خب خب خب 

امروز به جزوه نوشتنم نرسیدم 

می‌خوام الان برم بنویسم حداقل یکیشو تموم کنم 

اینجوری شد که صبح رفتم پذیرایی و اتاق و اینا رو جارو زدم 

آخه داییم اینا میخواستن بیان خونمون 

دیگه داییم اینا اومدن 

مدتی گذشت 

هی داشتم به تولد مامان فکر میکردم که باید چی کار کنم 

بازار که نمیتونستم برم 

بابام هم نبود 

با توجه به اینکه بازار دور بود و اینکه شال و اینا مامانم نمی‌خواست یه ذره رفتم بیرون 

تقریبا نزدیک خونمون یه شیرینی فروشی هست رفتم یه کیک خریدم و اومدم خونه 

نزدیک رفتن داییم اینا بود میخواستن برن که موندن کیک خوردن 

بعد رفتن 

من دلم میخواست بیشتر کیک بمونه 🥺😐😑

و بله من شکموئم 💔🤐

دیگه اینکه ...

هیچی دیگه همین 

+کلیدی رو هم که دنبالش بودم پیدا کردم 😎✌🏻

+  جمعه ۲ مهر ۱۴۰۰  0:34  ❤✮سارینا✮❤