یادم اومد که قرار بود یه متن رو بنویسم
اینجا بفرستم
ولی کار داشتم وقت نکردم ولی الان بعد از امتحان تربیت بدنی با نمره ۶.۷۸از ده نمره اومدم که پست کنم
توی پیج خودم با یه عکس جیگر پستش کرده بودم که خیلی خیلی ناز بود ولی متاسفانه اینجا بنا به دلایلی پستش نمیکنم
این شما و این هم متنی که دلم رو واسه همه چیز تنگ کرد ممنون میشم نظرتون رو کامنت کنید از حستون وقتی خوندینش بگید:
آن طرف سالن سوسن خانم با اشاره به محمد پسر کوچکترش فرمان داد که صدای ضبط را کم کند.
با گامهایی کوچک و تند به سمت اتاق انتهایی خانه رفت.
همین که در را باز کرد با تعداد کثیری از دختران و زنان جوان مواجه شد که البته صدایشان دو برابر تعدادشان بود
کنیز با دیدن سوسن صدایش را بلند کرد تا به گوش همه برسد : به افتخار مادر داماد
و بلافاصله خودش پیشگام شروع کرد به کِل کشیدن.
سوسن خنده ای کرد و به طرف چمدانی که در انتهای اتاق بود رفت از میان سوگند و زهرایی که از مینا درخواست میکردند آنها را هم آرایش کند گذشت و پایش را روی پای فاطمه که داشت در کنار آیینه با نهایت دقت خط چشم میکشید گذاشت
این کار نهایتا باعث خراب شدن خط چشم مذکور شد و صدای اعتراض « آخ خالهههههه خرابش کردی» فاطمه را بلند کرد سوسن با لبخندی شرمنده گفت : ببخشید خاله جون اصلا توی این شلوغی متوجه نشدم
شانه اش را بوسید و با دقت زن داداش هایش را پشت سر گذاشت
به کنیز گفت: کنیز دست بجنبون چمدون رو آماده کن
تزئینش با تو
کنیز هم با رویی گشاده از مادر داماد شادباش خواست که در نهایت با چیزی که سوسن در گوشش گفت قهقهه اش به هوا خواست و قبول زحمت کرد
شادی دختر جوان برادرش از گوشه ای سوسن را صدا زد : عمه عمه خودت که آماده نشدی بیا ناسلامتی مادر دامادی بیا یه دستی به روی خودت بکش
-شادی جان عمه باید برم ببینم شربت ها رو درست کردن یا نه تازه باید برم پفک ها رو هم بزارم یه جا کسی دست نزنه، تا اونجا افتاده هرکسی میرسه یکی برمیداره دیگه نمیمونه هیچیش بعدش میام خودم رو میسپارم دستت
و سپس با احساس حس گرما ادامه داد
وای چقدر اینجا گرمه؟ خفه نشدید؟
و جواب شنید : میخوای با این همه آدم اینجا سیبری هم باشه ؟
صدای کل کشیدن از بیرون اتاق به گوش رسید و بلافاصله صدای ضبط بالاتر رفت
شادی گفت عمه بیا بشین خودم درستت میکنم شربت که با خاله مهلقاس خیالت راحت
پفک ها رو هم کلید بده زهرا میره درست میکنه میاره ... بیا که وقت نیست
کلید را به دست زهرا داد و با تاکید کار های لازم را گوش زد کرد.
چشمانش به دخترک شش ماهه ای افتاد که داشت با دستانش بازی میکرد
-الهه؟ این طفل معصوم رو گذاشتی تو این گرما که چی؟ ببرش بیرون هوا بخوره بهش
صدای الهه میان آن همهمه به سختی به گوش رسید
-کسی نیست بگیرتش میترسم بچه ها برن روش
_ بده میعاد ... میکشه خودشو بچه رو نگه داره
در میان شلیک خنده صدایش را بلند کرد : مینا برو این بچه رو بده میعاد نگهش داره خفه شد اینجا
در به صدا در آمد
و محمد کوچک صدا زد : مامان مامان فرشا کو ... بابا میخوادشون ...میخوان با دایی علی پهنش کنن
کم کم دیگه مهمونا میان
_قربونت برم پسرم تو انباری عزیزم برو کلیدش دس خاله مهلقاس
صدای مهوش که از کسی میپرسید مامان منو ندیدی خاله؟ آمد احتمالا جوابش را گرفت که بلافاصله در اتاق باز شد و مهوش از در جلو آمد مامان کی سفره رو پهن میکنیم؟
-بزار آماده بشم ... شما با سمیه و شیرین برید سفره رو پهن کنید من و عمه هم میایم
با تمام شدن کار شادی بوسه ای به سرش زد و از جایش بلند شد
در راه چند بچه دوان دوان از جلویش دویدند و لبخند به لبش آوردند
به سمت آشپزخانه رفت و بر روی کار های مانده نظارت کرد شیرینی شربت را چشید لیوان های چای را جلوی دست گذاشت به ایوب سپرد تا کمی یخ از همسایه بگیرد
هم زمان در حالی که به سوی سفره میرفت تا در انداختن آن به دخترش کمک کند میعاد را دید که با دوربین تازه اش از دخترک تپل که دستانش را در دهان کرده بود عکس میگرفت ... :)