آبجیم دیروز اومد 

دیشب در واقع

قرار شد بریم خونه آقاجون اینا ولی نرفتیم 

چون دهم تولدش بود دوست داشتم که مینی کیک کوچیک بگیرم 

واسش کیک بزرگ به خاطر مارال انتخاب خوبی نیست 

مینی کیک انتخاب مناسبیه

از قبل به بابام گفته بودم من پول می‌خوام بهم پول بده منتهی گفت قراره پول بریزن ریختن بهت پول میدم 

و خب وقتی ریخته بودن نتونسته بود بهم بده 

و فکر نمیکنم هم باز بهم پول بده 

شب قبل قرار شد بریم خونه آقاجون اینا ولی صب گفتن نمیریم 

وقتی آبجی نبود به مامانم گفتم پول بده شروع کرد به اینکه واسه چی میخوای منم دیدم حوصله ندارم دو ساعت توضیح بدم آخرشم بگه نمی‌خواد و حالا مارال نمیتونه بخوره و بلا بلا بلا بلا گفتم ولش کن رفتم 

بعد یه مدت مامانم اومده میگه پول واسه چی میخواستی؟ 

گفتم هیچی دیگه نمی‌خوام

میگه چرا یه چیزی میگی و میری؟ یا نگو یا درست همه رو بگو 

گفتم هیچی میخواستم واسه آبجی یه کیک کوچیک بگیرم دیدم میخوای بگی مارال میبینه و فلان نمی‌خوام 

و رفت 

الآنم با آبجی و مارال رفتن بیرون 

حتی اگر مامان بره کیک هم بگیره اون کارش لذتی به من نمی‌ده چون حس میکنم یه جور دزدی از ایده امه شاید مسخره به نظر بیاد اما هست حتی اگر بگه فلانی گفت 

طبق معمول هر وقت آبجی میاد من میمونم خونه و اونا میرن بیرون آبجی کم میاد خونه چون کار داره و نمیتونه زیاد بیاد از مثلاً سه دفعه یه بارش باهاشون رفتم بیرون خب من که می‌دونم بعد از اینکه یه بار باهاشون برم بیرون دیگه دلم نمی‌خواد همراهشون باشم 

اینا همش تقصیر خودشونه

منو یاد قبلاً میندازه 

من دیوونه شدم انگار 

بدم میاد از همه چی 

خدافظ

+ حالا که اومدن به یه احساس بی تفاوتی رسیدم 

نسبت به همشون ‌‌... 

 

+  پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰  12:48  ❤✮سارینا✮❤