اگر من دیروز صبح حس کردم گرسنه ام ....
واقعا گرسنگی نکشیده بودم 

وای خدا هوا عشقه .... ابری ...
هیچی نزدیک های ساعت دو بود کلاس داشتیم
آنلاین
بعد استاده هی میگفت بیاید سر کلاس هرکسی سر کلاس نباشه نمره کم میشه از اون طرفم هرچی میرفتیم تو کلاس پرت میشدیم بیرون ... اعصابم خورد شد گشنم شد ...
یعنی تا قبل اون هرچیزی در مورد گرسنگی میگفتم اغراق بود 
ولی کلا یه ذره اغراق میکنم ...
شب هم یکی از بچه ها اومد گفت که دوستت دارم
تو اینستا استوری کردم
از اون طرف یکی دو نفر دیگه هم گفتن ...
از اونجایی که تازه آشنا شدن باهام نمیتونم استوری نکنم
در کل احساس میکنم خیلی لوس بازی بود
جدا از اینکه کلی از بچه ها جو گیر بازی در آوردن گفتن آره منم دوستت دارم و یکی دو نفر ک گفتن این کارا چیه
(یکی هم اومد گفت من دوستت ندارم ...البته اون میخواست بگه من خیلی خاصم و اینا )
آبجیم اومد یه چیزی گفت که چون خوب بود میخوام کپی کنم بزارم اینجا
گفت: متاسفانه رفقای دانشگاه رو نمیشه زیاد روشون حساب کرد و رفقای ترم یک و هشت اغلب خیلی فرق دارن، به اینم باید حواست باشه، واسه هیچکس نباید زیادی مایه گذاشت رو حساب رفیق بودن که بعد اگه ازشون چیزی دیدی نابود نشی
من معمولا آدمی نیستم که هی قربون صدقه برم ... اما وقتی میبینم یکی محبت میکنه یه جورایی خودم رو ملزم میکنم که اون رو پس بدم ... تازه اون اولی خوب بود ... ولی دومی رو به خاطر این استوری کردم که طرفش شرمنده ها یه ذره لوس بود ... یعنی اگر نمیذاشتم دیگه ناراحت میشد مخصوصا اینکه قبلش داشت شکایت میکرد ...
و بعدی هم شات استوری اون یکی رفقا بود که خدایی نزدیکی زیادی باهاش احساس نمیکنم .... اما وقتی گفت دوستت دارم ... روم نشد بگم مرسی 😐💔🤷🏻
دیگه هیچی دیگه اینجوری ...
امروز هم داشتم مینوشتم یهو به سرم زد برم بیرون همون جا که گفتم آسمون چقدر قشنگه
منتهی چون داشتم با بچه ها چت میکردم یه ذره هم دیر شد آماده شدنم قشنگیش رفت ابرا هم مهاجرت کردن
یه فضای سبز هست نزدیک خونمون یه ذره تا اونجا رفتم و اومدم ... گرم بود نموندم به جاش یه ذره جلوی خونمون پیاده روی کردم و سریع برگشتم
دیگه سر کلاس مشاوره بودم .... انقدر گفتم همشون آفلاینه به جز یکی که سه تای دیگه هم آنلاین شدن ... الان هم رفتم راه پله رو جارو زدم انگار یکی از دوست های بابام میخواد بیاد خونمون ... طی هم زدم ....
در کل نسبت به روز های قبل فعالیت زیاد داشتم ... گفتم نسبت به روزای قبل ...
امروزم البته مامانم همراهم بیدار شد واسه سحری ...
دیگه اینکه در مورد گرسنگی ... جدی من اغراق میکنم
ولی الان بدون اغراق گرسنه ام ...
منتظرم کلاس آمار شروع شه
ولی در کل یه چیزی در مورد من هست ...
که چون پستم طولانی شده نمیگم ...
فقط یه اشاره ای میکنم که بعدا بگم ...
احساس میکنم نه بلد نیستم ... نه همیشه ولی بعضی وقتا
نسبت به دوستا و آشناهام ...
یه ذره هم میترسم که در آینده توی دانشگاه ... کار سبک سرانه انجام بدم ... کار اشتباه ...
فعلا