امروز هم شب یلدا هست
هم روز پرستار
هیچی دیگه تبریک به همه پرستارا
دخی خاله زنگ زده بود بعد اومد گفت که شما جای نرفتی شب یلدا؟
گفتم نه ما مثل آدم های با فرهنگ ویرگول در خانه مانده ایم تا کرونا را شکست دهیم نقطه سر خط 


گفت خوبه فهمیدم کسی جایی نبردتت 


اینم از یه دقیقه بیشتر ما :)
سلام
صبح بخیر
دیشب ساعت نزدیک های سه و خورده ای خوابیدم و الان بیدار شدم
میخواستم یه پست بنویسم بعد بخوابم که بنا به دلایلی نشد
روز خوبی داشته باشید
سلام سلام سلام
میخواستم در مورد یه چیزی بنویسم
اما دیدم ارزش نداره پس ترجیح دادم چیزی نگم
امروز هم نمیدونم چرا خیلی خوابیدم دو جلسه کلاس داشتیم و کلاس عصر رو جلوی تلویزیون دیدم ... خوب نایب قهرمانی رو به همه تبریک میگم ... سر همین بازی یه بحثی هم پیش اومد تو گروه که حل شد شکر خدا و من نمیدونم چرا این چند وقت یه سر درد خفیف دارم که خیلی خوب نیست و اذیتم میکنه این یکی از عصر شروع شد و هنوز هم ادامه داره ولی سر درد قبلی که گفته بودم وقتی خوابیدم و بیدار شدم درست شده بود اما این یکی رو نمیتونم بخوابم چون بد موقع اش و هنوز شام هم نخوردم ...
با این حال میخوام درمورد یلدا صحبت بکنم
یعنی امسال انقدر از اون کلیپ آخ تو شب یلدای منی این آهنگ رو مسخره کردن ک کلا مزه اش رفته
از اونجایی که کلا مناسبت ها واقعا اونقدری که [شاید] باید برام مهم باشه مهم نیست پس مشخصات الان ذوق و شوقی واسش ندارم نه اونقدری که بقیه دارن
یه هم کلاسی دارم از هفته گذشته تا الان دنبال ست یلدایی هست
حالا اینم بگما این که میگم مهم نیست نه اینکه ارزش ندارن و اینا فقط قشنگی یلدا به کنار هم بودنشه
بعدم خب یه دقیقه بیشتر مگه چیه خب 😅
این سال یلدا فک کنم جایی نریم
یعنی خونه آقاجونم اینا رو میگم
بعد خودمم از اونجایی که شور و شوقی ندارم خب قائدتا چیزی هم درست نمیکنم (اگر مثلا اونجا بودم این شور و شوقه میومد چون تو جوش قرار میگرفتم ولی توی خونه چون مامانم هم واسش مهم نیست در نتیجه زیاد واکنشی نشون نمیدم)
از همین الان میدونم که شب یلدا با استوری های سفره شب یلدا تیر بارون میشم...
ولی در گوشی بگم یه فامیل داریم (حقیقتا نه میشه گفت دور نه میشه گفت نزدیک خودمم نمیدونم خخخ) من رو به یه نوع خاص صدا میزنه .... اسم یکی از شخصیت های اصلی یه فیلم رو میگه به جای اسمم خیلی دوست دارم بریم اونجا شب یلدا (حالا این همه میگن شب یلدا نرید جایی دور همی نباشه هی من دارم خلاف این رو تبلیغ میکنم 
)
البته اینم بگم که احتمال رفتنمون به اونجا چیزی در حدود ۰/۰۰۰۱ هست چون جدا از اینکه طرح ممنوعیت رفت و آمد رو توی این روز ها زدن و از ساعت شیش کسی حق نداره بره بیرون مامانم هم زیاد مشتاق نیست واسه رفتن ... حالا اینایی رو که میگم فقط خیال پردازی هامه ...
بازم میگم من با مناسبت ها مشکلی ندارم و ازشون حمایت میکنم فقط دوست دارم هر روز شاد باشیم... هر روز فکر کنیم روز پرستاره و به پرستار ها گل بدیم و دو چندان مهربونم باشیم باهاشون (من باب مثال عرض کردم ... نه فقط پرستار ها بلکه تمام گروه های شغلی منظورم بود )
داشتم اون دفعه فک میکردم اگر یکی از همکلاسی ها مخاطب وب من باشه ... ام ترجیح میدم اگر همچین اتفاقی بیوفته خودش رو معرفی نکنه و بعدا بیاد بگه
اینجوری خیلی یه مدلیه ...
اینم از پست امروز
خودم که فکر نمیکنم زیاد جالب شده باشه ...
فقط میخواستم یه پست بزارم پست های قبل یه ذره به نظرم زیاد اول بودن
آرزو میکنم همیشه و هر روز شوق یلدا رو داشته باشید :)
+سرم هنوز هم درد میکنه ...:(
بطور معمول روزانه وبم نزدیک بیستا مخاطب داره
و به طور معمول روزانه نزدیک سه-چهار تا نظر...
هیچی دیگه فقط میخواستم بابت همراهی صمیمانه تون تشکر کنم
مرسی از اینکه سر میزنید
پ.ن:چرا هر موقع من خوابم میاد مامانم یادش میوفته کار داره؟
از بس این چند وقت گفتم کار دارم دیگه نمیتونم بگم نه
چقدر بده...
من میخوام بخوابمممم
دیشب یکی از دوستام یه چیزی رو تعریف کرد واسم که هنوزم که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم نمیتونم هضمش کنم
نمیتونم بعضی ها رو درک کنم
اصلا ...
قبلا یه دفتر داشتم توش جمله های قشنگ یا متن هایی که به نظرم جذاب بودن رو توش مینوشتم
روی صفحه اولش غزل نوشته بود: کلماتی که از دهانتان بیرون میآید همان ویترین فروشگاه شعور شماست...
یعنی چی که یه عده پا میشن میرن توی حریم خصوصی یه نفر ایجاد مزاحمت میکنن فحش میدن یا هرچی
خیلی کار زشتیه حقیقتا یعنی همه جا هم دیدم ها هم بلاگفا هم بلاگفا هم تل.. همه جا هست...
یارو نگاه میکنه صفحه فلان بازیگر nکا فالور داره حرصش میگیره ... دوست داشته از بچگی بازیگر بشه اما به خاطر هر چیزی نشده حالا از موفقیت های هر بازیگری که میبینه ناخودآگاه حرص میخوره هی فکر میکنه هی خونش به جوش میاد اینقدری این کار رو ادامه میده که نمیتونه جلوی اعصبانی بودن خودش رو بگیره و برای تخلیه هیجاناتش رو میاره به فحش دادن
دیدین دیگه توی جامعه تا هرچی میشه اول فحش میدن
این چه کاریه...
این چه راه حلی هست دیگه
کی با فحش کارش راه افتاده؟
اصلا درک نمیکنم چرا به نفر باید بیاد عزیزای یکی دیگه رو به فحش ببنده
چرا کسی باید همچین کار زشت و پستی رو انجام بده؟
کم نبوده پیج ها و اکانت ها و وبلاگایی که با همین موضوع درشون تخته شد ...
حالا یه عده برگشتن یه عده هم نه
بشدت از شنیدن این خبر از دوستم ناراحت شدم...
حالا ببین من که انقدر ناراحت شدم که نتونستم حتی درست حرف بزنم خودش دیگه چه حالی بود...
توهین به عزیزان هیچ وقت قشنگ نبوده...
من همون دیروز صبح گفتم که چقدر از دست اون خانمه ناراحت و عصبی بودم دیگه خیلی زیاد.... اما با این وجود حتی توی دلمم بهش فحش ندادم ... در حد یه برن بمیرن عوضیا همین دیگه ادامه ندادم ... نه که بلد نباشما اتفاقا بلد هستم اما هر بلد بودنی لزوما به معنای استفاده کردن نیست ....
هیچی نمیتونم در مقابل همچین کار پستی بگم به جز اینکه اصولاً کسایی که میان فحش میدن از یه چیزی رنج میبرن و میخوان اون رنج رو یه جوری خالی کنن ...
من خودم رو دوست دارم ...
پ.ن: راستش واسه خودم سوال شد که چرا یه عده همچین کاری میکنن و به خاطر اینکه بنده خوش شانسم و روانشناسی میخونم از استاد مباحث اساسی مون پرسیدم و اینگونه جوابم رو دادن
من: سلام استاد ببخشید من یه سوال دارم
بصورت علمی چی باعث میشه یه عده برن و توی فضای مجازی به بقیه توهین کنن
فکر نکنم زیاد با مبحث درسی ارتباط داشته باشه اما ذهنم رو مشغول کرده
+: سلام
پاسخ این سوال چند جلسه طول میکشه و با چت نمیشه گفت،
به صورت خلاصه افراد در گذشته آسیب هایی دیدن، انواع سو استفاده ها (عاطفی،جسمی و... ) اتفاق افتاده، این آسیب ها با ویژگی دیگری به نام الگوهای تربیتی و الگوهای شخصیتی تعامل میکنن، در نهایت افراد براساس الگوی شخصیتی و تربیتی کسب شده ( ضداجتماعی،بدبین،قلدر، ترسو و...) سعی میکنن اون آسیب گذشته رو جبران کنن( بهش میگن راهبردانطباقی)، افراد با یکسری ویژگی های شخصیت به راهبردهای انطباقی متفاوتی دست میزنن. برای مثال کسی که در کودکی تحقیر شده و دوست داشته نشده اگر در الگوی تربیتی با کسی تعامل کنه که این رخم هارو براش ترمیم کنه ، مثل یه دوست خوب و از طرف دیگه خودش ویژگی های شخصیتی نابهنجار ( ضداجتماعی بودن، نمایشی بودن، خودشیفته و...) نداشته باشه به احتمال فراوان به جای انجام راهبرد انطباقی انتقام به سراغ راهبردهای جبرانی شکوفاکننده مثل تلاش ورزشی و علمی و... برای ترمیم خود میره، اما اگر چنین الگوی تربیتی مثبتی در زندگی فرد نباشه و فرد هم ویژگی های شخصیتی (ضداجتماعی،خودشیفته ونمایشی) با هم داشته باشه به احتمال فراوان یا در دنیای واقعی دست به اقدامات محرمانه میزنه مثل دزدی و زورگیری و... یا در دنیای مجازی.
پی نوشت ؛ در کنار اون صفات تاریک شخصیت( خودشیفتگی،ضداجتماعی و نمایشی) کسانی که ویژگی شخصیتی اضطرابی و خیالی هم دارن و بعدها ناجی هم وارد زندگی شون نمیشه و انسانها دوست ندارن و بفکر انتقام از دنیا هستند ، به احتمال فراوان به راهبردهای جبرانی مجازی برای از یاد بردن آسیب های گذشته( عقده ها) متوسل میشن
امیدوارم همیشه توی زندگیتون یکی باشه که کمک کنه شاد زندگی کنید
لامپ اتاقم سوخته و با اینکه فرداش بابام رفت لامپ خرید اما من در نهایت تنبلی نرفتم نرده بوم رو بیارم لامپ رو عوض کنم به جاش مهتابی رو روشن میکنم

فردا اگر شد حتما نرده بوم رو میارم
با اینکه کلی دوست وبلاگ دار دارم اما این چند وقته خیلی زیاد کم ارتباط شدم فقط به اونایی که میان وبم و یکی دو نفر دیگه سر میزنم
میتونم واسه مسابقه آقای ج برم درخواست رای کنم از دوستان (از دو سه نفر خواستم ) اما به جز اون چند نفر دیگه نرفتم درخواست رای بدم...حتی واسه یکی دو نفر هم رفتم نوشتم اما نفرستادم ...
پاک کردم نظرم رو..
چرا؟ نمیدونم ...
به هر حال عکس های خوشگل تری از عکس من هم بود امیدوارم برنده هر کی هست واسش برکت داشته باشه اون جایزه :)
چقدر زندگی خوبه...[با سردرد چند ساعته تایپ میکند...]
سرم به شدت درد میکنه
ظهر به این فکر کردم که اگر وقتی من درد میکشم اونم درد بکشه به شدت از این واقعه استقبال میکنم ... بشدت
هنوز میتونم جای مشتی که خورد رو بگم😑🤐
آخخخخخ
صبح رفتیم بیرون واسه سیمکارت حالا منم حالم زیاد نرمال نبود نصف بیشتر راه رو پیاده رفتیم
دیشب رفتیم سیمکارت بخرم سیم کارت دانشجویی همراه اول بعد خانمه گفت فردا بیا
امروز رفتیم رفتم تو که بپرسم و اینا اون خانمه رو ندیدم یه خانم دیگه بود اول گفتم واسه خرید سیم کارت اومدم گفت نوبت زدی گفتم من دیشب اومدم گفت فردا بیا گفت فردا بیا گفت بگه نوبت زدی یا نه به همین که اومدم جواب بدم داد زد آقای فلانی آقای فلانی (فامیلیش یادم نمونده ) بعد سربازه اومد و گفت این نوبت داشته و اینا آخرشم من عصبی شدم خودم رفتم بیرون خدایی خیلی دلم میخواست بزنم تو دهنش خو یه ذره شعور هم خوب چیزیه اعصابم رو به هم ریخت پریدم به مامانم
مامانم هم کاملا درک نمیکنه تو بد ترین حالت ها شروع میکنه من رو ملامت کردن یه چی هم میگم ناراحت میشه
خو یه ذره درک کن مگه چی میشه؟
بعد من یه جوریم که موقعی که اینجوری میشه هیچی نمیگم هیچی نمیگم تا یهویی دیگه میپوکم مامانم هم از این رفتارم بدش میاد میگه خجالت بکش واست خونه و خیابون فرقی نمیکنه
نه خب شما بگید تو خیابون جای این حرفاس؟
اونم وقتی میدونی طرف اعصاب نداره ؟
سرم درد میکنه
دیگه اصلا نمیرم از اونجا سیم کارت بگیرم جهنم سیم کارت دانشجویی هم وقتی حضوری شد از اهواز میخرم والا شعور نداشت کلی ناراحتم کرد بیشعور
پ.ن:حوصله تایید کردن نظر ها رو هم ندارم
ببخشید ولی بعدا تایید میکنم
عاغا اول سلام
عاغا قبل گفتن موضوعات مورد نظرم باید بهتون هشدار بدم که اگر چشماتون آستیگماته به هیچ وجه به پیرهن های راه راه نگاه نکنید من نگاه کردم اصلا حس خوبی نبود 
عاغا خواستم پست امروز رو توی یاداشت هام بنویسم یهویی اینجا بزارم کلا چشمه قلمم خشک شد
نوشتن فقط همینجا
البته اونجا هم مزیت های خودش رو داره
بی خیال اینا
امروز چهارشنبه بود و میشه گفت روز پر مشغله من
صبح که از ساعت نه تا دوازده اینجاها رفتیم دنبال سیمکارت اما هیچ کجا نبود دست از پا دراز تر برگشتم خونه
توی همون بیرون هم فیزیو رو گوش دادم، بحث درمورد ابرپاداش بود استادمون میگفت که مثلا اگر مواد رو مصرف کنی چون ابرپاداش مغزت رو چیز میکنه ... تحریک میکنه باعث میشه که دیگه نتونی ازش دل بکنی پس درنتیجه اصلا طرف مواد مخدر نرید (حالا بحث تخصصی بود حوصله دقیق توضیح دادن رو ندارم)
بعد درمورد همین اعتیاد و اینا که گفت گفتم ای دل غافل که خودمم معتاد زمانم😐😂
دیگه یه کاری کردم سر کلاس معرفت
دانشجو بازی در آوردم
اول که تا کلی وقت بیرون از ادوبی کانکت بودم و تو تل و اینجاها واسه خودم ول میگشتم
بعدش یهویی صدای استاد قطع شد مجبور شدم برنامه رو باز کنم بعد دیدم ک اع از کلاس شوت شدم بیرون تو گروه به استاد گفتم و دیگه تلاشی برای رفتن به کلاس نکردم. و خیلی چسبید اصن شما بگو نیم ثانیه همین که کلاس رو میپیچونی خودش لذت داره
بعد هم که دوباره رفتیم بیرون و گفتن فردا بیا واسه سیمکارت و اینا واسه سیم کارت همراه اول گفت مدارک لازم کارت ملی و چادر دانشجوییم روببرم
چارت دانشجویی چیه؟
بعد هم که یه دور رفتیم خونه داییم اینا
بعد اومدیم خونه بعدش دیدم آمار فصل شیش مونده سریع نوشتم اون آخری ها رو ننوشتم کلا
بعد دیگه نزدیک هشت دقیقه مونده به اینکه وقت تموم شه کار تموم شدالانم بشدت خوابم میاد
داره چشمام میره
فعلا
همه ما مسافریم...
همه مون داریم یه مسیری رو طی میکنیم تا به یه جایی برسیم
یه عده میدونن چی میخوان و چرا میخوان
یه عده میدونن چرا میخوان اما نمیدونن چی میخوان
یه عده میدونن چی میخوان اما واسشون مهم نیست که چرا میخوان
یه عده هم هستن که نه می دونن چی میخوان ونه میدونن چرا
میدونی چند روزی بود که میخواستم جدی تر به هدف زندگیم فکر کنم
احساس میکردم که من هدف خاصی ندارم
حس بدی داشت این احساس یه چیزی تو مایه های حس پوچ بودن
هی فکر میکردم که خب حالا اینم از کنکور بعدش چی؟ چی میخوای؟
هی هرچی فکر میکردم میگفتم آرامش
هی میگفتم اوکی این آرامش میخوای قبول چطوری بهش میرسی؟
هی نمیدونستم چطوری
تا اینکه الان احساس میکنم میتونم تقریبا بگم که چی میخوام ...
گفته بودم قبلا توی پست احساس تعلق...
گفته بودم احساس میکنم به جایی تعلق ندارم
و این احساس همون طور که خوبی های زیادی داره نقاط ضعفی هم داره
اینکه نقاط ضعف و قوتش چین رو خودتون فکر کنید چون جدا حوصله لیست کردنشون رو ندارم چون اصلا پست در این مورد نیست ...
خلاصه
میدونی دختر خالم میگفت دوست دارم یه ون بخرم برم جهانگردی ... در آینده های دور منظورش بود و این رو مدت ها پیش گفته بود...
ولی منم دلم میخواد انقدر بگردم انقدر برم تا یه جایی رو پیدا کنم که توش این احساس رو داشته باشم
یه جایی باشه که توش خودم باشم ....
تنها نباشم یه جایی که جز اقلیت نباشم...
این اقلیت منظورم به اقلیت در روحیات و ایناست
دوست دارم یه جایی رو پیدا کنم که توش بهترین باشم
اینی که توش احساس آرامش داشته باشم رو گفتم
اما میخوام یه جایی رو پیدا کنم که وقتی رسیدم بهش دستام رو باز کنم کش و قوس بدم به خودم و کوله بارم رو بزارم زمین
یه جایی باشه که حس کنم رسیدم آره اینجا خونه اس و خستگی هام رو در کنم
این شاید پیش پا افتاده باشه اما چیزیه که واقعا میخوامش
دوست دارم برسم به اونجا
اینکه اونجا کجاست رو خودمم هنوز نمیدونم
هیچی نمیدونم واقعا ... تصوری ازش ندارم ...
اینکه کجاست چه شکلیه چطوریه
اما انقدر میرم که اونجا رو پیدا کنم
و میدونم که از ته دلم از خیلی وقت قبل حتی قبل از از اون زمانی که پست تعلق رو نوشتم نیاز دارم که همچین جایی رو پیدا کنم
از همون موقع ها که خوب با بچه ها بر نمیخوردم ...
از همون موقع ها که سرگرمی هام با بقیه فرق داشت
از خیلی وقتا که حس کردم نیستم ...
و خب حالا که من میدونم چی میخوام ...
تنها قدمی که مونده
تلاش واسه رسیدن بهشه
امیدوارم که برسم به اون چیزی که میخوام
خدایا شکرت
دوست دارم ساعت هم بزنم
2:17دقیقه بامداد
دوست داشتم تاریخ رو هم بزنم منتهی یادم نمیاد امروز چندمیم
پایین پست خودتون نگاه کنید که چندمیم
شبتون بخیر و شادی
پ.ن:دوستای من از اینکه کم میام واقعا معذرت خواهی میکنم درگیر کار های دانشگاه هستم و درس خوندن و جزوه نوشتن مثلا دیروز رو بیشتر از سه ساعت وقت گذاشتم واسه تایپ(چون سرعت تایپم نسبت به نوشتن با دست خیلی بالاتره ) ۴۵دقیقه ویس کلاس آفلاین
و خیلی کم میتونم بیام
میام نظرا رو نگاه میکنم میبینم اضافه نشده سریع میرم
شبتون خوش
خب بنده تحمل نکردم و رفتم بسته خریدم 
همین جا از دوستای که پیشنهاد دادن واسم بسته هدیه بدن از ته دل تشکر میکنم و این بسته رو به نیابت از اون ها خریدم و اینا
حالا اینا رو ول کن
آقوی ج یه مسابقه گذاشته منم شرکت کردم (برای دیدن وبلاگ ایشون روی آقوی ج کلیک کنید)
از دوستان عزیز وبلاگی تقاضا میکنم برن بهم رای بدن
دیگه همین
مرسی ازتون
دوستان عزیز دقیقا به اون مرحله رسیدم که باید گلریزون بگیرید واسم که برم بسته بخرم

تازه یه مرحله بعد از اون مرحله گلریزون هستم منتهی همونم قبوله
مث من جایی ندیدن
گلریزون لازمم شدیدا
دوست دارم برم به همه بگم
گلریزون لازمم شدیدا


ببین اعتیاد چه کار هایی میکنه با آدم
من اولش تفریحی میومدم الان معتاد شدم


پ.ن:دوستان یه مسابقه در وبلاگ جناب آقای ج در جریان هست (توی لینکام هست آدرسش زندگی همین است) من نمیدونم رای گیری کی هست منتهی از دوستان وبلاگ دار میخوام بهم رای بدید ممنونم
داشتم میخوابیدم
مامانم صدام کرد
دیگه خوابم پرید
واقعا الان اعصابم خورده
خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد
بدم میاد اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه اه
صد مگ دارم
سعی میکنم نخرم
ببینم چی میشه
اگر خریدم پست میزارم
من میخوام بخوابممممممممم
اه اه اه اه اه اه اه
امروز هم زیاد کاری نکردم
دو بار مامانم صدام زد اما سر کلاس بودم وقتی رفتم گفت الان دیگه هیچی 
جامعه رو جلسه چهارمش رو تموم کردم
تاریخ رو یه جلسه آفلاین گوش دادم و شروع کردم به جزوه نوشتن استفاده چهل و پنج دقیقه حرف زده بود هر کاری کردم که این رو تموم کنم بعد بخوابم نشد آخرش ده دقیقه موند 
یعنی خودم رو کشتم وسطش خسته میشدم میرفتم چت میکردم و یه سر میزدم یه اینجا اما مثل همیشه کسی نظر نداده بود
شونم هنوز درد میکنه نمیدونم چشه اگر بد خوابیده بودم که تا الان باید خوب شده باشه که
با یه دوست جدید هم چت کردم که خیلی اطلاعات روانشناسیش زیاد بود واقعا صحبتمون واسم مفید بود
باعث شد فکر کنم که از کجا آمدم آمدنم بحر چه بود
جدا از اینکه تصمیم دارم از وقتی که از خواب بیدار میشم بیشتر از روز قبل درس بخونم
باید یه برنامه ریزی خوب داشته باشم اگر همینطوری بدون برنامه پیش برم این ترم مشروط میشم
پس هر روز یه درس بیشتر از روز قبل میخونم
اول که اون ده دقیقه مکاتب رو مینویسم بعدش هم میرم سراغ تکالیف معرفت شناسی
بعدش هم احتمالا میرسیم به آمار
دیگه داره انقدر خوابم بیاد که دارم چرا و پرت تحویل میدم خیلی خوابم میاد با چشم نیمه باز تایپ میکنم آخراش احتمال خراب کرده باشم و دیگه شب خوش همین الان یه چیزی تایپ کردم از شده داغون بودنش نگفنم توهم نگو:)
عاغا خیلی میخواستم حرف بزنما خوابم میاد
مرسی بای
پ.ن: تصمیم دارم تا جایی که میشه بعد از اتمام این بسته دیگه نت نخرم ...ببینم چی میشه
آقا من قرار بود بیام از دیروزم بگم
اول بگم که بیدار شدم ساعت هشت منتهی خسته بودم بازم خوابیدم دیگه ده دقیقه قبل از کلاس ساعت دهم (
)گوشیم زنگ خورد دیگه مجبوری بیدار شدم بعدش هم یه ذره توی تل و وات ولو بودم تا الان
خب از کارای دانشگاه بگم
عاغا ما قراره توی دی ماه آزمون امتحان بگیرن و تا کلی وقت استرس داشتیم همگی که وای وقت نداریم وای نمیشه وای و اینا
توی گروه دخترا داشتیم بحث میکردیم و اینا تخت تاثیر استرس رفتم به یکی از استادا که مدیر گروه روانشناسی بود پی ام دادم که بیاد یه کاری کنه واسمون
بعد گفت به من زنگ بزن زنگ زدم اومد گفت که شما قرار بوده ۲۰واحد داشته باشید الان ۱۴واحد دارید و اینا خلاصه گفت مثلا ما درکتون کردیم و از این حرفا بعد هم گفت بیاید تاریخ پیشنهادی تون رو برای امتحانا بفرستید واسم تا پیگیری کنم اگر امکانش هست اون رو درست کنم (اینا واسه پنج شنبه بود)
بعد کل دیروز من با سر و کله زدن با بچه ها درمورد تاریخ امتحان ها گذشت یه عده میگفتن تاریخ رو عقب نندازیم حجم رو کم کنیم که البته این یکی از نظر من قابل قبول نبوده و نیست خب ما باید به عنوان دانشجوی ترم اول یه سری دروس و مطالب رو بلد باشیم و استاد باید اطمینان داشته باشه که ما اون مطالب رو بلدیم و برای همین امتحان میگیرن ...بچه ها میگفتن که درس رو بدن ولی ازش سوال طرح نکنن که از نظر من کاملا بچگانه بود خب اگر میخوان سوال طرح نکنن چرا درس بدن ؟
خلاصه بالاخره برنامه نهایی رو نوشتم و عکس گرفتم و فرستادم واسه استاد (بابای نیما ) نمیدونم درمورد نیما هم گفتم اینجا یا نه اگر نگفتم حتما یادآوری کنید درمورد نیما هم بگم...
بعد پرسیدم که استاد ها بصورت حدودی تا کی درس میدن یا گفتم تا کی کلاسا هست گفت ک نمیدونم ولی درمورد اون برنامه پیشنهادی هیچی نگفت
البته من خودم هیچ امیدی ندارم به قبول اون برنامه اما خب به هرراهی میشد چنگ زدیم
البته اینم بگم من واقعا نمیخواستم مسئولیت بهم بدن ها اما یهویی آقای ه ملقب به بابای نیما جوابم رو دادن و خب یهویی شد...
بعد یکی از بچه ها اومد گفت که تو اگر کاری نمیکردی ما خودمون داشتیم راه ها رو بررسی میکردیم و اینا منم قبلش توی گروه دخترا ویس داده بودم که آره آخرشم کاسه کوزه ها سر من میشکنه و اینا اون رو دیدم اسکرین گرفتم ویسم رو ریپ زدم نوشتم پیرو ویسم البته اونم فقط همون بود و اینکه احتمال خیلی زیاد مربوط به بحث قبلی بود ولی خب باعث شد یکی از بچه ها بیاد پی وی بگه که آره فلانی خیلی کارش زشت بود و کلا مذمتش کرد
بعدش هم یه لیوان شکوندم
یعنی میخواستم واسه ناهار یه چیزی درست کنم(من ساعت دوازده صبحونه خوردم با اینکه ساعت هشت بیدار شده بودم) درنتیجه ناهار هم میوفتاد واسه ساعت چهار و پنج و شیش
میخواستم نظر خواهی کنم از مامانم رو اپن یه لیوان کوچولو بود از این مربا خوری ها بعد از اتمام نظر خواهی همین که برگشتم برم اوکی کنم دستم خورد لیوانه افتاد زمین دوتاچرخ خورد بعد بوم شکست و ساق پام رو هم زخم کرد
الان خوبه شکر خدا اولش سوخت قرمز هم شده بود
بعدش غذا که آماده شد به خاطر بیشعور بازی مارال عصبی شدم سفره پهن کردم و خودم رفتم بس که اعصابم خورد بود (اینکه سیر هم بودم تاثیر بسزایی داشت البته)
بعد هم با کمال شرمساری میگم رمان خوندم خیلی خیلی شرمسارم به خاطرش چون به بچه ها میگم بچه ها باید درس بخونیم دلتون رو خوش نکنید به تعویق امتحانات بعد خودم میرم رمان میخونم
و قطعا جای یکی خالی بود که بیاد به من بگه وات د فاز خواهرم ولی کلا از مامانم بپرسید میگه آره این همیشه اینطور بوده وقت امتحانا یادش میومد کتاب بخونه رمان بخونه (دقیقا همین قدر وعضم خرابه)
بعد از تموم شدن رمانه مارال هم یه استکان شکست گفت من در کابینت رو باز کردم اون افتاد شکست اما در صحت این ادعا هنوز شک وجود داره ...به هر حال وقتی داشتم شیشه خورده ها رو جمع میکردم یاد یه خاطره افتادم خونه ما و عمم اینا تقریبا میشه گفت نزدیک بود یه بار با آبجیم از یه فرعی رفتیم حالا حوصلم هم نمیشه دقیق توضیح بدم چه شکلی بود اما اون قسمت ها بطور کلی زیاد خونه نداشت حالا ما به جای اینکه از جلوی خونه ها بریم از پشت خونه ها داشتیم میرفتیم یه جا رسیدیم پر از شیشه خورده بود شیشه های رنگی رنگی خوشگل آبجیم هم به من گفت که تنهایی میای اینجا ها اینا جادویین اگر تنها بیای غیب میشن دفعه بعدی بعدا من یه دور تنهایی رفتم از اونجا وقتی دیدم نرفتن فهمیدم که آبجیم گولم زده و جالبه برام که همون موقع هم درک میکردم که چرا اینطوری میگه
کلا آبجیم برای اینکه یه کاری نکنم همیشه از داستان بهره میبرد درمورد راه ها ...
یه راه دیگه هم بود از مدرسه که برمیگشتیم یکی دو بار از اونجا رفتیم بعد رفت و آمدشم کم بود آبجیم میگفت یه بار من تنهایی اومدم اینجا همه جا پر سوسک شده بود میخواستن بیان من رو بخورن بعد یه موتور اومد سوسکا رفتن سمت موتوریه و موتوریه رو خوردن همه جای موتوره پر از سوسک بود دیگه چیزی دیده نمیشد 

حالا من با وجود اینکه از سوسک هم نمی ترسم باز تصور خوبی نبود واسم ولی خب چند سال بعد مدت ها از همون راه میرفتم خونه (چقدر من حرف گوش کنم 
)
یه ذره با یه دوست چت کردم خیلی هم خوش گذشت باهاش فقط نمیدونم چرا وقتی چت میکنیم همیشه من یه چیز جدید دارم بگم یعنی یه چیز جدید درمورد اخلاق و رفتارم و پیشینه اش همین جا از اون دوست عزیز تشکر میکنم و میگم شما بیخود میکنی بخوای بی خبر خبر بری مگه الکیه؟؟؟
دمت گرم خدایی رفیق
بعد یه ذره از مبانی جامعه شناسی ویس گوش دادم و جزوه نوشتم (بعد از اینم میخوام برم اول مبانی رو بخونم بعدش تاریخ مکاتب رو ) بعدشم خوابیدم
البته این رو هم ذکر کنم که من پریشب ساعت سه و خورده ای خوابیدم واسه همین امروز انقدر دیربیدار شدم و خوابم میومد
آها راستی درمورد خط چشمم بگم قبل از چت کردن با همون دوست گرامی داشتم خط چشم میکشیدم وقتی عکس چشمم رو به دخی خاله نشون دادم گفت آفرین آفرین خیلی خوبه البته چشم چپ و راستم مدلشون فرق داشت باهم اما پیشرفت خوبی بود
آخخخخخخ شونم درد میکنه نمیدونم چرا احتمالا واسه اینه که بد خوابیدم
مستوره جان نظرت رو دیدم خواستم از همین جا ازت تشکر کنم بابت توضیحاتت مرسی عزیزم
به زودی در این مکان پست جدیدی گذاشته میشود
خخخخ
P.n: عاغا میخواستم الان بیام تعریف کنم امروزم چگونه گذشت ها اما بقدری من خوابم میاد که نمیتونم
فردا صبح که بیدار شدم اول مینویسم چه طور شد
مستوره جانم درکت میکنم اینکه انقدر مشغله داشته باشی. و اینا رو میگم
بالاخره امروز صبح آبجیم رفت
و مارینا تا مدت ها داشت گریه میکرد
میگفت من میخوام پیش آبجیم باشم
با بدبختی راضیش کردم
الان که آروم شده ازش بپرسی آبجیت کجاست میگه رفته از نی نی ها مراقبت کنه
تازه مراقبت رو هم مدل خاصی میگه که الان تو ذهنم نیست
خلاصه که اینجوری
اول سلام
قبول دارید یه چیزی از حد بگذره خیلی لوس و بی مزه و حتی رو مخ میشه؟
خیلی چیزا این مدلی هست
یکی رفتار دو تا پسر توی گروه تل دانشگاه بود که بیش از اندازه لوس و بیخود شده بود
یعنی عین این دخترا میان قربون صدقه هم میرن و بیخیال خیلی چرت بود
که یکی از پسرا یه عکسی فرستاد و دخترا ریختن سرش 😑 البته دو سه نفر بیشتر نبودن ولی خب منم به اون یکی (تو پی وی) گفتم بابا زیاد رو دادید که اینجوری شده دیگه بابا بیخیال نهایتا بگید جواب ابلهان خاموشیست و تمام آخرشم انقدری شد که پسره اومد گفت غلط کردم (صرفا جهت اطلاع این یکی من درش نقش منفعلی داشتم و کاملا خواننده بودم )
پ.ن:آبجیم واسم خط چشم خریده بود واسم داد از اونجایی که بلد نیستم خط چشم بکشم چند بار زدم و هربار نشون میدم بهش میخنده
ایشالا که موفق میشم
پ.ن۲:گوشیم رو بروز رسانی کردم که این آپدیت جدید شااومی روش باز بشه ۴گیگش رفت و هنوز به آپدیت ۱۲نرسیدم🤦🏻😑
نمیدونم چه خبره
چی میشه
چی نمیشه
تلوزیون داره پایتخت رو نشون میده
😑😑😑
ول نمیکنه چرا؟
خیلی کم میام
در واقع اگر دقیق بگم این میشه زیاد میام اما خیلی نمیمونم
مثلا اون گفتینوی وبم هم همینطوره فقط میام ببینم کسی پیام نذاشته باشه و سریع میرم
نمیدونمم چی می کنم روز هام رو هعیییی
صبح که بیدار شدم خیلی حس خوبی داشت
توی اتاقم هر چهارتامون خوابیده بودیم
معمولا من توی اتاقم ترجیح میدم تنها باشم موقع خواب و اینا چون سر وقت نمیخوابم بعد یهویی پامیشم کشو باز کنم و اینا سر و صدا میشه واسه همین ترجیح می دم تنها باشم
اما صبح وقتی بیدار شدم یه نگاه کردم دیدم همه هم خوابیدن مارینا هم رفته بود پایین پام خخخخ
خلاصه که حس باحالی داشت
مامانم اینا رفتن بیرون گفتم واسه منم هندزفری بخرید 120تومن دادن یه هندزفری از اینا که ژله نداره الان تو گوشمه گوشم درد گرفته
نمیدونم دیگه
ایرانسل لطف کرده بهم تماس نامحدود داده
راست میگه اینترنت نامحدود بده
ولی خدایی خوب کاری کرد من شارژ پولی حتی واسه اس ام اس هم ندارم فقط نت میخرم 😬😬😬
هر از گاهی که تماس رایگان میده یه زنگ میزنم حیف نشه
مثلا دیروز یه تماس رایگان داد استفاده نکردم حیف شد امروز هم داد یه زنگ زدم به یکی از همکلاسی های جدید اسمش آیداس صداش هم خیلی خوشگله اصن جون میده واسه گویندگی رادیو
دیگه اینجوری ...
اون پسته بود که گفتم موقتش کردم
در مورد اون بگم که تموم شد کلا
😶😶😶😶😶😶😶😶😶
پ.ن:الان نگاه کردم دیدم اسم پست رو نوشتم پیرو اون پستی که کوفت شد😐😐😐😐
اشتباه تایپی بود
یه چیزی رو نوشتم واسه روز دانشجو
قبلش روز دانشجو رو به نسرین و بقیه دوستای دانشجوم مثلا مستوره تبریک میگم
توی این نزدیک به یک ماهی که کلاس ها شده همه چی عجیب بوده به مدد کرونا دانشگاه ها مجازی شدن و خیلی شیک و مجلسی تمام تصوراتم نسبت به دانشگاه و زندگی دانشجویی کن فیکون شده رسما
کی فکرش رو میکرد بعد از دوازده سال تحصیل صادقانه این بشه آخر و عاقبت دانشگاه اومدنمون ؟
ولی با همه این ها کلاس های مجازی هم خالی از لطف نیست
مثلا وقتی که هنوز استاد ها رو نمیشناسی و وقتی برای اولین بار وارد سامانه میشی با هشت جلسه ابتدایی درس مواجه میشی و حقیقتا فکت میوفته
وقتی که توی یه کلاس تو به عنوان میزبان تعریف میشی و میتونی اذیت کنی ...فقط حیف که دو جلسه بیشتر طول نمیکشه
وقتی که وارد کلاس میشی و صدای استاد قطع میشه
یا وقتی توی کلاس به خاطر سنگین بودن سامانه از کلاس پرت میشی بیرون
یه جاهایی انقدر سنگین میشه که حتی استاد رو هم بیرون میکنن
وقتی که هر دفعه فامیلیت رو اشتباه میگن و تو هرچقدر هم که بخوای بنویسی و تایپ کنی باز استاد حرف خودش رو میزنه...
اون موقع مجبور میشی به صد روش علمی و غیرعلمی به استاد با دود علامت بدی که: استاااااد داری اشتباه میز...اهم میخونی
وقتایی هم هست که یهویی صدا از بیرون میاد و تو رسما به جای اینکه درس رو گوش بدی تمرکز میکنی روی اون صدای خارجی...
وقتی پسر استاد میاد کنار دوربین و اسکرین میگیری
یا مثلاً یه وقتایی استاد یه کتاب رو معرفی میکنه و بطور کاملا اتفاقی اون کتاب نوشته خودشونه و وقتی به دستت میرسه میبینی سن کتاب از سن خودت بیشتره :))
یه وقتایی هم هست که اگر تمام موارد آماده باشه میتونی بخوابی
یکی از خوبی های کلاس های مجازی همین قسمته آخه قبلا کی میتونست هم سر کلاس شرکت کنه و هم کل کلاس رو داشته باشه؟
ربطی هم به دانشجوی ترم اولی و دانشجوی ترم آخری نداره حتی در جایی میتونم ادعا کنم که ربطی به دانشجو درس خون بودن و درس نخون(!)بودن هم نداره
اون جشن های معارفه دیگه آخرشه ... به لطف کرونا جشن های معارفه دانشجویان نوورود بدون حضور دانشجویان نوورود برگزار میشه:)
خلاصه که شاید دانشگاه حضوری نباشه اما مجازی هم خالی از لطف نیست و لذت های خاص خودش رو داره :)
به غیر از اون وقتی که توی خونه اتاق تو میشه اهواز و وقتی کنار خانواده میری سر کلاس بهت میگن پاشو برو اهواز اینجا چی کار میکنی ؟! یا هم از سقف اتاق میپرسن که مبادا نم داده باشه چون اهواز زیاد بارون اومده
در کل دانشگاه اون چیزی نبود که من همیشه بهش فکر میکردم و تصور میکردم اما تصوری هم که الان از دانشگاه دارم چیز زیاد بدی نیست مطمئنا بعد از حضوری شدن دلم براش تنگ میشه
امیدوارم هرچه زود تر دانشگاه ها باز بشه و بتونیم دانشگاهمون رو ببینیم حداقل:)
فک کن خسته باشی از تمرین های درسی و دانشگاهی
حوصله پست گذاشتن رو هم نداشته باشی
بیای وبت ببینی مستوره جان پرسیده روبه راهی
خیلی بهم مزه داد اینکه یکی نگرانم بشه
بپرسه از حالم
مستوره جانم حالم اگر قبل از دیدن نظرت خوب بود بعدش عالی شد
امروزم روز دانشجوئه به همه دانشجو ها تبریک میگم
این رو هم استوری کردم:
دانش آموزا....
اهم... چیز... دانشجویان گرامی،
سیز...شانزده آذر روز دانشجو رو به همه دانشجو ها علل خصوص ترم اولی ها(!)که هنوز همکلاسی هاشون رو ندیدن تبریک میگم :)
دیشب آخر وقت یه پست گذاشتم
و سریع برس داشتم
پست موقت کردم
زیاد نموند که یکی ببینه
دیگه اینجوری
میگن خود شناسی خیلی مهمه و اینا
من هم خیلی موافقم و از اول تلاش داشتم که خودم رو بشناسم
واسه همین اکثرا بعد از هر رفتاری که داشتم انقدر فکر کردم که دلیلش رو پیدا کنم
تازگیا فهمیدم که یه رفتاری رو که فکر میکنم ندارم دارم
مثلا حسود بودن ...
همیشه میگفتم حسود نیستم
اما با گذر زمان فهمیدم چرا حسود هم هستم منتهی نسبت به دو تا چیز خاص در بقیه موارد نچ حسودی ندارم اون دو تا چیز خاص رو به غزل گفتم میدونه چیان ولی خب یه راهنمایی هم میکنم که شما هم بفهمید بالاخره مجلس بی ریاس
عاغا من وقتی دو نفر رو با هم آشنا میکنم وقتی میبینم اون دو نفر با هم صمیمی شدن بیشتر از صمیمیتشون با من خب حسودیم میشه 





اون یکی رو هم نمیگم دیگه یه دونه چیز باید بزارم بین خودم و غزل بمونه دیگه
مثلا قبلا ها خیلی از مرموز بازی خوشم میومد و اینا ولی الان بشدت از این کار بدم میاد خیلی زیاد نمیدونم هم چرا
مثلا از رمان نصفه بدم میومد ولی الان باهاشون مشکلی ندارم
مثال زیاده
یکی از بچه های همکلاسی در طی یه بحث کوتاه گفت که من درسخونم یعنی یه جوری شد که من بهش گفتم بهش میخوره درس خون باشه اونم گفت اتفاقا تو هم همینطور
بعد من بشدت زدم زیرش 
البته دلیل داشتم نمیخواستم همون اول کاری به نظر بچه درس خون بیام
ولی خودم نظر شخصی خودم اینه که چرا یه ذره درس خون هم هستم ولی در کل چون زود میگیرم احتمالا بقیه فک کنن خیلی درس میخونم و اینا مخصوصا که چون کند هستم توی نوشتن جزوه و اینا دیگه دوست ندارم زیاد چیز بشه و اینا
ولی خب به نظرم همه بچه های کلاسمون درس خونن چون بالاخره دانشگاه اهواز کم دانشگاهی نیس همه رتبه هاشون هزار و دو هزار و اینا (طبق رتبه من متوسط رو به بالا هستم ...یعنی من تو کل تحصیلم همیشه متوسط رو به بالا بودم
) تازه رتبه سه رقمی هم داریم هم پونصد و خورده ای هم هفتصد و خورده ای
یا مثلاً یکی دیگه از دوستام میگفت من سخت گیرم و وقتی هم گفتم نه گفت چرا دیگه توی وبت هر دو سه پست یقه یکی رو گرفتی



خلاصه که اینطوری
پ.ن: امروز صبح کلا با این انگیزه بیدار شدم که یه پست روز نوشت بنویسم اما وقتی دیدم به اونی که میخواستم نرسیدم(میخواستم برم کتاب رو پرینت کنم نشد
) دیگه چشمه روز نوشتم خشک شد
فعلا
من همون موقع ها که بچه بودم هم به فلون حسادت میکردم و دوست داشتم جای اون باشم
بعد فکر کن الان با این وضعیت دیگه چقدردلم میخواد یکی از اعضای خانواده دکتر ارنست میبودم
واقعا میگما
خب نگاه کن همه چی طبیعی راحت آسمون دریا ساحل حیوون های وحشی بالارفتن از درخت
اصن خیلی خوب بود حالا این که اون وسط فرانس هم یکی دو تا چیز یاد فلون میده مشکلی نیست
واقعا بهشون حسادت میکنم ...
خیلی زیاد
+:اونا که وردم جانی ... هانی هانی هانی
گزدم من هر یانی ... هانی هانی هانی...
طبق معمول دارم آهنگ گوش میدم گفتم اینجا هم بگم
کلی کار دارم اما واقعا دلم میخواست توی یه جزیره قرنطینه بشم نه تو یه خونه :( اونایی که من رو میشناسن قطعا از این ترجیح من تعجب نمیکنن :)
نه قالُب منه محبته ... بیر گلبُ دا پارا پارا
البته این خط آخری رو نمیدونم درست نوشتم یا نه
جدا از این که معنیش رو هم کلی بلدم
خب خب خب
اول سلام
دوم بزار ببینم چی ها رو باید بکم؟
حقیقت خیلی چیزا باید بگم اما حوصلم نمیشه اما تا جایی که میتونم مینویسم
خب امروز بعد از کلی وقت با ماسک و اینا از خونه خارج شدم رفتم یکی دوساعت خونه داییم اینا
مسابقه کتابخوانی بود که شرکت کرده بودم رو یادم رفته بود سی و هشت صفحه اول رو بخونم و در ربع ساعت پایانی سریع خوندم و جواب سوال ها رو دادم اما نمیدونم چی به چی شد
امیدوارم که خوب شده باشه
دیگه چی ؟
آها شب توی گروه دخترای دانشگاهمون دو تا دوقلو داریم
یکی دوتا دختر که اتفاقا هم گروهی هستیم و دوتاشون همین روانشناسی میخونن یکی هم یه دختر و پسر که پسره یه جا دیگه درس میخونه
درمورد ارتباط دوقلو ها پرسیدم ازشون و خیلی چیز های باحالی خوندم
یکی بود میگفت من با دوستم و داداشش که دو قلو بود میرفتم یه کلاسی داداشش هی میگفت دلم درد میکنه نمیدونم چمه
بعد از دوستش پرسیده فهمیده که چیزه و اینا 

ولی اگر اینجوری باشه یعنی منم دوقلو بودم؟
قل که ندارم اما خب
خیلی دوست دارم دوقلو باشم....


پ.ن:کلی نظر میخوام بدم اما حوصله ندارم
من چرا اینجوریم؟

یارو اومده دایرکت میگه بیا با هم آشنا شیم میگم نمیخوام 

خو تو که نمیخوای مرض داری میای اینجا هی میگی من رل میخوام من رل میخوام؟





(البته با این ادبیات گفته نشد ها طرف اسمش پوریا(!) بود فامیلیشم فامیلی یکی از آشنا ها بود من فکر کردم یارو از آشنا هاست و فامیله و اینا اما دیدم نه آشنا نیست)
یعنی ملت یه جوری هول شدن امروز
یه جوری ذوق میکنن واسه تاریخ نه /نه / نود و نه انگار چیه
یه جوری میگن دیگه این لحظه تکرار نمیشه و این یه لحظه خاص توی قرن اخیره که انگار مثلا 99/9/8سیصد بار تکرار میشه
از نظر من امروز هم مثل بقیه روز هاست...
یعنی مثلا 99/9/10تاریخ نیست؟روز نیست؟
یکی بیاد به اینا بفهمونه این روز هیچ فرقی با روز های دیگه نداره
شما به جای این که 99/9/9رو جشن بگیری هر روزت رو جشن بگیر ... با اینکه به روز به عنوان نماد باشه و اون روز مخصوص یکی باشه مخالف نیستما فقط دارم میگم امروز هیچ فرقی با بقیه روز ها نداره وگرنه چه اشکالی داره مثلا روز آتش نشان رو به آتش نشان ها تبریک بگیم؟ من فقط حرفم اینه که چرا اون ۳۶۴روز بقیه آتش نشان ها رو(من باب مثال عرض میکنم) فراموش میکنیم و حتما باید یه پالاسکو آتیش بگیره تا یادمون بیوفته که آتش نشان ها هم هستند
امیدوارم که منظورم رو رسونده باشم
من هم مثل بقیه میگم که تاریخ این روز خیلی باحال و جالبه اما فکر میکنم یه عده. این روز رو خیلی جدی گرفتن...خیلی زیاد
این قدری که میرن وقت زایمان میگیرن که بچه شون رو توی یه ساعت رند بدنیا بیارن
البته من توی این موضوع مطمئن نیستم اما خب خبر ها رو خوندم
خب یعنی چی آخه ؟
چرا ؟
این وقت زایمان گرفتن رو واقعا تایید نمیکنم ... و البته درک
پنجره اتاقم بالاست و درست دیده نمیشه اما آسمون خیلی خوشگل شده 
جدا از این که حرکت ابر ها واقعا قشنگه

(یکی از فانتزی های خیلی خیلی داغون من اینه که اون یارو کراش جان از خوانندگان وبم باشه وااای فک کن 


اگر بود میگفتم جناب اول اسمت رو بعد اسم پیجت رو بعدم آخرین پی امی رو که توی گروه دادی رو بهم بگو خخخخخخخخ
یعنی میدونم خیلی فانتزی میزنما اما خب سرگرمیه واسم)
دور از شوخی امیدوارم نه فقط امروزتون بلکه زندگیتون رو با احساس خوب بگذرونید
خب خب خب
فکر نمیکردم الان حس نوشتنم بیاد ها
اما مثل اینکه اومد
چیز خاصی نمیخوام بگم ...در واقع خودمم نمیدونم دقیقا چه چیز هایی رو میخوام بگم
داشتم ظرفا رو میشستم زیاد نبودن اما من خسته بودم و دلم میخواست بخوابم ...میشد که بخوابم ها اما نتونستم با وجدانم کنار بیام و بگیرم بخوابم چون میدونم که فردا دیر بیدار میشم و مامانم تا اون موقع ظرفا رو میشوره در نتیجه نتونستم بی خیال شم و اینا
آبجی بزرگم همیشه از ظرف شستن بدش میومد اما من نه
و این جوری میشد که اگر قرار میشد دو نفری کاری بکنیم همیشه به طور پیش فرض ظرف شستن با من بود و جمع و جور کردن با آبجی البته که منم بعضی وقتا مسخره بازی درمیوردم و میگفتم چرا همش من ظرف بشورم من نمیشورم و اینا و حرص میخوردم و حرص میدادم
یهویی یاد این افتادم ... اما دلم اصلا تنگ نشده برای اون موقع ها چون خیلی حرص میخوردم ... یه حرص فرو خورده و من خیلی از این نوع حرص ها بدم میاد
نمیدونم اسمش اینه یا نه اما من بهش میگم حرص فرو خورده یه حرصی که میخوری اما انقدر کوچیک هست که اگر بگی قطعا با این جمله مگه بچه ای مواجه میشی
من از این حرص ها زیاد میخورم و شاید واسه همین باشه که ترجیح میدم اون حرص هام رو بروز ندم حداقل به مامانم اینا نگم
مثلا بگم اممم آها مارال که گفتم قبلا حساسیت داره
به گندم
بعد دیگه از وقتی فهمیدیم دیگه رفته زیر نظر دکتر و اینا نمیتونه نون بخوره نه هر نونی نون باید با آرد ذرت باشه
اصل حساسیتش به گلوتن هست و میتونم کلی درموردش توضیح بدم اما بیخیال حوصله ندارم الان اگر کسی میخواد بیشتر بدونه یا یه نظر بده یا هم توی گوگل بزنه سلیاک چیست و بخونه
خلاصه این که مارال کلا یه ذره بد غذا هم هست و هر چیزی رو نمیخوره(دقیقا برعکس من) یعنی میگه من چی بخورم میگیم فلان چیز میگه من نمیخوام میگیم خب برو فلان رو بخور میگه نمیخوام و کلا میره رو اعصاب من که دیگه ازم یه سوالی در این مورد بپرسه ها بهش میگم من چمیدونم این یخچال این تو هرچی میخوای بردار بخور
خلاصه زیاد فاصله نگیرم مارال از وقتی فهمیدیم حساسیت داره دیگه کلا وسایلش رو جدا کردیم و اینا بعد مثلا چون نمیتونه از تنقلات عادی بخوره هر ماه مامانم میره واسش کلی چیز (حالا برای مثال میگم کلی و گرنه چند تا تیکه بیشتر نیست) میگیره مثلا خمیر و پنیر پیتزا کیک و بیسکوئیت و پفک و اینا (مثلا گفتم بعضی وقتا یکی رو میگیره یکی. و نه و راستش زیاد هم مایل نیستم که بدونم واسه اون چی میخرن ) اما من اگر بگم فلان چیز رو میخوام میگن مگه بچه ای خب چرا مگه فقط بچه ها چیپس و پفک و کوفت و زهر مار میخوان؟
یا مثلاً مارال شیشصد بار خودش رفته پیتزا درست کرده خودش خورده (بنا به یه سری دلایل که بعد یه سری اتفاق ها دارم کلا ترجیح میدم بمیرم اما دست به چیز های مارال نزنم ) اما من اگر یه چیزی بگم یه چیز دیگه میگن و خلاصه که دست پیش میگیرن پس نیوفتن یا هم اگر کاری بکنن مامانم یه جوری میاد خودش یه کاری رو بکنه که حقیقتش دوست ندارم کلا چیزی بگم
اینا دارم میگم دیگه خیلی کوچیکن و ارزش ندارن اما حرصن و من اونا رو تا به درجه انفجار نرسیدم بروز نمیدم چرا؟ خب واقعا نمیدونم شایدم نمیتونم
وقتی سر دل استراحت و با آرامش ظرف میشورم خیلی آروم میشم و فکر هام رو جمع میکنم
ظرف شستن رو نه دوست دارم نه دوست ندارم
اما باعث میشه که یه ذره فکرم رو جمع کنم
مثلا الان که ظرف میشستم به کرونا و اینا فکر میکردم
یادمه یه پستی نوشتم نمیدونم دقیقا کدوم و اینا بود ولی احتمال نود درصد فروردین امسال نوشتمش (یا فروردین امسال یا پارسال اصلا هم مطمئن نیام شاید هم اردیبهشت بود ولی احساس میکنم که فروردین بود)
نوشته بودم آدمایی شدیم که فقط واسه عکس هم دیگه رو بغل و بوس میکنیم شاید خدا حق داره هرچی بلا هست سرمون در بیاره
و اون موقع هیچ فکرش رو هم نمی کردم که یه بیماری بیاد به نام کرونا و خدا تقاص این بغل ها و بوسه های تصنعی رو ازمون بگیره
وقتی یکی رو دوستش داشتیم وبهش نمیگفتیم که دوستت دارم بغلش نمی کردیم محبتمون رو بروز نمیدادیم
خدا هم گفت اینا که از این رویه خوششون میاد بزار منم به کاری کنم
یه آیه کنکوری هست که توش میگه خداوند نعمت های گروهی را تغییر نمیدهد مگر اینکه آن ها خود را تغییر کنند
و بله
ما خودمون رو برای زندگی بدون بغل و دوستی و اینا آماده کرده بودیم و خدا حالا اون رو بهم داده بود
پ.ن: خوابم گرفته حسابی
شبتون بخیر
خب خب خب
چی بگم؟
از این قالبه خوشم نمیاد
ولی به خاطر آن عزیز بزرگوار مجبور شدم قالبم رو عوض کنم
میترسم دیگه نتم رو هم تموم کنم هی میرم قالب سرچ میکنم
البته احتمال داره که بعد از گذاشتن این پست دوباره برم دنبال قالب بگردم
خلاصه از همین جا بهت میگم بیشعور مریض(!)تا وقتی از قالب وبلاگم راضی نشدم باهات قهرم 😑☹️)
امروز یه جلسه معارفه داشتیم استاد اومد یه ذره درمورد ترم و انتخاب واحد و اینا واسمون صحبت کرد که این چطوره و اون چطوره مثل اینکه آخرش هم نیما پسرش رو از بس اومده بود جلو دوربین معرفی کرده بود اما من چون یهویی نمیدونم چی شد خارج شدم نتونستم اون صحنه رو ببینم
و یه خبر متحیر کننده
سر کلاس مرعشی نخوابیدم 
هرچی فکر میکنم میبینم اصلا از این قالب خوشم نمیاد باید عوضش کنم
بعد از اتمام این پست میخوام اول یه قالب خوب پیدا کنم و بعدش برم همین درس امروز رو که اسمش رو هنوز یادم نمیاد جزوه بنویسم
آها وسط کلاس از پابیشا زنگ زدن گفتن کتاب معرفت شناسی هم فعلا چون خورده به تعطیلی ها موجودی نداریم میخوای پول رو برگردونم یا بعدا بفرستم واست؟ گفتم نه پول رو برنگردون بعدا کتاب رو بده
من کتاب زمینه روانشناسی هیلگارد با ترجمه دکتر براهنی و همکاران میخوام منتهی خیلی گرونه خدایی ۲۲۰هزار تومن چه خبره😑🤦🏻
گشتم دنبال دسته دوم هم چیز به درد بخوری گیرم نیومد
یه ۴۸ تومنی پیدا کردم اما گفت فروختم

کسی سراغ نداره کتاب رو ؟
عاغا عسل رفته بندر پیش خالم اینا
من خیلی خیلی دلم میخواست برم
خیلی خیلی دلم میخواست
اما اجازه ندارم کسی هم نیست که من رو ببره 

فعلا
پ.ن: از این خوشم اومد بهتر از اون قبلیه قبل این یه قالب زدم کامل نبود از اونم خوشم اومده بود