حالا دست دست
عینکم اومد
به به ...
یه لحظه برداشتم قاب روی دیوار رو دیدم دوباره عینک رو زدم
اصن خیلی خوشحالم (یه استوری هم گذاشتم توی اینستا میتونید ببینید )
واقعا خیلی خوبه
آهنگ گذاشتم دارم تایپ میکنم یکی از آهنگ های باباشلی (؟) که توی کانال یکی از بچه های بلاگفا بود رو الان دارم گوش میدم خیلی آرومه اصن آدم رو آروم میکنه
یه دونه ظرف رو هم شیکوندم 

داشتم ظرفا رو میشستم اون یکی رو گذاشتم کنارش اومدم این ور تق ... افتاد شکست
مامانم زیاد چیزی نگفت ... خودم احتمال میدم چون ظرفه مال خیلی وقت پیش بوده چیزی نگفته اما خب ...
باید یکی دوتا مقاله رو در مرود ازدواج بخونم خلاصه کنم خلاصه تدریس روانشناسی اجتماعی هم باید ویس بدم ده دقیقه 😐
لنتی خودت به زور بیست دقیقه حرف زدی من چی بگم
هیچی الان ذوق مرگم هنوز
عینکم عادی نشده
میخوام برم چای بخورم (اگر نبود باید دم کنم بعدش بخورم )
البته بنوشم فعل مناسبیه
توی گروه با نسرین و غزل داشتیم حرف میزدیم
گفتم عینکم اومده نسرین اسم شیرینی آورد
دونه دونه شیرینی هایی که ازش طلب دارم ردیف کردم
دیگه یه ویس داد منم یه ویس دادم در جوابش که جالبه متن ویس من با پی امی که غزل داد کاملا یکی بود 



ولی اومدم یه دور فیلم میبینم یه دور توی برنامه هام میچرخم بعدش یا مقاله ها رو میخونم یا هم اجتماعی رو ویس میگیرم ...
یکی از همکلاسی ها به مدیر گروه پیام داده بود که همه کلاس های ما افلاینه از اون طرف هم نمیدونم مدیر گروه چی گفته بوده که یهو یکی از استاد هامون که سه تا درس باهاش داریم پی ام داد روز فلان ساعت فلان جلسه پرسش و پاسخ این درس این درس این درس حضور هم اجباریه
نصف بچه ها از اون بچه عصبانی شده بودن
ولی من میگم خوب کرد اصن ..
حیف که دو تا از درساش رو نرسیدم تموم کنم تا اونجایی که درس داده
خلاصه که اینجوری
فعلا