یعنی پوریا یه جوری نظر میده که وقتی می‌خوام جوابش رو بدم بلاگفا میزنه دیگه جا واسه نوشتن نداری نمیتونم قبول کنم  

خب خب خب الان هم دیگه مسخره بازی رو تموم کردم و توی ماشینم به سمت مقصد حرکت میکنیم 

حقیقتش اصلا دلم نمیخواد برم ... بابام گفت شاید شب نیایم گفتم چه عیبی داره اصنم عیبی نداره میگه تنهایی واسه خدا خوبه ... نمیدونه اونجا که میرم تنهایی بیشتر یقه مو میگیره ... به خاطر این که اگر من نباشم هی می‌خوان بگن فلانی خونه تنهاست می‌خوایم برگردیم و آخرش ملت هی بگن چرا فلانی نیومد و اینا اومدم و اینکه نخواستم حرف دوستم رو زمین بندازم 

حالا مامانم هی میپرسید چرا نمیخوای بری و اینا ... منم هیچی نگفتم که چرا گفتم خودمون خونه داریم و اینا احساس کردم منتظر بود بگم با یکی دعوام شده یا یه چیزی تو این مایه ها 

خونه آقاجون اینا که یکی رو میخوان هر ساعت کار کنه  

اونجا هم دیگه واقعا دوست ندارم برم ... ممکنه اگر اصرار کنن یا بگن بیا برم اما خودم هرگز پیش قدم نمیشم واسه رفتن 

حالا اینا رو بی خیال 

توی پست قبلی گفتم پول ویزیت دکتر و بیعانه واسه عینک رو از عیدی هام دادم الان چهل تومن از. صد و چهل تومن عیدی هام موند ... جاش می‌سوزه  ... البته به مامانم گفتم، گفتم که سر ماه باید بهم برگردونه می‌خوامش گفت چی کارش داری گفتم حالا تا سر ماه هر موقع میخواستم استفاده کنم میگم ... 

بشدت گرسنه ام ... صبحونه درست و حسابی نخوردم ... منتظرم برسیم ناهار بخوریم ... 

یه ذره پرخاشگر شدم مخصوصا با مارال ... خیلی روی مخمه ... خیلی اذیت می‌کنه من رو ... کاش دانشگاه ها باز میشد یه ذره از همه چی دور میشدم .... مسئله اینجاست که وقتی هم باز بشه دیگه یه جایی رو می‌خوام از بچه های دانشگاه دور بشم ... چرا من انقدر فراریم؟!

+  پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰  12:14  ❤✮سارینا✮❤