یه حالت غروب جمعه گرفته منو... ولم هم نمیکنه لامصب 😔
دیروز که نه پریروز (عه بعد از دوازدهه میشه دیروز پریروز) بعد از کلی فکر و مشورت و این داستانا همین که خواستم برم موهام رو کوتاه کنم
مامانم گفت که حق ندارم برم دست به موهام بزنم
(از اونجایی که سر چیزی که حق با من بود اون قهر کرده بود منم بشدت از این ری اکشنش حرص خوردم به حدی حرص خوردم که اگر همراه بابام نمیرفتم بیرون و میموندم خونه قطعا قیچی -قیچی که چه عرض کنم- برمیداشتم کل موهام رو میزدم)
بعد هم رفتم بازار یه گل گوش نگینی کوچولو گرفتم
فرداش اومدم برم بیرون دیدم عه مامانم اینا زود تر رفتن بیرون و من موندم و مارینا
و بالاخره فرداش که بشه دیروز برای« بخوانید به بهانه» انجام یه کاری (یه کارت به کارت کوچولو ) و پیاده روی از خونه جیم زدم 😑😂😅😌
و خوشحال و شاد و خندان رفتم اول کارت به کارتم رو کردم
بعدم دوان دوان رفتم به آرایشگاه نزدیک خونمون (قبلش تحقیق کرده بودم میگفتن کارشون خوبه) به جهت یه قیمت گرفتن ساده رفتما یهو دیدم عههه نشستم رو صندلی طرف داره قیمت میده منم دیگه بسم الله گفتم و نوک گیری موهام رو آغاز کرد
دیگه بیشتر از اون نمیتونستم کوتاه کنم چون خیلی کوتاه میشد مو هام و دیگه ضایع بود ولی همونم موخوره های سطحی رو کامل زد حالت هم گرفتن موهام جدا از اون هم یه احساس رضایت عمیقی هم از خودم دارم
(دلیل مخالفت مامان رو هنوز نمیدونم چون هنوز باهاش قهرم ولی احساس میکنم به خاطر مراسم های پیش رو هست که اونقدر جدی اولتیماتوم داد ... عید دو سه تا عروسی داریم اردیبهشت هم که عقده)
خلاصه با تمام این ها اصلاً هم از کارم پشیمون نیستم شده باشه ده بار دیگه هم میرم انجام میدم ... حیف که به نسبت به دلیل منطقی پیدا کردم واسه کوتاه نکردن وگرنه امروز که رفته بودم کامل کامل کوتاه میکردم ... همون مدلی که دوست داشتم
خلاصه که اینجوری
ولی حالا نصفه شبی حس غروب جمعه رو گرفتم خیلی یه جوریه:(((