سلام

فکر میکنم تا حدودی فهمیدم چمه 

بعد از ظهر یکی از دوستام توی تل بهم پی ام داد ... 

واسش از مرغ و خروس و بوقلمون و اینای آقاجونم اینا عکس فرستادم 

یه ذره حرف زدیم بعدم خداحافظی کرد ...

وقت نبود تا بیشتر بگم واسش یا حتی حسم رو واسش موشکافی کنم ... جدا از وقت خودم هم هنوز باید وقت میذاشتم واسه پشت سر گذاشتنش ...

عصر تر دیگه نزدیک شب بود که غزل پی ام داد ... در واقع قبل اون هم پی ام داده بودیم اما آنلاین نبودیم با هم ... باهاش حرف زدم ... از حسم گفتم بهش چی شد که حالم گرفت ... 

و از اتفاقی که صبح افتاد ...  از تمام حس های بد گفتم ... 

وسطش هم یه دور رفتم عید (!) دیدنی خونه دختر عموی مامانم بعدش که برگشتیم هم دوباره غزل ... 

باهاش در مورد پست وبش صحبت کردم ... 

گاهی وقتا یادم می‌ره کلمات چه تاثیری روی آدم ها میذارن ... 

هر کسی توی زندگیش یه سری ناراحتی هایی میکشه ... اما به نظرم ناراحتی هایی که آدم توی بچگی میکشه -مخصوصا اینکه حل نشده باقی بمونه- خیلی عمیق ترن 

مواظب حرفاتون باشید ... ممکنه دل یکی به کوچیکی پای یه مورچه باشه ...

خلاصه ... 

گفتم احساس میکنم ازشون جدا هستم ... نمیتونم توی جمعشون باشم ... باهاشون فرق دارم ... و وقتی هم که می‌خوام یه ذره تلاش کنم کنارشون باشم مثل اونا باشم، انگار خود سانسوری میکنم ... راحت نیستم ... انار ریاس ... همین اذیتم می‌کنه ... 

غزل می‌گفت چون تو متفاوتی ..‌. با هاشون فرق داری 

می‌گفت انقدر موشکافی نکن ... سخت نگیر راحت باش تموم میشه 

می‌گفت خیلی توی جزئیات میری ...

اما من نمیتونم در این موارد توی جزئیات نرم ... یعنی اصلا نمیشه وقتی حالم بده دوست دارم بدونم چرا و از چی ... 

توی اینستا یه پسره گفت دوستت دارم 

گفتم خب بعدش ... چرا ... یه ذره حرف زد ...آخرم گفتم بهش از من چیزی در نمیاد خداحافظ (البته که نه با این ادبیات) 

دیگه چی می‌خوام بگم؟

آها درمورد ف ... اون باعث شد که یه بار دیگه حس طرد شدگی اذیتم کنه ... 

دلیلش هرچی که میخواد باشه 

چه عمدی چه سهوی 

توقع هم ندارم 

من خیلی حساسم ... بقیه بخوان هم نمیتونن اینطوری که باید حواسشون به حال من باشه .... این مشکل منه پس خودم هم باید از پسش بر بیام 

دوران کهن رو تا فصل پنج کامل دان کردم ...  فصل دوش هم تموم شد .... 

دوست داشتم قسمت یک فصل سه رو هم ببینم اما خوابم میاد پس بعد از گذاشتن پست میخوابم ... 

شوهر خالم چهل تومن عیدی داد 

خالم یه لوسیون زنداییم هم ده تومن 

آبجیم پنجاه تومن داد بیست تومن اون یکی داییم بیست تومن هم همون آشنامون 

شد چند؟؛نمیدونم حوصلم نمیشه بشمارم یکی از دایی هام هم به مارال و مارینا فقط عیدی داد قیافه من اون لحظه :   

به خاطرش افسرده شده بودم (عیدی نگرفتم) ولی خب امسال یخ ذره زیاد دنبال عیدی نرفتم ... کرونا هست و.... 

خب دیگه شب بخیر 

امیدوارم حال همتون خوب باشه 

پ.ن: واسه بیمار های کرونایی هم دعا کنید 

پ.ن۲:هنوز هم منتظر جواب نظری هستم که پارسال داده بودم ... واسم ارزش داشت ... امیدوارم خونده باشه و دلیل رفتارم رو بفهمه و امیدوارم ناراحت نباشه ... من خودم اگر ناراحت باشم زیاد مهم نیست ...چون خودم رو میشناسم سریع ناراحت میشم ... :)

+  یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۰  2:56  ❤✮سارینا✮❤