ساعت 4و 10 دقیقه میباشد
و بنده ساعت هشت کلاس دارم
اینکه چی شد من خوابم نبرد رو نمیدونم
ولی میترسم بخوابم خواب بمونم
البته بعد از این پست که قطعا میرم میخوابم
ولی خب ایشالا که از کلاس جا نمیمونم مخصوصا که میخوام این ترم رو بترکونم و از همین الان بخونم درس هام رو
چند تا از جزوه ها مونده بنویسم (تقریبا سه تا)
با مارال هم قهر کردم ... یه کاری کرد که اشتباه بود و منم خیییییلییی عصبانی شدم
دلم میخواد همیشه اینجا پست های خفن و کول و باحال و جذاب بنویسم منتهی نمیدونم چرا نوشتنم نمیاد
باید یه چیزی رو ببینم
ذهنم رو مشغول کنه
بعدش یه تلنگری بخوره اون موقع یه چیز خوب بنویسم
منتهی روز نوشتام هم به زوره ...
یه متنی نوشته بودم ... در مورد رفتن ... یعنی نه که رفتن ها
یه متن احساسی بود در مورد اینکه یه نفر عاشق بوده فصل بهار عشقش ترکش میکنه
اونو خیلی دوست دارم
فک کنم توی برچسب من نوشت باشه
همه اینستام رو آرشیو کردم به جز دو تا پست یکی ک کپشنش همین بود و یکی دیگه که کپشنش همون عروسیه بود
شما چه خبر؟
بعدا نوشت : اگر فردا به همه کار هایی که مشخص کردم برسم ... میام اینجا از درگیری هام با استاد ها میگم ... هیچ کدومشون فامیلیم رو درست نمیخونن لنتی ها