در ادامه مطلب رمز دار هست واسه شرکت در مسابقه وبلاگ آقای ج 

حوصلم نمیشه زیاد حرف بزنم الان 

بعدا تعریف میکنم ...

ولی بیدار موندم درس بخونم ... 

یکی هست بهش وضعیت درس خواندنم رو توضیح دادم 

وظیفه خطیر گیر دادن به من برای درس خوندن رو بر عهده گرفته 

بعد تازه عین خودم گیر سه پیچه 

یعنی نمیشه پیچوندش ... 

واسه این ویس هم خیلی جالب بود اصلا...

من اتاقم کنار خیابونه سال تا ماه شاید یه دونه ماشین یا موتور رد بشه ...از موقعی که شروع کردم به ویس گرفتن ماشین ها هم شروع کردن رد شدن ... حتی یه دونه ماشین سنگین هم رد شد 

یه مدتی رو صرف سپردن به این اون کردم که صدام رو میکس کنن که آخرم کسی میکس نکرد ولی دمش گرم یکی از دوستام برنامه فرستاد که خودم دان کردم اوکی کردم ...

هم حس میکنم خوبه ... هم حس میکنم نیست 

دو دقیقه و دو ثانیه شد ... یه ذره احساس میکنم تند هم خوندم ... ولی دیگه بیخیال مهم شرکت در مسابقه اس 

خب دیگه برم درس بخونم 

فعلا ...

+  سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۰  1:51  ❤✮سارینا✮❤   

اگر من دیروز صبح حس کردم گرسنه ام ....

واقعا گرسنگی نکشیده بودم  

وای خدا هوا عشقه .... ابری ... 

هیچی نزدیک های ساعت دو بود کلاس داشتیم 

آنلاین 

بعد استاده هی می‌گفت بیاید سر کلاس هرکسی سر کلاس نباشه نمره کم میشه از اون طرفم هرچی میرفتیم تو کلاس پرت می‌شدیم بیرون ... اعصابم خورد شد گشنم شد ... 

یعنی تا قبل اون هرچیزی در مورد گرسنگی میگفتم اغراق بود 

ولی کلا یه ذره اغراق میکنم ...

شب هم یکی از بچه ها اومد گفت که دوستت دارم 

تو اینستا استوری کردم 

از اون طرف یکی دو نفر دیگه هم گفتن ... 

از اونجایی که تازه آشنا شدن باهام نمیتونم استوری نکنم 

در کل احساس میکنم خیلی لوس بازی بود 

جدا از اینکه کلی از بچه ها جو گیر بازی در آوردن گفتن آره منم دوستت دارم و یکی دو نفر ک گفتن این کارا چیه 

(یکی هم اومد گفت من دوستت ندارم ...البته اون میخواست بگه من خیلی خاصم و اینا ) 

آبجیم اومد یه چیزی گفت که چون خوب بود می‌خوام کپی کنم بزارم اینجا 

گفت: متاسفانه رفقای دانشگاه رو نمی‌شه زیاد روشون حساب کرد و رفقای ترم یک و هشت اغلب خیلی فرق دارن، به اینم باید حواست باشه، واسه هیچکس نباید زیادی مایه گذاشت رو حساب رفیق بودن که بعد اگه ازشون چیزی دیدی نابود نشی 

من معمولا آدمی نیستم که هی قربون صدقه برم ... اما وقتی میبینم یکی محبت می‌کنه یه جورایی خودم رو ملزم میکنم که اون رو پس بدم ... تازه اون اولی خوب بود ... ولی دومی رو به خاطر این استوری کردم که طرفش شرمنده ها یه ذره لوس بود ... یعنی اگر نمیذاشتم دیگه ناراحت میشد مخصوصا اینکه قبلش داشت شکایت میکرد ... 

و بعدی هم شات استوری اون یکی رفقا بود که خدایی نزدیکی زیادی باهاش احساس نمیکنم .... اما وقتی گفت دوستت دارم ... روم نشد بگم مرسی 😐💔🤷🏻

دیگه هیچی دیگه اینجوری ... 

امروز هم داشتم مینوشتم یهو به سرم زد برم بیرون همون جا که گفتم آسمون چقدر قشنگه 

منتهی چون داشتم با بچه ها چت میکردم یه ذره هم دیر شد آماده شدنم قشنگیش رفت ابرا هم مهاجرت کردن 

یه فضای سبز هست نزدیک خونمون یه ذره تا اونجا رفتم و اومدم ... گرم بود نموندم به جاش یه ذره جلوی خونمون پیاده روی کردم و سریع برگشتم 

دیگه سر کلاس مشاوره بودم .... انقدر گفتم همشون آفلاینه به جز یکی که سه تای دیگه هم آنلاین شدن ... الان هم رفتم راه پله رو جارو زدم انگار یکی از دوست های بابام میخواد بیاد خونمون ... طی هم زدم ....

در کل نسبت به روز های قبل فعالیت زیاد داشتم ... گفتم نسبت به روزای قبل ...

امروزم البته مامانم همراهم بیدار شد واسه سحری ...

دیگه اینکه در مورد گرسنگی ... جدی من اغراق میکنم 

ولی الان بدون اغراق گرسنه ام ...

منتظرم کلاس آمار شروع شه 

ولی در کل یه چیزی در مورد من هست ... 

که چون پستم طولانی شده نمیگم ...

فقط یه اشاره ای میکنم که بعدا بگم ...

احساس میکنم نه بلد نیستم ... نه همیشه ولی بعضی وقتا 

نسبت به دوستا و آشناهام ... 

یه ذره هم میترسم که در آینده توی دانشگاه ... کار سبک سرانه انجام بدم ... کار اشتباه ... 

فعلا 

+  یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۴۰۰  18:0  ❤✮سارینا✮❤   

تجربه نشون داده هر زمانی که می‌خوام غذا بخورم 

با هر شدتی که می‌خوام (یعنی منظورم اینه که زیاد بخورم یا کم) 

باز هم وقتی از خواب بیدار میشم گرسنمه  

البته یکی دو ساعت دیگه اوکی میشه چیزی نیست

+  شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰  13:52  ❤✮سارینا✮❤   

(آهنگ سینا حجازی در پشت صحنه درحال پخش می‌باشد ) عصر خوابیدم یه مدتی رو بعد بیدار شدم ...

واسه همین تا الان بیدارم ... دارم پرتقال میخورم 

دنیا به دمه تو نباشی غمه 

دنیام قفسه تو که باشی بسه 

دیروز دو دو ونیم بود ک به چیزی خوردم و خوابیدم واسه سحر بیدار نشدم 

ولی خب روزه گرفتم 

روزا آسمونا رو 

شبا کهکشونارو 

بی  تو نمی خوام دنیا رو 

نه نه نه نه 

یه ذره اولاش اذیت شدم ولی عصر ک خوابیدم راحت شد ...

جوری که وقتی اذان رو گفتن گفتم اع اذانه؟

حال تو خوبه و حالم بد ...(آهنگ پیش زمینه عوض شد) 

شیش صفحه از جزوه بچه ها آمار خوندم ... 

از تقریبا ساعت نه تا دوازده و نیم هم تکلیف آمار رو نوشتم با کمک یکی از دوستام ...

یعنی حقیقتا مرام گذاشت واسم 

خدا کنه بارون بیاد که امشب دلم به یادت بیوفته 

خدا کنه دیگه نری که داره از چشام میوفته ...

یعنی من که تا الان اصلا آمار رو نخونده بودم ... 

اصلا ...

نصف کلاس هاشم چون واسه ساعت هشت بود خواب بودم ... 

بعد این عشق ()  در کل این سه ساعت و نیم همراه من کل ۲۳ مرحله رو رفت ... خو آدم هیجانی میشه دیگه 

اصن ذوق می‌کنه 

همه چی آروم آروم آروم رقم خورد 

عقلم رو از سرم برد 

همه چی تو یه لحظه یه لحظه یه لحظه 

دیوونگی محضه ...

همه چی آروم آروم آروم رقم خورد 

این عقلم رو از سرم برد 

همه چی با یه خنده یه خنده یه خنده 

جونم به جونش بنده 

دیوونه یه دنده 

( از این خیلی خوشم میاد واسه همین وقت بیشتری روش گذاشتم ) 

دارم خرما میخورم ... 

این یکی واسه اشوانه ... 

ریتمش خوبه ...

فردا دو تا کلاس آنلاین داریم 

با یه دست پس میزنی پیش میکشی شهر رو به آتیش میکشی بسه ... 

میگم ماست بده ؟ قبلش پرتقال خوردم؟ ... 

باید هیلگارد رو بخونم ... تا قبل دوازده تموم شه ... 

آمار هم ساعت ۱۸ باید باشه کلاسش ... 

خب دیگه تا اذان رو بگن  واسه حسن ختام یه کاسه ماست هم بخورم و بخوابم احتمالا نخوابم و یه ذره هیلگارد بخونم ... 

دیگه نمیدونم هرچی پیش بیاد دیگه 

آهنگ هام هم تموم شدن ... 

فعلا ...

+  شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰  4:48  ❤✮سارینا✮❤   

میگه خدایا قرنطینه اس ما نمیتونیم بیایم مهمونی سهم ما رو جدا کن یه موقعی دیگه میایم 

یا مثلا میگه انسان توی این دنیا مسافره ... روزه هم بر آدم مسافر واجب نیست 

در کل دارم میگم که رمضان آمده است 

پاشید روزه بگیرید .... 

تو خونه ما همیشه بابام روزه هاش رو کامل کامل کامل می‌گرفت که اونم به خاطر داستان قلبش و اینا واسش خوب نیست. 

مامانم هم مثل بابام دکتر بهش گفته نباید روزه بگیری 

میمونه من .... من که دیشب اصن پانشدم واسه روزه 

درواقع ساعت هم نداشته بودم ...  دیر هم خوابیدم ... و شد آنچه شد ... 

ولی امروز یه ذره وسوسه شدم خودم روزه بگیرم ...  

البته وسوسه کلمه درستی فک. نکنم باشه ولی خب 

بیدار موندم .... و واسه سحری برنج و ماست خوردم یه دونه نارنگی هم خوردم (اینا رو آروم آروم خوردم نزدیک ساعت سه بود ... الآنم پاشدم دو سه تا خرما خوردم و یه ذره آب. ... فک کنم بس باشه ... 

دوست ندارم بقیه بفهمن روزه گرفتم ... 

نمیدونم چرا ... احساس میکنم یه ذره ریا میشه .... یا مثلا به خاطر اونا روزه می‌گیرم ... 

واسه همین دوست ندارم بگم ..‌ 

یه چیزی هم میخواستم بگم ... یادم رفت ... فعلا شب بخیر 

+  پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰  4:27  ❤✮سارینا✮❤   

حالا دست دست 

عینکم اومد 

به به ...

یه لحظه برداشتم قاب روی دیوار رو دیدم دوباره عینک رو زدم 

اصن خیلی خوشحالم (یه استوری هم گذاشتم توی اینستا میتونید ببینید )

واقعا خیلی خوبه 

آهنگ گذاشتم دارم تایپ میکنم یکی از آهنگ های باباشلی (؟) که توی کانال یکی از بچه های بلاگفا بود رو الان دارم گوش میدم خیلی آرومه اصن آدم رو آروم می‌کنه 

یه دونه ظرف رو هم شیکوندم 

داشتم ظرفا رو میشستم اون یکی رو گذاشتم کنارش اومدم این ور تق ... افتاد شکست 

مامانم زیاد چیزی نگفت ... خودم احتمال میدم چون ظرفه مال خیلی وقت پیش بوده چیزی نگفته اما خب ... 

باید یکی دوتا مقاله رو در مرود ازدواج بخونم خلاصه کنم خلاصه تدریس روانشناسی اجتماعی هم باید ویس بدم ده دقیقه 😐

لنتی خودت به زور بیست دقیقه حرف زدی من چی بگم 

هیچی الان ذوق مرگم هنوز 

عینکم عادی نشده 

می‌خوام برم چای بخورم (اگر نبود باید دم کنم بعدش بخورم ) 

البته بنوشم فعل مناسبیه 

توی گروه با نسرین و غزل داشتیم حرف میزدیم 

گفتم عینکم اومده نسرین اسم شیرینی آورد 

دونه دونه شیرینی هایی که ازش طلب دارم ردیف کردم 

دیگه یه ویس داد منم یه ویس دادم در جوابش که جالبه متن ویس من با پی امی که غزل داد کاملا یکی بود 

ولی اومدم یه دور فیلم میبینم یه دور توی برنامه هام میچرخم بعدش یا مقاله ها رو میخونم یا هم اجتماعی رو ویس میگیرم ... 

یکی از همکلاسی ها به مدیر گروه پیام داده بود که همه کلاس های ما افلاینه از اون طرف هم نمیدونم مدیر گروه چی گفته بوده که یهو یکی از استاد هامون که سه تا درس باهاش داریم پی ام داد روز فلان ساعت فلان جلسه پرسش و پاسخ این درس این درس این درس حضور هم اجباریه 

نصف بچه ها از اون بچه عصبانی شده بودن 

ولی من میگم خوب کرد اصن .. 

حیف که دو تا از درساش رو نرسیدم تموم کنم تا اونجایی که درس داده 

خلاصه که اینجوری 

فعلا 

+  چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰  20:34  ❤✮سارینا✮❤   

احساس و ادراک رو تا جایی که درس داده بود از رو هیلگارد خوندم 

با اینکه خودش یه منبع دیگه ای رو معرفی کرده بود اما خب زیاد فرقی نداره با اون کتابه 

کاش دو تا تکلیف میدادن اینجوری خیلی بده 

یه لیوان چای ریختم ... دارم هم زمان میخورم ... عادتمه چای باید داغ باشه ... نباشه نمیتونم بخورم یعنی نه که نتونم بخورم  نمیچسبه بهم ... ارثیه این ... آقاجونم هم داغ میخوره چای رو ... 

هندزفری توی گوشم دارم آهنگ گوش میدم ... به به 

یادم اومد یه درس هست تازه گذاشته گوش دادم اما باید برم تکلیفش رو آپلود کنم ... حالا میرم 

کوییز بهم یه ساعت بازی نامحدود داد کلی کوییز زدم با مامانم ... 

فک کنم عصرا بیام با مامانم کوییز بزنم خوب باشه ... 

می‌خوام دوران کهن رو هم ببینم یکی دو قسمت ... 

فعلا :)

+  دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰  17:54  ❤✮سارینا✮❤   

این چند وقت چی شده؟

هیچ چیز خاصی نشده ... 

روز ها میگذرن و من حوصله پست گذاشتن هم ندارم 

گوش شیطون کر یه ذره دارم درس میخونم 

دیروز مامانم... دیروز نه پری روز مامانم میخواست بره بیرون به من گفت اینجا ها رو جمع کن و مرتب کن و اینا (شایدم همون دیروز بود) منم میدونستم که اگر اون کار رو کنم و درس نخوندم واقعا عصبی میشم ... چون خودتون هم میدونید هر موقع میخواستم درس بخونم یه چیزی شد که نشد بشه (الان یادم اومد کی بود ... دیروز بود ) خلاصه که گفتم نه من می‌خوام درس بخونم کاری نمیکنم 

بابا جدی هر موقع که اراده کنم درس بخونم آخرش یه مسئله ای پیش اومد که نشد ... خب من عصبی میشم دیگه 

واسه همین گفتم نه 

دیگه یه ذره درس خوندم دیگه مامانم هم اومد 

از این ناراحت بود که چرا کاری نکردم 

دیگه دخی خاله لیست کتاب داد که وقتی میریم بیرون ببینیم گیرمون میاد یا نه 

عصر بود کلاس آمار داشتم به بابام و مامانم اینا میگم بریم عینکم رو بگیریم میگن نه هنوز زنگ نزدن نمیخواد ... اصنم نمیدونن من واسه عینکه ذوق دارم  خلاصه که قشنگ ذوقم رو هم پوکوندن 

کلاسم هم تموم شد یه مدت بعدش آبجیم زنگ زد گفت دارم میرسم به بابا بگو بیاد دنبالم نمی‌دونم چرا نمیتونست زنگ بزنه به بابا فک کنم چون ایرانسل نداشت 

خلاصه که گفتم بابام و داییم (که اون موقع خونمون بود ) رفتن آبجیم رو آوردن 

گوشیم رو زدم شارژ رفتم بیرون یکم کنارشون نشستم .... 

داییم رفت ... 

بچه ها ویدیو کال گرفتن تا پاسی از شب (!) داشتم باهاشون حرف میزدم (اولین روزی بود که ویدیو کال میگرفتن ) نت جهرمی رو هم پوکوندم واقعا ... سی گیگ مونده (دعا دعا میکنم تا خرداد برسه بعدش مهم نیس ) بیشتر رعایت میکنم ... 

جدا از اونی که اشاره کرده بودم یه جایی که اشتهای کم تر شده ... حالا یادم نمیاد دقیقا کجا ... شاید اصلا توی وب اشاره نکرده بودم 

ناخن هام هم به طرز شدیدی لایه لایه شدن از همون اول سال از شیشم هفتم شروع شد این موضوع و تا الان ادامه داره ..‌. این موضوع واقعا اذیتم می‌کنه ... سرچ زدم گفتن به خاطر کمبود آهنه گوگل گفت ... آبجیم هم گفت کلسیم بدنت کمه ... 

خلاصه که هرچی هست خیلی ضعیف تر از حالت عادی شدم ... 

مو هام هم می‌ریزه 

من چمه واقعا؟ 

خستمه ... ساعت دو خوابیدم ساعت هشت در حد چند دقیقه چشمام رو باز کردم با گوشی وارد کلاس شدم و دوباره خوابیدم تا ساعت ده و نیم یازده ... اما باز هم احساس خستگی دارم 

یه چیز بدنم کم شده  

مامانم هم خوشش نمیاد مثل اینکه زیاد با دوستام حرف میزنم و اینا می‌گفت کی بودن هی حرف می‌زدی و اینا به ما که میرسی اخم می‌کنی  با اونا میخندی هیچی نگفتم وقتی سفره رو جمع کردم میخواستم بیام تو اتاقم یه چیزی تو مایه های این گفتم که رفتار خودت باعث شده اینجوری کنم و اینا ....

آها از نشریه نگفتم اون جلسه هه بود که گفتم باید اسم تحویل بدیم و اینا جلسه هه تشکیل شد به طور کلی چهار نفر بودیم بینش یکی دو نفر هم اومدن و رفتن 

یکی بود گفتن دانشجو ارشده ... بابا طرف هرچی می‌گفتیم می‌گفت نه  یکی گفت سیمرغ گفتم تکراریه ... 

کلی اسم و اینا گفتیم همونی که من رو دعوت به همکاری کرد هم همش اسم کتاب پیشنهاد میداد و کلمه هایی که یه نوع ناامیدی رو در خودش داشت پوچ و هیچ و انتظار و ... 

یه جاش گفتم سیمرغ که هست حالا اصرار دارید بزارید ققنوس . قشنگ هم هست همون که دو خط بالاتر گفتم ه.... هم گفت میتونیم اصلا بزاریم فونیکس منم دیدم جذاب میشه گفتم آره من با فونیکس موافقم ... هرچند همون مخالفه هی می‌گفت نباید وقت زیادی روی اسم بزاریم بعد هم هرچی می‌گفتیم می‌گفت من مخالفم 

با احترام خو مرض .... هرچند در آخر پنج تا اسم انتخاب کردیم 

فونیکس 

شفق(این رو هم من پیشنهاد دادم )

کابوس (این رو همونی پیشنهاد داد که هیچ رو پیشنهاد داد ه....) 

خوان هشتم (اینم ه پیشنهاد داد) 

جاودانه (اینم خانم مخالف پیشنهاد داد) 

طی آخرین بررسی‌ها دو نفر به شفق رای دادن سه نفر به فونیکس یه نفر به جاودانه اون دو تا هم غاز میچرونن ه و یکی دیگه هنوز رای ندادن ولی کیف کردم خانم مخالف خیط شد  

پ.ن: یه زهرا خانمی بهم نظر خصوصی داده که میخواد در مرود وبلاگ ازم بپرسه ... عزیزم گفتینو هست میتونی اونجا سوال هات رو بپرسی .... ببخشید که دیر جوابت رو دادم اما هرچی منتظر موندم یه بار دیگه نظر بدی نیومدی 

+  دوشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۰  15:23  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

کجا بودم؟ 

آها بعد از اینکه گوشی رو زدم به شارژ و به ذره اونجاها رو جمع کردیم دوباره برگشتیم باغ 

یکی دو تا ظرف مونده بود که دلشون نیومده بود بشورم این بود که گذاشته بودن واسه ما  اونا رو هم شستیم و اومدیم نشستیم 

یه ذره حرف زدیم بعدش هم دخی خاله و سه تا از خاله ها رفتن واسه شام چیز میز بیارن که شام رو هم اونجا باشیم 

خواستم من هم برم گوشیم رو هم بزنم توی شارژ چون پیش‌بینی میکردم تا شب نمیکشه شارژش که نبردنم  

بعد با عسل رفتیم یه ذره بالای کوه خیلی بالا نرفتیم یه سی ثانیه استوری گذاشتم از اون بالا دیگه کم کم داشت هوا تاریک میشد اومدم پایین 

(حالا از این ور تو پرانتز بگم واسه یه نقش یه توی دانشگاهمون دعوت به همکاری کردن ازم من هم سرم درد می‌کنه واسه فعالیت های غیر درسی (!) گفتم اوکیه منم هستم ... قرار شد ساعت ده جلسه باشه همه آنلاین بشن یه ذره آشنا بشیم و صحبت کنیم و اینا ) حالا من شارژم کم بود هوا هم یه ذره سرد شده بود ملت داشتن شام درست میکردن دیگه یه ذره با گوشی کار کردم اون آخرا دیگه کار نمی‌کردم که کم نشه دیگه ده شد و من رفتم تو ماشین آقاجون نشستم این موقع ها دیگه کم کم شام آماده شد ملت رفتن شام من متوجه شدم اما چیزی نگفتم اول که کار داشتم تو به اصطلاح جلسه بودم دوم هم اینکه زیاد گرسنه ام نبود ... 

اینا هم شام خوردن خوردن خوردن خوب که تموم شد سفره رو جمع کردن یهو مامانم گفت اع پس هانیه کو  هی من میگم یکی‌ کمه ها هیچی  دیگه رفتم بیرون گفتم کار داشتم نمیتونیستم بیام و اینا توضیح واضح ندادم (کلا یه مرضی دارم نمیتونم قشنگ جواب بدم که دقیقا می‌خوام چی کار کنم و چی کار میکنم نه واسه همه چی ولی معمولا واسه برنامه های خودم اینجوریم) 

نتیجه جلسه هم این شد که دنبال اسم واسه نشریه باشیم ....

خلاصه ملت همه چیز رو جمع کردن دیگه می‌خواستیم بریم خونه بخوابیم از اونجایی که لباس های من و وسایل دخی خاله یه جا دیگه بود باید می‌رفتیم اونا رو برمیداشتیم می‌رفتیم خونه آقا واسه خواب 

یکی از شوهر خاله هام یه نیسان داره همون عصر با نیسانش اومد (اون یکی ماشینش دست خالم بود ) دیگه هیچی نگاه به نیسان کردیم گفتیم عاغا بپرین پشت نیسان اینجوری نمیشه ... 

پریدیم(سه نفر بودیم ) پشت نیسان و آهنگ خز هم گذاشتیم (ماچ افشین) حالا دست دست فیلم هم گرفتیم صدامون رو هم ظبط کردیم باهاش جیغ و داد و فریاد اصن خییییلیییی فاز داد بعد وسط راه وایسادیم سنا دختر همین شوهر خاله رو (از مارینا چهار ماه بزرگ تره )  سوار نیسان کردیم 

یادم رفت دیشب بگم سر ناهار شوهر خاله می‌گفت بخورید که دیگه سال ۱۵۰۰هیچ کدوممون نیستیم دیگه بحث سر تخمین سن بود میگفتن شاید سنا بمونه بعد به شوخی میگفتن سنا اینا رو یادت باشه بعدا واسه نوه هات تعریف کن ... 

حالا در حین برگشت دهی خاله می‌گفت دلم واسه نسل جدید میسوزه همچین لذتی رو نمیبرن 

گفتم سنا حواست باشه سال هزارو چهارصد و پونصد (!-اشتباه عمدی بود) تعریف کنی واسه نوه هات ... بگو قبلا یه ماشینی بود اسمش نیسان بود 

دخی خاله اضافه کرد : نیسان آبی ...

تصحیح کردم : نیسان آبی گاوی 

خلاصه ته خز بودن رو در آوردیم وسایل ها رو هم جمع کردیم دیگه برگشتیم از اولین کار هایی هم که کردیم زدن گوشی هامون به شارژ بود 

یعنی هممون به اتفاق موافق بودیم که این چند دقیقه نیسان سواری لذتش برابری که هیچی بیشتر از کل روز بود ... فقط حیف که شوهر خاله خیلی خوابش میومد و خسته بود وگرنه یکی دو دور دیگه هم میزد و برمیگشتیم 

صبح هم ساعت هفت و نیم بیدار شدم .... 

دوازده اینجاها بود که خونه بودیم  

تشکر فراوان از پوریا که گفت پاشو برو بچه بازی نکن ​​​​​​

هرچند اگر نمی‌رفتم زیاد واسم فرقی نداشت ولی اون نیسان سواری واقعا لذت بخش بود از ته دل خندیدیم و احساس کردم که هرچی مسخره بازی بود که به خاطرش قبلا ناراحت بودم نیست اصلا یادم به اونا نبود 

حالا هم یه فلاکس چای کامل درست کردم یه ذره رو خوردم یه ذره رو گذاشتم بعد بخورم باید حموم هم برم 

دنبال اسم واسه نشریه هم میگردم تا ده و نیم امشب وقت داریم واسه پیشنهاد اسم نمی‌دونم چه اسمی رو پیشنهاد بدم ... چند تا هست اما فکر نمیکنم زیاد مناسب باشه دوست دارم یه اسمی باشه مثل طنزیم که جذابیت بصری هم داشته باشه ترکیب دو تا واژه باشه یه همچین چیزی اما چیزی به ذهنم نمی‌رسه ... 

درس هم باید بخونم .... 

حالا می‌خوام برم به بقیه کار ها برسم ... 

روزتون پر از شادی :)

پ.ن: تف ... واقعا تف.... بچه ها توی گروه کوچیکه (همونی که شیش نفریم) هی دارن درس میخونن هی میگن هیچی نفهمیدیم منم ول معطلم  طبق اولویت ها پیش میرم ...

پ.ن۲: یادم رفت بگم وقتی با دختر خالم زیر یه درخت نشسته بودیم یهویی دستش رو انداخت دورم گفت خیلی دوستت دارم 

البته قبلش بحث یادم نیست چی بود ... اما چسبید 

لبخند زدم گفتم مرسی ! 

 

+  شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰  16:59  ❤✮سارینا✮❤   

همین اول بگم من خوابم میاد یهو وسطش خداحافظی کردم یعنی دیگه نمیتونم بیدار بمونم  ... 

کلی پی ام دارم نخونده اما چون واقعا خسته هستم پست میزارم و میخوابم ... 

دیشب پیش دختر خالم بودم ... گفتم دیگه کات کرده بود ... 

یه ذره با هم حرف زدیم .... خسته بود، در واقع بخوام بگم این بود که این به قول خودش گریه هاش رو دفعه قبلی کرده بود ... الان دیگه وقتی که تو رابطه نیس راحت تره اگر دردی هم باشه یه ذره ای و تموم بهتر از اینه که توی رابطه باشه و هی از دوست نداشته شدنش ناراحت شه 

خوب یا بد توی دهنم کلمه «تف» افتاده هر اتفاقی میوفته سریع میگم تف 

مامانم اومد ما رو ببره باغ که یه کوچولو تند حرف زدم ... تقصیر من بود و تقصیر من نبود یه ذره حوصله سوال و جواب ندادم اینجوری سریع از کوره در میرم 

خلاصه که بعد یه ذره بعد با دخی خاله رفتیم باغ ناهار دلمه خوردیم جای همه خالی منتهی یه عکسش رو واسه یکی دو تا از دوستام فرستادم # صرفا_جهت_بازی_با_روح_و_روان 

دیگه ناهار خوردیم و اینا برگشتیم پایین دخی خاله خونه رو جمع کنه و اینا منم گوشی رو زدم شارژ ... 

عاغا من خیییییلی خیلی خوابم میاد بعد یادم بیارید تعریف کنم ...

شب بخیر 

+  شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰  1:38  ❤✮سارینا✮❤   

یعنی پوریا یه جوری نظر میده که وقتی می‌خوام جوابش رو بدم بلاگفا میزنه دیگه جا واسه نوشتن نداری نمیتونم قبول کنم  

خب خب خب الان هم دیگه مسخره بازی رو تموم کردم و توی ماشینم به سمت مقصد حرکت میکنیم 

حقیقتش اصلا دلم نمیخواد برم ... بابام گفت شاید شب نیایم گفتم چه عیبی داره اصنم عیبی نداره میگه تنهایی واسه خدا خوبه ... نمیدونه اونجا که میرم تنهایی بیشتر یقه مو میگیره ... به خاطر این که اگر من نباشم هی می‌خوان بگن فلانی خونه تنهاست می‌خوایم برگردیم و آخرش ملت هی بگن چرا فلانی نیومد و اینا اومدم و اینکه نخواستم حرف دوستم رو زمین بندازم 

حالا مامانم هی میپرسید چرا نمیخوای بری و اینا ... منم هیچی نگفتم که چرا گفتم خودمون خونه داریم و اینا احساس کردم منتظر بود بگم با یکی دعوام شده یا یه چیزی تو این مایه ها 

خونه آقاجون اینا که یکی رو میخوان هر ساعت کار کنه  

اونجا هم دیگه واقعا دوست ندارم برم ... ممکنه اگر اصرار کنن یا بگن بیا برم اما خودم هرگز پیش قدم نمیشم واسه رفتن 

حالا اینا رو بی خیال 

توی پست قبلی گفتم پول ویزیت دکتر و بیعانه واسه عینک رو از عیدی هام دادم الان چهل تومن از. صد و چهل تومن عیدی هام موند ... جاش می‌سوزه  ... البته به مامانم گفتم، گفتم که سر ماه باید بهم برگردونه می‌خوامش گفت چی کارش داری گفتم حالا تا سر ماه هر موقع میخواستم استفاده کنم میگم ... 

بشدت گرسنه ام ... صبحونه درست و حسابی نخوردم ... منتظرم برسیم ناهار بخوریم ... 

یه ذره پرخاشگر شدم مخصوصا با مارال ... خیلی روی مخمه ... خیلی اذیت می‌کنه من رو ... کاش دانشگاه ها باز میشد یه ذره از همه چی دور میشدم .... مسئله اینجاست که وقتی هم باز بشه دیگه یه جایی رو می‌خوام از بچه های دانشگاه دور بشم ... چرا من انقدر فراریم؟!

+  پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰  12:14  ❤✮سارینا✮❤   

سلام سلام 

همیشه زود بیدار شدن جوابه :)

فقط من نمیدونم چرا واقعا چرا هر موقع که تصمیم میگیرم به طور جدی درس بخونم نرسیده به کتاب و درس یه چیزی میشه که نمیشه درس خوند 

به جان خودم راست میگم بحث سر تلقین و اینا نیست 

واقعا میگم 

ترم قبل هم همینطوری بود

بزارید از اول بگم صبح ساعت هشت و نیم رفتم یه تخم مرغ درست کردم و صبحونه خوردم 

بعدش هم یه دونه چای هم ریختم آوردم تو اتاق 

خوردم کتاب رو گذاشتم روی میز یه ذره مو هام رو شونه زدم 

دیگه اومدم بشینم روی این صندلی یهو در اتاق باز شد مامانم اومد تو گفت آماده شو بریم دکتر  اگر هست که یه معاینه کنه اگر هم نیست که هیچی نوبت بگیریم 

هیچی دیگه آماده شدم رفتیم دکتر منشین گفت دکتر صبح ها عمل داره عصر بیاید 

دیگه یه ذره مامانم میخواست چیز میز بخره بین راه چند بار پیاده شد جواب آزمایش زندایی رو گرفتیم بعد هم برگشتیم خونه (ساعت نزدیک دوازده یک بود) 

دیگه یه ذره رفتم تو گوشی (حقیقتش واقعا حس خوندن نداشتم ) 

وقتی مامانم اینا ناهار میخوردن من میل نداشتم گفتم بعدا میخورم 

دیگه یکم بعد ناهار خوردم ... گوشی... بعد هم مامان یادم آورد که مگه وقت دکتر نداشتی ؟ 

سریع آماده شدم رفتم جلو در نشستم مامان هم اومد 

مطب تقریبا شلوغ بود ... اما بیرون صندلی گذاشته بودن واسه مراجعه کننده ها 

اون دکتری نبود که بار قبل اومده بودیم ... رفتم تو و اینا چشم هام رو معاینه کردن شماره عینکم رو هم مشخص کردن  

بعد اون منشیه یه دونه قطره رو ریخت توی چشمام(بعد از دکتره پرسیدم اون قطره چی بود گفت بی حس کننده بود) ... سوخت چشمام یه ذره بعدش هم حس باحالی (-همیشه میخواستم از اون آخری استفاده کنم -) داشت یه ذره احساس میکردم که پف کرده چشمم یا مثلا ملتهب شده مثل وقتی که میری دندون پزشکی که دندون بکشی اونم به لثه ات بی حس کننده میزنه یه همچین حسی رو در رابطه با چشمام داشتم 

دیگه وارد مطب شدم 

دکتره از اون دکتری که پارسال رفته بودم بهتر بود 

دو تاشون حرف نزدن زیاد ولی دکتر پارسالیه یه جور انگار دعوا داشت 

خلاصه این یکی هم چشمام رو معاینه کرد بعد از اون عینکا بهم داد یه چک کرد شماره و ایناش رو آخرم گفت که شماره چشمات زیاد شده 

هیچی رفتیم فرام عینک قبلی آبجیم رو دادم که شیشه اش رو عوض کنن (آبجیم چشماش رو لیزیک کرد دیگه عینک قبلیش رو صاحب شدم ) از اول هم از عینک خودم خوشم نمیومد 

ولی لامصب سگ جون بود ها 

یعنی من اعصابم خورد میشد این رو میکوبیدم تو دیوار هیچیش نمیشد 

در این حد داغون 

ولی این عینکه اینجوری نیس خیلی ظریف مریف و نازنازی و نازکه 

دیگه هیچی اومدم خونه تو اتاق ... بعد رفتم دوران کهن دیدم ... بعد ظرفا رو شستم 

از اونجا که عادت دارم موقع کار کردن آهنگ گوش بدم این بار هم داشتم آهنگ گوش میدادم 

بابام اومد گفت انقدر آهنگ گوش نده و اینا یه ذره باهاش کنتاکت داشتم اومدم تو اتاق دوباره نمی‌دونم شاید یه ذره ناراحت شد ولی خب من واقعا آهنگ رو دوست دارم خوشم میاد آهنگ های مورد علاقه مو حین انجام کار گوش کنم 

این که میخواد مثلا نیم ساعت گوش کنم و بزارم کنار رو واقعا نمیتونم .... خدایی اینا دیگه شخصیه ... نه که شخصیه ... منظورم اینه که سلیقه ایه ... شاید بابای من بدش بیاد اما خودم خوشم میاد 

بستگی به آهنگش هم داره اما خب منظورم رو رسوندم 

وقتی از مطب برگشتم گفتم عیبی نداره دوباره فردا میخونم 

که متوجه شدم بازم می‌خوایم بریم خونه آقاجونم اینا 

ولی من نمیخوام برم 

خسته ام شده ازشون 

دیگه بسه ای بابا همش اونجا بودیم ... اونجا واقعا نمیتونم راحت باشم 

تنها هم هستم با وجود اون همه آدم 

بدم میاد تنها باشم 

اگر قراره تنها باشم خب همینجا تنها میمونم 

دیگه حتی شوقی هم ندا م برم پیش دخی خاله ... با وجود اینکه تازه با دوستش کات کرده ... میدونم ناراحته ... میدونم سخته واسش ... باید کنارش باشم ... 

اما من رو نمیخواد ..‌. اگر من رو میخواست میتونست ثابت کنه 

زمانش رو داشت ... اون شب که دنبال یه ذره جا می‌گشتم یادم نمیره 

یه بالش حداقل 

شده بودم از اینجا مونده و از اونجا رونده 

هیچ جا جام نبود 

درسته اگر الان برم دیگه دایی اینا برگشتن خونشون جا هست 

اما من اون بار واقعا واسم سنگین بود ... 

اون هم میدونست که حساسم ... میدونست ... و دردم همین دونستنشه 

اصن به جهنم همچی از توقع بی جا میاد ... سعی میکنم توقع نداشته باشم از کسی :)

واقعا دلم نمیخواد برم 

واقعا دوست ندارم مامانم اینا هم به خاطر من نرن 

کاش میشد اجازه بدن من بمونم خودشون برن 

نمی‌ترسم ... شاید یه ذره ترسیدم اما خب به روی خودم نمیارم قطعا خخخخخ

 اونجا واقعا بهم خوش نمیگذره 

واقعا نمیخوام اونجا باشم ... 

کاش برن و من رو نبرن ... خودشون برن اما من نرم .... کاش...

پ.ن: یادم رفت به دکتره بگم چشمام خشک شدن و خودم اشک مصنوعی میزنم کاش یادم نمیرفت ...

+  چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰  23:52  ❤✮سارینا✮❤   

دو سه تا پرنده هستن هی میخورن به پنجره اتاقم 

یعنی اگر یه ذره خواب مونده بود بعد از زنگ گوشیم با این پرنده ها دیگه همون یه ذره هم پرید ....

البته الان که کلاس ندارم ممکنه دوباره بخوابم 

.... 

روزتون بخیر

+  چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰  7:35  ❤✮سارینا✮❤   

من یه اخلاقی دارم ... 

خوب یا بد  ... 

از اضافی بودن و مزاحم بودن بشدت احساس بدی میکنم 

بشدت بدم میاد و اگر ذره ای احساس کنم که مزاحمم اضافیم یا چیزی فاصله میگیرم ...

چه در واقعیت چه در مجازی 

این که هر آدمی رو با اون یکی آدم مقایسه کنم اشتباهه 

اینکه بگم اع این فلان کار رو نکرد ولی اون یکی همین کار رو کرد ...

کاملا اشتباه هست واسه همین سعی میکنم آدم ها رو قضاوت نکنم 

تا جایی هم که بشه و امکانش باشه سعی میکنم ببینم چرا اینجوری شده 

وقتی از یه آدمی خوشم بیاد ... حالا از افکارش، رفتارش یا هرچیزی دوست دارم بیشتر باهاش وقت بگذرونم ... 

اما این وقت گذروندن هم حدی داره - برمیگرده به همون اخلاقم- اگر ذره ای حس کنم طرفم رو با «بودن» اذیت میکنم ... خب فاصله میگیرم ... چون وقتی از یه آدمی خوشم میاد قطعا دوست ندارم اذیت بشه ...

هوادارش میمونم ... اما دیگه اذیتش نمیکنم چون هوادارشم 

اینایی که میگم ... فاصله گرفتن ... دور شدن .... 

اصلا آسون نیست ... 

نه به این آسونی که نوشته میشه ... 

واقعا توی بعضی از موقعیت ها خیلی زیاد ناراحت میشم یا شاید حتی حسودی هم بکنم ... اما خب ...

بر طبق همین تفکر دیگه تصمیم گرفتم منتظر اون نظری که میگفتم نباشم 

اگر اونقدری مهم هستم که جواب بگیرم دیر یا زود جواب رو میگیرم  و بابتش هم خوشحال میشم 

اما اگر نه ... خب درک میکنم که هر آدمی اولویت های خودش رو داره و انتخاب های خودش ... پس نمیتونم خرده ای بگیرم 

فقط هوادارش میمونم ... چراغ خاموش ... 

دیگه منتظر جواب نظر نیستم ... 

پ.ن:نمی‌خواستم زیاد طولش بدم ...اگر طول کشید دیگه به بزرگی خودتون ببخشید :)

+  دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰  20:52  ❤✮سارینا✮❤   

سلام

فکر میکنم تا حدودی فهمیدم چمه 

بعد از ظهر یکی از دوستام توی تل بهم پی ام داد ... 

واسش از مرغ و خروس و بوقلمون و اینای آقاجونم اینا عکس فرستادم 

یه ذره حرف زدیم بعدم خداحافظی کرد ...

وقت نبود تا بیشتر بگم واسش یا حتی حسم رو واسش موشکافی کنم ... جدا از وقت خودم هم هنوز باید وقت میذاشتم واسه پشت سر گذاشتنش ...

عصر تر دیگه نزدیک شب بود که غزل پی ام داد ... در واقع قبل اون هم پی ام داده بودیم اما آنلاین نبودیم با هم ... باهاش حرف زدم ... از حسم گفتم بهش چی شد که حالم گرفت ... 

و از اتفاقی که صبح افتاد ...  از تمام حس های بد گفتم ... 

وسطش هم یه دور رفتم عید (!) دیدنی خونه دختر عموی مامانم بعدش که برگشتیم هم دوباره غزل ... 

باهاش در مورد پست وبش صحبت کردم ... 

گاهی وقتا یادم می‌ره کلمات چه تاثیری روی آدم ها میذارن ... 

هر کسی توی زندگیش یه سری ناراحتی هایی میکشه ... اما به نظرم ناراحتی هایی که آدم توی بچگی میکشه -مخصوصا اینکه حل نشده باقی بمونه- خیلی عمیق ترن 

مواظب حرفاتون باشید ... ممکنه دل یکی به کوچیکی پای یه مورچه باشه ...

خلاصه ... 

گفتم احساس میکنم ازشون جدا هستم ... نمیتونم توی جمعشون باشم ... باهاشون فرق دارم ... و وقتی هم که می‌خوام یه ذره تلاش کنم کنارشون باشم مثل اونا باشم، انگار خود سانسوری میکنم ... راحت نیستم ... انار ریاس ... همین اذیتم می‌کنه ... 

غزل می‌گفت چون تو متفاوتی ..‌. با هاشون فرق داری 

می‌گفت انقدر موشکافی نکن ... سخت نگیر راحت باش تموم میشه 

می‌گفت خیلی توی جزئیات میری ...

اما من نمیتونم در این موارد توی جزئیات نرم ... یعنی اصلا نمیشه وقتی حالم بده دوست دارم بدونم چرا و از چی ... 

توی اینستا یه پسره گفت دوستت دارم 

گفتم خب بعدش ... چرا ... یه ذره حرف زد ...آخرم گفتم بهش از من چیزی در نمیاد خداحافظ (البته که نه با این ادبیات) 

دیگه چی می‌خوام بگم؟

آها درمورد ف ... اون باعث شد که یه بار دیگه حس طرد شدگی اذیتم کنه ... 

دلیلش هرچی که میخواد باشه 

چه عمدی چه سهوی 

توقع هم ندارم 

من خیلی حساسم ... بقیه بخوان هم نمیتونن اینطوری که باید حواسشون به حال من باشه .... این مشکل منه پس خودم هم باید از پسش بر بیام 

دوران کهن رو تا فصل پنج کامل دان کردم ...  فصل دوش هم تموم شد .... 

دوست داشتم قسمت یک فصل سه رو هم ببینم اما خوابم میاد پس بعد از گذاشتن پست میخوابم ... 

شوهر خالم چهل تومن عیدی داد 

خالم یه لوسیون زنداییم هم ده تومن 

آبجیم پنجاه تومن داد بیست تومن اون یکی داییم بیست تومن هم همون آشنامون 

شد چند؟؛نمیدونم حوصلم نمیشه بشمارم یکی از دایی هام هم به مارال و مارینا فقط عیدی داد قیافه من اون لحظه :   

به خاطرش افسرده شده بودم (عیدی نگرفتم) ولی خب امسال یخ ذره زیاد دنبال عیدی نرفتم ... کرونا هست و.... 

خب دیگه شب بخیر 

امیدوارم حال همتون خوب باشه 

پ.ن: واسه بیمار های کرونایی هم دعا کنید 

پ.ن۲:هنوز هم منتظر جواب نظری هستم که پارسال داده بودم ... واسم ارزش داشت ... امیدوارم خونده باشه و دلیل رفتارم رو بفهمه و امیدوارم ناراحت نباشه ... من خودم اگر ناراحت باشم زیاد مهم نیست ...چون خودم رو میشناسم سریع ناراحت میشم ... :)

+  یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰  2:56  ❤✮سارینا✮❤   

استرس دارم 

نمیدونم چرا 

تیک عصبیه؟

نمیدونم ! 

فقط لاک ناخن هام رو با دندونم کندم  ناخنم هم شکست با دندونم کندم 

استرس چی دارم نمیدونم 

این حد استرس...؟!

از چی استرس دارم آخه 

خو مرض چته 

چرا پاهات رو تکون میدی 

عصبی هستم 

+  شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰  12:32  ❤✮سارینا✮❤   

حالم به هم میخوره از هرچی تظاهره 

فک کنم امسال باید واسه من سال سکوت باشه تمرین بیشتر واسه ساکت بودن توی جمع ...

حالم به هم میخوره از هرچی تظاهری هست که نشون میدم 

بغل کردن های الکی 

فقط به خاطر اینکه ممکنه یه روزی دلم تنگ شه 

فقط به خاطر اینکه ...

حالم سریع بد میشه 

مثل الان ...

حالم از خودم به هم می خوره

امیدوارم هیچ وقت حالتون از خودتون به هم نخوره 

پ.ن:بشدت دلم غر غر میخواد .‌‌... 

نه هر غرغری... 

نه پیش هر کسی 

فقط هم در مورد یه موضوع کوچیک ... 

ولی فهمیدم این عادتم که میگم جای نمیمونم که نمیخوانم

فقط در مورد دوست های مجازیم نیست 

در مورد زندگی واقعیم هم هست تا جایی که بتونم واقعا نمیمونم 

اتفاق خاصی نبوفتاده ولی عصری دلم میخواست با یه نفر (یکی دو نفر شخص خاص ) حرف بزنم یکیشون که چند روزیه قرار شده پی ام ندم بهش طی یه سری قضایا ... به غزل هم پی ام ندادم چون میدونستم که اون موقع نیست ... به دو نفر پی ام دادم از دوستام ولی نمی‌خواستم بگم می‌خوام حرف بزنم ... پرسیدم کجان واسه سیزده که اونام جواب دادم فهمیدم موقعیت خوبی نیست و بیخیال شدم 

در این مورد میشد یه سری تبصره ها گفت اما خیلی خوابم میاد شب بخیر

پ.ن۲: حالم از خودم و بقیه و همه و همه و همه و همه به هم میخوره میخوام برم خونمون ... به جهنم ... به درک .... 

+  جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰  18:46  ❤✮سارینا✮❤   

سلام 

عصری ... نزدیک به شب بود که داییم اینا و یکی دیگه اومدن خونمون خالم بود و زندایی و یکی از آشنا هامون فامیل دور و نزدیک هست اما خب میگم آشنا راحت ترم 

البته قبلش مامانم رو هم بده بودن میخواستن برن بیرون 

بعد از اومدنشون یه ذره میوه و چای و اینا خوردیم 

بعد هم شام(کشک بادمجون بود ...کی کشک بادمجون دوست داره؟)

بعد دیگه سفره جمع شده جمع نشده همه رفتن پایین 

دیدم آ( پسر همون آشنامون) داره به دختر خاله کوچیکم میگه بیا بریم یه مانتو انداختم رو لباسم رفتم پایین دیدم سوار ماشین شدن

میگم:می‌خواین کجا برین؟

میگن: می‌خوایم بریم دور دور 

یه ذره این بین صحبت شد 

بعد مامانم میگه : «دختر گلم» برو اونجا ها رو مرتب و تمیز کن ظرفا رو هم جمع کن بشور تا من میام همه چی سرجاش باشه مرتب باشه 

قیافه من اون لحظه:

دقیقا همین بودم 

گفتم : راس میگی بگو « دختر گلم » بیا بریم دور دور 

والا 

خودشون میرن میگردن بعد نوبت به من که میرسه فلانی بیا این کار کن اون کار کن 

بعد دیگه اومدم بالا همینجوری داشتم این موضوع رو به بچه ها میگفتم (نه به صورت یک جا در پی وی چند تا دوست ) که یکی از بچه های دانشگاه آن بود دیگه به اونم گفتم 

اتفاقا گفت حالم گرفته اس گفتم چرا گفت خودمم نمیدونم 

یه ذره حرف زدم (در همون حال هم ظرف ها رو یه جا کردم ) 

یه ذره مسخره بازی در آوردم خاطره‌ ی خنده دار گفتم فانتزی گفتم آخرش هم گفت ... بزار حرف خودش رو کپی میکنم واستون

«ارادت خفن ترین و باحال ترین جان. 

تو بهترین حرف ها‌رو گفتی برام جالبه که خیلی بهم نزدیکی از لحاظ بامزگی... گرچه‌ نمک خاص خودت برای خودت هست..‌ اما احساس میکنم منم جای تو بودم بهمین شکل صحبت می کردم باهات... مرسی که هستی 

شبت بخیر‌بهترین و بامعرفت ترین»

دیگه یه ذره بعد از این حرف زدیم و بعد گفت صبح می‌خوام زود بیدار شم و شب به خیر گفتیم 

الآنم باباها رفتن خونه هاشون 

من مانده ام با مقداری ظرف 

برم ظرف بشورم 


آها میخواستم این رو بگم 

صبحی با دو تا از بچه های دانشگاه کل کل کردم 

یه پسره یه دختره 

بعد این دختره از اون دختر هاست که فقط کافیه طرف پسر باشه تا طرف رو تایید کنه انقدر رو مخه که 

هیچی من و اون پسره ( از سر بیکاری (!) ) داشتیم کل‌کل میکردیم اون هم عین قاشق نشسته پرید وسط بحث دیدم دو نفری افتادن به جونم ما عادلانه اس زنگ زدم به یکی از بچه های پایه بش گفتم عاغا پاشو بیا اینا من رو تنها گیر آوردن اونم گفت کارت نباشه برو که اومدم 

رفتیم کلی کل کل کردیم یکی دو جا میخواستم به دختره بگم وقتی دو تا مهندس دارن حرف میزنم یه کارگر نمیاد بگه بیلم کو دیگه نگفتم خخخ 

آخه خیلی رو مخ بودا خیلی دو ساعتها داریم بهش توضیح میدیم بعد نه تایید می‌کنه نه رد یه چیز دیگه میگه

میگه مثلا مامانت بهت میگه بیا تو میگی الان این مثاله 

بعد در میاد میگه اتفاقا الان مامانم داره صدام می‌کنه 

من میگم مثلا تو بحث های انتخاباتی رو ندیدی ؟ اینا به اونا اینجوری میگن؟ 

میگه چه فایده مسئولین هیچکدوم فلان نیستن و ... 

یکی دو بار هم بهش پروندم تو به آدم نگاه می‌کنی نه به حرفاش 

و اینا 

خلاصه که چسبید فقط این دختره رو حضوری شد من دارم واسش هه هه نمک دون 


غزل من رو دعوت به یه چالش کرده که نه تا از اتفاق های خوب توی سال گذشته رو بگید من حوصلم نمیشه چالش رو برم 

خب دیگه واقعا برم ظرفا رو بشورم 

شبتون خوش

پ.ن: مامان موندنی شد خونه دایی 

من که ناراحت نشدم پیش بینی این اتفاق رو هم میکردم منتهی وقتی اومد یه ذره میرم تو قیافه ... شایدم نرفتم ... اما زورم میاد اونجوری میگه  البته اونم حق داره بعدم مارال واقعا واقعا واقعا ناراحت شده حتما فردا یه تیکه ای چیزی میندازه با اون زبون عین نیش مارش پس احتمال داره من هیچی نگم فقط بزارم مارال حرف بزنه .... احتمال تشر زدن به مارال هم وجود داره 

ولی طفلکی خیلی دوست داشت پیش دختر داییم باشه ها ... خلاصه که اینجوری من برم دوران کهن ببینم فعلا 

پ.ن۲: من عیدی می‌خوام 

کسی بهم عیدی نمی‌ده نامردا به اون دوتا میدن به من نمیدن 

من روش حساب کردم ... هق هق 

+  پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰  1:44  ❤✮سارینا✮❤   

ولی دیشب قبل خواب به اون دوستم فکر کردم که گفت میرم ... میام وبت بعدا ... 

خیلی نشده تا الان ... یعنی زمان زیادی نشده از وقتی گفته 

ولی یه جورایی دیشب احساس تنهایی کردم 

یاد مستوره افتادم ... اونم غیب شد ... وبش رو حذف کرد 

کلا از ناپدید شدن یه سری کسا ناراحت میشم 

شاید کسای دیگه ای هم باشن که باید اسم ببرم اما خب.‌‌..

دلم تنگ شده واستون :) 

امیدوارم هرجا هستید شاد باشید :)

پ.ن: عاغا گمونم یکی رفته بوده از یکی دیگه تحقیق کرده بوده واسه امر خیر(قطعا هم نه واسه خودم ... البته من نمیدونما یه چیز کلی شنیدم دیگه چیزی نپرسیدم ... ایشالا که هرچی خیره همون بشه ... ولی باحاله اگر آبجیم ازدواج کنه 

+  چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۰  13:51  ❤✮سارینا✮❤   

شکر خدا که از خدا این رو خواستم خخخ 

نه آخه دیدین؟ نشستی یهو میگی آه کاش فلان میشد که فلان کنم 

طولی نمی‌کشه که فلان میشه و تو همون طور که فلان میکنی میگی کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم 

چرا واقعا به اون چیزی که داریم قانع نیستیم نمیدونم ... کلا انسان زیاده خواهه به خاطر اونه 

به هر حال من برعکس همه ... پشت خنده هام غمه / تو برعکس منی شادی و غمگین میزنی / ولی تو فوقش آخرش /میگی کلاه رفته سرش / باشه کلاه رفته سرم / ولی تو رو از رو میبرم / خط و نشون کشیدم که [محسن یگانه |اسم آهنگ یادم نیست]... اهم اهم اهم رشته کلام کلا از دستم در رفت 

میخواستم بگم من بر عکس همه این بار به جای اینکه بگم کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم گفتم شکر خدا که این رو خواستم و شد :) ولی جدی مرسی خدا 

حالا قضیه چیه؟ قضیه اینه که امروز قسمت آخر فصل یک دوران کهن رو دیدم و اتفاقا استوری هم گذاشتم (بگذریم که اصلا ترسناک نیست و کل ترسناک بودن فیلم فقط به خاطر یهویی بودن اتفاق هاست مثلا پسره تو ماشین نشسته منتظر یهو موجوده از شیشه جلوی ماشین سرش رو می‌کنه تو ماشین آدم میپره از جا -من نپریدم -  کلا فیلمه بیشتر از اینکه ترسناک باشه فانتزیه واسه همین دوسش دارم دایناسور ها رو هم دوست دارم البته خلاصه) از اونجایی که قبلش هم با غزل صحبت کرده بودم و اون هم هشدار داده بود بابت مصرف اینترنتم (این چند وقت خیلی فیلم دان کردم  ) دیگه حقیقتش ترسیدم دان کنم گفتم کاش ایرانسل نت رایگان میداد میرفتم فیلم دان کنم 

و آخر شب نزدیک ساعت ده متوجه شدم به خاطر عید دو گیگ نت میده ایرانسل خب من هم فرصت رو غنیمت شمردم و به سرعت فصل دوم و یکی دوتا از فصل سوم رو دانلود کردم از اونجایی که دو تا ایرانسل پیدا میشه دم دستم با اون یکی هم ادامه فصل سه رو دان کردم 

الآنم داره قسمت نه از فصل سه دانلود میشه و یه قسمت دیگه دان کنم دیگه تموم میشه فصل سه و راحت میرم میشینم فیلمم رو نگاه میکنم 😁 

دلم نیومد قسمت آخر فصل یک رو حذف کنم شاید بعداً حذفش کنم 

یه تا قسمت از فصل پنج فرندز هم مونده اونا رو هم سریع ببینم حذف کنم و تامام 

حالا این دوران کهن چیه قضیه اش ؟ اینه که قبلا از شبکه چهار میذاشت من هم نصفه دیده بودم و همیشه توی ذهنم بود که این رو ببینم کامل بعد از مدت ها یادم بهش افتاد وقتی میخواستم یه سریال دان کنم دو تا گزینه داشتم یکی گروه تجسس یکی هم دوران کهن که با یه دو دو تا چهار تای ساده با دیدن اینکه دوران کهن قسمت های کمتری داره اون رو دان کردم به همین سادگی  

دیگه از چی بگم براتون ... آها مامانم چند تا لباس داشتم که یه سری مشکل داشتن اونا رو واسم درست کرد یه پیرهن هم بابام داشت که بنا به دلایلی نصفه نیمه موند .... قبلا بهش گفته بودم این رو واسه من یه پیرهن کن و حالا درستش کرد .... خیلی هم شیک و مجلسی 

فقط دکمه هاش مونده ... 

دیگه چی؟ ...

دیگه همین 

+  دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰  23:46  ❤✮سارینا✮❤   

امروز سفر ه هفت سین رو جمع کردم (عکسش رو هم گذاشتم ) 

خالم اینا اومده بودن خونمون البته الان رفتن خونه داییم 

امروز منتظر دوستم بودم که بیاد از دیشب بگه که نامرد نیومد 

خو میومدی میگفتی چی کار کردی دیگه من همش منتظر بودم نچ نچ نچ ... حیف که قول دادما وگرنه ... جدی حتما بهم بگو چی شد بعدش دو تا سوال ازت داشتم بیا جواب بده مرسی اه

هی میام بنویسم اینجا 

هی یادم می‌ره 

هی هم وقتی میام حرفام خشک میشه 

حالا فعلا اینا رو داشته باشید 

تا بعد که حرفم بیاد 

پ.ن:همونی که منتظر نظرش بودم همچنان نظر نداده 

+  شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰  22:32  ❤✮سارینا✮❤   

سلام سلام سلام 

سال نو تون مبارک 

چه خبرا؟

آبجیم دیروز قبل سال تحویل اومد خونمون 

امسال یادم رفت سر سال تحویل دعا کنم ... واقعا چرا؟

عکس سفره هفت سینمون رو هم گذاشتم توی پیج وب 

دیشب هم یه ذره درس خوندم تصمیم دارم هر روز یه مقدار درس بخونم البته امروز نخوندم تا الان

صبح هم بیدار شدیم آماده شدیم اومدیم خونه آقاجون اینا 

یه ذره ناهار خوردیم و اینا عصر تر زنگ زدم غزل در واقع اون زنگ زد یک ساعت حرف زدیم (دقیق ترش ۱:۱۰:۱) بینش هم چون کنار مرغ و جوجه ها بودم هر از گاهی از مسابقات بهش گزارش میدادم 

در مورد موارد زیادی و چالش های جهانی زیادی بحث کردیم 

بعدش هم با آبجیم و خالم و دختر خالم رفتیم یه مقدار عکس گرفتیم ... بعد هم رفتیم یه دور مواد مغذی(چیپس و پفک و بستنی و ...) گرفتیم جا ساز کردیم پایین تا شب که می‌خوایم بریم فیلم و اینا هم ببینیم 

دیگه هم اومدیم خونه و اینا 

البته شب برنامه داریم 

یادم رفت بگم داشتیم میومدیم رفتیم کیک خریدیم آخه فروردین تولد چند نفره با هم جمع میشیم یه کیکی هم می‌زنیم به بدن  ... حالا عکس کیکه رو هم میزارم ...( جدی اگر اینستا داربد فالو کنید درسته من صفحه ام قفله اما فقط به خاطر اینکه آشنا نباشه )

منتظر جواب یه نفرم اما فکر میکنم هنوز نخونده 

خب دیگه من برم یه ذره درس بخونم 

راستی غزل برای بار خیلیم تولدت مبارک 

دیگه شرمنده می‌دونی الان حوصله نوشتن ندارم و اینکه حقیقتا اگر بخوام بنویسم واقعا طولانی میشه (الان فکر کردم واقعا خسته شدم)

فعلا همگی

+  یکشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۰  20:48  ❤✮سارینا✮❤