سلام 

عصری ... نزدیک به شب بود که داییم اینا و یکی دیگه اومدن خونمون خالم بود و زندایی و یکی از آشنا هامون فامیل دور و نزدیک هست اما خب میگم آشنا راحت ترم 

البته قبلش مامانم رو هم بده بودن میخواستن برن بیرون 

بعد از اومدنشون یه ذره میوه و چای و اینا خوردیم 

بعد هم شام(کشک بادمجون بود ...کی کشک بادمجون دوست داره؟)

بعد دیگه سفره جمع شده جمع نشده همه رفتن پایین 

دیدم آ( پسر همون آشنامون) داره به دختر خاله کوچیکم میگه بیا بریم یه مانتو انداختم رو لباسم رفتم پایین دیدم سوار ماشین شدن

میگم:می‌خواین کجا برین؟

میگن: می‌خوایم بریم دور دور 

یه ذره این بین صحبت شد 

بعد مامانم میگه : «دختر گلم» برو اونجا ها رو مرتب و تمیز کن ظرفا رو هم جمع کن بشور تا من میام همه چی سرجاش باشه مرتب باشه 

قیافه من اون لحظه:

دقیقا همین بودم 

گفتم : راس میگی بگو « دختر گلم » بیا بریم دور دور 

والا 

خودشون میرن میگردن بعد نوبت به من که میرسه فلانی بیا این کار کن اون کار کن 

بعد دیگه اومدم بالا همینجوری داشتم این موضوع رو به بچه ها میگفتم (نه به صورت یک جا در پی وی چند تا دوست ) که یکی از بچه های دانشگاه آن بود دیگه به اونم گفتم 

اتفاقا گفت حالم گرفته اس گفتم چرا گفت خودمم نمیدونم 

یه ذره حرف زدم (در همون حال هم ظرف ها رو یه جا کردم ) 

یه ذره مسخره بازی در آوردم خاطره‌ ی خنده دار گفتم فانتزی گفتم آخرش هم گفت ... بزار حرف خودش رو کپی میکنم واستون

«ارادت خفن ترین و باحال ترین جان. 

تو بهترین حرف ها‌رو گفتی برام جالبه که خیلی بهم نزدیکی از لحاظ بامزگی... گرچه‌ نمک خاص خودت برای خودت هست..‌ اما احساس میکنم منم جای تو بودم بهمین شکل صحبت می کردم باهات... مرسی که هستی 

شبت بخیر‌بهترین و بامعرفت ترین»

دیگه یه ذره بعد از این حرف زدیم و بعد گفت صبح می‌خوام زود بیدار شم و شب به خیر گفتیم 

الآنم باباها رفتن خونه هاشون 

من مانده ام با مقداری ظرف 

برم ظرف بشورم 


آها میخواستم این رو بگم 

صبحی با دو تا از بچه های دانشگاه کل کل کردم 

یه پسره یه دختره 

بعد این دختره از اون دختر هاست که فقط کافیه طرف پسر باشه تا طرف رو تایید کنه انقدر رو مخه که 

هیچی من و اون پسره ( از سر بیکاری (!) ) داشتیم کل‌کل میکردیم اون هم عین قاشق نشسته پرید وسط بحث دیدم دو نفری افتادن به جونم ما عادلانه اس زنگ زدم به یکی از بچه های پایه بش گفتم عاغا پاشو بیا اینا من رو تنها گیر آوردن اونم گفت کارت نباشه برو که اومدم 

رفتیم کلی کل کل کردیم یکی دو جا میخواستم به دختره بگم وقتی دو تا مهندس دارن حرف میزنم یه کارگر نمیاد بگه بیلم کو دیگه نگفتم خخخ 

آخه خیلی رو مخ بودا خیلی دو ساعتها داریم بهش توضیح میدیم بعد نه تایید می‌کنه نه رد یه چیز دیگه میگه

میگه مثلا مامانت بهت میگه بیا تو میگی الان این مثاله 

بعد در میاد میگه اتفاقا الان مامانم داره صدام می‌کنه 

من میگم مثلا تو بحث های انتخاباتی رو ندیدی ؟ اینا به اونا اینجوری میگن؟ 

میگه چه فایده مسئولین هیچکدوم فلان نیستن و ... 

یکی دو بار هم بهش پروندم تو به آدم نگاه می‌کنی نه به حرفاش 

و اینا 

خلاصه که چسبید فقط این دختره رو حضوری شد من دارم واسش هه هه نمک دون 


غزل من رو دعوت به یه چالش کرده که نه تا از اتفاق های خوب توی سال گذشته رو بگید من حوصلم نمیشه چالش رو برم 

خب دیگه واقعا برم ظرفا رو بشورم 

شبتون خوش

پ.ن: مامان موندنی شد خونه دایی 

من که ناراحت نشدم پیش بینی این اتفاق رو هم میکردم منتهی وقتی اومد یه ذره میرم تو قیافه ... شایدم نرفتم ... اما زورم میاد اونجوری میگه  البته اونم حق داره بعدم مارال واقعا واقعا واقعا ناراحت شده حتما فردا یه تیکه ای چیزی میندازه با اون زبون عین نیش مارش پس احتمال داره من هیچی نگم فقط بزارم مارال حرف بزنه .... احتمال تشر زدن به مارال هم وجود داره 

ولی طفلکی خیلی دوست داشت پیش دختر داییم باشه ها ... خلاصه که اینجوری من برم دوران کهن ببینم فعلا 

پ.ن۲: من عیدی می‌خوام 

کسی بهم عیدی نمی‌ده نامردا به اون دوتا میدن به من نمیدن 

من روش حساب کردم ... هق هق 

+  پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰  1:44  ❤✮سارینا✮❤