قبل از اینکه برم آشپزخونه رو مرتب کنم و ظرفا رو بشورم و اینا میخوام این پست رو بنویسم
بعد از گذاشتن پست هم میرم به کارم میرسم
تلویزیون روشنه و خندوانه میزاره... راستش رو مخمه
من معمولاً آخر شبا وب رو چک میکنم (اونم اگر بکنم) واسه همین متوجه نظر ثنا نشده بودم وقتی که گفته بود میخواد باهام حرف بزنه
به هر حال شکر خدا توجهی نکرده بود به اینکه جواب ندادم و زنگ زد
و صحبت کردیم
بین حرفاش گفت که میخواد واسم بولت ژورنال بخره واسه تولدم و عید و این صحبتا
منم اولش گفتم بیخیال بابا نمیخواد
بعدش نتونستم توی تعارف بمونم و گفتم دستت درد نکنه 😂😐
اصولاً آدم پرروئی هستم
هرکسی هم گفت نه دروغ گفته ... البته کسی هم جرأت نمیکنه اینو بگه
کلی هم ذوق کردم
تازه بهش هم گفتم هر موقع دلت خواست واسه کسی هدیه بگیری من هستم 😐😂
عاغاااا من خوابم میاد ینمیمیننیتبتمبگشگوژتبتب
نمیخوام آشپزخونه رو مرتب کنم
کاش اون فرشته مهربونه میومد یه بار چوبشو تکون میداد آشپزخونه مرتب میشد
شت شت شت شت
تف تو اجبار
از اونجایی که من کمال گرا هستم وقتی برنامه میریزم و بهش عمل نمیکنم اعصابم خیلی به هم میریزه
الآنم اعصابم به همین دلیل به هم ریخته
میگید چرا درس نمیخونم؟
چون هر موقع میام درس بخونم مامان یه کاری میندازه رو دوشم
واسه سلامت روانی خودم درس نمیخونم...
اهههه اعصابم خورد شددددد
ولی جدی دلم خیلی واسه ثنا تنگ شده بود وقتی زنگ زد و با هم حرف زدیم خیلی خوب بود .... تازه همش داشتم به صداش گوش میدادم 😁
بزار تابستون بشه کلی با هم حرف میزنیم
شب همتون بخیر