از همون موقع که پست قبلی رو گذاشتم
تا الان
کلی اتفاق افتاد
مثلا اینکه خالم یه چیزی در مورد دو نفر گفت
البته منم نظرم رو راجب به یه قضیه ای بهش گفتم
امیدوارم که کافی باشه
اما اینی که من میبینم و در واقع پیش بینی من اینه که واقعا یه مدت بعد (بازه بین شیش ماه تا سه چهار سال دیگه ....بستگی داره) باز این بحث پیش میاد و یه ذره اعصاب منو به هم میریزه در کل بخوام هم بگم این میشه که عه شما قول دادید به من چه خخخخ
حالا بی خیال اینا ولی پارسال دقیقا توی همچین روزی(درواقع از اونجایی که ساعت از دوازده گذشته میشه دیروز) من رفته بودم واسه مصاحبه فرهنگیان و نتیجه اش این بود که قبول نشدم
چرا میگم دقیق؟ چون پارسال دقیقا شبی که فرداش قرار بود بریم محل مصاحبه ساعت حدود های یازده خبر فوت یکی از نزدیکامون رو شنیدیم و اینکه امروز سالگردش بود
خدا رحمتش کنه
من بچه بودم خیلی خیلی خیلی ازش میترسیدم فقط به خاطر اینکه میترسوند منو ... ولی بزرگ شدم دیگه خیلی دوست داشتم ... منو هم نادیا صدا میزد
آها فهمیدم که پسرش و زنش توی خونشون در مورد من حرف زدن چون پسرشون یه سری چیزا گفت ... البته چیز خاصی هم نگفتن
خستم شده
باید برم بخوابم
سر خاک که رفتیم شلوغ بود
منم یه قرص سرماخوردگی خوردم و ایشالا برم بخوابم
کلی حرف میخواستم بزنما
ولی خب بی خیال
شب بخیر ❤️