امروز ...
خوب بود
در کل خوب بود
دوستم مدت ها بود منتظر یه اتفاقی بود که دقیقا امروز همون اتفاق افتاد و واقعا از ته دلم واسش خوشحال شدم و دعا کردم آخر این اتفاق غم نباشه و خوشحالی باشه
کل امروز رو داشتم پی دی اف هایی رو که دانلود کرده بودم و اسم نداشت رو باز کنم ببینم چی به چیه کلی رمان بود که نصفشو خونده بودم پی دی اف های مربوط به درس هم بود و چندتایی هم نخونده نزدیک پنج تا رمان هم خوندم و حذف کردم ...
آخریش هفتصد تا صفحه بود
یکی دیگه هم پیدا کردم هزار و صد صفحه بود اونو نخوندم گذاشتم واسه بعدا چون رمان فانتزی بود و امروز کلی رمان خونده بودم گذاشتم سر فرصت مناسب
دارم آهنگ گوش میدم ....
از بودن امین هم خوشحالم ... خوشحالم که اینجاست ...شاید زیاد حرف مشترک نداشته باشیم شاید هم به خاطر درس هاش زیاد نتونسم حرف بزنیم ... اما خوشحالم
دیگه اینکه ....
آها دوستم قرار شد طی یه پروژه ای که جزئیاتش هنوز دقیقا معلوم نیست بهم زبان یاد بده ... مقدماتش فراهمه ببینم چی میشه :)
یه چیز دیگه هم میخواستم بگم .. یادم رفت ...