این چند وقت چی شده؟
هیچ چیز خاصی نشده ...
روز ها میگذرن و من حوصله پست گذاشتن هم ندارم
گوش شیطون کر یه ذره دارم درس میخونم
دیروز مامانم... دیروز نه پری روز مامانم میخواست بره بیرون به من گفت اینجا ها رو جمع کن و مرتب کن و اینا (شایدم همون دیروز بود) منم میدونستم که اگر اون کار رو کنم و درس نخوندم واقعا عصبی میشم ... چون خودتون هم میدونید هر موقع میخواستم درس بخونم یه چیزی شد که نشد بشه (الان یادم اومد کی بود ... دیروز بود ) خلاصه که گفتم نه من میخوام درس بخونم کاری نمیکنم
بابا جدی هر موقع که اراده کنم درس بخونم آخرش یه مسئله ای پیش اومد که نشد ... خب من عصبی میشم دیگه
واسه همین گفتم نه
دیگه یه ذره درس خوندم دیگه مامانم هم اومد
از این ناراحت بود که چرا کاری نکردم
دیگه دخی خاله لیست کتاب داد که وقتی میریم بیرون ببینیم گیرمون میاد یا نه
عصر بود کلاس آمار داشتم به بابام و مامانم اینا میگم بریم عینکم رو بگیریم میگن نه هنوز زنگ نزدن نمیخواد ... اصنم نمیدونن من واسه عینکه ذوق دارم
خلاصه که قشنگ ذوقم رو هم پوکوندن
کلاسم هم تموم شد یه مدت بعدش آبجیم زنگ زد گفت دارم میرسم به بابا بگو بیاد دنبالم نمیدونم چرا نمیتونست زنگ بزنه به بابا فک کنم چون ایرانسل نداشت
خلاصه که گفتم بابام و داییم (که اون موقع خونمون بود ) رفتن آبجیم رو آوردن
گوشیم رو زدم شارژ رفتم بیرون یکم کنارشون نشستم ....
داییم رفت ...
بچه ها ویدیو کال گرفتن تا پاسی از شب (!) داشتم باهاشون حرف میزدم (اولین روزی بود که ویدیو کال میگرفتن ) نت جهرمی رو هم پوکوندم واقعا ... سی گیگ مونده (دعا دعا میکنم تا خرداد برسه بعدش مهم نیس ) بیشتر رعایت میکنم ...
جدا از اونی که اشاره کرده بودم یه جایی که اشتهای کم تر شده ... حالا یادم نمیاد دقیقا کجا ... شاید اصلا توی وب اشاره نکرده بودم
ناخن هام هم به طرز شدیدی لایه لایه شدن از همون اول سال از شیشم هفتم شروع شد این موضوع و تا الان ادامه داره ... این موضوع واقعا اذیتم میکنه ... سرچ زدم گفتن به خاطر کمبود آهنه گوگل گفت ... آبجیم هم گفت کلسیم بدنت کمه ...
خلاصه که هرچی هست خیلی ضعیف تر از حالت عادی شدم ...
مو هام هم میریزه
من چمه واقعا؟
خستمه ... ساعت دو خوابیدم ساعت هشت در حد چند دقیقه چشمام رو باز کردم با گوشی وارد کلاس شدم و دوباره خوابیدم تا ساعت ده و نیم یازده ... اما باز هم احساس خستگی دارم
یه چیز بدنم کم شده
مامانم هم خوشش نمیاد مثل اینکه زیاد با دوستام حرف میزنم و اینا میگفت کی بودن هی حرف میزدی و اینا به ما که میرسی اخم میکنی با اونا میخندی هیچی نگفتم وقتی سفره رو جمع کردم میخواستم بیام تو اتاقم یه چیزی تو مایه های این گفتم که رفتار خودت باعث شده اینجوری کنم و اینا ....
آها از نشریه نگفتم اون جلسه هه بود که گفتم باید اسم تحویل بدیم و اینا جلسه هه تشکیل شد به طور کلی چهار نفر بودیم بینش یکی دو نفر هم اومدن و رفتن
یکی بود گفتن دانشجو ارشده ... بابا طرف هرچی میگفتیم میگفت نه
یکی گفت سیمرغ گفتم تکراریه ...
کلی اسم و اینا گفتیم همونی که من رو دعوت به همکاری کرد هم همش اسم کتاب پیشنهاد میداد و کلمه هایی که یه نوع ناامیدی رو در خودش داشت پوچ و هیچ و انتظار و ...
یه جاش گفتم سیمرغ که هست حالا اصرار دارید بزارید ققنوس
. قشنگ هم هست همون که دو خط بالاتر گفتم ه.... هم گفت میتونیم اصلا بزاریم فونیکس منم دیدم جذاب میشه گفتم آره من با فونیکس موافقم ... هرچند همون مخالفه هی میگفت نباید وقت زیادی روی اسم بزاریم بعد هم هرچی میگفتیم میگفت من مخالفم 
با احترام خو مرض .... هرچند در آخر پنج تا اسم انتخاب کردیم
فونیکس
شفق(این رو هم من پیشنهاد دادم )
کابوس (این رو همونی پیشنهاد داد که هیچ رو پیشنهاد داد ه....)
خوان هشتم (اینم ه پیشنهاد داد)
جاودانه (اینم خانم مخالف پیشنهاد داد)
طی آخرین بررسیها دو نفر به شفق رای دادن سه نفر به فونیکس یه نفر به جاودانه اون دو تا هم غاز میچرونن ه و یکی دیگه هنوز رای ندادن ولی کیف کردم خانم مخالف خیط شد 

پ.ن: یه زهرا خانمی بهم نظر خصوصی داده که میخواد در مرود وبلاگ ازم بپرسه ... عزیزم گفتینو هست میتونی اونجا سوال هات رو بپرسی .... ببخشید که دیر جوابت رو دادم اما هرچی منتظر موندم یه بار دیگه نظر بدی نیومدی