ساعت دو و چهل دقیقه 

بالاخره اون تابلوئی رو که میخواستم سفارش دادم واسه آبجیم 

مامانم اینا دارن حرف میزنن منم از جزوه نوشتن فارغ شدم و نشستم کنارشون گوش بدم چی میگن 

بین حرفاشون یاد اون حدیثه افتادن که می‌گفت به هرکسی عمر دراز بدیم خلقتش برعکس میشه 

... 

این چند مدت انگار دنیا رو دور تند بود 

نفهمیدم چی شد 

اتفاق قابل گفتن زیاد افتاد 

مثلا به خالم گفتم پسرداییت سه در چاره 😹😅

یا مثلا امروز رفتم لوازم تحریری یه جامدادی چند تا گیره و هایلایتر خریدم 

یه سری هم با خالم رفتیم پیاده روی 

هنوز با مارال قهرم ... و همچنان در قهرم پافشاری میکنم تا معذرت خواهی نکرده هم قهر میمونم 

دیگه همین :)

بقیه هم بعدا 

+  یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰  3:1  ❤✮سارینا✮❤