اصن من می‌خوام گریه کنم 

خیلی خیلی خیلی خیلی ناراحتم 

من می‌خوام برم عروسیش 

اما نمیتونم 

تستی که صبح  دادم مثبت بود 

در نتیجه نمیتونم برم 

ولی از ته دلم میخواستم برم 

با اینکه فکر میکردم واقعا واسش آماده شدم ولی واقعا ناراحتم 

خیلی زیاد 

مسئله این نیست که کرونا گرفتم 

مسئلع اینجاست که نمیتونم تو عروسی رفیق صمیمیم باشم و هیچ کاری هم از دستم بر نمیاد .... 

تف توش 

عصبانیم

+  یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰  23:21  ❤✮سارینا✮❤   

خب باشه 

من الان رسما اعلام میکنم که تف تو این شانس 

من دلم میخواست برم عروسی 

ولی هنوز حالم خوب نیست 

یه ذره تب یه ذره سردرد و گلو دردم هم خیلی خفیف شده ولی صدام خیلی بد گرفته 

ممکنه کرونا باشه اصن 

تف تو این شانس من 

ای خدا کاش کرونا نباشه زود خوب بشیم بریم 

خدایا فردا خوب بشیم 

من می‌خوام برم 

عروسی دوست چندین و چند سالمه من می‌خوام برمممممممممم 

تف تف تف تف 

ناراحتم:(((((((((((

+ همین الان یه ماشین با ولوم آهنگ بالا از کنار خونمون رد شد 

باحال بود 

ولی گفتم این همه از ضد حال کرونا گفتم اینم بگم 

تو کانال نیلوفر قائمی فر عضو بودم بازی خصوصیش رو میخوندم 

تا اینکه چند روز پیش یهویی زد پایان نسخه رایگان ‌.... ضد حال بدی بود 

تو این مدت هم اصلا درس نخوندم 

دو تا ویس دارم پر کنم 

شاید یه ویس هم با این صدای داغونم پر کنم نگه دارم و توش بگم من حالم هنوز خوب نشده نمیتونم تکلیف رو تحویل بدم ... (!)

در هر صورت کلی فیلم نگاه کردم 

فرندز رو از فصل پنجمش ده تا قسمت مونده و لوسیفر از فصل اول سه تا ... 

چرا من خوابم نمیبره؟؟؟؟

+  یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰  0:11  ❤✮سارینا✮❤   

از شب روزی که رفتم دوز دوم واکسن رو زدم 

تب کردم دیگه دیروز صبح نابود شدم ...

قشنگ داغون تا شنبه خوب میشم ایشالا ... 

الان اوکیم ولی گلوم درد می‌کنه اصن انگار زخم شده 

...

حوصله نوشتن ندارم 

فعلا ...

+  جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰  9:49  ❤✮سارینا✮❤   

دیدی یکی میخواد بیاد خونت هی میری مرتب میکنی تمیز میکنی؟

منم احساس کردم انگار یه نفر خاص میخواد بیاد وبم که حس کردم باید پست خوب بزارم 

کی باشه نمی‌دونم 

دیروز دوز دوم واکسن رو زدم و الان هم گلوم یه ذره درد می‌کنه هم احساس میکنم یه ذره بگذره تب میکنم ... آها سردرد هم بگم 

دانشگاه ها گفتن میخواد حضوری بشه ولی نمیشه میدونم

 این مدت خیلی کار پیش اومد من اصلا خیلی کم میام بلاگفا ...

پاشم برم جزوه بنویسم 

خیلی عقب افتادم 

+  چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰  18:40  ❤✮سارینا✮❤   

به نظرم بد تر از اینکه به یکی هی بگن تو بدی تو هیچی نیستی و هی سرکوبش کنن اینه که اون یه نفر باور کنه که حرفایی که میشنوه درسته ....

+  چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰  1:56  ❤✮سارینا✮❤   

اون روزی بقیه درک کنن محروم کردن از یه چیز دردی رو دوا نمیکنه هیچ که حریص ترشم میکنه همون روز

عید منه 

+  دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰  19:28  ❤✮سارینا✮❤   

از پست قبلیم زیاد خوشم نیومد 

می‌خوام یه پست دیگه بزارم بره پایین 

دیگه حالا که تا اینجا اومدم هم بگم دارم جزوه مینویسم 

فکر نکنید همش بیرونم 

دیشب هم با بقیه رفتیم بیرون توی یه پارک یه ذره فست فود یه ذره کم خوشمزه خوردیم یه ذره تو خیابون چرخ زدیم اومدیم خونه شبم خاله گوشیش رو داد واسه دختر خاله کلیپ درست کنم که دیگه ساعت سه خوابم برد بقیشو صبح درست کردم 

شارژ گوشی خاله هم چون صفحه اش روشن بوده تموم شده بود شد پونزده درصد 

دیگه یه ذره پیام های تل و اینا رو سین زدم 

دیگه این جمعه باید میرفتم واکسن بزنم یادم رفته بود یا امروز میرم یا فردا واسه دوز دوم 

دیگه الآنم دارم جزوه مینویسم 

دو تا تکلیف دارم 

یه کوه جزوه ...

روز دختر هم مبارکتون  دخترا 

من برم فعلا ❤️

+  دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰  16:25  ❤✮سارینا✮❤   

فک کن 

عاشق دختر یه خانواده باشی بدونی اونم دوستت داره 

بعد مجبور بشی خواهر بزرگ ترش رو بگیری ... 

چقدر سخته ... 

چقدر سخته ...

چقدر سخته ... 

یکی از اینا رو میشناسم ... 

هععععی 

خیلی سخته ...

+  یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰  3:11  ❤✮سارینا✮❤   

ساعت دو و چهل دقیقه 

بالاخره اون تابلوئی رو که میخواستم سفارش دادم واسه آبجیم 

مامانم اینا دارن حرف میزنن منم از جزوه نوشتن فارغ شدم و نشستم کنارشون گوش بدم چی میگن 

بین حرفاشون یاد اون حدیثه افتادن که می‌گفت به هرکسی عمر دراز بدیم خلقتش برعکس میشه 

... 

این چند مدت انگار دنیا رو دور تند بود 

نفهمیدم چی شد 

اتفاق قابل گفتن زیاد افتاد 

مثلا به خالم گفتم پسرداییت سه در چاره 😹😅

یا مثلا امروز رفتم لوازم تحریری یه جامدادی چند تا گیره و هایلایتر خریدم 

یه سری هم با خالم رفتیم پیاده روی 

هنوز با مارال قهرم ... و همچنان در قهرم پافشاری میکنم تا معذرت خواهی نکرده هم قهر میمونم 

دیگه همین :)

بقیه هم بعدا 

+  یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰  3:1  ❤✮سارینا✮❤   

از همون موقع که پست قبلی رو گذاشتم 

تا الان 

کلی اتفاق افتاد 

مثلا اینکه خالم یه چیزی در مورد دو نفر گفت 

البته منم نظرم رو راجب به یه قضیه ای بهش گفتم 

امیدوارم که کافی باشه 

اما اینی که من میبینم و در واقع پیش بینی من اینه که واقعا یه مدت بعد (بازه بین شیش ماه تا سه چهار سال دیگه ....بستگی داره) باز این بحث پیش میاد و یه ذره اعصاب منو به هم می‌ریزه در کل بخوام هم بگم این میشه که عه شما قول دادید به من چه خخخخ 

 

حالا بی خیال اینا ولی پارسال دقیقا توی همچین روزی(درواقع از اونجایی که ساعت از دوازده گذشته میشه دیروز)  من رفته بودم واسه مصاحبه فرهنگیان و نتیجه اش این بود که قبول نشدم 

چرا میگم دقیق؟ چون پارسال دقیقا شبی که فرداش قرار بود بریم محل مصاحبه ساعت حدود های یازده خبر فوت یکی از نزدیکامون رو شنیدیم و اینکه امروز سالگردش بود 

خدا رحمتش کنه 

من بچه بودم خیلی خیلی خیلی ازش میترسیدم فقط به خاطر اینکه میترسوند منو ... ولی بزرگ شدم دیگه خیلی دوست داشتم ... منو هم نادیا صدا میزد 

آها فهمیدم که پسرش و زنش توی خونشون در مورد من حرف زدن چون پسرشون یه سری چیزا گفت ... البته چیز خاصی هم نگفتن 

خستم شده 

باید برم بخوابم 

سر خاک که رفتیم شلوغ بود 

منم یه قرص سرماخوردگی خوردم و ایشالا برم بخوابم 

کلی حرف میخواستم بزنما 

ولی خب بی خیال 

شب بخیر ❤️

+  جمعه ۱۶ مهر ۱۴۰۰  0:20  ❤✮سارینا✮❤   

با تمام این تفاسیر واقعا از داشتن چیز های دیگه خوشحالم و شکر میکنم 

حالا حتما نباید که اسم ببرم 

دوست خوب کسی که بفهمتت 

همین گوشی 

اینترنت 

و یه سری چیزای دیگه که اسم نمی‌برم 

اووووووووم اینم بزار بگم 

یه پروژه رو استارت زدم 

نمی‌دونم چی میشه 

+  چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰  21:0  ❤✮سارینا✮❤   

از اونجایی که همه میگن به احساسات خودتون بها بدید و احساسات خودتونو بپذیرید منم می‌خوام این کار رو بکنم 

خب باشه 

من ناراحتم 

من الان واقعا ناراحتم 

از یکی از  آدم های مهم زندگیم تا حد مرگ دارم متنفر میشم 

از اینکه کاری از دستم بر نمیاد بدم میاد انگار بی دست و پائم 

از ناتوانیم متنفرم 

از اینکه کسی از دور نگاه می‌کنه و فکر می‌کنه من الکی به رفتاری دارم بدم میاد 

از اینکه یکی خودشو عزیز می‌کنه بدم میاد 

از اینکه بقیه هم بدون اینکه بفهمن طرف دار اون بشن ناراحت میشم 

کم کم فکر میکنم فشار روحی روانی خیلی شدیدی رومه ... که اگر ادامه پیدا کنه مطمئناً حالم بد تر میشه .. 

دلم گریه میخواد ... 

حوصله ندارم :)

+  چهارشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۰  20:44  ❤✮سارینا✮❤   

ببینید به عنوان یک وبلاگ نویس دارم میگم بله نظر گرفتن از مخاطب ها و اینکه پست هام خونده بشن لذت میبرم 

اما

اما نه هر نظری ...

بعضی از نظرا نه تنها تأیید کردن نداره که خوندن هم نداره ‌..‌‌. 

در این حد یعنی 

من از سال تقریبا نود اینجام و اگر بگردید توی پستام یکی، نهایتاً دو تا پست گلایه از نظرات و اینا پیدا میکنید که اون هم واسه حمایت از وبلاگ نویس های دیگه بوده 

این که هیچی نمیگم هم برمیگرده به رویکردی که از همون اول در پیش گرفته بودم ...: حذف پیام های اذیت کننده 

یعنی نه حتی جواب یا تأیید نظر بدون جواب دادن 

البته اینم باید ذکر کنم که از همون اول من زیاد هم حاشیه نداشتم و کلا زیاد هم کسی رو نمیشناختم (یکی از دلایل کم بودن مزاحم ها) 

اما همه جا مزاحم پیدا میشه و من شاید کم اما داشتم 

موضوع اینه که من اگر در این مورد یه حرفی بزنم حتما روش وایمیستم 

اگر گفتم دیگه جواب نمیدم 

جواب نمیدم 

اگر گفتم تأیید نمیکنم 

قطعا تأیید نمیکنم 

موقعی که گفتینو داشتم یکی بود با اسم . میومد چرت و پرت می‌گفت و اینا تازه نظر هم میذاشت که نخونده حذف میشدن 

حالا این مدت یکی هم هست که منو با یکی دیگه اشتباه گرفته و وقتی دفعه قبلی گفته بودم دیگه پیام نده و اگر پیام بدی حذفش میکنم مثل اینکه یا نخونده بوده یا نخواسته بوده بخونه ...

خواستم اینجا یه ذره در موردش گلایه کنم و میزان کلافگیم رو از داشتن یه همچین موردی نشون بدم

میدونید گفتن یه چیزی که بعضی وقتا ممکنه اذیتتون کنه آدم رو خالی می‌کنه 

مرسی که تا اینجا خوندید 

+  سه شنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۰  12:13  ❤✮سارینا✮❤   

دلم یه بغض از سر شادی میخواد ...

یه خنده از ته دل ....

یه چشمک پر از شیطنت ...

یه بوسه با ترس و لرز(!)

...

اوه اوه ادامه بدم منشوری میشه بیخیال ... 

امروز یه ذره خوب نبود از یه نظر 

ولی خب در کل اونقدرام بد نبود ...

سر کلاس آنلاینی که امروز داشتیم هم زمان با گوش دادن حرف های استاد ریشه های فرش اتاقم رو مرتب کردم... همینجوری الکی 

از بس باحال بود عصر هم رفتم ریشه های اون ور فرش رو صاف کردم 

عکس اتاقم رو نشون دوستام دادم و فهمیدم اسم سبک اتاقم مینیماله ... درواقع اصلا تو خط این سبک ها و مدل های دکوراتوری نیستم اما یه سرچ زدم تو گوگل فهمیدم آره مینیماله 

-واسه کسایی که ممکنه عین من تو خط این داستانا نباشن میگم مینی‌مال به سبکی میگن که ساده اس و چیز شلخته و اینایی نداره معمولا هم رنگ تمش سفید یا رنگ های روشنه ...یه همچین چیزی فهمیدم از این سبک- 

بعد موضوع اینجاست که الان اتاقم تمیز و مرتب شده (مدتی است که خیلی اینو میگم جا داره یکی بیاد بگه بچه بیا پایین ترکوندیمون از بس گفتی ... که در اون صورت اعلام میکنم که وب خودمه دوست دارم خیلی بگم :/ ) 

#اندکی_خود_درگیری 

داشتم میگفتم ... چون خیلی مرتبه احساس میکنم اگر زیاد دقت کنم دیگه وسواسی میشم 

حالا اینا رو ولش 

یه عکس فرستادم واسه دوستم گفت خندت خیلی قشنگه و ایموجی و اینا گذاشت ... (اینو باید قید میکردم نمیشد نگم)

دیگه که عروسی یکی نزدیکه و از ته دلم می‌خوام که برم ...کاش بشه برم ...

یه استاد هم داریم تا الان نرفتیم سر کلاسش ... اما امشب با نماینده حرف زده بود مثل اینکه یه تیکه در مورد روانشناسی گفته بود اینکه علم هست یا نیست ... 

ذهنم رو مشغول کرد این چون درس فلسفه هم هست دیگه داغون تر 

حتما باید در موردش سرچ کنم 

کسی هست روانشناسی خونده باشه بتونه این سوال رو جواب بده؟

یه ذره دیگه میخوابم صبح زود بیدار شم درس بخونم ...

+  یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰  1:1  ❤✮سارینا✮❤   

نمی‌دونم توی پست های قبلی اشاره کرده بودم که اتاقم رو مرتب کردم یا نه ....

آره گفته بودم ... گفتم هم که شبش هم از خستگی خوابم نبرد 

الان قسمت دوم که شامل ریزه کاری ها میشد رو تقریبا تموم کردم 

کلی چیز میز اضافی رو در آوردم گذاشتم کنار که فردا ببرم منحدمشون کنم 

اتاقم اگر این یه ذره چیز میزای اضافی رو بردارم، بشدت خالی میشه 

به مامانم گفتم من کتابخونه دیواری می‌خوام واقعا لازم دارم خدایی کیس کامی رو هم گذاشتمش زیر میز اصن دیگه خیلی خلوت شده باید یه فکری بکنم ... مثلا اینکه یه ذره شلخته بشم و هیچی رو جمع نکنم 

عاغاااا اینو بگم 

توی این جمع و جور کردن ریزه میزه ها وسایلی رو که از راهنمایی نگه داشتم رو پیدا کردم ... درواقع پیدا بودن ولی کلا کنار بودن و زیاد سر وقتشون نمیرم ... 

توی این کاغذ ها و خرت و پرتا کلی یادگاری از راهنمایی پیدا کردم سریع پیام دادم به یکی از دوستای که از دوم راهنمایی (میشه تقریبا هشت سال) باهاش آشنا و دوست شدم  از اونجایی که آنلاین بود سریع سین زد و من هم گزیده ای خاطرات رو بهش (البته توسط عکس) نشون دادم ... خیلی خوش گذشت ... یعنی دو ساعت داشتیم می‌پرسیدم از خودمون که چرا اینطوری شد؟![چشمان وی داره کم کم میسوزه ... وی بعد از سه چهار ساعت تجدید خاطره هم گشنش شده] عاغا به نظر شما چی میشه که یه نفر به این فکر میوفته که باید واسه همه معلماشون شعر بنویسه ؟؟؟

وااای واسه یکی از معلمامون یه شعری نوشته بودیم اصن خیلی داغون بود توصیفش کرده بودیم از اونجایی که همچین دختر خوشگلی هم بود (اون موقع مجرد بود) شعری که واسش نوشته بودیم یه ذره مورد دار شده بود و تو کل این زمان هر از چند گاهی یهو می‌گفتیم چرااااااااا یه بار هم من گفتم روز ها فکر من این است و همه شب سخنم که چی شد من رفتم سر صف اینا رو خوندم 

تازه واسه خودش  و معلم های دیگه هم خوندیم 🤦🏻‍♀️

البته بگم که سر صف شعر اون معلمه رو عوض کردیم 

ولی لامصب اصن خیلی داغون بودیم ... خودم رفتم سر صف همه رو خوندم با غزل... 

چرا باید سوم راهنمایی واسه معلمام شعر بنویسم ؟

واقعا چرا؟

 خیلی خوش گذشت تازه یه جاش هم دوستم بغضش گرفت 

حالا گفته که میخواد نشون مدیر همون مدرسه مون بده :/ 

از شانس ما خانم فلانی مدیر مدرسه راهنماییمون همسایه شونه 

آره خلاصه 

خدایا شکرت  

واسه تولد دوستم هم مخ بقیه رو زدم یه مشت لوازم تحریر بخریم 

دیگه نمی‌دونم چقدر میشه ولی حدود دویست تومن شده ... 

من دلم لوازم تحریر میخواد 🥺🥺

چرا لوازم تحریر انقدر خوشگل و گوگولی و گرونه؟ 

تففف 

عاغا برم یه چیزی پیدا بکنم بخورم و بعدش بخوابم 

شب بخیر همگی

+  شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰  4:13  ❤✮سارینا✮❤   

خب 

باید بگم که احتمال نود درصد اون سردردی که من بش اشاره کردم واسه دندونم بوده ... 

و همه فحش هایی که دادم (کم بودن جدی) الکی بود ...

نه در واقع همه شون الکی نبود ‌‌‌‌‌... هرچی سر اون هسن فری اولیه گفتم حقشون بود ... تازه نگفتم از ویسام با اون هسن فریه واسه مغازه داره پخش کردم 😑💔 حالا نمیدونم کدومش رو پخش کردم 😂💔

البته این واسه چند روز پیشه ... 

بعد که اون جدیده رو روی گوشم گذاشتم دیدم عه سرم خیلی درد می‌کنه 

گفت نشاید به خاطر اینه بعد یه مدت که نزدم و دیدم که سرک درد می‌کنه گفتم نچ شاید کرونا گرفتم خودم نمیدونم 

ولی خب مثل اینکه (البته هنوز مطمئن نیستم) واسه دندون عقلم بوده .. این ترکوند منو داغونم کرد 

دیگه بگم براتون کل لباسا و شال و مانتو هامو دوباره چیدمشون یعنی کمرم درررد میکردا آخرش

امشب رفته بودم پی وی دو سه تا از دوستام(دقیق بگم میشه چهار تا) و به همشون هم یه جمله میگفتم ... پاسخ هاشون قشنگ بود 

یکی که آب پاکی رو ریخت رو دستم 

دو تاشون تایید کردن حرفم رو و گفتن اونا هم همینطور 

آخری دیگه یه چیزی گفت که کلا با خاک یکسانم کرد 

هووووم 

دیگه چی بگم؟؟؟

امشب خسته شدم ... هوای اتاقم هم اونقدری که باید خنک نیست و همه اینا دست به دست هم دادن که من تا الان بیدار بمونم ... 

من معمولا خیلی چیزا رو بعدشون (بعد از اتفاق افتادنشون) می‌گیرم که چی به چیه 

و الآنم یکی از اون موقع هاست ... تازه قبل از خواب یادم اومده که چرا جوابم نمیومده 

عاغا واقعا چه بده آدم خسته میشه خوابش نبره 

تفففف

 

عاغا شب بخیر دارم به چرت تایپ کردن میرسم 

شب بخیر 

+  جمعه ۹ مهر ۱۴۰۰  4:22  ❤✮سارینا✮❤   

دارم با دوستم صحبت میکنم 

بعد یه جا یه چیزی گفت 

که گفتم اصن من قاطی کردم کدوم دوستم رو دیدم کدومشو ندیدم 

کدوم مجازیه کدوم حقیقی 

+  پنجشنبه ۸ مهر ۱۴۰۰  22:26  ❤✮سارینا✮❤   

سرم درد می‌کنه ... 

+  چهارشنبه ۷ مهر ۱۴۰۰  0:15  ❤✮سارینا✮❤   

عصر خوابیدم الان خوابم نمیبره 

فردا کلاس دارم 

احساس میکنم حرارت از گوش هام داره میزنه بیرون 

مغزم هم ازش میریزه بیرون 

کولرم که نمیشه روشن کرد ... 

تف 

عاغا من خیلی دوست دارم لهجه ها و گویش های مختلف رو یاد بگیرم 

هر دوستی داشتم که یه زبونی بلد بودن (ترکی لری کردی بختیاری لکی ...) همه یکی یه دور ازشون خواستم به منم یاد بدن 

شما چه زبونایی بلدید ؟

و اگر بخواید یه چیزی به زبون محلیتون به من بگید اون چیه ؟!

واقعا واسم جالبه همه زبون ها و گویش هاشونو بفهمم 

و خب به نظرم خیلی لازمه که بلد باشی شاید به جایی به دردت خورد ... 

من برم تلاش کنم ببینم با این سردرد کی خوابم می‌بره 

+  سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰  2:49  ❤✮سارینا✮❤   

یه آهنگه هست 

از توی یه کانال دانلود کردم ... 

و انقدر این آهنگه به دلم نشسته که همین دیگه 

البته اینو الان دان نکردم یکی دو ساله 

ستمگر از رضا طاهر 

خیلی قشنگه 

الان دوباره پخش شد توی پلی لیستم انقدر تو فاز رفتم که دلم بوی فرند خواست 

نه خب ولی خیلی قشنگه 

الآنم دارم چارتار گوش میدم 

برم جزوه بنویسم اینا نشد نون و آب .... 

 

+  سه شنبه ۶ مهر ۱۴۰۰  1:35  ❤✮سارینا✮❤   

سرم درد می‌کنه ...

دیشب که نزدیک بود حالم به هم بخوره 

دوستم زنگ زد یه ساعت با هم حرف زدیم 

چون شب بود و میخواستم با گوشیم کار کنم هسن فری رو زدم به گوشم وسطاش هم سردردم زیاد شد هم احساس بدی داشتم میخواست حالم به هم بخوره 

امروزم اصلا ازش استفاده نکردم 

ولی همچنان سرم انگار بهش فشار اومده 

شاید کرونا گرفتم ؟؟؟؟

خلاصه که نمیدونم چمه 

یه لحظه عرق سرد میکنم 

میشینم هم بد تر 

یه مدتی‌رو استفاده نمیکنم ببینم چی میشه 

شاید اصلا تقصیر این کوفتی نباشه 

 

برچسب : غر نوشت
+  دوشنبه ۵ مهر ۱۴۰۰  13:7  ❤✮سارینا✮❤   

دیروز رفتم صد تومن دادم هسن فری 

میکروفونش خوب نبود ویس نمی‌رفت 

رفتم دادم پس یکی دیگه گرفتم این یکی دیگه سرم درد میگیره باهاش 

ب مامانم میگم بیا یه ذره تو استفاده کن اگر سرت درد نمیگیره دیگه استفاده کنی 

میگه وقت کردی استفاده کنی که اینجوری میگی و اینا میگه بده مارال از اونجایی که سر یه داستانی با مارال هم قهرم گفتم اگر پولشو میده میدم ب مارال همین جوری نمیدم 

آره خلاصه توی خریدن هسن فری گند زدم 

تازه حالا مامانم این مغازه رو قبول داره و همه کارای موبایلیشم می‌ره پیش همینا 

در کل خاک بر سرشون ماه دیگه میرم یکی دیگه از یه جا دیگه میخرم 

سلامتیم مهم تره 

عوضیییییی 

خیلی دلم میخواد فحششون بدم :)

هعععی ... 

+  یکشنبه ۴ مهر ۱۴۰۰  20:3  ❤✮سارینا✮❤   

خوبه یه جزوه رو تموم کردم 

موند سه تای دیگه 

خوابم هم میاد 

یه ذره کار هم دارم 

تف

+  جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰  14:17  ❤✮سارینا✮❤   

میدونید ... 

امروز یه کاری کردم که اشتباه بود ...

ولی موقعیت جوری بود که نمیتونستم کار دیگه ای بکنم ...

خودم کار اشتباه رو کردم ... 

انتخاب خودم بود ... 

حرفی اصلا در این مورد وجود نداره...

ولی واقعا اون موقع هیچ راه بهتری به ذهنم نرسید و به جورایی مجبور بودم...

الان که شب شده یه ذره حس و حالم گرفته ... 

از اونجایی که نفس لوامه من بسیار فعاله الآنم موتورشو روشن کرده داره هی حس بد تزریق میکنه ... 

دوست نداشتم این رو ...

دوست ندارم این حالت رو ...

متأسفانه نفس لوامه من خیلی پر کاره ... 

+ یاد اون داستانه افتادم که مربوط به قضاوت بود ...

این که یه آقایی یه وسیله ای رو گم میکنه هرچی میگرده پیداش نمیکنه یادش میاد همسایه اش خیلی این وسیله رو احتیاج داره می‌ره تو بازار و خیابون و اینا همسایه اش رو زیر نظر میگیره ... 

از رفتارش یقین پیدا می‌کنه که قطعا دزد همون همسایه اس ... تا میاد بره داد و بیداد کنه یهو همون وسیله رو پیدا میکنه... یه بار دیگه می‌ره همسایه رو میبینه، میبینه که چقدر آدم محترمی بوده 

 

 

+  جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰  1:27  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

امروز به جزوه نوشتنم نرسیدم 

می‌خوام الان برم بنویسم حداقل یکیشو تموم کنم 

اینجوری شد که صبح رفتم پذیرایی و اتاق و اینا رو جارو زدم 

آخه داییم اینا میخواستن بیان خونمون 

دیگه داییم اینا اومدن 

مدتی گذشت 

هی داشتم به تولد مامان فکر میکردم که باید چی کار کنم 

بازار که نمیتونستم برم 

بابام هم نبود 

با توجه به اینکه بازار دور بود و اینکه شال و اینا مامانم نمی‌خواست یه ذره رفتم بیرون 

تقریبا نزدیک خونمون یه شیرینی فروشی هست رفتم یه کیک خریدم و اومدم خونه 

نزدیک رفتن داییم اینا بود میخواستن برن که موندن کیک خوردن 

بعد رفتن 

من دلم میخواست بیشتر کیک بمونه 🥺😐😑

و بله من شکموئم 💔🤐

دیگه اینکه ...

هیچی دیگه همین 

+کلیدی رو هم که دنبالش بودم پیدا کردم 😎✌🏻

+  جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰  0:34  ❤✮سارینا✮❤   

پاییز هم رسید 

یک مهر 

تولد مامانم هم هست 

و من اصلا حواسم به این گزینه نبود 😑😑😑

حالا واسه مامانم چی بخرم ؟؟؟ 

تففف 

پول ندارم که 

دیگه اینکه قرار بود من پاییز امسال عاشق شم 😂😂😂😜

ببینم چی میشه 

+آقای حباب ... وبتون چی شد؟

+  پنجشنبه ۱ مهر ۱۴۰۰  10:12  ❤✮سارینا✮❤