آقا من قرار بود بیام از دیروزم بگم
اول بگم که بیدار شدم ساعت هشت منتهی خسته بودم بازم خوابیدم دیگه ده دقیقه قبل از کلاس ساعت دهم (
)گوشیم زنگ خورد دیگه مجبوری بیدار شدم بعدش هم یه ذره توی تل و وات ولو بودم تا الان
خب از کارای دانشگاه بگم
عاغا ما قراره توی دی ماه آزمون امتحان بگیرن و تا کلی وقت استرس داشتیم همگی که وای وقت نداریم وای نمیشه وای و اینا
توی گروه دخترا داشتیم بحث میکردیم و اینا تخت تاثیر استرس رفتم به یکی از استادا که مدیر گروه روانشناسی بود پی ام دادم که بیاد یه کاری کنه واسمون
بعد گفت به من زنگ بزن زنگ زدم اومد گفت که شما قرار بوده ۲۰واحد داشته باشید الان ۱۴واحد دارید و اینا خلاصه گفت مثلا ما درکتون کردیم و از این حرفا بعد هم گفت بیاید تاریخ پیشنهادی تون رو برای امتحانا بفرستید واسم تا پیگیری کنم اگر امکانش هست اون رو درست کنم (اینا واسه پنج شنبه بود)
بعد کل دیروز من با سر و کله زدن با بچه ها درمورد تاریخ امتحان ها گذشت یه عده میگفتن تاریخ رو عقب نندازیم حجم رو کم کنیم که البته این یکی از نظر من قابل قبول نبوده و نیست خب ما باید به عنوان دانشجوی ترم اول یه سری دروس و مطالب رو بلد باشیم و استاد باید اطمینان داشته باشه که ما اون مطالب رو بلدیم و برای همین امتحان میگیرن ...بچه ها میگفتن که درس رو بدن ولی ازش سوال طرح نکنن که از نظر من کاملا بچگانه بود خب اگر میخوان سوال طرح نکنن چرا درس بدن ؟
خلاصه بالاخره برنامه نهایی رو نوشتم و عکس گرفتم و فرستادم واسه استاد (بابای نیما ) نمیدونم درمورد نیما هم گفتم اینجا یا نه اگر نگفتم حتما یادآوری کنید درمورد نیما هم بگم...
بعد پرسیدم که استاد ها بصورت حدودی تا کی درس میدن یا گفتم تا کی کلاسا هست گفت ک نمیدونم ولی درمورد اون برنامه پیشنهادی هیچی نگفت
البته من خودم هیچ امیدی ندارم به قبول اون برنامه اما خب به هرراهی میشد چنگ زدیم
البته اینم بگم من واقعا نمیخواستم مسئولیت بهم بدن ها اما یهویی آقای ه ملقب به بابای نیما جوابم رو دادن و خب یهویی شد...
بعد یکی از بچه ها اومد گفت که تو اگر کاری نمیکردی ما خودمون داشتیم راه ها رو بررسی میکردیم و اینا منم قبلش توی گروه دخترا ویس داده بودم که آره آخرشم کاسه کوزه ها سر من میشکنه و اینا اون رو دیدم اسکرین گرفتم ویسم رو ریپ زدم نوشتم پیرو ویسم البته اونم فقط همون بود و اینکه احتمال خیلی زیاد مربوط به بحث قبلی بود ولی خب باعث شد یکی از بچه ها بیاد پی وی بگه که آره فلانی خیلی کارش زشت بود و کلا مذمتش کرد
بعدش هم یه لیوان شکوندم
یعنی میخواستم واسه ناهار یه چیزی درست کنم(من ساعت دوازده صبحونه خوردم با اینکه ساعت هشت بیدار شده بودم) درنتیجه ناهار هم میوفتاد واسه ساعت چهار و پنج و شیش
میخواستم نظر خواهی کنم از مامانم رو اپن یه لیوان کوچولو بود از این مربا خوری ها بعد از اتمام نظر خواهی همین که برگشتم برم اوکی کنم دستم خورد لیوانه افتاد زمین دوتاچرخ خورد بعد بوم شکست و ساق پام رو هم زخم کرد
الان خوبه شکر خدا اولش سوخت قرمز هم شده بود
بعدش غذا که آماده شد به خاطر بیشعور بازی مارال عصبی شدم سفره پهن کردم و خودم رفتم بس که اعصابم خورد بود (اینکه سیر هم بودم تاثیر بسزایی داشت البته)
بعد هم با کمال شرمساری میگم رمان خوندم خیلی خیلی شرمسارم به خاطرش چون به بچه ها میگم بچه ها باید درس بخونیم دلتون رو خوش نکنید به تعویق امتحانات بعد خودم میرم رمان میخونم
و قطعا جای یکی خالی بود که بیاد به من بگه وات د فاز خواهرم ولی کلا از مامانم بپرسید میگه آره این همیشه اینطور بوده وقت امتحانا یادش میومد کتاب بخونه رمان بخونه (دقیقا همین قدر وعضم خرابه)
بعد از تموم شدن رمانه مارال هم یه استکان شکست گفت من در کابینت رو باز کردم اون افتاد شکست اما در صحت این ادعا هنوز شک وجود داره ...به هر حال وقتی داشتم شیشه خورده ها رو جمع میکردم یاد یه خاطره افتادم خونه ما و عمم اینا تقریبا میشه گفت نزدیک بود یه بار با آبجیم از یه فرعی رفتیم حالا حوصلم هم نمیشه دقیق توضیح بدم چه شکلی بود اما اون قسمت ها بطور کلی زیاد خونه نداشت حالا ما به جای اینکه از جلوی خونه ها بریم از پشت خونه ها داشتیم میرفتیم یه جا رسیدیم پر از شیشه خورده بود شیشه های رنگی رنگی خوشگل آبجیم هم به من گفت که تنهایی میای اینجا ها اینا جادویین اگر تنها بیای غیب میشن دفعه بعدی بعدا من یه دور تنهایی رفتم از اونجا وقتی دیدم نرفتن فهمیدم که آبجیم گولم زده و جالبه برام که همون موقع هم درک میکردم که چرا اینطوری میگه
کلا آبجیم برای اینکه یه کاری نکنم همیشه از داستان بهره میبرد درمورد راه ها ...
یه راه دیگه هم بود از مدرسه که برمیگشتیم یکی دو بار از اونجا رفتیم بعد رفت و آمدشم کم بود آبجیم میگفت یه بار من تنهایی اومدم اینجا همه جا پر سوسک شده بود میخواستن بیان من رو بخورن بعد یه موتور اومد سوسکا رفتن سمت موتوریه و موتوریه رو خوردن همه جای موتوره پر از سوسک بود دیگه چیزی دیده نمیشد 

حالا من با وجود اینکه از سوسک هم نمی ترسم باز تصور خوبی نبود واسم ولی خب چند سال بعد مدت ها از همون راه میرفتم خونه (چقدر من حرف گوش کنم 
)
یه ذره با یه دوست چت کردم خیلی هم خوش گذشت باهاش فقط نمیدونم چرا وقتی چت میکنیم همیشه من یه چیز جدید دارم بگم یعنی یه چیز جدید درمورد اخلاق و رفتارم و پیشینه اش همین جا از اون دوست عزیز تشکر میکنم و میگم شما بیخود میکنی بخوای بی خبر خبر بری مگه الکیه؟؟؟
دمت گرم خدایی رفیق
بعد یه ذره از مبانی جامعه شناسی ویس گوش دادم و جزوه نوشتم (بعد از اینم میخوام برم اول مبانی رو بخونم بعدش تاریخ مکاتب رو ) بعدشم خوابیدم
البته این رو هم ذکر کنم که من پریشب ساعت سه و خورده ای خوابیدم واسه همین امروز انقدر دیربیدار شدم و خوابم میومد
آها راستی درمورد خط چشمم بگم قبل از چت کردن با همون دوست گرامی داشتم خط چشم میکشیدم وقتی عکس چشمم رو به دخی خاله نشون دادم گفت آفرین آفرین خیلی خوبه البته چشم چپ و راستم مدلشون فرق داشت باهم اما پیشرفت خوبی بود
آخخخخخخ شونم درد میکنه نمیدونم چرا احتمالا واسه اینه که بد خوابیدم
مستوره جان نظرت رو دیدم خواستم از همین جا ازت تشکر کنم بابت توضیحاتت مرسی عزیزم