از اونجایی که امروز ساعت هشت و هفده دقیقه بیدار شدم

در حالی که ساعت سه و نیم خوابیدم 

الان چشمام داره درد می‌کنه کم کم 

آهنگ توی گوشمه می‌خوام پست بزارم و بعد بخوابم 

عاغا پیرو اون دعوا یه چیزی شده بود اسکرین گرفته بودم فرستادم واسه دو تا از دوستام جون کلی استیکر کنار هاش گذاشته بودم قشنگ شده بودن نشون دختر خالم هم دادم 

بعد گفت تو هم واسه همه گفتی حتما 

در لحظه من به این فکر کردم که قبل از هر کاری اونو اینجا ثبت کردم 

گفتم نه فقط واسه این دونفر فرستادم و اینا 

ولی ببین هدفم از نوشتن و به اشتراک گذاشتنش فقط این بود که خودم رو آروم کنم که کار اشتباهی نکردم 

با اینکه واقعا میدونم که دلخوری یا قهرم صحیح بوده 

اما خب آدما همیشه نیاز دارن که تایید بشن 

مثلا در مورد اون دعوا شاید اشتباهم این بوده باشه که گذاشتم بحث ادامه پیدا کنه 

(هم زمان توی گروهمون همون کوچیکه ل.ک داره یه بحثی میشه که جذابه اما خب بیخیالش مینویسم و میخوابم )

حالا نمیخوام دنبال مقصر بگردم و بگن چی میتونست بشه و چی نشه فقط یه ذره...

بزارید اینجوری بگم ... از طرد شدن بدم میاد شاید به خاطر همین هم هست که قهر بلد نیستم ...

با اینکه میدونم کار درستی میکنم (توقع شنیدن یه معذرت خواهی توقع زیادی نیست ... هرچند که دیگه هم رو شناختیم ) با اینکه میدونم چی به چیه 

اما اینکه حس میکنم طرد شدم یه کوچولو اذیتم می‌کنه و یه دختر کوچولو هست ته قلبم دلش میخواد بره بهش بگه ول کن این حرفا رو بیا با هم بازی کنیم ... لطفاً دیگه کشش نده ....

دختر بچه بغض کرده ... دوست نداره تنها باشه ... از کم محلی بدش میاد ... 

البته که کوتاه نمیام 

لازم باشه حتی میرم گوش اون دختر بچه رو هم می پیچونم که همچین کاری نکنه ... نمیکنه ... میدونم که اجازه همچین کاری رو نمیدم بهش ... شکر خدا اینقدری دوست دارم که نیاز مند به اون تنها نباشم ... 

همین امشب با کلیشون چت کردم ... غزل، نسرین و کلی های دیگه 

دیشب هم باز با یکی دیگه از دوست هام که واسش احترام زیادی قائلم چت کردم واسش از مارینا ویس فرستادم  از طرفش هم لپ شو گاز گرفتم (هرچند که اونم روی بازوم ساعت درست کرد ) و ببین توی همین دو سه روز با کللللی از دوست هام حرف زدم 

کلا مریضم نمیتونم قهر باشم ..‌‌. تا حالا اون دختر بچه رو ندیده بودم ... اما این بار کامل میبینمش 

باید برم پیش یه مشاور .‌‌‌‌‌...

عصری رفتیم با دختر خاله پیاده روی داشت با دوستش حرف میزد تماس تصویری بود بعد نمی‌دونم چی شد داشت از من می‌گفت می‌گفت این خیییلی منطقیه وسط دعوای من و فلانی میخواد وسط رو بگیره  

هستم واقعا منطقی و واقع بین هستم 

چون همون موقع ها زمانی که اندازه همون دختر کوچولو بودم فهمیدم که رو به رو شدن با واقعیت خیلی بهتر از دروغ های شیرینه که دلت زده میشه از شیرینی زیادشون 

اصلا قرار نبود این حرفا رو بزنم کلا 

آهنگی که دارم گوش میدم رفت توی فاز دپ منم انگار خیلی عمیق رفتم تو فاز نوشتن  

باید بخوابم ... تا یک (نه دقیقه دیگه ) می نویسم و بعدش میخوابم 

یه مدته زیاد از دختر خالم گفتم دلیلش این بود که زیاد میبینمش یه مدتی هم هست که اومده اینجا و وقتی مامان باباش اومدن باهاشون میره خونشون. 

مسئله اینجاست که مدتی که اومده اینجا همش خونه عمش (داییم) اینا مونده و نیومده اینجا بمونه و مامانم هم ناراحت شد اولش که چرا نمیاد (فقط اولش بعدشم گفت هرجور راحته اصن نیاد - حالا اینی که میگم نیومده نه اینکه نیومده اومده اما در حد یک ساعت و اینا بوده ) منم به مامانم گفتم اگر خاله اومد اصلا نگو که فرناز اومد یا نیومد اونم گفت نمیخواستم هم بگم ... یه جورایی از چشمش افتاده 

یکی از دوست هام هم ۲۲ اردیبهشت تولدش بود ... 

الان نیست ... 

تولدش مبارکش باشه ... 

یهو الان یادم اومد .... هرچند که وبلاگم رو نمیخونه اما خب گفتم که گفته باشم 

دو دقیقه از اون نه دقیقه مونده 

باید برم بخوابم چشمام دیگه بیشتر از این ظلمه که باز بمونه 

باید خوابم رو تنظیم کنم 

خیلی حرفا بود که قرار بود بگم که وقت نمیشه 

کلی چیز هم گفتم که نباید میگفتم اما خب 

شبتون بخیر .‌‌‌‌‌...

پیوست پنجاه و پنج دقیقه بعد : مارینا بیدارم کرد علاوه بر اینکه خوابم پرید چشمام هم درد می‌کنه ... 

خلاصه که هرچی دق و.دلی داشتید اگر حرصی داشتید اوکی شد بشدت اعصابم خورد شده 

+  یکشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۰  1:0  ❤✮سارینا✮❤