میدونید ...
امروز یه کاری کردم که اشتباه بود ...
ولی موقعیت جوری بود که نمیتونستم کار دیگه ای بکنم ...
خودم کار اشتباه رو کردم ...
انتخاب خودم بود ...
حرفی اصلا در این مورد وجود نداره...
ولی واقعا اون موقع هیچ راه بهتری به ذهنم نرسید و به جورایی مجبور بودم...
الان که شب شده یه ذره حس و حالم گرفته ...
از اونجایی که نفس لوامه من بسیار فعاله الآنم موتورشو روشن کرده داره هی حس بد تزریق میکنه ...
دوست نداشتم این رو ...
دوست ندارم این حالت رو ...
متأسفانه نفس لوامه من خیلی پر کاره ...
+ یاد اون داستانه افتادم که مربوط به قضاوت بود ...
این که یه آقایی یه وسیله ای رو گم میکنه هرچی میگرده پیداش نمیکنه یادش میاد همسایه اش خیلی این وسیله رو احتیاج داره میره تو بازار و خیابون و اینا همسایه اش رو زیر نظر میگیره ...
از رفتارش یقین پیدا میکنه که قطعا دزد همون همسایه اس ... تا میاد بره داد و بیداد کنه یهو همون وسیله رو پیدا میکنه... یه بار دیگه میره همسایه رو میبینه، میبینه که چقدر آدم محترمی بوده