ساعت ۱۹:۱۶ دقیقه 

نت ندارم 

بسته ام تموم شده و طبق یه قرار داد نانوشته نمیخوام تا حداقل دوازدهم (برای استوری گذاشتن تبریک تولد عسل) نت بخرم دو سه روز بیشتر نیست در واقع میشه گفت تقریبا دو روز (رفتم تقویم رو نگاه کردم) خب خب خب یه ذره آسون تر شد 

توی این مدتی که نت ندارم دارم مجموعه دختر آلفا رو میخونم و ازش راضیم کتاب خوبیه - نه به خوبی کارآموز رنجر- اما در نوع خودش کتاب جذابیه و من رو به دوران طلایی کتابخونیم کشوند وقتایی که سرزمین اشباح رو بدون توقف میخوندم و ازش لذت می‌بردم 

آره خلاصه داشتم میگفتم 

می‌خوام هر لحظه رو توی یاد داشت های گوشیم تایپ کنم و بعد از اینکه بسته خریدم همه رو پست کنم یه جا ... با توجه به اینکه این موقعیت یه ذره خاصه حداقل واسه من ... در واقع هر جور حساب میکنم اصلا نمیتونم میزان خاص بودنش رو برای خودم با بقیه مقایسه کنم ... خب مهره های اصلی کسای دیگه ای هستند 

به هر حال ... بگذریم 

تصمیم گرفتم هر حسی که دارم رو توی فواصل زمانی که احساس میکنم بنویسم ... و همه رو توی وبلاگ منتشر کنم ... 

*****

ساعت 2:31 دقیقه روز پنج شنبه

خالم اینا اومدن خونمون 

حس میکنم که اگر نمیومدن بهتر می‌بود 

در هر صورت خوش اومدن 

هنوز نخوابیدم و دارم دختر آلفا رو میخونم جلد چهارمش رو .... عه نه جلد پنجمم 

هوووم شاید اومدن خاله اینا زیاد هم بد نباشه 

نمی‌دونم 

مهم اینه که من دلم میخواد دک نشم و در تمام مراحل حضور. داشته باشم 

آخ اگر زمانی که می‌خوان حرف بزنن (درصد ای که واقعا این بخش موجود باشه) گوشی رو بزارم روی ضبط و برم .... آخ آخ آخ 

نت ندارم ... این خوب نیست 

اممممم جلوی مارال و دختر خالم هم زدم خودمو به خواب ....

برم بقیه اش رو بخونم 

فعلا

 ****

ساعت 14:12 دقیقه 

اومدن 

لحظه ای که گل داد به آبجی انقدر خجالت کشید خیلی باحال بود 

+مثل اینکه وجود خاله اینا خوبه :)

***

ساعت 16:14 دقیقه 

دک شدم 

من نمی‌خواستم دک بشم پس تا جایی که تونستم توی آشپزخونه وقتم رو صرف کردم، شستن ظرف ها به کمک خاله، گذاشتن بشقاب و تعارف کردن شیرینی ... و در آخر وقتی خاله کنار شوهر خاله نشست جایی واسه من نموند و من توی دلم موند که دک نشم 

می‌خوام برم آشپزخونه اصن 😂😐💔😭

دوست ندارم چیزی از صحبت ها و نظرات افراد حاضر در جمع بگم در نتیجه در این باره هیچی نمینویسم 

برم همون دختر آلفا رو بخونم 

راستی همین الان گوشیم هنگ کرد و مجبور شدم بزنم راه اندازی دوباره تا درست بشه ... قلبم داشت میومد توی دهنم 

شایدم از توی اتاق فالگوش واستادم که البته به خاطر صدای کولر این موضوع زیاد اوکی نیست 

کاش بیان با هم حرف بزنن منم برم بیرون 

...

مثل اینکه نمیان حرف بزنن 

ای بابا میخواستم بزنم رو ضبط و برما ای بابا 

نچ 

این چه وضعیه من نمیخوام خب 

بابا پاشید بیاید حرف بزنید عه 😑🤦🏻‍♀️

***

ساعت 17:27 دقیقه 

دیگه کاملا رفتن 

ببینم چی میشه دیگه 

***

ساعت 21:01 دقیقه 

همین الآن مارینا دو تا از گلدون هامون رو شکوند... 

از اونجایی که دیروز هم من یه کاسه کوچولو رو شکونده بودم یه جورایی منتظر شکستن یه چیز (دقیق حساب کنیم میشه دو چیز) دیگه بودم... 

نمی‌دونم خرافاته یا چی اما بعضی وقتا اینجوریه دیگه ... 

در واقع نمیتونم که منظورم رو توی کلمات بیارم پس دست از تلاش واسه رسوندن منظورم بر میدارم 

مارینا هم با گریه (نه زیاد لحنش گریه داره) سعی می‌کنه آبجیم رو پشیمون کنه از دعوا کردنش...

احتمالا بعد از تموم کردن جلد ششم (جلد پنجم رو تموم کردم) بسته بخرم اما تا دوازدهم مصرفم رو محدود کنم و همچنان خاموش بمونم ... نمی‌دونم 

حالا ببینم چی میشه و تا کجا میتونم تحمل کنم :)))

****

+++باید اضافه کنم از نوع شیرینی ها کاملا راضی بودم.(نه اینکه راضی بودن من زیاد مهم باشه) بسیار خوش مزه بودن ... دستشون درد نکنه 

***

ساعت 1:22 دقیقه 

به نوشتن نیاز دارم ...

خریدن بسته افتاد به فردا (درواقع بعد از خواب چون عملاً امروز جمعه اس) ... حقیقتش حوصلم سر می‌ره اینجوری ... جدا از اینکه جلد ششم هم همین الان تموم شد و خب جلد هفتم توی یه کانال تلگرامی پارت گذاری میشه با اینکه من عادت دارم همچین رمان هایی رو یه دفعه بخونم اما میتونم واسه اینا استثنا قائل شم 

به نظر من توی هر نوشته هر داستان نویسنده بخشی از خودش رو مکتوب می‌کنه 

این خودش ممکنه تفکراتش، اعتقاداتش، تجربه اش، احساسات عمیقش و یا هر چیز دیگه ای باشه پس به نظرم واسه اینکه یه نویسنده رو بشناسید نوشته هاشون رو بخونید ... اونا میتونن دیدگاه و موضعشون رو نشون بدن ... فقط برای این مورد باید تلاش زیادی بکنید ...اما از نظر خودم نویسنده ها مثل قاتل های زنجیره ای هستند با این تفاوت که قاتل ها یه چیزی از مقتولشون به یادگار برمیدارن و نویسنده ها یه چیزی از خودشون به یادگار توی نوشته هاشون میزارن 

شاید هم این مقایسه زیاد هم درست نباشه نویسنده ها بیشتر شبیه یه خالقن ..‌. خالق دنیای خودشون... در هر صورت گذاشتن بخشی از وجودشون توی داستانشون رو به عنوان یه نویسنده تایید میکنم :) 

البته شاید همه اینجوری نباشن 

میخواستم یه ذره آترا بنویسم اما خوابم میاد 

به این فکر میکنم که فردا یا هر موقعی که پستش کردم قراره یه پست طولانی داشته باشید ... 

هوووووم تا اینجاییم نصفه شبی بگم که امممم بیخیال مهم نیست 

با اینکه الان پست نمیشه اما شب بخیر :)

+  جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰  10:52  ❤✮سارینا✮❤