ساعت 4و 10 دقیقه می‌باشد 

و بنده ساعت هشت کلاس دارم 

اینکه چی شد من خوابم نبرد رو نمیدونم 

ولی میترسم بخوابم خواب بمونم 

البته بعد از این پست که قطعا میرم میخوابم 

ولی خب ایشالا که از کلاس جا نمی‌مونم مخصوصا که می‌خوام این ترم رو بترکونم و از همین الان بخونم درس هام رو 

چند تا از جزوه ها مونده بنویسم (تقریبا سه تا) 

با مارال هم قهر کردم ... یه کاری کرد که اشتباه بود و منم خیییییلییی عصبانی شدم 

دلم میخواد همیشه اینجا پست های خفن و کول و باحال و جذاب بنویسم منتهی نمی‌دونم چرا نوشتنم نمیاد 

باید یه چیزی رو ببینم 

ذهنم رو مشغول کنه 

بعدش یه تلنگری بخوره اون موقع یه چیز خوب بنویسم 

منتهی روز نوشتام هم به زوره ... 

یه متنی نوشته بودم ... در مورد رفتن ... یعنی نه که رفتن ها 

یه متن احساسی بود در مورد اینکه یه نفر عاشق بوده فصل بهار عشقش ترکش می‌کنه 

اونو خیلی دوست دارم 

فک کنم توی برچسب من نوشت باشه 

همه اینستام رو آرشیو کردم به جز دو تا پست یکی ک کپشنش همین بود و یکی دیگه که کپشنش همون عروسیه بود 

شما چه خبر؟

بعدا نوشت : اگر فردا به همه کار هایی که مشخص کردم برسم ... میام اینجا از درگیری هام با استاد ها میگم ... هیچ کدومشون فامیلیم رو درست نمیخونن لنتی ها 

+  چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰  4:19  ❤✮سارینا✮❤   

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۵] Sarina: ولی من الان عینهو اون پرندهه ام

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۵] Sarina: که از ترس شکار شدن

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۵] Sarina: رفته یه گوشه کز کرده

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۵] Sarina: قلبش تند تند میزنه

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۵] Sarina: هی منتظره

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۶] Sarina: خورده بشه

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۶] Sarina: یا یه صدایی چیزی بیاد

[۹/۱۹،‏ ۰:۱۶] Sarina: که معلوم بشه شکارچیه رفته

+  یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰  0:17  ❤✮سارینا✮❤   

می‌خوام جزوه بنویسم

هسن فری ندارم 

گوشیمم شارژ نداره 

امین داره ریاضی میخونه 

منم منتظرم گوشیم شارژ بشه یا برم جزوه بنویسم 

یا بخوابم ... 

 

دیشب یه پست باحال میخواستم بزارم 

دیگه از دهن افتاد نذاشتم ... 

ملت همه کتاب خریدن منتهی من منتظرم همه استاد ها بیان کتاب بگن اونایی که واسه ارشد لازمه رو بخرم 

یه کتاب ۵۰۴هم واسه زبان می‌خوام بخرم 

من حقوقم رو می‌خوام 

کی حقوق میدن؟! 

هعععی

+  شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰  23:59  ❤✮سارینا✮❤   

یعنی خوشم میاد یه نفر یه سوال نکرده حداقل دلم خوش بشه 

با تشکر از همراهی شما عزیزان

****

بعدا نوشت :

مثل اینکه این پست کار خودشو کرد 

با تشکر از جناب حباب که یک تنه چراغ این صندلی رو روشن کردن 

چون تعداد سوالات زیاد بود نمیشد جواب رو در کامنت داد اینجا میگم :

۱ عمیق ترین ترس زندگی ات چیست؟

فکر میکنم ترس از طرد شدن و مورد قبول واقع نشدن باشه :)

2. به نظرت جذاب ترین مرد / زن این جمع چه کسی است؟

برای من یه نفر خیلی جذاب بود اونقدری که از ابهتی که (حداقل برای من داشت) نمیتونستم زیاد بهش نظر بدم منتهی ایشون همه جا رو بست و رفت به زندگیش برسه ... واقعا واسم قابل احترام بودن ایشون 

3. بزرگ ترین حسرت زندگی ات چیست؟

اینکه وقتی بچه بودم به خاطر دلایلی که دست من نبود از جمع کسایی که خیلی دوست داشتم بینشون باشم دور شدم و نتونستم توی جمعشون باشم 

4. آیا تا به حال تقلب یا کلاه برداری کرده ای؟ داستانش را تعریف کن.

تقلب درسی آره مخصوصا از وقتی اومدم دانشگاه توی مدرسه زیاد از این کارا نکردم ... ولی سر ترم دوم یه لحظه نتم قطع شد سریع اسکرین گرفتم از صفحه فرستادم واسه استاد سخت گیرم، استاد هم یه ذره (۵دقیقه) بهم بیشتر زمان دادن هرچند زیاد مطلوب نبود این پنج دقیقه درسشون خیلی سخت بود 

کلاهبرداری هم یادم نمیاد اگر همچین کاری کردم ... عه یادم اومد مارینا دو تا بسته اسمارتیز دست من داشت خودش هم نمیدونست منم همشو خودم خوردم 

5. بزرگ ترین دروغ زندگی ات چه بوده است؟

اوووم من زیاد دروغ نمیگم ... پنهان کاری شاید ... پیچوندن و حرف نزدن هم شاید ... اما دروغ رو کم میگم (نه که اصلا دروغ نگفتم ) 

دیگه نهایت دروغم زمان کنکور بود که مامانم می‌گفت داری چی کار می‌کنی میگفتم میخونم 

من منظورم رمان بود مامانم فکر میکرد من درس میخونم 

6. خجالت آورترین اتفاق زندگی ات را تعریف کن

یه بار یکی یه کیک بهم تعارف کرد منم گرفتم  بعدا خیلی خجالت کشیدم که قبول کردم چون کسی دیگه هم قبول نکرده بود 

7. بدترین کاری که در مقابل چشم مردم انجام داده ای چه بوده است؟

راهنمایی بودم یک بار به دوست صمیمیم حسودی کردم و به یکی از همکلاسی هام یه جمله برخواسته از همون حسودی گفتم ... بعدا خیلی عذاب وجدان گرفتم 

8. کدام مورد است که بیشتر اطرافیان فکر می کنند درباره تو صحت دارد اما این طور نیست؟

اونایی که من رو نمیشناسن یا کم میشناسن فکر میکنن من خیلی قویم (اکثرا دوستا) و همه چیز رو میریزم توی خودم (اکثرا فامیل) اما در واقع من اونقدرا هم قوی نیستم ... میخوام قوی باشم براش تلاش میکنم ولی نه اونقدری که اونا فکر میکنن ... و من اگر یه چیزی آزارم بده حتما اون رو بیان میکنم اما نه با هر کسی یا اونو اینجا می‌نویسم یا با دوستای صمیمیم به اشتراک میزارم و این به اشتراک گذاری یه جورایی من رو خالی می‌کنه 

9. اگر به مدت یک ماه جنس مخالف خود بودی چه کارهایی می کردی؟

خیلی فکر کردم الان ... 

خیلی کارا میتونم بکنم 

مثلا  دیر وقت برم بیرون و کارای دیگه 

اما خیلی دوست دارم مدتی از اون زمان رو برم سربازی سربازی همیشه واسم جذاب بوده 

10. بچه گانه ترین کاری که تا به حال کرده ای چه بوده است؟

لجبازی 

​​​​​​که هر چقدر هم بچگانه باشه باز هم انجامش میدم مخصوصا اگر طرف حسابم مارال باشه 

11. اگر می خواستی یک نفر از این جمع را به عنوان عشقت انتخاب کنی چه کسی را انتخاب می کردی؟

حالا نمیشه از این جمع نباشه؟

12. احمقانه ترین اعتیاد یا وابستگی که داری چیست؟

فکر نکنم احمقانه باشه اما به گوشیم وابسته ام چون همه کارام رو با اون انجام میدم 

13. ترسناک ترین خوابی که تا به حال دیده ای چه بوده است؟

من خواب نمیبینم ... یعنی از اون دسته آدماییم که خوابشون عین چشم بستنه 

احتمالا خواب می بینم اما یادم می‌ره ولی در کل اصلا خواب نمیبینم که بخوام ترسناکشون رو انتخاب کنم انگشت شمارن خواب های من 

14. شرم آورترین شی موجود در اتاقت چیست؟

واقعا چیزی نیست ... آها فک کنم کشوی دراورم که خراب شده و گذاشتمش زیر میز شرم آور باشه 

15. آیا تا به حال شکست عشقی خورده ای؟ چه زمانی و چرا؟

من تا حالا عاشق نشدم ... پس به طبع شکست عشقی هم نخوردم 

16. احمقانه ترین کاری که تا به حال کرده ای چه بوده است؟

زیاد انجام دادم الان یادم نمیاد از بس زیادن 

17. آیا رازی داری که تا به حال به هیچ کس نگفته باشی؟

آره قبلا یه تلویزیون قدیمی داشتیم من پام رو گذاشتم روش ترک خورد بعدا مامانم اومد مارال رو دعوا کرد  

18. نفرت انگیزترین عادت تو چیست؟

فک کنم اینکه استرس که بگیرم یا فکرم مشغول بشه ناخنام رو میکنم 

19. آیا این درست است که (هر چیزی که شما درباره آن شک دارید را سوال کنید)

 چه چیزی درست است؟

20. به من چیزی بگو که نمی خواهی بدانم؟

واقعا چیزی نیست که نخوام بدونید ... 

​​​​21. شرم آورترین لحظه زندگی ات کدام لحظه بوده است؟

یکی تو جمع چیزی گفت که من شرمنده شدم 

22. آیا تا به حال تحقیر شده ای؟ داستانش را تعریف کن

معلومه 

زیاد بودن متأسفانه

مثلا تو مدرسه به من میگفتن پروفسور 

یا مثلا وقتی که کنفرانس میدادم بعضیا یه جوری رفتار میکردن که انگار دارم چرت ترین حرف دنیا رو میزنم 

یا همون جواب سوال بالایی که توی جمع یکی یه چیزی گفت که احساس تحقیر بهم دست داد و این که از عمد این کار رو کرد واقعا بیشتر کرد دردشو چون یادمه قشنگ داشتم نگاه میکردم نگاه کرد ببینه بقیه حرفی نمیخوان شروع کنن بعد یهویی شروع کرد 

23. اگر قرار باشد به مدت یک هفته جایت را در صندلی داغ را با یکی عوض کنی چه کسی را انتخاب می کنی؟ 

همزاد گرامی جناب حباب رو و ازشون سال تولدشون رو می‌پرسیدم 

24. کدام کار است که اگر همه پول های دنیا را هم به تو بدهند انجام نمی دهی؟

عزت نفسم رو زیر پا نمیزارم ... غرورم رو شاید بتونم بشکنم و زیر پا بزارم ولی عزت نفس خیلی فرق داره 

25. یکی از رفتارهایت که دوست داری تغییر بدهی چیست؟

کمتر وابسته باشم 

26. بدترین شوخی که با کسی داشته ای چه بوده است؟

یادم نمیاد ... من همیشه شوخی هام ملایم و لفظیه 

بد ترین یادم نمیاد واقعا 

27. اگر نامرئی باشی اولین کاری که انجام می دهی چیست؟

میرم دزدی 

28. اگر مجبور باشی در یک جزیره به تنهایی با یک نفر زندگی کنی چه کسی را انتخاب می کنی؟

یکی از دوستام که آرمی صداش میکنم 

29. احمقانه ترین حرفی که در لحظات عاشقانه به عشقت زده ای چه بوده است؟

بنده عاشق نشدم بعد به عشقم چی بگم؟ 

30. اسم کسی را بگو که وانمود می کنی دوستش داری اما در واقع چشم دیدنش را نداری؟

نچ وانمود کردن خیلی سخته اما یه مدت واقعا از آرزو نامی بدم میومد و نمیتونستم نشونش بدم ... الان اما نه خیلی نسبت بهش عادیم

31. دردناک ترین تجربه جسمی ات چه بوده است؟

از اونجایی که بچه شر و شوری نبودم که از دیوار بالا برم در نتیجه تجربه دردناک زیاد نداشتم ... 

بچه بودم از نردبوم افتادم پایین چونم (چانه ام) شکست و مجبور به بخیه زدن شدم با اینکه الان دردش یادم نیست ولی فک کنم اون باید دردناک ترین تجربه باشه 

32. اگر غول چراغ جادو داشته باشی سه آرزویت چیست؟

آرزوی سه آرزوی دیگه 

شوخی کردم ... یه زمانی واقعا این سوالم از خودم بود ... من چی میخوام ...  و نتیجه شد چیز های مادی مثل داشتن ماشین یا گوشی  و اینا ... به نظرم چیز های معنوی رو آدم خودش باید به دست بیاره 

مگر اینکه سلامتی باشه 

33. احمقانه ترین کاری که مقابل آینه انجام داده ای چه کاری بوده است؟

شکلک های مسخره در آوردم .... 

+حرف زدن با خودم هم احمقانه حساب میشه؟

34. بیشتر از همه به چه کسی حسادت می کنی؟

موضوع اینجاست که من حسادت نمی کنم 

غبطه آره 

غبطه میخورم اما همیشه سعی کردم که حسودی نکنم ... حسودی کار آدم های ضعیف و بی دست و پائه

و من نمیخوام یه آدم عقده ای باشم که به خاطر حسودی همه رو به هم می‌ریزه 

و به یکی از فامیل های تقریبا دورمون غبطه میخورم که از بچگی کلی کلاس  واینا رفته بود و کلی هنر داشت ... آرایشگری، بسکتبال، موسیقی و ... اون موقع برای یک لحظه دلم خواست که جای اون باشم 

اما خب من وقتی که خودمم جذابم نه وقتی که یه کپی از یه نفر دیگه باشم ... پس تلاش میکنم خودم رو بهتر کنم :)

 

+بازم از جناب حباب عزیز تشکر میکنم که همراهی کردن من رو در این صندلی داغ ... انقدر که سوال ها زیاد بود حتی نشد که درست تشکر کنم از شما یا بگم پاسخ در پست بعد 

+  جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰  12:27  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا تو گروه دانشگاهمون طی یه سری داستانا قرار شد که صندلی داغ بزارن و بعد همه از طرفی که روی صندلی داغ نشسته سوال بپرسن 

بگذریم از حاشیه هاش ولی وقتی این پیشنهاد به من شد که بشینم روی صندلی داغ سفت و سخت و محکم مخالفت کردم 

دلیل هم داشتم ... از اونجایی که ما صرفا همکلاسی هستیم در نتیجه فکر نمیکنم لزومی باشه که خودم رو به اونا بشناسونم ...به نظرم یه حد و مرزی باید باشه (مخصوصا اینکه گروه مختلطه ... «حالا نه اینکه تو روانشناسی پر از دانشجو های پسره باید با ذره بین دنبالشون کرد ... بگذریم شما بگو سه نفر همونم مهمه »)

یکی دیگه از دلایل هم این بود که قوانین مسخره ای داشت و خلاصه اینکه موافقت نکردم با بچه ها 

ولی خب حالا که اینجا خودمونیم 

می‌خوام از شما بخوام اگر سوالی چیزی دارید بپرسید 

دلم صندلی داغ خواست آخه 

پیشاپیش مرسی از پاسخ گوییتون 

+یه خط چشم مدل جدید کشف کردم که انگاری اینم بهم میاد (من باید همیشه از پیشرفت هام در عرصه خط چشم در اینجا بگم )

 

بعدا نوشت: یه تکلیف داریم اونم اینه که دو تا از مسائل و مشکلات اجتماعی شهری که توش زندگی میکنیم که با کمک روانشناسی بتونیم ریشه یابی کنیم و حلش کنیم رو بگیم (نقل به مضمون) مثل مثلا کثیف بودن شهر که می‌تونه هم تقصیر شهرداری باشه هم مردم و...  یا تکدی گری و اینا 

حالا مسئله اینجاست که از اونجایی که من بیرون نمیرم شهر من اتاقمه ... که اونم هیچ مشکلی نداره ... من چی بنویسم؟؟ 

مشکلات شهر شما چین؟؟؟! 

+  پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰  0:37  ❤✮سارینا✮❤   

میدونی بدیش اینه که حتی یه در صد هم احتمال نداره تو بیمارستان عوض شده باشم که بعد بیست و یک سال بیان دنبالم پیدام کنن بعد من یهو با کلی آدم دیگه آشنا بشم 

خود در گیر هم خودتونید. ولی همیشه دوست داشتم تو بیمارستان عوض بشم بعد از کلی وقت خانواده واقعیمو پیدا کنم 

+  چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰  19:24  ❤✮سارینا✮❤   

امروز ... 

خوب بود 

در کل خوب بود 

دوستم مدت ها بود منتظر یه اتفاقی بود که دقیقا امروز همون اتفاق افتاد و واقعا از ته دلم واسش خوشحال شدم و دعا کردم آخر این اتفاق غم نباشه و خوشحالی باشه 

کل امروز رو داشتم پی دی اف هایی رو که دانلود کرده بودم و اسم نداشت رو باز کنم ببینم چی به چیه کلی رمان بود که نصفشو خونده بودم پی دی اف های مربوط به درس هم بود و چندتایی هم نخونده نزدیک پنج تا رمان هم خوندم و حذف کردم ... 

آخریش هفتصد تا صفحه بود 

یکی دیگه هم پیدا کردم هزار و صد صفحه بود اونو نخوندم گذاشتم واسه بعدا چون رمان فانتزی بود و امروز کلی رمان خونده بودم گذاشتم سر فرصت مناسب 

دارم آهنگ گوش میدم .... 

از بودن امین هم خوشحالم ... خوشحالم که اینجاست ...شاید زیاد حرف مشترک نداشته باشیم شاید هم به خاطر درس هاش زیاد نتونسم حرف بزنیم ... اما خوشحالم 

دیگه اینکه .... 

آها دوستم قرار شد طی یه پروژه ای که جزئیاتش هنوز دقیقا معلوم نیست بهم زبان یاد بده ... مقدماتش فراهمه ببینم چی میشه :) 

یه چیز دیگه هم میخواستم بگم .. یادم رفت ...

+  سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰  1:11  ❤✮سارینا✮❤   

معضل این روزای من شده این درس 

الان که واقعا می‌خوام درس بخونم و واقعا می‌خوام بچه خوبی باشم و این ترم رو بترکونم کلاسا تشکیل نمیشه و ارجاع دادن به بعد از حذف و اضافه هر چند چار شنبه یه دونه آفلاین داریم ولی خب ...

اصلا نمی‌خواستم اینو بگم ... امین داره درس میخونه تو اتاق من و صدای درس خوندنش واسه من... امممم نمیدونم اسمشو چی بگم که سؤتفاهم هم پیش نیاد ...در هر صورت حس خوبیه 

مخصوصاً تیکه هایی که گاهی میندازه به سوالایی که حلشون کرده ... خودمم وقتی درس میخوندم اینجوری بودم همش با خودم حرف میزدم ... باحاله واسه همین خوشم میاد ....

آره خلاصه منتظرم که کلاسا تشکیل بشن ... 

تا اون موقع امیدوارم حس درس خوندنم باقی بمونه ... واقعا باید درس بخونم حقیقتا باید درس بخونم ...

+  دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰  16:28  ❤✮سارینا✮❤   

همیشه از اونی که فکر میکنم راحت تر میشه 

مثلا امروز ...

گفته بودم سه تا کلاس دارم ... 

دوتاشون برگزار نشد 

یکیشون هم فقط نیم ساعت طول کشید

ترمی که نکوست از شهریورش پیداست 

ایشالا که تا آخر آسون باشه 

از اونجایی که احتمال حضوری شدن هست باید بشینم درسا رو بخونم 

در نتیجه الان میرم جزوه مینویسم نیم ساعت رو 

بو های خوبی از آشپزخونه میاد ...

عوارض همچنان هست اما خب شکر خدا اونقدری قوی نیست که توان رو ازم بگیره 

اینم از اولین پست ترم جاری 

بعدا نوشت : شام امشب نوشابه لازم بود خدایی ولی چون خانوادگی کلا زیاد از این چیزای مضر مصرف نمی‌کنیم طبق معمول نداشتیم ...

کلا روند درس خوندن من اینجوریه که یه دور همه پیام های نخونده ام رو سین میزنم جواب ها رو میدم 

بازی میکنم 

اگر حوصلم سر رفت شااااااید درس بخونم ... 

+  شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰  20:56  ❤✮سارینا✮❤   

صبح که خواستم برم بیرون یه خط چشم کشیدم که خودم خیلی ازش خوشم اومد 

امیدوارم دفعه بعدی یادم بمونه این مدلی خط چشم بزنم 

یه ذره عوارض واکسن یقم رو گرفته ولی خب مشکلی نیست 

دیروز پنج شنبه بود ولی من فکر کردم که جمعه اس بعد الان احساس میکردم یه روز جلو افتادم 

فردا صبح شنبه اس از ساعت هشت صبح کلاس دارم تااااا صب کن نگاه کنم اگر اشتباه نکرده باشم باید سه تا کلاس پشت سر هم (حداقل دوتاش رو مطمئنم) دارم ...

[وی رفت برنامه اش را چک کرد و برگشت] 

و بله سه تا کلاس که دوتاش پشت سر همه و عوارض واکسن و منی که می‌خوام برنامه ام رو توی یه کاغذ خوشگل مشگل بنویسم  و بچسبونم به مانیتور (اینجوری که بوش میاد به این زودی ها کامی از کما در نمیاد)

دیدی تابستونم تموم شد و یه کلمه کتاب درسی نخوندم؟!

+  جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰  21:42  ❤✮سارینا✮❤   

عاغا دیروز رفتم واسه واکسن ثبت نام کردم 

امروز ساعت نه و نیم هم رفتم مرکزی که توی ثبت نام گفته شده بود 

تقریبا یه ساعت بعد نوبتم شد و واکسن زدم 

متاسفانه واکسن آسترازانکا رو فقط در دوز دوم تزریق میکردن و من موند رو دلم آسترازانکا بزنم 

ولی رفتم واکسن سینوفارم زدم دیگه برگشتم خونه 

پسرخاله هم اومده خونمون 

عاغا حالا که تقریبا همه شروع میکنن واکسن میزنن (دانشجو ها منظورمه) یعنی دانشگاه ها حضوری میشه؟

ترو خدا این ترم حضوری نشه ترم دیگه حضوری بشه من ۲۳واحد گرفتم 

ترم دیگه از این غلطا نمیکنم 

حالا مسئله اینجاست که یه دل میگه خدایا باز بشه باز بشه 

اون یکی دل هم میگه نهههه خدایا فقط باز نشه این ترم 

به نظرم ممکنه آبان باز بشه ولی ترم بهمن محتمل تره 

+  جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰  16:13  ❤✮سارینا✮❤   

دارم با دوستم حرف میزنم 

به این نتیجه رسیدم که من واقعا ظرفیتم تموم شده 

واقعا خسته شدم 

از ته دل 

مرگ بر وجود نحس کرونا چه گند زد به هرچی آرزو بود 

من تابستونمو میخوام 

چرا باید گند میخورد به تابستونم 

چرا عمرم اینقدر سریع میگذره 

چرا هیچ کاری از دستم بر نمیاد؟

می‌خوام زندگی کنم ... 

اما انقدر خسته ام که چیزی از اون انرژی نمونده ... 

+  پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰  1:37  ❤✮سارینا✮❤   

با ۲۳ واحد در خدمت شما هستم 

ترم پیش رو به نظر سخت میاد ...

+  سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰  11:30  ❤✮سارینا✮❤   

دنبال موجودات افسانه ای میگردم 

نه گرگینه و خون آشام که یه جورایی غربیه 

یه چیزی می‌خوام که تو فرهنگ خودمون باشه 

یا حداقل شرقی باشه 

دلم خواست رمانی رو که ریک در مورد هند نوشته بود رو میخوندم 

ولی ترجمه نشده .... هعععی 

هنوز آزمون آپولو ترجمه نشده (شایدم شده و من خبر ندارم )

به هر حال نخوندم 

ولی حتما باید بگردم دنبالش 

+  دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰  0:56  ❤✮سارینا✮❤   

البته تصمیم دارم همچنان یکم کم رنگ باشم در فضا های مجازی 

***

کاملا از وقتایی که خستمه و خوابم میاد ولی مجبورم یه کار دیگه کنم و تا تموم شه خواب منم میپره متنفرم 

و الآنم خسته از ظرف شستن نشستم تا حرف های بقیه تموم شه تا بتونم بخوابم ... 

مامانم نشسته روی تشکم و نمیشه برم بخوابم 

***

حافظه داخلی گوشیم شصت و خورده ای درصده 

کارت اس دیش هم هشتاد و خورده ای 

در نتیجه باید فیلم های داخلش رو ببینم و حذف کنم تا از این هشتاد در صد کلیش خالی شه 

منتهی امشب نه 

امشب هم گوشی شارژ نداره و هم من خوابم میاد 

***

یه مدت گیر داده بودم به میزان منطق خودم که بیشتر از اینکه احساسی باشم منطقیم 

و خب ... 

فکر میکنم آبجیمم بیشتر از اینکه احساسی باشه منطقیه 

***

خب مثل اینکه تموم شد بحثشون 

من برم بخوابم شب همگی خوش :)

+  شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰  1:18  ❤✮سارینا✮❤   

از اونجایی که نت ندارم 

و اینجوری که معلومه به این زودی ها هم نت نمیخرم 

این پست طولانیه میزارم ادامه مطلب 

خب خب خب 

کارتم موجودی نداشت نتونستم بسته بخرم 🙄💔

احتمالا بخرم ولی نمیدونم کی 

دو تا نظر داشتم تایید کردم دو تا وب هم بود که باید برم نظر بدم 

یه نظر حذف شده هم داشتم از یه شخصی که دیگه مزاحم حساب میشه :)

من برم 

یه مدت خیلی کم رنگم به بزرگی خودتون ببخشید 

+  جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰  10:52  ❤✮سارینا✮❤   

احتمال اینکه دک بشم اون روز پایین تر اومد ... 

اصن تو کتم نمیره که دک بشم ... 

نمیخوام اصن 

فردا هم آبجی میاد خونه ببینم چی میشه 

+  سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰  12:40  ❤✮سارینا✮❤   

خب خب خب 

پست آخر یه ذره اعصاب خوردی داشت 

گفتم یه پست جدید بزارم 

دیروز امتحان ها تموم شد 

همه رو هم روز امتحان خوندم 

یکیش ساعت ده بود نه و نیم تا ده خوندم نمره ام هم ای خوب شد دو تا غلط داشتم 

یکی ساعت هشت بود که شبش اصلا درست نخوابیدم به مدد خواهر کوچیکه و دختر دایی (رحمت بیاد به روح بزرگوارشون) بد خوابیدم یه ذره خوندم اما سخت بود ... زیاد راضی کننده نبود 

آخری هم که دیروز ساعت چهار داشتم اونو دیگه از دوازده خوندم تا همون وقت امتحان که این یکی رو شدم پونزده و نیم خیلی خر بود اصن یه جوری سوال داده بود که اصن نگم براتون 

اصن پیچیده بود تو هم سوال ها رو 

بعدش هم رفتم بیرون واسه مارال و عسل لاک خریدم 

تولدشونه آخه 

دوازدهم و پونزدهم 

واسه عسل یه پد لاک پاکن هم خریدم چون یه مدت هی می‌گفت پد داری یا نه 

میخواستم یه چیزی واسه تولدشون بخرم زیاد هم نشه 

واسه مارال هم دو تا لاک گرفتم با اینکه اذیت می‌کنه گاهی وقتا بزه ولی خب ابجیمه دیگه نمیشه چیزی نخرید 

دو تا خط چشم هم واسه خودم خریدم خط چشمم با التماس کار میکرد دیگه دو تا خریدم (دو رنگ خریدم توانایی هام رو در امر خط چشم شکوفا کنم ) 

سرم یه مدته درد می‌کنه 

یه ذره هم با مامانم دعوا کردم ... دلم باهاش صاف نمیشه که هادی باشم فقط می‌خوام لج کنم باهاش یعنی نه ... می‌خوام آروم باشم اما نمیتونم هر موقع یادم میاد باز حرص میخورم ... نمیتونم که آروم باشم لج میکنم ... 

پیجم رو دیروز به خاطر دختر خاله اکتیو کردم و فحشش دادم که نذاشت کار خودمو بکنم ... یکی دو نفر رو هم ریمو و بلاک کردم ... یکی رو هم ریمو تنها کردم ...بعدش پشیمون شدم ولی خب دیگه پشیمونی سودی نداره .... همچنان دوست دارم دختر خاله رو فحش بدم 😐💔 مخصوصا اینکه نمیتونم دوباره پیجم رو دی اکتیو کنم ... نه بعد از یک هفته 

نتم آخرشه ... تصمیم دارم اگر بتونم تا پونزدهم یا شاید هم دوازدهم بسته نخرم .... اما میدونم دوباره یه چیزی میشه که مجبور میشم بخرم ... ولی دوست دارم یه مدت فاصله بگیرم 

احتمالا سعی کنم مدیتیشن انجام بدم ببینم چه مدلیه 

درس هم باید بخونم مگه نه؟

اینم میزارم رو برنامه ام ...

ببینم چی میشه دیگه 

توی وبلاگم یه قولی داده بودم که وقتی یه اتفاقی افتاد بگم ...

اون اتفاق نه تنها افتاد بلکه تموم هم شد ... و من نگفتم ...

هوووووووم دلیل قانع کننده ای داشتم واسه خودم ....

دیگه زیاد حرف زدم .... فعلا

+  دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰  16:53  ❤✮سارینا✮❤   

مسئله اینجاست که من نمیخوام خودمو تغییر بدم 

من از چیزی که هستم راضیم 

نمیخوام تغییرش بدم 

من همینم 

تغییر نمیکنم 

حداقل نه با زور و اجبار 

حالا طرفم هرکسی میخواد باشه چه طرف احساسیم باشه چه مامانم 

اگر بتونم تموم میکنم نتونم تحمل میکنم تا مستقل شم ... 

اعصابم به هم ریخت ... 

+  یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰  14:38  ❤✮سارینا✮❤   

خبر رسیده پنج شنبه یه خبرایی هست که به تجربه جدید منجر میشه 

احتمال اینکه منو دک کنن هم هست 

اما من با تمام وجود دوست دارم دک نشم و بمونم 

شما هم دعا کنید دک نشم 

... 

امروز عصر امتحان دانش خانواده داریم 

شروع کردم جزوه اش رو خوندن 

پیج اصلیم رو دی اکتیو کردم بنا به دلایلی که از همش یه ذره موجوده 

دارم فکر میکنم هنوز هم منتظرشم؟! 

جواب قاطعی پیدا نمیکنم :) اما میدونم هر لحظه که فکرشو میکنم کار درستی کردم 

باید یه متن هم در مورد بزرگ شدن بنویسم 

راستش واقعا فکر میکنم بزرگ شدم (نه زیاد ها ولی خب از یه مرحله از زندگیم رد شدم و به مرحله جدید رسیدم) 

من همون منم ولی بزرگ تر و یه کوچولو اگر نگم خیلی پخته تر 

باید بنویسیم ولی 

بی صبرانه منتظر پنج شنبه ام هووووف

+  یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰  9:29  ❤✮سارینا✮❤   

یادم اومد که قرار بود یه متن رو بنویسم 

اینجا بفرستم 

ولی کار داشتم وقت نکردم ولی الان بعد از امتحان تربیت بدنی با نمره ۶.۷۸از ده نمره اومدم که پست کنم 

توی پیج خودم با یه عکس جیگر پستش کرده بودم که خیلی خیلی ناز بود ولی متاسفانه اینجا بنا به دلایلی پستش نمیکنم 

این شما و این هم متنی که دلم رو واسه همه چیز تنگ کرد ممنون میشم نظرتون رو کامنت کنید از حستون وقتی خوندینش بگید:

 

 

آن طرف سالن سوسن خانم با اشاره به محمد پسر کوچکترش فرمان داد که صدای ضبط را کم کند.

با گامهایی کوچک و تند به سمت اتاق انتهایی خانه رفت. 

همین که در را باز کرد با تعداد کثیری از دختران و زنان جوان مواجه شد که البته صدایشان دو برابر تعدادشان بود 

کنیز با دیدن سوسن صدایش را بلند کرد تا به گوش همه برسد : به افتخار مادر داماد 

و بلافاصله خودش پیشگام شروع کرد به کِل کشیدن.

سوسن خنده ای کرد و به طرف چمدانی که در انتهای اتاق بود رفت از میان سوگند و زهرایی که از مینا درخواست میکردند آنها را هم آرایش کند گذشت و پایش را روی پای فاطمه که داشت در کنار آیینه با نهایت دقت خط چشم میکشید گذاشت 

این کار نهایتا باعث خراب شدن خط چشم مذکور شد و صدای اعتراض « آخ خالهههههه خرابش کردی» فاطمه را بلند کرد سوسن با لبخندی شرمنده گفت : ببخشید خاله جون اصلا توی این شلوغی متوجه نشدم 

شانه اش را بوسید و با دقت زن داداش هایش را پشت سر گذاشت 

به کنیز گفت: کنیز دست بجنبون چمدون رو آماده کن 

تزئینش با تو 

کنیز هم با رویی گشاده از مادر داماد شادباش خواست که در نهایت با چیزی که سوسن در گوشش گفت قهقهه اش به هوا خواست و قبول زحمت کرد 

شادی دختر جوان برادرش از گوشه ای سوسن را صدا زد : عمه عمه خودت که آماده نشدی بیا ناسلامتی مادر دامادی بیا یه دستی به روی خودت بکش 

-شادی جان عمه باید برم ببینم شربت ها رو درست کردن یا نه تازه باید برم پفک ها رو هم بزارم یه جا کسی دست نزنه، تا اونجا افتاده هرکسی میرسه یکی برمیداره دیگه نمی‌مونه هیچیش بعدش میام خودم رو میسپارم دستت  

و سپس با احساس حس گرما ادامه داد 

وای چقدر اینجا گرمه؟ خفه نشدید؟

و جواب شنید : میخوای با این همه آدم اینجا سیبری هم باشه ؟ 

صدای کل کشیدن از بیرون اتاق به گوش رسید و بلافاصله صدای ضبط بالاتر رفت 

شادی گفت عمه بیا بشین خودم درستت میکنم شربت که با خاله مهلقاس خیالت راحت 

پفک ها رو هم کلید بده زهرا می‌ره درست می‌کنه میاره ... بیا که وقت نیست 

کلید را به دست زهرا داد و با تاکید کار های لازم را گوش زد کرد.

چشمانش به دخترک شش ماهه ای افتاد که داشت با دستانش بازی میکرد 

-الهه؟ این طفل معصوم رو گذاشتی تو این گرما که چی؟ ببرش بیرون هوا بخوره بهش

صدای الهه میان آن همهمه به سختی به گوش رسید

-کسی نیست بگیرتش میترسم بچه ها برن روش 

_ بده میعاد ... می‌کشه خودشو بچه رو نگه داره 

در میان شلیک خنده صدایش را بلند کرد : مینا برو این بچه رو بده میعاد نگهش داره خفه شد اینجا 

در به صدا در آمد 

و محمد کوچک صدا زد : مامان مامان فرشا کو ... بابا میخوادشون ...می‌خوان با دایی علی پهنش کنن 

کم کم دیگه مهمونا میان 

_قربونت برم پسرم تو انباری عزیزم برو کلیدش دس خاله مهلقاس 

صدای مهوش که از کسی میپرسید مامان منو ندیدی خاله؟ آمد احتمالا جوابش را گرفت که بلافاصله در اتاق باز شد و مهوش از در جلو آمد مامان کی سفره رو پهن میکنیم؟

-بزار آماده بشم ... شما با سمیه و شیرین برید سفره رو پهن کنید من و عمه هم میایم 

با تمام شدن کار شادی بوسه ای به سرش زد و از جایش بلند شد 

در راه چند بچه دوان دوان از جلویش دویدند و لبخند به لبش آوردند 

به سمت آشپزخانه رفت و بر روی کار های مانده نظارت کرد شیرینی شربت را چشید لیوان های چای را جلوی دست گذاشت به ایوب سپرد تا کمی یخ از همسایه بگیرد 

هم زمان در حالی که به سوی سفره می‌رفت تا در انداختن آن به دخترش کمک کند میعاد را دید که با دوربین تازه اش از دخترک تپل که دستانش را در دهان کرده بود عکس می‌گرفت ... :)

 

+  شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰  9:43  ❤✮سارینا✮❤   

اول بگم در مورد پست قبلی 

خب اینکه دو تا سؤ تفاهم بود که با توجه به اینکه هر دو طرف دلمون نمی‌خواست که تموم بشه رابطه دوستیمون کش ندادیم 

و از هم معذرت خواهی کردیم 

دوم بگم که گوشیم داره کم کم هنگ میکنه و با قلب من بازی 

سوم بگم که نظر دارم ولی واقعا وقت ندارم تایید کنم 

چند تا پیشنهاد لینک داشتم که به زودی اوکی میکنم 

چهارم هم بگم من واقعا دلم میخواد از همه فاصله بگیرم و یه مدت تنهای تنها باشم 

خیلی زیاد 

اما نمیشه 

دلم هم واسه یکی تنگ شده دلم هم نمیاد فحش بدم 😑

+  چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰  2:37  ❤✮سارینا✮❤   

امروز فهمیدم یکی کنار کشیده که حتی فکرشو هم نمی‌کردم 

حقیقتا با توجه به پیشینه ای که داشتیم از هر کسی توقع داشته بودم از اون توقع نداشتم 

خب اگر میخواید برید بگید و برید 

باور کنید قرار نیست کسی رو به زور نگه دارم ...

هر کسی که خداحافظی کرده گفتم به سلامت آروزی موفقیت دارم برات 

خیلی مسخره اس که خودتونو میگیرید و فکر میکنید آدما علم غیب دارم که بدونن چرا اینطوری عوض میشید 

اون که رفت ... اوکی 

بره به سلامت 

خوشبخت باشه و این حرفا 

ولی شما اگر خواستید برید یه خبر بدید بی دلیل نرید 

#مخاطب_خاص_دارد_که_احتمال_زیاد_این_پست_را_نمیخواند

پ.ن:دلم واسه یکی تنگ شده اونقدری که تاحالا دلم واسه یکی که همین مدت میشناسمش تنگ نشده (یه ذره گیج کننده گفتم ولی خب ) 

پ.ن۲: حقیقتا نه رل میزنم نه چیز دیگه ای اوکی؟ 

پس اگر قراره نظر بدید و از این درخواست های چرت و پرت بدید یا میگم نه یا کلا جواب نمیدم ... در نتیجه حواستون باشه بعدا شاکی نشید ... 

پ.ن۳: دروغ نگم یه آن به خودم شک کردم که نکنه من مشکلی داشتم که اینا اینجوری تموم میکنن ... آره؟ اینجوریه؟

توی این ماه دومین نفری بود که رفت (حالا اولی رو تقصیر خودم هم بود و البته اون با خداحافظی رفت ) ولی این یکی حداقل تا جایی که میتونم تقصیر من نبود و بدون خداحافظی قطع کرد 

پ.ن۴: دلم میخواد از همه دور بشم برم یه گوشه بشینم هیچکی نباشه خودم تنها بمونم ... هعععی 

+  دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰  16:42  ❤✮سارینا✮❤   

شانس این میشه که بگی آره امشب تا چار بیدار میمونم درس میخونم 

بعد دو نفر دیگه بیان تو اتاقت بخوابن و نتونی لامپ رو روشن کنی 

(بهونه درس نخوندن امروزمم جور شد 😂😑)

ولی نه جدی خوابم میاد 

یه چیزی رو نوشتم 

منتظرم یکی بره خونه بعد نقدش کنه 

یه ذره بیدار میمونم نرسید میخوابم 

دوم امتحان دارم 

فعلا 

+  دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰  1:32  ❤✮سارینا✮❤