همین الان داشتم جلسه یک مبانی مشاوره رو گوش میدادم (توی چه وضعیتی بماند... بعد همشو میگم ) 

بعد استادمون می‌گفت ترتیب مراجعه افراد (عموما) اینجوریه که وقتی با یه مشکلی بر میخورن اول میرن پیش دعا نویس بعدش که حل نشد میرن پیش روان پزشک یه مشت قرص و دارو  بده اونم حل نشد میرن پیش روانشناس 

حالا کاری ندارم این که عموما دلیل عمده مراجعه افراد به روانشناس بروز تغییر و تحول توی زندگی افراده یا اینکه حتی اگر بعد از این توالی هم به روانشناس مراجعه کردن معمولا تا آخر پیش نمیرن و اینا 

فقط اینکه آخرین گزینه باشی یه ذره اذیت می‌کنه 

مخصوصا این که توی این مورد واقعا باید به فرهنگمون بها بدیم و این مشکل رو حل کنیم 

حالا اگر از اول امروز رو بگم اینجوری بود که خالم اینا بیدار شدن صبحونه خوردیم منم تصمیم گرفتم درسم رو بخونم 

بعدش هم هی این ور اون ور رفتم با گوشیم بعدش هم که دیگه ناهار آماده شد و آخرش هم خاله اینا رفتن 

(عینکم کثیف شده دستمال عینکم هم دوره .... خیلی رو مخه ها اما حوصلم نمیشه پاشم و برش دارم تمیزش کنم )

دیشب بود یا پریشب دختر داییم بهم پی ام داد یه متن فرستاد که می‌خوام رمان بنویسم و بیا اینو بخون ببینم چطوره 

گفتم من خوندم نقد کردم نگاه نمیکنم دختر داییمی ها 

گفت اتفاقا منم همینو می‌خوام (عینکم واقعا رو مخه)

دیگه خوندم نقد کردم آخرشم بش گفتم چیزی رو که می‌نویسی باید درموردش تحقیق کنی و اینکه چیزی که میخوای بنویسی باید حرفی برای گفتن داشته باشه باید به یه نکته ای چیزی اشاره کنه 

الآنم سین نکردم اما دیدم انگاری میخواد پشیمون بشه از نوشتن 

اصلا هم عذاب وجدان ندارم 

مردم از بس رمان های مسخره خوندم والا طرف هر و از بر تشخیص نمی‌ده میخواد قلم دست بگیره

خیلی خوابم میاد 

بالشمم مثل همیشه نیست جاش خوب نیست واقعا داره اذیت می‌کنه 

یه چیزی رو میخواستم بگم 

اصلا یادم نیست چرا یه دور با بچه ها ویدیو زدم 

غزل هم ویدیو زد

حوصلم سر رفت 

شب بخیر. 

خداحافظ 

+  چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰  2:13  ❤✮سارینا✮❤