همین اول بگم من خوابم میاد یهو وسطش خداحافظی کردم یعنی دیگه نمیتونم بیدار بمونم ...
کلی پی ام دارم نخونده اما چون واقعا خسته هستم پست میزارم و میخوابم ...
دیشب پیش دختر خالم بودم ... گفتم دیگه کات کرده بود ...
یه ذره با هم حرف زدیم .... خسته بود، در واقع بخوام بگم این بود که این به قول خودش گریه هاش رو دفعه قبلی کرده بود ... الان دیگه وقتی که تو رابطه نیس راحت تره اگر دردی هم باشه یه ذره ای و تموم بهتر از اینه که توی رابطه باشه و هی از دوست نداشته شدنش ناراحت شه
خوب یا بد توی دهنم کلمه «تف» افتاده هر اتفاقی میوفته سریع میگم تف
مامانم اومد ما رو ببره باغ که یه کوچولو تند حرف زدم ... تقصیر من بود و تقصیر من نبود یه ذره حوصله سوال و جواب ندادم اینجوری سریع از کوره در میرم
خلاصه که بعد یه ذره بعد با دخی خاله رفتیم باغ ناهار دلمه خوردیم جای همه خالی منتهی یه عکسش رو واسه یکی دو تا از دوستام فرستادم # صرفا_جهت_بازی_با_روح_و_روان
دیگه ناهار خوردیم و اینا برگشتیم پایین دخی خاله خونه رو جمع کنه و اینا منم گوشی رو زدم شارژ ...
عاغا من خیییییلی خیلی خوابم میاد بعد یادم بیارید تعریف کنم ...
شب بخیر