خواب دیده بودم برای یه مصاحبه نمیدونم چی چی رفته بودم بعدش برگشتم به سمت ماشین بابام که سوار شم و برگردیم قبل از اینکه برسم باید از یه چیزی رد میشدم که مثل کوه بود اما وسطش خالی بود و ارتفاع زیادی داشت اما از بالا میتونستم رد شم یکی از فامیل های عمم من رو گرفته بود محکم هی میخواست بندازتم پایین😐🤦🏻♀️ میگفت آبجیم رو هم همینطوری ترسوندن بعد عمم اینا رفتن پایین که اگر این بنده خدا من رو انداخت بگیرنم دیدم اع ارتفاع ندارم زیاد خودم پریدم
ولی صحنه ها توی این قسمت سریع عوض میشد😶🤦🏻♀️ اون ارتفاعه عوض شد مثلا کمتر شد
بعد رفتم خونه خونمون انگار دبیرستان بود 😐🤦🏻♀️
رفتم توی اتاق دیدم مامانم اینا اونجا خوابن دیگه جا هم نیست اومدم بخوابم گفت برو بیرون بخواب نهایتا من یه جا پیدا کردم نشسته بخوابم کهههه
عاغا فقط یه خاطر همین که این پست رو میزارم
آخرش گفتم و با حس لبخندی(منظورم یه نگاهی بود که من رو با لبخند نگاه میکرد)خوابیدم😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐
همین جمله باعث شد همون شب خواب و بیدار بشینم بنویسم تا از یادم نره
آخه کی میاد عین این رمانا دیالوگ بگه؟اونم نه توی بیداری توی خواب
عجب
اون خط آخر هم گفته بودم فردا میام توی ادامه مطلب درست خوابم رو تعریف میکنم منتهی هم با چشم بسته تایپ میکردم هم کیبوردم کلمه ها رو عوض میکرد😶🤦🏻♀️😐😐😐😐😐