ساعت ۸:۵۴ دقیقه صبح روز ... نمی‌دونم چند شنبه ایم ...

دیشب خوابم برد ... و بدین ترتیب واسه سحر بیدار نشدم 

بزار از اول بگم ... دیروز روز سختی بود ... چون سحری چیز زیادی نخوردم و بیشتر آب خوردم بدین ترتیب من از ساعت دوازده ظهر گرسنه بودم (به روی خودم هم نمیارم که ده و نیم بیدار شدم )

پریروز صبح فنی داشتم درس میخوندم توی کتاب "روانشناسی رشد" یه عکس دیدم و یه دفعه یه ایده به ذهنم رسید ... 

بلافاصله کتاب رو کنار گذاشتم و با اتد خوشگلم شروع کردم نوشتن نتیجه کار شد یه داستان کوتاه که از نظر خودم ناقص بود ... 

واسه چند نفر از دوستام فرستادم ... اما خب اونام فقط تعریف کردن نه که تعریفی نباشه ها ... تعریفی بود ولی انگار یه چیزیش کم بود واسه همین عقب نشنستم... واسه چند نفر دیگه هم فرستادم ... واسه ه.ط هم فرستادم ... همونی که گفتم میخواست نشریه بزنه و گفته بود منم برم همکاری کنم ... بعد هیچی دیگه تماس گرفت و مدتی باهم حرف زدیم و دونه دونه و خط به خط داستانم رو تحلیل و نقد کرد ... خیلی خیلی مفید بود و ایده هاش هم خوب بود کمک کرد... متن رو واسه آبجیمم نوشتم و اونم دو تا نکته پایانی رو گفت و حالا حس میکنم کامله ... اما باید باز بعد از مدتی یه بررسی کلی بکنم ... 

دیشب برای مدتی رفتیم خونه داییم اینا اونجا زندایی قهوه درست کرد و من هم که میخواستم تا صبح بیدار بمونم ازش استقبال کردم 

منتهی وقتی برگشتیم خونه بعد یه مدت بیهوش شدم و پنج و نیم یا شیش ربع کم (دقیق نمیدونم) بیدار شدم ... خب از دستم در رفت ...

بعدم به خاطر هوای جیگر بیرون یه ذره آهنگ زدم رفتم آرایش کردم ... یه کوچولو 

نگاه به آسمون کردم دیدم ابر نداره دیگه بیخیال رفتن بیرون شدم ... 

الآنم می‌خوام اگر تونستم یه ذره بخوابم ... خستمه و مدتیه که خوابم کم شده 

باید کمبود خوابم رو جبران کنم .... 

شب بخیر 

+  جمعه ۳ اردیبهشت ۱۴۰۰  9:9  ❤✮سارینا✮❤