خب خب خب
فکر نمیکردم الان حس نوشتنم بیاد ها
اما مثل اینکه اومد
چیز خاصی نمیخوام بگم ...در واقع خودمم نمیدونم دقیقا چه چیز هایی رو میخوام بگم
داشتم ظرفا رو میشستم زیاد نبودن اما من خسته بودم و دلم میخواست بخوابم ...میشد که بخوابم ها اما نتونستم با وجدانم کنار بیام و بگیرم بخوابم چون میدونم که فردا دیر بیدار میشم و مامانم تا اون موقع ظرفا رو میشوره در نتیجه نتونستم بی خیال شم و اینا
آبجی بزرگم همیشه از ظرف شستن بدش میومد اما من نه
و این جوری میشد که اگر قرار میشد دو نفری کاری بکنیم همیشه به طور پیش فرض ظرف شستن با من بود و جمع و جور کردن با آبجی البته که منم بعضی وقتا مسخره بازی درمیوردم و میگفتم چرا همش من ظرف بشورم من نمیشورم و اینا و حرص میخوردم و حرص میدادم
یهویی یاد این افتادم ... اما دلم اصلا تنگ نشده برای اون موقع ها چون خیلی حرص میخوردم ... یه حرص فرو خورده و من خیلی از این نوع حرص ها بدم میاد
نمیدونم اسمش اینه یا نه اما من بهش میگم حرص فرو خورده یه حرصی که میخوری اما انقدر کوچیک هست که اگر بگی قطعا با این جمله مگه بچه ای مواجه میشی
من از این حرص ها زیاد میخورم و شاید واسه همین باشه که ترجیح میدم اون حرص هام رو بروز ندم حداقل به مامانم اینا نگم
مثلا بگم اممم آها مارال که گفتم قبلا حساسیت داره
به گندم
بعد دیگه از وقتی فهمیدیم دیگه رفته زیر نظر دکتر و اینا نمیتونه نون بخوره نه هر نونی نون باید با آرد ذرت باشه
اصل حساسیتش به گلوتن هست و میتونم کلی درموردش توضیح بدم اما بیخیال حوصله ندارم الان اگر کسی میخواد بیشتر بدونه یا یه نظر بده یا هم توی گوگل بزنه سلیاک چیست و بخونه
خلاصه این که مارال کلا یه ذره بد غذا هم هست و هر چیزی رو نمیخوره(دقیقا برعکس من) یعنی میگه من چی بخورم میگیم فلان چیز میگه من نمیخوام میگیم خب برو فلان رو بخور میگه نمیخوام و کلا میره رو اعصاب من که دیگه ازم یه سوالی در این مورد بپرسه ها بهش میگم من چمیدونم این یخچال این تو هرچی میخوای بردار بخور
خلاصه زیاد فاصله نگیرم مارال از وقتی فهمیدیم حساسیت داره دیگه کلا وسایلش رو جدا کردیم و اینا بعد مثلا چون نمیتونه از تنقلات عادی بخوره هر ماه مامانم میره واسش کلی چیز (حالا برای مثال میگم کلی و گرنه چند تا تیکه بیشتر نیست) میگیره مثلا خمیر و پنیر پیتزا کیک و بیسکوئیت و پفک و اینا (مثلا گفتم بعضی وقتا یکی رو میگیره یکی. و نه و راستش زیاد هم مایل نیستم که بدونم واسه اون چی میخرن ) اما من اگر بگم فلان چیز رو میخوام میگن مگه بچه ای خب چرا مگه فقط بچه ها چیپس و پفک و کوفت و زهر مار میخوان؟
یا مثلاً مارال شیشصد بار خودش رفته پیتزا درست کرده خودش خورده (بنا به یه سری دلایل که بعد یه سری اتفاق ها دارم کلا ترجیح میدم بمیرم اما دست به چیز های مارال نزنم ) اما من اگر یه چیزی بگم یه چیز دیگه میگن و خلاصه که دست پیش میگیرن پس نیوفتن یا هم اگر کاری بکنن مامانم یه جوری میاد خودش یه کاری رو بکنه که حقیقتش دوست ندارم کلا چیزی بگم
اینا دارم میگم دیگه خیلی کوچیکن و ارزش ندارن اما حرصن و من اونا رو تا به درجه انفجار نرسیدم بروز نمیدم چرا؟ خب واقعا نمیدونم شایدم نمیتونم
وقتی سر دل استراحت و با آرامش ظرف میشورم خیلی آروم میشم و فکر هام رو جمع میکنم
ظرف شستن رو نه دوست دارم نه دوست ندارم
اما باعث میشه که یه ذره فکرم رو جمع کنم
مثلا الان که ظرف میشستم به کرونا و اینا فکر میکردم
یادمه یه پستی نوشتم نمیدونم دقیقا کدوم و اینا بود ولی احتمال نود درصد فروردین امسال نوشتمش (یا فروردین امسال یا پارسال اصلا هم مطمئن نیام شاید هم اردیبهشت بود ولی احساس میکنم که فروردین بود)
نوشته بودم آدمایی شدیم که فقط واسه عکس هم دیگه رو بغل و بوس میکنیم شاید خدا حق داره هرچی بلا هست سرمون در بیاره
و اون موقع هیچ فکرش رو هم نمی کردم که یه بیماری بیاد به نام کرونا و خدا تقاص این بغل ها و بوسه های تصنعی رو ازمون بگیره
وقتی یکی رو دوستش داشتیم وبهش نمیگفتیم که دوستت دارم بغلش نمی کردیم محبتمون رو بروز نمیدادیم
خدا هم گفت اینا که از این رویه خوششون میاد بزار منم به کاری کنم
یه آیه کنکوری هست که توش میگه خداوند نعمت های گروهی را تغییر نمیدهد مگر اینکه آن ها خود را تغییر کنند
و بله
ما خودمون رو برای زندگی بدون بغل و دوستی و اینا آماده کرده بودیم و خدا حالا اون رو بهم داده بود
پ.ن: خوابم گرفته حسابی
شبتون بخیر