خب خب خب
کجا بودم؟
آها بعد از اینکه گوشی رو زدم به شارژ و به ذره اونجاها رو جمع کردیم دوباره برگشتیم باغ
یکی دو تا ظرف مونده بود که دلشون نیومده بود بشورم این بود که گذاشته بودن واسه ما
اونا رو هم شستیم و اومدیم نشستیم
یه ذره حرف زدیم بعدش هم دخی خاله و سه تا از خاله ها رفتن واسه شام چیز میز بیارن که شام رو هم اونجا باشیم
خواستم من هم برم گوشیم رو هم بزنم توی شارژ چون پیشبینی میکردم تا شب نمیکشه شارژش که نبردنم
بعد با عسل رفتیم یه ذره بالای کوه خیلی بالا نرفتیم یه سی ثانیه استوری گذاشتم از اون بالا دیگه کم کم داشت هوا تاریک میشد اومدم پایین
(حالا از این ور تو پرانتز بگم واسه یه نقش یه توی دانشگاهمون دعوت به همکاری کردن ازم من هم سرم درد میکنه واسه فعالیت های غیر درسی (!) گفتم اوکیه منم هستم ... قرار شد ساعت ده جلسه باشه همه آنلاین بشن یه ذره آشنا بشیم و صحبت کنیم و اینا ) حالا من شارژم کم بود هوا هم یه ذره سرد شده بود ملت داشتن شام درست میکردن دیگه یه ذره با گوشی کار کردم اون آخرا دیگه کار نمیکردم که کم نشه دیگه ده شد و من رفتم تو ماشین آقاجون نشستم این موقع ها دیگه کم کم شام آماده شد ملت رفتن شام من متوجه شدم اما چیزی نگفتم اول که کار داشتم تو به اصطلاح جلسه بودم دوم هم اینکه زیاد گرسنه ام نبود ...
اینا هم شام خوردن خوردن خوردن خوب که تموم شد سفره رو جمع کردن یهو مامانم گفت اع پس هانیه کو
هی من میگم یکی کمه ها 
هیچی دیگه رفتم بیرون گفتم کار داشتم نمیتونیستم بیام و اینا توضیح واضح ندادم (کلا یه مرضی دارم نمیتونم قشنگ جواب بدم که دقیقا میخوام چی کار کنم و چی کار میکنم نه واسه همه چی ولی معمولا واسه برنامه های خودم اینجوریم)
نتیجه جلسه هم این شد که دنبال اسم واسه نشریه باشیم ....
خلاصه ملت همه چیز رو جمع کردن دیگه میخواستیم بریم خونه بخوابیم از اونجایی که لباس های من و وسایل دخی خاله یه جا دیگه بود باید میرفتیم اونا رو برمیداشتیم میرفتیم خونه آقا واسه خواب
یکی از شوهر خاله هام یه نیسان داره همون عصر با نیسانش اومد (اون یکی ماشینش دست خالم بود ) دیگه هیچی نگاه به نیسان کردیم گفتیم عاغا بپرین پشت نیسان اینجوری نمیشه ...
پریدیم(سه نفر بودیم ) پشت نیسان و آهنگ خز هم گذاشتیم (ماچ افشین
) حالا دست دست فیلم هم گرفتیم صدامون رو هم ظبط کردیم باهاش جیغ و داد و فریاد اصن خییییلیییی فاز داد بعد وسط راه وایسادیم سنا دختر همین شوهر خاله رو (از مارینا چهار ماه بزرگ تره ) سوار نیسان کردیم
یادم رفت دیشب بگم سر ناهار شوهر خاله میگفت بخورید که دیگه سال ۱۵۰۰هیچ کدوممون نیستیم دیگه بحث سر تخمین سن بود میگفتن شاید سنا بمونه بعد به شوخی میگفتن سنا اینا رو یادت باشه بعدا واسه نوه هات تعریف کن ...
حالا در حین برگشت دهی خاله میگفت دلم واسه نسل جدید میسوزه همچین لذتی رو نمیبرن



گفتم سنا حواست باشه سال هزارو چهارصد و پونصد (!-اشتباه عمدی بود) تعریف کنی واسه نوه هات ... بگو قبلا یه ماشینی بود اسمش نیسان بود
دخی خاله اضافه کرد : نیسان آبی ...
تصحیح کردم : نیسان آبی گاوی 
خلاصه ته خز بودن رو در آوردیم وسایل ها رو هم جمع کردیم دیگه برگشتیم از اولین کار هایی هم که کردیم زدن گوشی هامون به شارژ بود 
یعنی هممون به اتفاق موافق بودیم که این چند دقیقه نیسان سواری لذتش برابری که هیچی بیشتر از کل روز بود ... فقط حیف که شوهر خاله خیلی خوابش میومد و خسته بود وگرنه یکی دو دور دیگه هم میزد و برمیگشتیم 
صبح هم ساعت هفت و نیم بیدار شدم ....
دوازده اینجاها بود که خونه بودیم
تشکر فراوان از پوریا که گفت پاشو برو بچه بازی نکن 

هرچند اگر نمیرفتم زیاد واسم فرقی نداشت ولی اون نیسان سواری واقعا لذت بخش بود از ته دل خندیدیم و احساس کردم که هرچی مسخره بازی بود که به خاطرش قبلا ناراحت بودم نیست اصلا یادم به اونا نبود
حالا هم یه فلاکس چای کامل درست کردم یه ذره رو خوردم یه ذره رو گذاشتم بعد بخورم باید حموم هم برم
دنبال اسم واسه نشریه هم میگردم تا ده و نیم امشب وقت داریم واسه پیشنهاد اسم نمیدونم چه اسمی رو پیشنهاد بدم ... چند تا هست اما فکر نمیکنم زیاد مناسب باشه دوست دارم یه اسمی باشه مثل طنزیم که جذابیت بصری هم داشته باشه ترکیب دو تا واژه باشه یه همچین چیزی اما چیزی به ذهنم نمیرسه ...
درس هم باید بخونم ....
حالا میخوام برم به بقیه کار ها برسم ...
روزتون پر از شادی :)
پ.ن: تف ... واقعا تف.... بچه ها توی گروه کوچیکه (همونی که شیش نفریم) هی دارن درس میخونن هی میگن هیچی نفهمیدیم منم ول معطلم 
طبق اولویت ها پیش میرم ...
پ.ن۲: یادم رفت بگم وقتی با دختر خالم زیر یه درخت نشسته بودیم یهویی دستش رو انداخت دورم گفت خیلی دوستت دارم 

البته قبلش بحث یادم نیست چی بود ... اما چسبید
لبخند زدم گفتم مرسی ! 
