یه مدتیه چشمام یه چیزایی رو میبینن که من قبلا با اینکه دیده بودمشون باز بیخیال رد شده بودم ازشون ...
البته تقصیری هم نداشتم ...بهتر از این بود که هی جلو چشمم باشه و هی به خاطرش پرخاشگر شم
شاید شعار گونه بیاد
شاید بچه بازی
ولی واقعا به محدودیت هایی که یه دختر داره دقت کردید؟
حالا من خوبشونم
توی خیلی از زمینه ها عادیم
دوستام هستن که خیلی محدودیت ها دارن
از ازدواج اجباری ( منم فکر میکردم فقط توی رمان هاست و دوره این چیزا تموم شده ) تا بیرون رفتن و اینا
یکی هست که با اینکه تک دختره اما اجازه نداره تنهایی از خونه بیرون بره همه چی داره ها ولی مثل اون پرنده ایه که توی قفس طلایی گذاشتنش که آب و دونش توی ظرف های طلایی و خوشگله
واسه اون اینجور نمودی داره این محدودیت
تیکه هایی هم که میشنوه از مثلا دوستاش به درک
میدونی چیه
اوایل همین دوستم رو میدیدم میگفتم وااو خوشبحالش تک دختره همه چیز واسش مهیاس همه نازش رو میخرن
بعد تر که صحبت کردیم بعد تر که صمیمی تر شدیم اینقدری که بیاد این حرفا رو بزنه شکر کردم بابت داشتن همچین خانواده ای ... محدودیت واسه من هم هست ولی اگر بخوام با اونا مقایسه کنم خیلی آزادم ...
اول میخواستم دلیلش رو به دانشگاه رفتن بابام ربط بدم اما اون دوستم که تک دختره باباش تحصیل کرده اس پس یعنی چی؟ اینا برمیگرده به منطق، منطق و دیدگاه هر آدم
نمیگم من خیلی ازادما نه
منم مشکل های خودم رو دارم اما مثلا اگر حوصلم سر بره میتونم بگم که آره من حوصلم سر رفته میرم تا سر خیابون و میام
یا خودم برم اگر یه چیزی لازم دارم بخرم
اتفاقا در این زمینه بابام تأکید داره که با شهر آشنا شم دو تا راه جدید ببینم گم نشم
وقتی اون رو میبینم واقعا اون محدودیت هایی که حرفشون رو شنیدم درک میکنم ...
ببین درسته پدر و مادر ها هم حق دارن ... ولی دیگه نباید جلوی زندگی کردن دختراشون رو بگیرن .... تازه من داداش ندارم ... اونایی که داداش دارن .. نگم دیگه بیشتر از این ... نه حوصله دارم نه وقتش رو ...
خلاصه که تف به این محدودیت های الکی
دیروز الکی الکی استرس گرفتم
نمیدونم چرا ... دلیل نداشت شاید بهتره بگم اضطراب
اما خب رفع شد
فردا کوییز داریم
کامی تو کماس باید بگم این رو درستش کنن
واسه پایانترم لازم میشه
من برم دیگه ...
فعلا
پ.ن: دیروز روز معلم بود استوری گذاشتم میخواستم مستوره رو هم تگ کنم منتهی پیجش رو پیدا نکردم ... نمیدونم پاک کرده یا چی اما دلم واسش تنگ شده بود