نمیدونم آخرین بار کی پست گذاشتم 

اما بزار از این چند روز بگم 

عاغا من یه دوست دارم دوست وبلاگی بعد اون دوستم یه دوست داره که پشت کنکوریم ولی داره روانشناسی میخونه 

یعنی ثبت نام کرده ولی داره واسه کنکور میخونه 

اون دوستم گفت میتونی به جای این دوستم امتحان بدی؟ 

منم گفتم آره سه تا از درساش با من یکی بود و از الان دارم واسه اون میخونم دوست ندارم نمره اش کم بشه با این که منابعش رو نمیدونم ولی خب واسه خودمم خوبه 

و یه چیز عجیب عاغا من ازش نپرسیدم کجاییه باید حتما بپرسم خخخ 

امتحانامون رو هم عقب انداختن یوهوووو یعنی من تو دبیرستان امتحان عقب نمینداختم اما دانشگاه جوگیر شدم رفتم گفتم بندازین عقب و انداختن خخخخ 

بعد کلا من یه روز تصمیم به خوندن بگیرم همه ی موجودات و کائنات و همه دست به دست هم میدن که من درس نخونم خدایی میگما دیروز میخواستم بخونم اصلا نشد دو خط فقط خوندم 

اول که اتاقم و خونه رو جمع کردم و جارو زدم بعد اومدم بشینم درس بخونم مامانم زنگ زد گفت آماده شو مارینارم آماده کن بیایم دنبالت بریم بیرون همین که آماده شدم زنگ زد گفت نمیخواد

خلاصه شب هم دیر خوابیده بودم صبح هم زود بیدار شدم (نزدیک چهار خوابیدم و هفت و نیم بیدار شدم) دیگه خیلی خسته بودم بعد از ناهار اومدم درس بخونم دیدم نچ نمیشه خیلی خوابم میاد دوغم خوردم آخه واسه ناهار دیگه بد تر زدم گوشیم رو روی ساعت نیم ساعت بخوابم اما مثل اینکه زنگ خورده بود خاموش کردم و خوابیدم با این حال چهل و پنج دقیقه بیشتر نشد خوابم بیدار شدم گفتم برم بخونم مامانم گفت حالا که صبح نرفتیم الان آماده شو بریم منم گفتم باشه رفتم یه هودی خریدم اینجوری هم که میگم نبود ها دوسه دست تن زدم اصن خوب نبود همشون گشاد و اینا به درد نمیخورد یه هودی طوسی مشکی خریدم کفشمم خاکستری بود خیلی جلوه داشت خوشم اومد دیگه برگشتیم خونه خسته بودم درس نخوندم 

امروز هم مامانم رفته با داییم اینا واسه گاز و اینا بخرن فک کنم شب بیاد رفتن پیش آبجیم کاش بره مبل هم نگاه کنه بخره یه دست مبل 

آها دیشب ظرف هم شستم اما قابلمه و ایناش موند که هنوز هم نرفتم بشورم 

صبح بیدار شدم رفتم درس خوندم بعد صبحونه درست کردم مارینا و بابام و من خوردیم با هم (مارال سفره اش جداست ) بعد دیگه بابام رفت و میوه خرید بعد دیگه من یه ذره استراحت کردم بعد با دوستام چت کردم بعد کلاس معرفت شروع شد 

بعد همراه کلاس داشتم با یکی از دوستام چت میکردم بدین صورت که هندزفری تو گوشم بود صفحه روی چت دوستم صدای استاد میومد ولی من با اون حرف میزدم به مارال گفتم سیب‌زمینی و پیاز رنده کنه کتلت درست کنم سیب زمینی رو رنده کرده بود گذاشته بود همونجا رفتم دیدم گفت پیاز چشمم رو میسوزونه رنده نکردم 

انگار چشم من قابلیت ضد سوزش داره 

به دوستم میگم میگه حقته تو بیشتر میخوری باید بیشتر کار کنی میگم اون بیشتر میخوره قربونش برم کم هم نمیاره میگه تو سن رشده باید بیشتر بخوره 

خلاصه با دوستم خدافظی کردم هم زمان که کتلت رو درست میکردم کلاس هم گوش میدادم دیگه الآنم یه اومدم پست بزارم 

یه ذره ول بچرخم بعد میرم درس میخونم 

نچ هنوز ظرفا مونده باید ظرفا رو هم بشورم اههه

حالا بزار یه ذره استراحت کنم بعدش برم ببینم حس چی هست بعد تصمیم میگیرم 

چند روزه هی میخواستم پست بزارم هی نمیشد 

خلاصه که اینم از این چند روز من 

فعلا

+  چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹  17:0  ❤✮سارینا✮❤