دلم یه بغض از سر شادی میخواد ...
یه خنده از ته دل ....
یه چشمک پر از شیطنت ...
یه بوسه با ترس و لرز(!)
...
اوه اوه ادامه بدم منشوری میشه بیخیال ...
امروز یه ذره خوب نبود از یه نظر
ولی خب در کل اونقدرام بد نبود ...
سر کلاس آنلاینی که امروز داشتیم هم زمان با گوش دادن حرف های استاد ریشه های فرش اتاقم رو مرتب کردم... همینجوری الکی
از بس باحال بود عصر هم رفتم ریشه های اون ور فرش رو صاف کردم
عکس اتاقم رو نشون دوستام دادم و فهمیدم اسم سبک اتاقم مینیماله ... درواقع اصلا تو خط این سبک ها و مدل های دکوراتوری نیستم اما یه سرچ زدم تو گوگل فهمیدم آره مینیماله
-واسه کسایی که ممکنه عین من تو خط این داستانا نباشن میگم مینیمال به سبکی میگن که ساده اس و چیز شلخته و اینایی نداره معمولا هم رنگ تمش سفید یا رنگ های روشنه ...یه همچین چیزی فهمیدم از این سبک-
بعد موضوع اینجاست که الان اتاقم تمیز و مرتب شده (مدتی است که خیلی اینو میگم جا داره یکی بیاد بگه بچه بیا پایین ترکوندیمون از بس گفتی ... که در اون صورت اعلام میکنم که وب خودمه دوست دارم خیلی بگم :/ )
#اندکی_خود_درگیری
داشتم میگفتم ... چون خیلی مرتبه احساس میکنم اگر زیاد دقت کنم دیگه وسواسی میشم
حالا اینا رو ولش
یه عکس فرستادم واسه دوستم گفت خندت خیلی قشنگه و ایموجی و اینا گذاشت ... (اینو باید قید میکردم نمیشد نگم)
دیگه که عروسی یکی نزدیکه و از ته دلم میخوام که برم ...کاش بشه برم ...
یه استاد هم داریم تا الان نرفتیم سر کلاسش ... اما امشب با نماینده حرف زده بود مثل اینکه یه تیکه در مورد روانشناسی گفته بود اینکه علم هست یا نیست ...
ذهنم رو مشغول کرد این چون درس فلسفه هم هست دیگه داغون تر
حتما باید در موردش سرچ کنم
کسی هست روانشناسی خونده باشه بتونه این سوال رو جواب بده؟
یه ذره دیگه میخوابم صبح زود بیدار شم درس بخونم ...