امروز به نسبت خوب بود
ساعت پنج بیدار شدم
دوباره خوابیدم تا حدودا هفت(دقیقا یادم نیست شایدم هشت)
جارو و بخارشو زدم
تو گوشی بودم
برنامه نوشتم
رفتیم با مارینا و مارال و بابام بیرون
عین این بی فرهنگا ماسکم یادم نبود بزنم و خیلی خجالت کشیدم
هی به خودم میگفتم بی شعور. ولی به روی خودم نیوردم
خوراکی خریدیم رفتیم تویه فضای سبز خوردیم پاشدیم
تولد مارینا بود راستی
واسش یه مداد رنگی شیش رنگ و یه دفتر نقاشی خریدم
خیلی خوشحال شد
رفتیم خونه
مارال کیک درست کرد
یه کاری کردم که پشیمون نیستما اما از اینکه مارال ناراحت شد ناراحتم اما از کارم پشیمون نیستم
یه ذره عذاب وجدان دارم :/
یه برنامه نوشتم
آبجیم و خالم ویدیو کال زدن
تو گوشی بودم
نصف قسمت اول فرندز رو دیدم
الآنم خوابم میا