سلام سلام 

همیشه زود بیدار شدن جوابه :)

فقط من نمیدونم چرا واقعا چرا هر موقع که تصمیم میگیرم به طور جدی درس بخونم نرسیده به کتاب و درس یه چیزی میشه که نمیشه درس خوند 

به جان خودم راست میگم بحث سر تلقین و اینا نیست 

واقعا میگم 

ترم قبل هم همینطوری بود

بزارید از اول بگم صبح ساعت هشت و نیم رفتم یه تخم مرغ درست کردم و صبحونه خوردم 

بعدش هم یه دونه چای هم ریختم آوردم تو اتاق 

خوردم کتاب رو گذاشتم روی میز یه ذره مو هام رو شونه زدم 

دیگه اومدم بشینم روی این صندلی یهو در اتاق باز شد مامانم اومد تو گفت آماده شو بریم دکتر  اگر هست که یه معاینه کنه اگر هم نیست که هیچی نوبت بگیریم 

هیچی دیگه آماده شدم رفتیم دکتر منشین گفت دکتر صبح ها عمل داره عصر بیاید 

دیگه یه ذره مامانم میخواست چیز میز بخره بین راه چند بار پیاده شد جواب آزمایش زندایی رو گرفتیم بعد هم برگشتیم خونه (ساعت نزدیک دوازده یک بود) 

دیگه یه ذره رفتم تو گوشی (حقیقتش واقعا حس خوندن نداشتم ) 

وقتی مامانم اینا ناهار میخوردن من میل نداشتم گفتم بعدا میخورم 

دیگه یکم بعد ناهار خوردم ... گوشی... بعد هم مامان یادم آورد که مگه وقت دکتر نداشتی ؟ 

سریع آماده شدم رفتم جلو در نشستم مامان هم اومد 

مطب تقریبا شلوغ بود ... اما بیرون صندلی گذاشته بودن واسه مراجعه کننده ها 

اون دکتری نبود که بار قبل اومده بودیم ... رفتم تو و اینا چشم هام رو معاینه کردن شماره عینکم رو هم مشخص کردن  

بعد اون منشیه یه دونه قطره رو ریخت توی چشمام(بعد از دکتره پرسیدم اون قطره چی بود گفت بی حس کننده بود) ... سوخت چشمام یه ذره بعدش هم حس باحالی (-همیشه میخواستم از اون آخری استفاده کنم -) داشت یه ذره احساس میکردم که پف کرده چشمم یا مثلا ملتهب شده مثل وقتی که میری دندون پزشکی که دندون بکشی اونم به لثه ات بی حس کننده میزنه یه همچین حسی رو در رابطه با چشمام داشتم 

دیگه وارد مطب شدم 

دکتره از اون دکتری که پارسال رفته بودم بهتر بود 

دو تاشون حرف نزدن زیاد ولی دکتر پارسالیه یه جور انگار دعوا داشت 

خلاصه این یکی هم چشمام رو معاینه کرد بعد از اون عینکا بهم داد یه چک کرد شماره و ایناش رو آخرم گفت که شماره چشمات زیاد شده 

هیچی رفتیم فرام عینک قبلی آبجیم رو دادم که شیشه اش رو عوض کنن (آبجیم چشماش رو لیزیک کرد دیگه عینک قبلیش رو صاحب شدم ) از اول هم از عینک خودم خوشم نمیومد 

ولی لامصب سگ جون بود ها 

یعنی من اعصابم خورد میشد این رو میکوبیدم تو دیوار هیچیش نمیشد 

در این حد داغون 

ولی این عینکه اینجوری نیس خیلی ظریف مریف و نازنازی و نازکه 

دیگه هیچی اومدم خونه تو اتاق ... بعد رفتم دوران کهن دیدم ... بعد ظرفا رو شستم 

از اونجا که عادت دارم موقع کار کردن آهنگ گوش بدم این بار هم داشتم آهنگ گوش میدادم 

بابام اومد گفت انقدر آهنگ گوش نده و اینا یه ذره باهاش کنتاکت داشتم اومدم تو اتاق دوباره نمی‌دونم شاید یه ذره ناراحت شد ولی خب من واقعا آهنگ رو دوست دارم خوشم میاد آهنگ های مورد علاقه مو حین انجام کار گوش کنم 

این که میخواد مثلا نیم ساعت گوش کنم و بزارم کنار رو واقعا نمیتونم .... خدایی اینا دیگه شخصیه ... نه که شخصیه ... منظورم اینه که سلیقه ایه ... شاید بابای من بدش بیاد اما خودم خوشم میاد 

بستگی به آهنگش هم داره اما خب منظورم رو رسوندم 

وقتی از مطب برگشتم گفتم عیبی نداره دوباره فردا میخونم 

که متوجه شدم بازم می‌خوایم بریم خونه آقاجونم اینا 

ولی من نمیخوام برم 

خسته ام شده ازشون 

دیگه بسه ای بابا همش اونجا بودیم ... اونجا واقعا نمیتونم راحت باشم 

تنها هم هستم با وجود اون همه آدم 

بدم میاد تنها باشم 

اگر قراره تنها باشم خب همینجا تنها میمونم 

دیگه حتی شوقی هم ندا م برم پیش دخی خاله ... با وجود اینکه تازه با دوستش کات کرده ... میدونم ناراحته ... میدونم سخته واسش ... باید کنارش باشم ... 

اما من رو نمیخواد ..‌. اگر من رو میخواست میتونست ثابت کنه 

زمانش رو داشت ... اون شب که دنبال یه ذره جا می‌گشتم یادم نمیره 

یه بالش حداقل 

شده بودم از اینجا مونده و از اونجا رونده 

هیچ جا جام نبود 

درسته اگر الان برم دیگه دایی اینا برگشتن خونشون جا هست 

اما من اون بار واقعا واسم سنگین بود ... 

اون هم میدونست که حساسم ... میدونست ... و دردم همین دونستنشه 

اصن به جهنم همچی از توقع بی جا میاد ... سعی میکنم توقع نداشته باشم از کسی :)

واقعا دلم نمیخواد برم 

واقعا دوست ندارم مامانم اینا هم به خاطر من نرن 

کاش میشد اجازه بدن من بمونم خودشون برن 

نمی‌ترسم ... شاید یه ذره ترسیدم اما خب به روی خودم نمیارم قطعا خخخخخ

 اونجا واقعا بهم خوش نمیگذره 

واقعا نمیخوام اونجا باشم ... 

کاش برن و من رو نبرن ... خودشون برن اما من نرم .... کاش...

پ.ن: یادم رفت به دکتره بگم چشمام خشک شدن و خودم اشک مصنوعی میزنم کاش یادم نمیرفت ...

+  چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰  23:52  ❤✮سارینا✮❤