه گاهی وقتا وایسم یا حتی برگردم به عقب
مثل زندگی
ولی میدونید امیدوارم این انگیزه ام رو تا آخر داشته باشم
نمیخوام شعار بدم ولی واقعا همون حس خوب شروع کردن واسه خوندن سومین کنکورم رو دارم ... همون حس لذت زمانی که رتبه ام رو دیدم ... و همون حس خوب دیدن کارنامه قبولیم توی رشته روانشناسی
میخوام که آخر این راهم هم روشن باشه ... و پر از لذت ... میدونم میشه نه چون به رسیدنش خوش بینم ... نه ... چون میدونم از دستم برمیاد و لیاقت چشیدن دوباره این حس پیروزی رو دارم
پس رسما اینجا میگم از الان دارم واسه رسیدن به خواسته ام تلاش میکنم ... وقتی که اولین سنگ مسیر رو زدم اون موقع بیشتر در موردش صحبت میکنم ...
مرسی که تا اینجا خوندید... پیشاپیش بابت کمرنگ شدنم معذرت میخوام
میخوام دو کلمه به خودم حرف بزنم :
«ببین (ه) سارینا جان
توی این راه ممکنه خسته بشی
همه راه رو قطعا با غلطک واست صاف نکردن
اگر میخوای برسی به اونی که میخوای باید خودت شروع کنی به صاف کردن راه
از خوابت تفریحت دوست داشتنی هات بگذری تا به اونی برسی که میخوای
من پشتتم من همراهتم
اون چیزی که الان بهش فکر میکنم همون حسی رو به من میده که وقتی میخواستی انسانی بخونی بهم دست داده بود
خب باشه هیجانش یه ذره کمتره ولی همون حس پیروزی رو داره
(میدونی که به خاطر این هیجانش الان کمتره که هم از دور بهش فکر میکنی و هم اینکه سختی های راهش به نظرت زیاد بزرگ میاد)
تو به خودت مدیونی
یه رسیدن
به هدفت
به خودت مدیونی چون استعدادش رو داری
چون تواناییش رو داری
چون پشتکارش رو داری
و چون لیاقتش رو داری
وقتی هدفت اینقدری هست که میتونی به خاطرش از خیر کلی چیزا بگذری قطعا درست ترین چیزیه که میتونه در حال حاضر بهش برسی
پس بهت افتخار میکنم
برو و بدون من دوستت دارم ❤️»
نظر دارم
اما وقت ندارم تأیید کنم
حتما تو این دو سه روز تایید میکنم جواب میدم
ولی فعلا اومدم بگم که یه تابلو کوچولو موچولوی گوگولی مگولی سفارش دادم واسه آبجیم
از این تابلو صوتی ها هم روش عکس هست هم نوشته هم یه چیزی واسه صوتش
سفارش دادم آدرس آبجی رو دادم
بعد امشب پیام داد که رسیده به دستش و کلی خوشحال شدم از انرژی مثبتش
یعنی خیلی خوب بود
یادمه آرمی کلی گشت دنبال جمله انگلیسی که تونستم یه دونه جیگر رو پیدا کنم
تازه ده تا صدا هم فرستادم واسش که هر کدوم بهتر بود رو گوش بده با هم انتخاب کنیم
خلاصه خیلی خوشحال شدم که تونستم آبجیمو سورپرایز کنم
خیلی خوب بود
از اونجایی که دو سه تا نظر داشتم و حوصله ام نشد اونا رو تایید کنم دیشب کلا پست نذاشتم
ولی در اولین فرصت مناسب تأیید میکنم جواب هم میدم
کل روز داشتم فکر میکردم که چی پست کنم
الان که خوابم گرفته حوصلم نمیشه حرفام رو تایپ کنم
مثلا اینکه از اون حجم از ناراحتی برای حضور نیافتن از جشن عروسی مهم ترین دوستم خبری نیست و باهاش کنار اومدم
باورم نمیشد که اشکم رو در بیاره ولی آورد
به هر حال هر دلیلی که ممکن بود پشتش باشه در کل من نرفتم
هرچند واقعا زمان خوبی نبود و کائنات واقعا زمان خوبی رو واسه شوخی باهام انتخاب نکردن
یه درام بزرگ اصن خودتون فکر کنید وااااقعا چرا باید من دو سال کرونا نگیرم همین عهد دم عروسی کرونا بگیرم ؟ مسخره اس دیگه
خب توی این چند روز هم خودم رو کشتم با سریال دیدن
لوسیفر رو تا فصل چهارمش دیدم
فصل چهارمش رو کامل ندیدم
ازش هم خوشم نیومد واقعا
خیلی نسبت به فصل سوم ضعیف بود
دو فصل دیگه مونده که بعدا ایشالا میبینم
یکی از قسمت های فصل سه بود
شخصیت دختر داستان در مورد تجربه کردن یه سری چیزا میگفت تو اون قسمت کارآگاه در مورد قتل یه نویسنده که از کل داستان های واقعی دبیرستانش یه کتاب در آورد و بعداً جلد جدید اون کتاب باعث مرگش شد که کلا به چیزی که میخوام بگم ربطی نداره
کارآگاه دکر توی تحقیقاتش کتاب ها رو خوند توی اون کتاب ها غرق شده بود، طی تحقیقات به جشنی که همکلاسی های قدیمی نویسنده بود رفت و کلی هیجان زده از اینکه میتونه شخصیت ها رو ببینه از نزدیک و بالاخره تجربه کنه یه چیزایی رو پچ پچ کردن های درگوشی توی کلاس و کلی چیزای دیگه که دکر به هر دلیلی نتونسته بود اونا رو تجربه کنه
راستش خیلی فکر کردم
یه سری چیزا رو ما نمیتونیم تجربه کنیم
مثلا من نمیتونم درس خوندن تو دبیرستان خارجی رو تجربه کنم یا از اون نزدیک تر
من نتونستم که توی عروسی بهترین دوستم شرکت کنم
اینا دست من نبود و هیچ کنترلی روشون نداشتم
پس چرا باید خودم رو اذیت کنم و عذاب بدم؟
یعنی ببین اوکی ناراحتی طبیعیه اما نباید باعث بشه که من از جلو رفتن باز بمونم
نباید مانع این بشه که از خودم زندگیم لذت نبرم
همه آدم ها همه تجربه ها رو نمیکنن ممکنه من هیچ وقت تجربه دعوا وقتی که مسلط به فنون دفاع شخصی هستم رو نداشته باشم اما میتونم به جاش یه کاری نزدیک به اون رو انجام بدم حتی دیدن فیلم های اکشن هم میتونه کمک کننده باشه :)
سعی کردم قسمتی از تفکراتم رو شرح بدم
مرسی تا آخر خوندید البته اگر خونده باشید
برم بخوابم
فعلاً